|
|
|
فصلهای 40 تا 45 - سالهای 1372 تا 1375 - پايان داستان
40
ديدن واقعيت
در شهريورماه، ما دو اطلاعيه منتشر نموديم که توسط رسانههاي ايراني و حتي رسانههاي خارجي، وسيعاً پوشش داده شد. اولين اطلاعيه از جانب رجوي بود و به عنوان "فداكاري سازمان" توصيف گرديد. از آن زمان به بعد، كليه دفاتر ما در خارج به دفاتر نمايندگيهاي مريم به عنوان رئيسجمهور آينده ايران، تبديل شدند. اين دفاتر نه به مجاهدين، بلكه به كليه ايرانيان تعلق داشتند. علاوه بر اين، اگر رجوي احساس ميكرد كه به مصلحت انقلاب و مردم خواهد بود، آمادگي داشت تا سازمان مجاهدين را نيز منحل نمايد. اما در واقعيت امر، سازمان از مدتها پيش چيزي بيش از ماشيني كه المثنيهاي رجوي را توليد ميكرد نبود. بسياري از مخالفان ما اين اخبار را نشانههاي درگيري داخلي سازمان تفسير ميكردند. اطلاعيه دوم مفهوم جالبي داشت. خبرگزاري آسوشيتدپرس در اين زمينه عكسي نيز همراه با مطلب زير منتشر نمود: "بيست و سوم آگوست 1994- اورسورواز. مرضيه بانوي بزرگ آواز ايران در رژيم شاه، در محل سكونت مريم رجوي، رئيسجمهور منتخب مقاومت در اورسورواز حضور يافت. مرضيه 69 ساله روز سهشنبه عهد كرد تا زماني كه ملاهاي مرتجع سرنگون نشدهاند، به وطن خود كه آن را ترك كرده، باز نخواهد گشت." من از چند ماه پيش يعني از زماني كه خانم متيندفتري- عضو مستقل شوراي ملي مقاومت- مرضيه را به مريم معرفي كرد، ميدانستم كه مرضيه قصد دارد به ما بپيوندد. مانند بسياري از ايرانيها من هم صداي مرضيه را دوست داشتم و حتي پيش از پيوستن به سازمان تقريباً مجموعه ترانههاي او را داشتم. البته بعداً آنها را از بين بردم، چون كه مرضيه به دليل "آواز خواندن براي دربار شاه"، از نظر مجاهدين مطرود بود. يكي ديگر از هنرمندان مرتبط با ما، هوشيارانه پيشنهاد كرده بود كه مرضيه حمايت خود از سازمان را نه در ديدار با مريم، بلكه در كنسرت عظيم خارج كشور، در لسآنجلس اعلام نمايد. كنسرت مرضيه در لسآنجلس بعنوان اولين كنسرت او پس از سرنگوني شاه، در خارج كشور ميتوانست ده ها هزار تن را به خود جذب نموده و در نتيجه مرضيه ميتوانست در مقابل آن جمعيت حمايت خود را اعلام نمايد. من با اين ايده موافقت داشتم ولي سازمان مخالف آن بود. من متوجه شدم كه ديدگاهم نسبت به هنرمندان با ديدگاه سازمان و يا به عبارت درستتر با ديدگاه ابريشمچي كه مسئول برخورد با اين امر مهم بود، متفاوت است. نظر من اين بود كه هنرمندان به مثابهي پلي بين ما و مردم عادي عمل ميكنند. اما سازمان ميخواست كه آنها را به يك مجاهد و ستايشگر رجوي ها تبديل نمايد. در هر حال روزي رسيد كه مرضيه ترغيب شد تا اولين كنسرت خود را پس از سالها سكوت برگزار نمايد. البته نه براي مردم عادي بلكه براي رجوي و مجاهدين در عراق. پس از آن وي در حالي كه يونيفورم نظامي به تن داشت و بر روي تانكي ايستاده بود، به خواندن سرود مجاهدين پرداخت. اين برنامهها كه به صورت زنده و ويدئويي پخش گرديد، به جاي اين كه ما را به مردم عادي نزديك كند، اين تاثير را برجاي گذاشت كه مرضيه براي "شاه" جديد خوانندگي ميكند. بهطور ساده، تغيير تابعيت از حاكميتي به حاكميت ديگر. هواداران قديمي مرضيه كه بازخواني ترانههاي سنتي و عشقي او را دوست داشتند، وقتي او به خواندن سرودهاي نظامي مجاهدين پرداخت، احساس ميكردند به آنها خيانت شده. بسياري از هواداران مرضيه، از او دست كشيدند و او را با هواداران جديد و اندك خود رها كردند. ما نيز با صورتحسابهاي سنگين براي به صحنه آوردن كنسرتهاي او و پر كردن صندليها از هوادارانمان تنها مانديم. پس از آن به سرعت مرضيه را ترغيب نمودند تا به عنوان مشاور هنري مريم به عضويت شوراي ملي مقاومت درآيد. رژيم با استفاده از فرزندان مرضيه، تلاش كرد تا او را به ايران بازگرداند. وي مقاومت نمود و اعلام كرد حتي اگر رژيم فرزندانش را بكشد نيز، به حمايت از مجاهدين ادامه خواهد داد. يك بار ديگر وجود تنفر و بيزاري بين مجاهدين و رژيم، به جدايي و حتي بروز تنفر در ميان خويشاوندان نزديك، منجر ميگرديد. يعني همان داستان تراژيكي كه هزاران بار طي 15 سال گذشته تكرار شده بود. از نظر عموم، مرضيه كه زماني به عنوان بالاترين خوانندهي ايراني پرستيده ميشد، بدون خواست خودش و يا وجود احساس مشتركي با ايرانيان معمولي به مجاهد ديگري تبديل گرديد و آماده براي گفتن آنچه كه از او ميخواستند. با توجه به فعاليتهاي مرضيه و اظهاراتش در ستايش از مريم، مجاهدين تصميم گرفتند تا كليه هنرمنداني كه در ارتباط با ما بودند را به انحصار خود درآورند. كار ما با آنها- به نظر من- سرانجام تاسفباري پيدا كرد. به جاي اين كه آنها معرف ما باشند و ما را به عنوان آلترناتيو دموكراتيك رژيم معرفي كنند، آنها به عنوان "اعضا"ي جديد شوراي ملي مقاومت معرفي شدند كه مانند بقيه اعضاي شورا به درد هيچ كاري نميخوردند جز ستايش آشكار از رهبري ما. من روابط خوبي با بسياري از رسانهها داشتم و حتي انجام مصاحبهيي را با يكي از شناخته شدهترين تلويزيونهاي فارسي ترتيب دادم. وقت مصاحبه مشخص شد و سئوالات- چنان كه دفتر پاريس ميخواست- همه از قبل براي من فرستاده شد. در حالي كه به روز مصاحبه نزديك ميشديم، نه تنها هيچ دلگرمييي دريافت نميكردم بلكه از پاريس دستور داده شد كه قرار را لغو كنم: مصاحبه كننده مارك "دشمن" خورده بود. من نه چيزي ميتوانستم بگويم و نه كاري انجام دهم كه نظر دفتر پاريس را تغيير دهم. چنانكه بعدها متوجه شدم وقتي تصميمي اتخاذ ميشد، هيچ كس حتي مريم هم نميتوانست آن را تغيير دهد، آدمي بايستي متوجه ميشد كه اين