|
در اين مطلب جملات پر رنگ شده و تکيه
روی کلمات از من است. مسعود بني صدر
http://www.hambastegimeli.com/node/33050
دوشنبه،
۲
بهمن، ۱۳۸۵
-
۲۳:۴۳بخش
ها:
گزيده توطئه وزارت اطلاعات
گزارش نتيجه عمليات
منوچهر
هزارخاني
به نقل
از نشريه مجاهد
خميني كه در اوايل سلطنتش، عادت داشت براي تهييج پاسداران بگويد «كاش من هم يك
پاسدار بودم»، اگر هنوز زنده ميبود، شك ندارم كه امروز ميگفت: كاش من هم يك
«ان.جي.اُ»ي مسالمتجو و بشردوست بودم، به همان رأفت و عطوفت «قربانيان خشونت»، به
همان صافي و صداقت «هابيليان»!
ضربه خيانتبار بود. مشاهده تصوير دوستي فوقالعاده نزديك با حجاب اجباري
در حضور عاملان رسواي جنگ رواني دشمن، البته كه براي هر كس تكاندهنده است. براي من،
از نظر عاطفي مرگبار بود. نه جاي انكار است، نه جاي پنهانكاري. مرگ «عمو»ي
فريبا هشترودي را، به عنوان يكي از «ضايعات جانبي» جنگ رواني رژيم با مقاومت،
هابيليان و بقيه گرازها ميتوانند جشن بگيرند. از اين احساس شخصي فعلاً بيش از اين
نميخواهم بگويم.
اما وقتي از ديدگاهي كليتر به علمشنگة هابيليان مينگري و به دلسوزي يكي از آنها
براي فقدان دموكراسي در جنبش مقاومت برميخوري، تمام طنز تاريخ را در آن متبلور
ميبيني، آنقدر كه همين نعش «عمو» را هم از خنده رودهبر ميكند. چون باز بهخاطر
ميآورد كه خميني در آغاز سلطنتش آيه نازل كرده بود كه آنهايي كه از دموكراسي دم
ميزنند، غربزدهاند و مخالف اسلام؛ و حزباللهيهاي قدارهبند آن زمان، وقتي به
تظاهرات خياباني ما حمله ميكردند شعار ميدادند «دموكراتيك و ملي، هر دو فريب خلق
است». آن وقتها دموكراسيخواهي گناهمان بود، امروز كمبود دموكراسي را گناهمان
ميدانند. ما كه، بهقول معروف، بر سر موضعمان هستيم، در اردوي حزباللهيان
چه پيش آمده كه يك باره صد و هشتاد درجه تغيير جهت دادهاند؟ اتفاقي كه افتاده، اين
است: آن وقتها كه فقط عصارة خالص رسوبات ارتجاعي جامعه بودند، حرف دلشان را
ميزدند؛ حالا، پس از آلودهشدن به گند انواع نادمان و توابان، به مهرههاي سياسي
يك جنگ كثيف رواني بدل شدهاند و نقشي را كه بهعهدهشان گذاشته شده، بازي ميكنند.
زندهياد شكري ميگفت وقتي مسألة مورد دعوا را وسط بگذاري، اضافات و ملحقاتش را
كنار بزني، جِرمهاي دور و برش را پاك كني و آن را بتراشي، بتراشي تا به اصل مطلب
برسي، ميبيني كه همة داستان حول محوري ميگردد كه شايد از مو هم نازكتر باشد ولي
حتماً از فولاد سختتر است. دعواي ما با استبداد ديني حاكم هم جلوهيي از همين
تمثيل است. شوراي ملي مقاومت، شوراي واقعي نيست؟ اعضاي شورا مسحور يا مرعوب
مجاهديناند؟ روابط دروني خود مجاهدين غيردموكراتيك است؟ بيعاطفهاند؟ به بچههاي
خودشان هم رسيدگي نميكنند؟ به خانوادههايشان توجهي ندارند يا رنجشان ميدهند؟…
بگذاريد همة ايرادها و انتقادهاي واقعي، فرضي، خيالي، جعلي يا اختراعي را چشمبسته
و بيگفتگو بپذيريم و كنار بگذاريم تا به جان مطلب، به همان پرسش اصلي كه موضوع و
محتواي مقاومت است برسيم: آيا در تلاش براي برانداختن نظام ولايت فقيهـ كه
بهتصديق همگان گام اول براي ورود بهجادة دموكراسي استـ سست شدهايم؟ يا در
جايي كوتاه آمدهايم؟ يا به سازش با طاعون استبداد ديني تمايل نشان دادهايم؟ خلاصه
آيا گناهمان اين است كه اين كارها را كردهايم يا گناهمان اين است كه اين كارها را
نكردهايم؟ فقط در پاسخ به اين سؤال است كه جهت اصلي مبارزه تعيين و تعريف ميشود.
فقط در اين نقطه است كه اخلاق با سياست در ميآميزد و معيار ارزشگذاري گفتارها و
كردارها و تميز خوب از بد، درست از نادرست و خدمت از خيانت ميشود. فقط
اينجاست كه خط سرخ معناي واقعي پيدا ميكند: با هر شدت كه دلخواه توست، جنبش
مقاومت را بهرگبار انتقاد ببند، صدر تا ذيلش را از دم تيغ نقد بگذران، اما… خط
تمايز با دشمن را مخدوش نكن! اگر همين را بپذيري ديگر جايي براي تيغهاي دو دم عليه
مقاومت باقي نميماند.
اصالت خود مقاومت هم از همينجاست كه محك ميخورد تا معلوم شود دعوايش با رژيم
حاكم دعواي يك جاهطلبي ارضانشده با يك جاهطلبي ارضاشده ولي زيادهطلب است يا
جدالي است بنيانگذار و حاوي بشارتي از يك آيندة بهتر. در همين جاست كه معلوم
ميشود آيا مقاومت واكنشي انفعاليـ يا حتي فعالـ در مقابل سركوبي است كه
ميخواهد جامعه را به گورستان بدل كند يا، به عكس، كنشي است اول، اصيل و
بنيانگذار كه، بهرغم ظاهر، بر سركوب تقدم دارد، و سركوب است كه در پاسخ به اين كنش
بهدنبالش ميدود تا از ميانش بردارد. گفتن ندارد كه از همين رو در همين جا هم هست
كه اين تقابل از منظر عاطفي، گاه صورت تراژيك پيدا ميكند.
در اين چشمانداز، عمليات مورد بحث نه دستاوردي داشته و نه تكرارش در آينده
ميتواند نتيجة دلخواه رژيم، يعني متلاشيكردن مقاومت، را به همراه بياورد. ايدة
مقاومت را ديگر به هيچ وسيلهيي نميتوان از ميان برداشت، اما اگر قصدشان اين است
كه جنبش مقاومت را در شكل و شمايل كنونيش از سر راه بردارند، شايد وسيلة مؤثرتر از
ان.جي.اُ بازي و جنگ رواني، همان شيوة آشنا و سنتي حذف فيزيكي باشد. كه در صورت
بازگشت به اصل و پذيرش چنين شيوهيي، البته ديگر لزومي هم نخواهد داشت كه
ديپلوماتـ تروريستها بعد از هر عمل، يك كاسكت به عنوان نشانة شناسايي به جا
بگذارند، چون امروزه در پنج قاره عالم كسي نيست كه نداند در هر قتل سياسي در هر جا
كه اتفاق بيفتد، اول بايد به سراغ «اسلام عزيز» رفت.
|