تصميم توسط خود رجوي گرفته شده. بلافاصله پس از آن، از من خواسته شد كه به پاريس بروم، جايي كه ابريشمچي، جابرزاده، توحيدي و محدثين- از اعضاي قديمي سازمان- در آنجا بودند. من درباره لغو قرار مصاحبه بحث ميكردم اما آنها در پاسخ، شعارهای تکراری تحويلم می دادند. من وقت و فرصت زيادي را از دست دادم، زيرا متوجه نميشدم كه تنها چيزي كه سوق دهنده و محرك آنهاست حمايت كوركورانه از مواضع رجوي است. وقتي رجوي تصميمي ميگرفت، آنها تمام نيرو و انرژيشان را به كار ميگرفتند تا "منطقي" براي دفاع از آن پيدا كنند. تنها نقطه مثبت اينبود كه مريم از من خواست تا براي راه اندازي يك راديو 24 ساعته در آمريكا برنامهريزي كنم. او گفت "از آنجا كه ما ميخواهيم طيف وسيعي شنونده داشته باشيم، اين راديو بايستي به لحاظ سياسي بيطرف شناخته شود الا در موضع گيري عليه رژيم." من بلافاصله شروع كردم به برنامهريزي و همين كه آماده شد آن را به مريم تحويل دادم. او پرسيد "براي راه اندازي اين ايستگاه راديويي، ما به چه چيزهايي نياز داريم؟" گفتم " فقط دعاي شما و نه هيچ چيز ديگر، البته من بايستي تمام وقت خود را به اين كار اختصاص بدهم و از هواداران نيمهوقت كه در زمينههاي ديگري با سازمان همياري ندارند، كمك بگيرم." مريم پرسيد، "هزينهي آنها را چگونه ميتوانيم تامين كنيم؟" در جواب گفتم "اگر ما بر اين گفته وفادار بمانيم كه راديوي مورد نظر به لحاظ سياسي بيطرف باشد، هيچ مشكلي در تامين هزينهي آن نخواهيم داشت. تقريباً همه هواداران ما و شمار ديگري از ايرانيها، در آرزوي راه اندازي چنين راديويي هستند و ما ميتوانيم روي آنها حساب كنيم." مريم بيدرنگ برنامه مرا تائيد نمود و از مسئول من خواست تا ساير برنامههاي مرا حذف كند. بنابراين من تمام وقتم را به اين پروژه اختصاص دادم. البته مريم از من خواست كه همچنان مسئوليت هنرمنداني كه با ما در ارتباط بودند را به عهده داشته باشم. با كمك دو هوادار نيمه وقت، و با ذوق فراوان به اين كار مهم دست زدم. چون درگيريهاي فراواني وجود داشت. ما بايستي سازندهگان برنامههاي سرگرمكننده، و تكنسينهايي پيدا ميكرديم كه تمايل همكاري داشته باشند و نيز به سرمايه اوليه نياز داشتيم. ما همچنين بايستي يك ايستگاه راديويي پيدا ميكرديم كه بتوانيم آن را اجاره كنيم و نيز شيوهيي براي پخش برنامه در ايالتهاي متعدد. اما نگراني اصلي من، مجاهدين بودند. تا اينجا من اعتقادم را نسبت به سازمان از دست داده بودم. من ميديدم كه چگونه تعهدات- حتي توسط خود مريم- با يك تلفن و يا يك صفحه فكس به سادگي زير پا گذاشته ميشود. بر اين اساس سخت مردد بودم از اين كه قراردادي را امضاء كنم و يا تعهدي را بپذيرم. من تضمين بيشتري ميخواستم بهخصوص در ارتباط با بيطرفي راديو. براي حل مشكل مالي، ورقههاي يكهزار دلاري به اسم "راديو ايران زمين" چاپ كردم. به مدت چند هفته، مسافرتهايي به سراسر آمريكا انجام دادم، افراد را به خريد اين اوراق تشويق نمودم و ترتيبي دادم تا يكصد هزار دلار جمعآوري شد كه براي شروع پروژه كافي به نظر ميرسيد. بسياري از هواداران نسبت به تاسيس راديو ترديد داشتند و اوراق هزار دلاري را حقهي ديگري از طرف سازمان ميديدند. با اين حال من اميدوار بودم وقتي پخش برنامهها آغاز شد، با آگهيها بتواند هزينههاي خود را تامين نمايد. همزمان با برقراری ارتباط با هنرمندان هوادار خودمان، كوشيدم ديگر هنرمندان و دست اندر كاران رسانه ها را هم به همكاري دعوت كنم. ما با موفقيت تمام سريعاً توانستيم چهرههاي بسياري را در اين زمينه جذب نمائيم. من در تمام گزارشها، تاكيد ميكردم همكاران ما تنها در صورتي با ما سهيم خواهند شد كه كاملاً مستقل و آزاد باشند آنها حتي مطرح ميساختند كه سردبير راديو، توسط خودشان انتخاب شود و نه اين كه از جانب ما معرفي گردد. پاسخ همواره مثبت بود. البته دفتر پاريس در مورد مواضع اين و يا آن مجري و سخنگو، پرسشهايي را طرح ميكرد و توصيههايي ارائه ميداد. پس از چند هفته ما يك ايستگاه راديويي متناسب يافتيم. پيش از امضاي قراداد- از آنجا كه نسبت به آخرين تائيد از طرف پاريس خاطر جمع نبودم- خواستم به مدت يك ماه راديو را به صورت آزمايشي در اختيار داشته باشيم. لازم بود تا پيرامون مسائل و كارآييهاي آن كاوش كنيم. از اينرو به عنوان آزمايش فني، روزانه 24 ساعت موزيك پخش ميكرديم. در تمام اين مدت من در مقابل فشار پاريس مبني بر اعلام افتتاح راديو و يا تقاضا از همكاران تعيين شده براي استعفا از مشاغلي كه داشتند، مقاومت ميكردم. حتي زماني كه تاسيس راديو از سوي نشريات ايراني اعلام گرديد ما با ز هم به سكوت خود در اين مورد ادامه داديم. من سريعاً متوجه شدم كه ترديد من نسبت به قصد و نيت سازمان تا چه حد درست و روا بوده است. مقاومتي كه من در مقابل امضاي قراردادها، اجاره ساختمانهاي بزرگ، خريد وسائل و يا پذيرش ساير تعهدات از خود نشان ميدادم موجه و قابل دفاع بود. در آبان ماه 1373 و پس از يك سال فعاليتهاي سياسي، وزارت خارجه، گزارشي درباره مجاهدين منتشر ساخت. به موجب اين گزارش- همچون گزارش قبلي- اين وزارتخانه، مجاهدين را به عنوان سازماني "تروريستي" معرفي ميكرد. مجاهدين در اين دوران تلاش كردند تا خود را به عنوان نيرويي مدره و دموكرات براساس مقياسهاي مختلف معرفي نمايند. از جمله فعاليتهاي چريكيشان در ايران را نيز قطع كردند. حتي رجوي پيشنهادي كه از طرف سيا در ارتباط با ملاقات مجاهدين با مقاومت كردستان عراق(دشمن بزرگ صدام حسين، ولي نعمت ما) مطرح شده بود را پذيرفت و نيز ملاقات با نمايندگان ويژه اسرائيل را. (البته در آن زمان حزب كارگر در اسرائيل در قدرت بود و حتی يافتن راهحل براي مسئله فلسطينيها نيز اجتناب ناپذير به نظر ميرسيد). اما اينها هيچكدام ارزشي نداشت. وزارت خارجه يكبار ديگر هرگونه گفتوگويي با ما را رد كرد. مسئلهي آنها نه فعاليتهاي تروريستي ما در سالهاي گذشته بلكه به همين يكي دو سال اخير مربوط ميشد. آنها مدرنيزاسيون ما را به عنوان نشانهيي از علاقه و تمايل ما به دموكراسي "نميخريدند" و جدي نميگرفتند. چون ميديدند كه در ديدگاه و رفتار ما نسبت به ساير گروههاي سياسي هيچ تغييري بوجود نيآمده. تا زماني كه رجوي همچنان رهبر بلامنازع و ايدئولوژيكي سازمان و مقاومت بود، تغيير نام و چهره در سازمان، حتي انتخاب مريم براي رياستجمهوري آينده ايران، كمكي به ماستمالي كردن تاريخچهي ما نميكرد. گزارش وزارت خارجه، براي مجاهدين ضربهي بزرگي بود. سازمان سالها تلاش كرده بود تا نشان دهد كه ما از حمايت كامل آمريكا در مبارزه عليه رژيم برخورداريم. ما هزاران امضاي حمايت از اعضاي كنگره ارائه داده بوديم، يك نامه از رئيسجمهور كلينتون همچنين يك عكس كه او را با "وزيرخارجه" ما نشان ميداد، اما اينها واجد هيچ ارزشي نبود. اين گزارش نشان دهنده اين بود كه اميد ما درباره اين كه عراقيها اجازه دهند ما با سلاحهايمان از مرز عبور كنيم، به پايان رسيده است. زيرا هرگونه شكستي در چنين عملياتي- مانند سال 1367- تجاوز جديدي از جانب "عراقيها" عليه ايران تعبير ميشد و نه تنها ميتوانست به برپايي جنگي بين ايران قوي با حمايتهاي بينالمللي و عراق ضعيف و ايزوله منجر گردد، بلكه ميتوانست موجبات خشم و عصبانيت آمريكا و انگليس نسبت به مقامات عراقي را نيز فراهم نموده و صحت و درستي اين نظريه را به اثبات برساند که دولت عراق بار ديگر به يک نيروی تجاوزگر تبديل شده است. بديهي است كه حمايت آمريكا، همه چيز را به طور قابل توجهي براي ما تغيير ميداد و به همين دليل رجوي سخت مشتاق داشتنن چنين حمايتي بود. براي به دست آوردن همين حمايت آمريكا بود كه رجوي، مريم را به همراه شمار ديگري از مجاهدين به غرب فرستاد. اين هدف نه تنها برآورده نشد، بلکه وضعيت بدتري نيز براي سازمان بوجود آورد و براي اولين بار آن را با مشكلات جدي دروني روبهرو ساخت. از يك سو آنها قصد داشتند ثابت كنند كه مريم چقدر صميمي، اصيل، دموكرات و ليبرال است و از سوي ديگر، اعضاي سازمان را در زندان باورهاي كهنهي آن زنداني ميساختند و آنها را به استواري و انعطاف ناپذيري و نداشتن هيچگونه رابطه عاطفي با جهان بيرون تشويق و ترغيب ميكردند. شايد اگر آنها به اندازه كافي صداقت داشتند ميپذيرفتند كه پيام "عشق" و آزادي مريم، اختراعي است سياسي براي پيشبرد اهداف ما، و بدينترتيب ما را از اين همه سردرگمي و خودكاوي نجات ميدادند. البته آنها همواره اين ريسك را پذيرفتهاند كه عدهاي را از دست بدهند؛ يعني همان كساني كه به مجاهدين پيوستند و با پرداخت بهای سنگين و هضم تمامی کارهای سازمان – با اين توجيه درونی كه همه اينها صرفاً به خاطر صداقت و درستي مجاهدين بوده، وفادارانه در کنار آنها ايستادند. سازمان براي چنين معضل و معمايي هيچ راهحلي نداشت. آنها تلاش ميكردند تا اعضا را از ديگران- حتي از هواداران- جدا و دور نگهدارند. چنانكه سرانجام از هواداران خواستند تا پايگاههاي ما را ترك كنند و محل ديگري براي زندگي خود بيابند. اما وقتي اين چارهجويیها موثر نيافتاد، آنها جلسات هفتگي انتقاد از خود تشكيل دادند تا به ما در تحمل و مقاومت در برابر فشار دنياي خارج كمك كنند. چه بسا جدايي و بيرابطهگي ميان كلام مريم و عدم تاثير آنها بر اعضاي سازمان، دليل اين تصميمگيري رجوي بود كه طي چند ماه بعد به سرعت اعمال گرديد: روزي مسئولم بستهيي به من داد و گفت هديهيي است براي من از طرف رجوي. اين دومين هديهيي بود كه وي به من ميداد. علاوه بر اين كه همهي سالها در نوروز عكسي از مريم به ما هديه ميكرد. اولين هديهيي كه او به من داد يك زيرپيراهني بود كه در آن زمان براي من بسيار با ارزش بود. وقتي هديه جديد را باز كردم ديدم يك مهر كوچك است يعني قطعهيي خاك متبرك براي نماز خواندن. يك يادداشت كوچك نيز از طرف رجوي همراه اين مهر بود كه روي آن نوشته بود: "هيچگاه نماز صبح را فراموش مكن!" در روز گراميداشت عاشورا، به پايگاهمان در لسآنجلس وارد شدم (اين پايگاه "دفتر نمايندگي رئيسجمهور" ناميده شد. كليه نشانههاي مجاهدين از آن تخليه گرديده و مفروض گرفته ميشد كه به روي كليه ايرانيان گشوده خواهد بود) با تعجب ديدم كه پرچم سياهي در محل برافراشته است وديوارها با كتيبههاي مشكي زينت داده شده. آشكارا همه چيز مطابق سنت شيعيان براي برگزاري گراميداشت روز عاشورا آماده و مهيا به نظر ميرسيد. يکراست به نزد مسئولم رفتم تا بپرسم كه داستان از چه قرارست. گفتم "اينجا ديگر پايگاه مجاهدين نيست و در سالهاي گذشته نيز ما هيچگاه دفترمان را به اين صورت تزئين نميكرديم." او گفت به دستور رجوي، قرار بر اين شد كه ما اين مراسم را برگزار كنيم. ما هم انجام داديم. سينهزني كرديم، قرآن بهسر گرفتيم، چراغها را خاموش كرده و ساعتها بدون حركت نشستيم و كارهايي از اين قبيل. خودزني چه با دست چه با زنجير و چه با قمه، بهياد مصيبتهاي امام حسين در 1400 سال قبل، از سوي مسلمانها و حتي روشنفكران از جمله شريعتي به عنوان صادرات قرون وسطای اروپاي مسيحي به ايران محكوم گرديده و بهطور كلي مخالف با اعتقادات اسلامي است. زيرا شهادت رخدادي شاد است نه اندوهبار و محزون كننده. در ميان مجاهدين، ما برگزاري اين گونه مراسم را نشانه فناتيسم، عوامفريبي و اغفال مردم عادي ميدانستيم. من گمان ميكردم كه رجوي با اعمال فشار به ما در مورد اجراي مسائل "اسلامي"، قصد داشت وابستهگيهاي ما به "ليبراليسم" و "مدرنيسم" را چك كند و تاثيرات "ناسيوناليسم" را در ميان اعضا و هواداران خنثي نمايد. در ادامه، تغييرات ديگري نيز بوجود آمد از جمله پخش اذان با صداي بلند در بامداد و به هنگام ظهر در كليه پايگاهها، تا اعضا براي برگزاري نماز آماده شوند. هدف و ايده شايد اين بود تا نشان داده شود كه هيچ تناقضي ميان روشهاي جديد مجاهدين با اجراي كامل "سنتهاي اسلامي" وجود ندارد. در مهرماه 1373 نيروهاي رژيم قرارگاه اشرف در عراق را با خمپاره مورد حمله قرار دادند و در آبان ماه همان سال سه موشك اسكاد B به يكي ديگر از پايگاههاي نظامي ما شليك كردند. رجوي اين حملات را از پيآمدهاي گزارش آمريكا عليه مجاهدين تفسير ميكرد. از دست رفتن حمايت ما در آمريكا و فرانسه- كه دولت آن حتي برگزاري كنسرت مرضيه را به خاطر ماهيت سياسي آن لغو نمود- تغييراتي را در تفكر رجوي بوجود آورد. او هيچ هدف و انگيزهيي بيرون از قرارگاههاي ما در عراق براي مجاهدين قائل نبود. ضمنا از فرار افراد و كساني كه سازمان را ترك ميكردند، ميترسيد. بنابراين حملات اخير رژيم را بهانه قرار داد و چشمانداز تهاجم آخر عليه رژيم را مطرح ساخت و در تشويق آن، تقريباً تمام اعضا و هواداراني كه ميتوانستند بجنگند به عراق فرا خوانده شدند. شماري از اعضا در اروپا و آمريكا پايگاههاي خود را به سوي عراق ترك كردند. فعاليتها در خارج از عراق كاهش يافت و انتشار نشريه مجاهد نيز متوقف گرديد. من از معدود كساني بودم كه دستور داده شد در غرب به فعاليت ادامه دهم و كمي بعد به پاريس برگشتم تا دستورات تازهيي در ارتباط با كارم در آمريكا دريافت كنم. در همين حال متوجه شدم كه بسياري از روشهاي "ليبرالي" اخير ما در برخورد با ساير ايرانيها به كلي دستخوش تغيير شده است: در ديدگاه مريم نسبت به راديويي كه من تاسيس كرده بودم تغيير كاملا معكوسي ايجاد شده بود. اكنون او ميگفت كه اين راديو نبايستي به روش بيطرفانه خود درباره مخالفان رژيم ادامه دهد بلكه بايد به مثابه ارگان حمايت كنندهي شوراي ملي مقاومت معرفي شده و عمل نمايد. من نيز ميگفتم كه بدينترتيب راديويي نخواهيم داشت چون كه مستقل بودن راديو پيششرطي بود هم براي همكاران ما و هم براي كساني كه به تامين هزينههاي راديو كمك ميكردند. بحثها در اين زمينه ميان مشاوران مريم ادامه داشت، آنها عبارت بودند از: جابرزاده (مشاور تماس با ساير گروه هاي ايراني)، محدثين (مشاور مسائل سياسي و روابط خارجي)، توحيدي (نشر و تبليغات) و ابريشمچي (تقريباً همه كاره). من معتقدم شده بودم كه اين باند چهار نفره، مسئوليت تبليغات ويرانگر، ديپلماسي رياكارانه و قلابي، تعيين چگونگي برخورد با ايرانيان، مجريان و ساير سازمانهاي ايراني را به عهده داشتند. اتهام من از اين قرار بود كه خواهان استقرار راديويي هستم كه فقط به نفع سلطنتطلبها و نيز "خونخواران سياسي" (نامي براي ديگر سازمانها و شخصيتهاي سياسي ايران) خواهد بود. من در مقابل جواب ميدادم دسترسي آزاد به امواج راديو و تلويزيون، بهترين راه براي خنثي سازي تبليغات مسمومي است كه عليه ما صورت ميگيرد، و دموكراسي را در عمل نشان خواهد داد. بحث آنها نيز اين بود كه ما نميتوانيم "گوسفند را با گرگ، تنها رها كنيم". من هيچگاه نتوانستم اين منطق را بفهمم، زيرا نه ميتوانستم مردم را گوسفند ببينم و نه مخالفان سياسي را گرگ. وانگهي ما بهندرت آنها را با يكديگر تنها مي گذاشتيم. ما هنوز حضور خودمان را در آنجا داشتيم، نظراتمان را ميگفتيم و اتهامات آنها را باطل ميساختيم. اما كاري نميشد كرد، اين چهار نفر در روزگار گذشته زندگي ميكردند يعني در دوران شاه و به سادهگي نميتوانستند بفهمند كه سلطنت طلبها ديگر ضرر و زياني ندارند و قطعا ميتوانند به برنامه و دستوركار دموكراتيك و ناسيوناليستي ما نيز پاسخ دهند. در آخرين ديدار من با مريم او در اين باره گفت، "ظاهرا ما نمي توانيم ايستگاه راديويي داشته باشيم. لذا پول افراد را به آنها برگردان، معذرت خواهي كن و بگو از آنجا كه ما براي آخرين نبرد آماده مي شويم، اين پروژه را متوقف مي كنيم." من با خنده گفتم "متاسفانه پولي وجود ندارد كه برگردانده شود. مسول من با آن پولها بدهي كساني را پرداخت كه براي تظاهرات قبلي از آنها قرض گرفته بوديم." مريم با شگفتي پرسيد "چرا او اين كار را كرده است؟ اينك چگونه ميتوانيم اين پول را برگردانيم؟ ما تمام احترام و پرستيژمان را از دست خواهيم داد!" من جواب دادم "اگر او اين بدهي ها را نميپرداخت نيز تمام اعتبار و احتراممان از دست ميرفت." او خنديد و گفت "حق با توست. حال براي حل اين وضعيت خطرناك مالي در آمريكا چه پيشنهادي داري؟ " من كه پيش از اين پيرامون اين مسئله تا حدودي فكر كرده بودم گفتم "هيچ آلترناتيوي سراغ ندارم جز اين كه با كمك هواداران، تعدادي كمپاني تجاري تاسيس كنيم تا بهطور دائمي درآمدهايي براي ما داشته باشد." مريم از من خواست برنامه اين كار را بنويسم. من هم نوشتم و از آنجا كه هيچكدام اين برنامهها نيازمند سرمايه گذاري نبود، بلافاصله پذيرفته شد و از من خواستند برگردم و تمام انرژيم را به راه اندازي آنها اختصاص دهم. در بازگشت، اكثر وقت خود را صرف مسافرت در آمريكا كردم تا كساني را براي تامين هزينههاي مالي بيابم تا در پرداخت بدهيهاي موجود به ما كمك كنند. در آن زمان من اميدم را نسبت به سازمان از دست داده بودم. براي من كاملا آشكار بود كه تا زماني كه آن "باند 4 نفره" مشاور مريم باشند، هيچ اميدي به ايجاد رابطه متناسبي ميان ما و ايرانيان عادي نخواهد بود. ايرانياني كه به نظر من تنها راه نجات ما از مشكلات مالي بودند؛ ارتباط ما را مجددا با مردم داخل ايران برقرار مي نمودند و اختلافات ما با آمريكا را برطرف ميساختند. من معتقد بودم كه آنتاگونيسم و خصومت وزارت خارجه نسبت به ما ته تنها هيچ ربطي به گذشته ما يعني به فعاليتهاي ضد آمريكايي ما در دوران شاه و يا مواضع ما نسبت به گروگانگيري در ايران نداشت بلكه به روشها و فعاليتهاي كنوني ما مربوط ميشد. نگراني اصلي آمريكا اين بود كه ما با كمبود حمايت حتي در ميان گروههاي كوچك ايراني رويهرو هستيم چه رسد به اكثريت ايرانيها. اين روش خوبي نبود كه هواداران را از اين شهر به آن شهر منتقل كنيم تا از بزرگ و شلوغ جلوهگر شدن تظاهرات، خاطر جمعی داشته باشيم. دولت آمريكا تمام فاكتها را در اختيار داشت و حتي در برخي موارد اسامي و آدرس شركتكنندگان را نيز ميدانست. اما روشهاي كهنه موجبات زوال و تلاشي ما را فراهم میکرد. همان زمان كه هنوز كارم تماس با هنرمندان و رسانههاي ايراني بود تمام نگراني من در اين خلاصه ميشد كه به تعهدات شخصيام نسبت به كساني كه به ما كمك مالي داده بودند و در عين حال اعتمادي به سازمان نداشتند وفادار بمانم. به همين دليل تلاش میکردم تا پول لازم جهت پرداخت بدهيها را به دست آورم و يا از آنها بخواهم كه اين بدهيها را به عنوان كمك بلاعوض در نظر بگيرند. روزي كه قصد داشتم آخرين بدهي سازمان- كه در ارتباط با تاسيس راديو متحمل شده بوديم- را بپردازم، مسئول من از اين كار ممانعت بهعمل آورد. هرگاه سازمان برنامه جديدي داشت، به تعهدات قبلي خود پشت ميكرد. اين بار آنها ميخواستند خانه مريم را در پاريس نوسازي كنند تا هرچه بيشتر درخور رئيسجمهور آينده ايران باشد. كمي پيش از اين مسئولم به من گفته بود كه آتش سوزي كوچكي در خانه مريم رخ داده و خسارت ناشي از آن بايستي ترميم شود. از من خواسته شد با هواداران تماس بگيرم و بدون گفتن همهي فاكتها از آنها كمك بخواهم. من از ايجاد آتش سوزي در خانه مريم ناراحت شدم و با هر كس كه ميتوانستم براي اخذ كمك تماس گرفتم. در همين رابطه حتي از برخي از افراد كه به من نزديك بودند اما به آن ميزان كه ما ميخواستيم كمك نكردند آزرده شدم. ولي بهتدريج اين شك بوجود آمد كه اين هم حقه و كلك ديگري است و آنها با احساسات ما نسبت به مريم بازي مي كنند و ميكوشند با گول زدن ما پولي به دست آورند. دستور سازمان به كليه شاخهها در تمام كشورها اين بود كه مصرف پول و يا پرداخت بدهيها را تا اطلاع ثانوي متوقف كنند. من ميدانستم اگر آن بدهي را نپردازم در آينده نزديك قادر به پرداخت آن نخواهم بود. براي اولين بار در زندگي سازمانيام با مسئولم درگير شده و او را عصباني كردم. به او گفتم من اين دستور را نميپذيرم الا اين كه خود مريم به من بگويد، چون او خودش به من دستور داده كه اين بدهيها را بپردازم. اين برخورد كاملا غافلگير كننده بود. مسئولم از من خواست به دفتر خودم بروم و منتظر دستور باشم. قبل از اينكه بروم به اوگفتم من با فردي كه به او بدهكاريم قرار گذاشتهام، اگر تا آن زمان مشخص نشود كه چه بايد كرد، من بدهي او را خواهم پرداخت. در حالي كه به زمان مقرر شده نزديك ميشديم چند بار با مسئولم تماس گرفتم كه آيا جوابي از پاريس داشتهايم يا نه. زمان سپري ميشد و احساس ميكردم بقاياي اعتقادم به سازمان را نيز از دست ميدهم. تنها در دفتر مانده بودم. اطاقهاي دفتر را جارو زدم، گردگيري كردم و گلها را آب دادم. بهجز جواب دادن به چند تلفن، توانايي هيچ كاري نداشتم. عواطف و احساساتام بهم ريخته بود و صداي نبضان قلبم را ميشنيدم. در حالت پريشاني و گيجي، تلويزيون را روشن كردم و ديدم فيلم "هركول و زنان آمازون" را نشان ميدهد. داستاني در باره زنان آمازون كه مردان دهكدهي مجاور را استثمار ميكردند و گاهي آنها را ميكشتند. ديدن اين فيلم مرا بر آن داشت تا بهطور كنايه آميز و تفريحي، وضعيت اين مردان بيچاره را با خودم مقايسه كنم كه به ناگزير بايستي با رفتار غير منطقي زنان مافوق خود كنار بيايند. پايان فيلم همزمان شد با پايان ضربالاجل من در ارتباط با پرداخت بدهيمان. از آنجا كه هيچ خبري در اين زمينه دريافت نكرده بودم بايستي تصميم ميگرفتم كه بدهي را بپردازم، و پرداختم. سپس با مسئولم تماس گرفتم و كاري را كه انجام داده بودم به اطلاع او رساندم. عصبانيت ناشي از حيرت زدهگی او به اوج خود رسيد، چون هيچگاه انتظار چنين برخوردي را از من نداشت. البته چيزي نگفت چون منتطر دستور از پاريس بود. مجازات اجتناب ناپذير من به دليل عدم تبعيت از مسئولم، چندان شديد نبود. با اين حال من از دستور مريم تبعيت ميكردم. البته اين ماجرا گدشت و همه آن را به دست فراموشي سپردند. براي من اما اين نقطه عطفي در روابطم با سازمان محسوب ميشد. از آن روز به بعد خودم را بهتدريج كنار كشيدم. صرفنظر از ارتباط با مجريان برنامههاي هنري و پرداخت حقوق ماهيانه آنها و گاهي ملاقات با آنها، كار چنداني براي انجام دادن نداشتم. حتي در همان زمان ميتوانستم ببينم كه آنچه انجام ميدهم كارايي چنداني ندارد، چون ديدگاه سازمان همچنان بدون تغيير و ثابت مانده بود. از آنجا كه ايمان و اعتمادم همراه با اميد به آزادي و رفاه مردم ايران به طور دائم كاهش مييافت، روزها تنها در دفترم ساكت و راكد مينشستم، بدون اين كه قادر باشم فكر كنم، چشمانم به گوشهيي از اطاق خيره ميماند. من نسبت به مسئوليتها و كارهايي كه انجام ميدادم كاملا تجربه داشتم و نيازي نبود كه مسئولانم در اين زمينه نكتهيي را به من بازگويند. از اينرو مسئولم مرا تنها گذاشته بود. هر از گاهي دستوراتي از پاريس ميرسيد كه من اكثر آنها را ناديده ميگرفتم، چون مي دانستم كه آنها يا تغيير ميكند و يا فراموش ميشوند. در ميان همكارانم درك و احساسي بيگانه پيدا كرده بودم، اگرچه به هنگام برخورد با آنها اخبار و اطلاعات و يا حتي جوكي رد و بدل ميكرديم اما قلبم ديگر با آنان نبود. علاوه بر اين در شرايط شكنندهي عواطف من، ذهنم هر مشكلي را بزرگ ميكرد و راه حل آنها را سخت و دشوار مينمود. يكي از شخصيتهاي همكار من- برنده جايزه فيلم سازي- احساس مرا بازتاب ميداد. او شكايت داشت كه يكي از خواهرها تلاش ميكرده به او بگويد تا چگونه از تظاهرات فيلم بگيرد. او البته از شنيدن توصيهها سرباز زده بود. اين فيلم ساز معروف گفت: " شما اندوخته مالي اندكي داريد، با اين حال بدليل عدم دورانديشي و كمبود هماهنگي و فهم ساده زندگي ، هر چه داريد را تلف ميكنيد. " تنها كساني به دفتر من ميآمدند كه شكايت داشتند و من از موارد مشابه فراواني با خبر بودم. پيش از اين من ميتوانستم بهانههايي براي اشتباهات سازمان منجمله مقصر جلوه دادن خود بعنوان نماينده شوراي ملي مقلومت بيابم ، اما اكنون هيچ جوابي نداشتم و هيچ كاري براي آنها نميتوانستم انجام دهم. درنتيجه آنها از ارجاع به من براي حل مشكلاتشان خودداري ميكردند. با اين همه به نزد من ميآمدند چون كس ديگري وجود نداشت كه آنها را بشنود. تنها علاقه من در اينجا اين بود كه وظيفه ناچيز خود را با كمترين قيل و قال و آزار و اذيت ديگران انجام دهم. براي آرام ساختن اوضاع، حقوق هنرمندان را از پس اندازي كه فراهم كرده بودم سر وقت ميپرداختم و زماني كه سازمان در پرداخت آن تاخير ميكرد- کاری که هميشه نيز تکرار میشد- من تنها كسي بودم كه از آن مطلع مي شدم. از من خواسته ميشد كه روابطي را با برنامه سازان و مجريان جوانتر برنامهها- كه ميتوانستند ما را به نسل جوان پيوند بدهند- برقرار سازم. تا آن زمان، به اندازه كافي تجربه داشتم كه از طرف سازمان هيچ تعهدي را تقبل نكنم زيرا آنها اين تعهدات را ميشكستند. من تنها يك تماس ابتدائي گرفتم چون ميدانستم كه اين تصميم بزودي عوض خواهد شد و از من خواهند خواست كه تماسهايم را متوقف سازم، زيرا مطمئن بودم كه اخلاقيات و شرعيات سازمان مانع همكاري آنان با نسل جوان با اخلاقيات خاص آنهاست. اين خندهدار بود اما كاملا قابل پيشبيني كه سازمان نحوه لباس پوشيدن، خواندن و يا رقص جوانها را تحمل نميكرد و در عين حال رژيم را دقيقا به خاطر عدم تحمل سبك زندگي و يا رقص جوانها مورد انتقاد قرار ميداد. من احساس بي فايدگي ميكردم ولي در مقايسه با بسياري از افراد درون سازمان، مسئوليتهاي مهمي داشتم و امور حساسي را انجام ميدادم و فردي فعال و موفق محسوب ميشدم. به خاطر اين كه سايرين تلاش ميكردند تا حفره هايي را كه خود از بالا براي ديگران كنده بودند پر كنند، من اما كليه دستورها را ناديده گرفته و با خودداري از انجام هر كاري، خودم، سازمان و انبوهي وقت و انرژي و پول را نجات ميدادم. ميكوشيدم در باره خانوادهام فكر نكنم. اگرچه برخلاف حكم و دستور سازمان، همواره آنها را دوست ميداشتم. هرگاه فكر آنها به ذهنم ميآمد، رنج آنها را متصور شده و بلافاصله احساس گناه ميكردم؛ چرا كه ميليونها نفر بودند كه زندگي رقتباري داشتند. من به عنوان يك پدر و يك ايراني، همواره ترك گفتن و محروم ساختن خانوادهام از زندگي معمولي را با اين منطق توجيه ميكردم كه مسئوليت اول من اين است كه كاري كنم كه به رنج مردممان خاتمه داده شود و ميهنمان را آزاد كنيم. اين بحث اكنون توخالي بهنظر ميرسيد. من وقت خود را تلف كرده و هيچ پيشرفت و گشايشي در آنچه انجام ميداديم، نميديدم. احساس ميكردم بايستي كاري كنم تا تغييري بوجود آيد. در آن زمان همچنان اعتقاد داشتم كه ريشه مشكلات به همان "باند 4 نفره" يعني مشاورين بد نهاد مريم مربوط ميشود. ميدانستم تا وقتي درگير مسائل سازمان هستم، با ضوابط سازماني محدود ميشوم و قادر نخواهم بود آنچه را كه فكر ميكنم درست است انجام دهم. از اينرو تصميم گرفتم سازمان را به مدت يك ماه ترك كنم، آزادانه بيانديشم و گزارش مفصلي با فاكت و استنادات كامل براي مريم بنويسم. اگر او برخورد مساعدي كرد و اثبات نمود كه نادرست ميگويم، برخواهم گشت و پيآمدهاي آن را نيز خواهم پذيرفت. اما چنانچه جوابي نگرفتم آنگاه معلوم خواهد شد كه رهبري يا فاسد است يا نالايق، آنگاه سازمان را براي هميشه ترك خواهم گفت. با اين همه من به مريم و خودم قول داده بودم كه اگر ديدم چيزي در جايي غلط است، ساكت ننشينم. يك سال پيش از اين به طور تصادفي متوجه شدم كه فرزاد يكي از دوستان نزديكم در دوران دبيرستان، تنها در شمال كاليفرنيا زندگي ميكند. هر وقت من در آنجا بودم زنگي به او ميزدم. در ابتدا براي او و خانوادهاش دشوار بود كه مرا در اين نقش سازمانيام بپذيرند. اما ما سريعا روابط گذشته را احيا كرديم و او علاقهاش نسبت به فعاليتهاي مجاهدين افزايش يافت. من مايل بودم تا زماني كه در حال فكر كردن و نوشتن گزارش هستم نزد او بمانم. مدتي بود يك پزشك هوادار سازمان، اصرار داشت كه سازمان مرا به يك آزمايش پزشكي بفرستد. اما چون اين آزمايش در آمريكا بسيار گران بود، من آن را به تاخير مي انداختم. اين موضوع بهانهيي به من داد تا بگويم مي خواهم بروم برادرم را كه دكتر است ببينم و او اين آزمايش را به رايگان براي من انجام خواهد داد. سازمان از اين پيشتهاد استقبال نمود چون كه هم مبلغي پول براي سازمان ذخيره ميشد و هم برادرم را تشويق ميكردم تا موضوع كمك به سازمان را مورد بررسي قرار دهد. همه چيزهاي با ارزش و آنچه را كه براي من يادآور روزهاي خوب گذشته در سازمان بود براي بردن به خانه فرزاد با خود برداشتم. اما به محض اين كه وارد ماشين شدم و به سمت شمال به راه افتادم، متوجه شدم تا چه حد به لحاظ عاطفي به سازمان و بهخصوص به مريم وابسته هستم. با اين كه روشن بود امكان ادامه كار به صورت قبل و ماندن در سازمان براي من وجود ندارد اما دور انداختن همهي آنچه را كه بسيار دوستشان ميداشتم، ساده و آسان نبود. نه من از قصد و هدفم به فرزاد چيزي گفتم و نه او حدس ميزد كه مسئله بدي در ميان باشد. وي در باره كارم، در باره مرضيه- كه هر دو در دوران جواني صدايش را دوست داشتيم- سئوالاتي پرسيد. ظرف يكي دو روز براي من روشن شد كه هنوز قادر به ترك سازمان نيستم. حتي اگر ميدانستم اين غلط است، باز هم آلترناتيوي نداشتم الا اين كه تغييري در درون سازمان بوجود آيد. من بايستي انگيزه كافي ميداشتم تا در مقابل افرادي كه مانع پيشرفت بودند ميايستادم و با مريم و حتي با خود رجوي صحبت ميكردم. به سوي لسآنجلس به راه افتادم و خوشحال شدم كه دانستم روز بعد در پاريس منتظر من هستند. تقريبا يك هفته در پاريس ماندم. طي نشستهاي معمولي، گفتوگوهايي درباره خوانندگاني كه با ما كار ميكردند و برنامه كنسرتهاي آينده در كشورهاي گوناگون صحبت كرديم. چندين بار ميخواستم مريم را ببينم اما هر بار گفته شد كه او در نشستهاي سياسي مشغول است. سپس گروهي از اعضا كه به عراق رفته بودند به پاريس آمدند. از من خواسته شد كه رضايي را ببينم تا آخرين اطلاعات و توصيههاي رجوي را بگيرم. نكته كليدي در تفسير رجوي اين بود كه همه آنچه كه ما انجام دادهايم، موجب جلب نفرات بيشتري از مردم نشده است؛ نه در ايران، و نه بهطور مشخص در آمريكا و يا اروپا. او تائيد ميكرد كه طي 50 سال آينده در ايران هيچ كس آمادگي ندارد وارد انقلاب ديگري بشود. بنابراين تنها ابزاري كه ما عليه رژيم در اختيار داريم، ارتش آزاديبخش است و آخرين نبرد بين اين ارتش و سپاه پاسداران روي خواهد داد. در پاسخ به خواسته كساني كه خواستار ادامه استفاده و عضوگيري از ايرانيان خارج كشور بودند رجوي ميگفت " جذب ده ها هزار ايراني در خارج را فراموش كنيد، اگر شما ثابت كنيد كه ميتوانيد حمايت تنها چند هزار نفر را به دست آوريد، من آمادهام كه نيمي از نفرات و بودجه ارتش آزاديبخش را براي شما بفرستم." با شنيدن اين كلمات به يكباره همه چيز براي من كاملا اشكار گرديد. بلافاصله چيزهايي را متوجه شدم كه پيش از اين، اسرار آميز مينمود، چيزهايي كه آنها را كاملا ضد واقعيت تفسير ميكردم. اولين و مهمترين نكته اين كه فهميدم كسب حمايتهاي جديد در ميان ايرانيها، هيچگاه از اهداف رهبري نبوده است. شايد به همين دليل نيز او هيچگاه نگران از دست رفتن حمايت عمومي بعد از انقلاب ايدئولوژيك 1364 ، رفتن به عراق و نيز برخي ديگر از تصميمات و رويدادها نبود. تمام مواردی كه احتمالا ايرانيان آنها را- همانند تبليغات تحميلی و زورکی سازمان- نمي پسنديدند. لذا هدف، نشان دادن قدرت ما بود، در درجه اول بهمنظور جمع كردن و نگاه داشتن هوادارها؛ سپس قدرتتمايي در برابر حريف. هدف رجوي اين بود که مانع از آن شود كه رژيم بتواند هر نوع اتحادي عليه ما بوجود آورد، و نيز ممانعت از شكل گيري آلترناتيوهاي سياسي جديد. (اين پيشگيري ها و مانعتراشيها به وسواس دائمي رجوي تبديل شده بود.) چه اشتباهي ميكردم كه مشاورين مريم (ابريشم چي، محدثين و بقيه ) را مقصر ميدانستم، چون آنچه آنها انجام ميدادند اين بود تا مريم را از انحراف از خواستههاي رجوي بازدارند. براي رجوي تنها خود ارتش واقعي بود. هواداران خارج كشور نهايتا ابزار بودند، ابزاري براي جمعآوري پول بيشتر و جلب حمايتهاي صوري و سطحي سياستمداران غربي. رجوي به خوبي ميدانست كه اگر ما هرچه بيشتر ليبرالمنش و دموكرات نشويم، هرگز نخواهيم توانست بهطور جدي آمريكاييها و اروپاييها را در كنار خود داشته باشيم. اما حمايت واقعي آنها خواسته رجوي نبود. او ميگفت همين حمايت ظاهري غرب موجب خواهد شد كه عراقيها به ارتش آزاديبخش اجازه دهند تا از مرز عبور كرده و به داخل ايران برود، تنها حمايت با اهميت، حمايت اعراقي ها بود كه داشتن آن براي زنده باقي ماندن اميدمان به آينده ضروري بود. تمام سردرگمي من دود هوا شد. هيچ مشكل حل ناشدهيي نماند و من نبايستي چيزي را اثبات ميكردم. قرار بر اين بود كه مريم يك شب قبل از ترك پاريس مرا ببيند. آن شب نخوابيدم و منتظر بودم تا مرا صدا بزند. اما صبح مجددا به من گفتند كه او وقت نداشت. از اين كه او را نديدم متاسف نشدم چرا كه نكته ناگفتهيي نمانده بود الا معذرت خواهي به خاطر آنچه كه طي ماههاي گذشته انجام داده بودم. به هررو راهي آمريكا شدم با بسياري چيزها كه بايستي در باره آنها ميانديشيدم. مسعود و مريم همچنان رهبران من بودند، "حقيقت" من، حقيقت آنها بود- آنچه انجام ميدادند و آنچه ميگفتند- در صورتي كه همه چيزهاي ديگر خدعه و فريبكاري مينمود. براي بيشتر مجاهد بودن و شباهت بيشتر به رجوي داشتن، بايستي بخش ديگري از فرديتم را زير پا ميگذاشتم، خود را از فهم و ادراك و تفكرم خلاص ميكردم. با اين حال در پرواز بازگشت به آمريکا اتفاقي روي داد كه تصميم جديد مرا زايل نمود. چون دو روز نخوابيده بودم بلافاصله در هواپيما به خواب رفتم. وقتي بيدار شدم، يك خانم مسن سياه پوست كه در صندلي كنار من نشسته بود، كمي غذا و نوشيدني به من تعارف كرد. او گفت "ميهماندار هواپيما اينها را آورد، من براي تو نگاه داشتم چون ميدانستم وقتي بيدار شوي گرسنه خواهي بود. احساس ميكردم كه خواب تنها چيزي نيست كه به آن نياز داري." برخورد اين خانم زن، سخت بر من تاثير گداشت، دلم ميخواست او را در آغوش بگيرم و با قلبم بگريم. مدتها بود كه من برخورد معمولي و مهربانانه از كسي نديده بودم. براي ما، همه چيز يا سياه بود يا سفيد: ما در سازمان سفيد بوديم و سايرين در بيرون سازمان سياه. اكنون اما در اينجا يك فرد "سياه" وجود داشت با قلبي سفيد و ناب. حال و به ناگزير ميبايستي گزارشي در انتقاد از خودم مينوشتم زيرا در مقابل رفتاري محبتآميز ضعف نشان داده بودم. اين نشانهي آشكاري بود كه من در حال تبديل شدن از يك مجاهد به يك انسان عادي با احتياجات و تمايلات عادي بودم ۀ
41
جوشيده در ديگ من ديگر نميدانستم چه چيز درست است، چه چيز غلط، چه چيز حقيقي است و چه چيز تقلبي. نه ميتوانستم فكر كنم نه عملي انجام دهم و نه حتي بخندم. تنها كاري كه ميتوانستم اين كه ساكت باشم و به هنگام تنهايي بگريم. البته چندان طولي نكشيد كه متوجه شدم تقريباً همهي افراد درون سازمان -به جز آنها كه در ردهي خيلي بالا هستند- مانند من به سرگرداني و درماندگي دچارند. براي تاثيرگذاري اساسي بر همهي افراد، سازمان اعلام كرد كه به مرحلهي ديگري از انقلاب ايدئولوژيك نياز هست. انقلابي به مراتب عميقتر، تيزتر، سختتر، طولانيتر و پرمكافاتتر از موارد مشابه قبلي كه هماكنون در پاريس براي اعضا آغاز شده بود. در فروردين ماه 1374 همزمان با شروع سال نو ايراني من نيز براي شركت در نشستهاي انقلاب ايدئولوژيك فراخوانده شدم. خانهيي قديمي در حومه پاريس كه به تازهگي بازسازي شده بود، به پايگاهي براي كساني كه پتانسيل اين انقلاب را داشتند، اختصاص داشت. در هر نوبت 20 تا 30 نفر در آنجا زندگي ميكردند. از لحظهي ورود مشخص ميشد كه ساكنان اين خانه، هفتهها،ا و يا حتي ماه هاست كه در آنجا هستند. جو و فضا افسرده و كسالتبار بود و با گفتوگو، خنده و يا شوخی نيز برطرف شدن آن امكانپذير نبود. افراد بهندرت با يكديگر صحبت ميكردند و كسي جرات نداشت تا محنت و مكافات خود را با ديگري در ميان بگذارد. در هر يك از اطاقهاي خانه، ويدئوهاي موعظههاي مريم در نشستهاي مختلف انقلاب ايدئولوژيك پخش ميشد. اين سخنرانيها دستهبندي شده بود و افراد بايستي آنها را اطاق به اطاق، و به ترتيب گوش ميدادند و پيش ميرفتند. اطاق بزرگ ديگري جدا از ساير اطاقها به كساني اختصاص داشت كه ميخواستند گزارش انقلاب خود را بنويسند. و نيز اطاق ديگري براي استراحت برادران. خواهرها شبها به خانهي ديگري در همان حوالي ميرفتند. دو برادر نيز اوقات خود را دائماً در اطاق استراحت به بطالت ميگذراندند. آنها حالتي ساكت، خوابآلوده و افسرده داشتند. من متوجه شدم كه آنها ويدئوهاي سخنرانيهاي مريم را ديدهاند اما براي انقلاب كردن آمادگي ندارند. به عبارت ديگر آنها بريده بودند و در انتظار تقدير تا برايشان چه رقم بزند. موضوع اين مرحله از انقلاب ايدئولوژيك عبارت بود از جنگ با فرديت. فرديت واژهيي بود كه تنها با توجه به مفهوم فلسفه شرق، بهطور كامل قابل فهم بود و داراي طيفي از معاني رنگارنگ از فردگرايي و خودپرستي گرفته تا استغنا و خودبزرگبيني. كساني كه فرديت داشتند، ميتوانستند سلطهگر و گستاخ بوده باشند. در حالي كه ديگري در مقابل ميتوانست متواضع، مسالمتجو و انسان باشد. يك انسان متواضع ميتواند بيش از يك انسان مهاجم، از فرديت برخوردار باشد. به هرحال اساس "خود" است با هر درجهيي از خوبي و بدي كه باشد. ايدئولوژي مجاهدين ميخواست كه آدمي اين "خود" محسوس را رها كند و آن را با عشق براي "خدا" از طريق رهبري تعويض نمايد. آدمي اگر تنها به عشق رهبر وابسته باشد تمام اعتماد و اعتبار خود را از او ميگيرد. يك مجاهد بايستي رهبري را بهطور كامل و صميمانه دوست بدارد، از آن دفاع كند، براي حقوق او بجنگند، با دوستان او مهربان و با مخالفانش، دشمن باشد. بهطور خلاصه يك مجاهد، بايستي اول خود را از خانواده، دوستان، زندگي معمولي جدا سازد، سپس در مرحله پاياني، از خود جدا گردد و از تمام خودخواهياش دست بكشد. اين مرحله "طلاق خود" ناميده ميشد. بنا به گفته مريم، تنها هدف تمام مراحل پيشين انقلاب ايدئولوژيك اين بوده تا ما را قادر سازد كه به اين مرحله برسيم. بندهاي "الف "، " ب"، "ج" در خدمت اين بود تا ما را از جنسيت خلاص كند و ما را براي مرحله بعد يعني " بند د" آماده سازد. اين مرحله ناظر بر برتري ايدئولوژيكي زنها بر مردها بود. بند "ش" ناظر بر پذيرش شوراي رهبري فقط متشكل از زنان بود و بند "ر" پذيرش ايدئولوژيكي مريم را به عنوان رئيسجمهور آينده ايران مطرح ميساخت. اين بندها قرار بود كه اساس طرح "بند ف" (فرديت) را آماده نمايد. مريم گفت كه شماها بند "د"، "ش" و "ر" را به عنوان دستور سازماني پذيرفتهايد و نه ايدئولوژيكي. او مدعي بود كه هيچيك از ما بر تعهد خود نسبت به بند "الف" وفادار نماندهايم. مطابق اين بند، ما بايستي با مريم در زندگي خود بهطور دائمي يگانه ميشديم (يعني بهطور هفتگي، حتي روزانه و ساعت به ساعت، در ارتباط با اشتباهات و خطاهايمان، تفكرات غيرايدئولوژيكي، احساسات، آرزوها و تمايلات شخصي و جنسي به وي اعتراف ميكرديم و خود را مورد انتقاد قرار ميداديم) بنابراين، از ميان اين سه مرحله، تنها در مورد "بند ج" موفق بودهايم. ما ممكن بود كه بر مسئله جنسيت غلبه كنيم اما بدون پيشرفت در مرحله بعدي انقلاب ايدئولوژيك، يعني مبارزه ما عليه فرديت، حركت ايدئولوژيكي ما ميتوانست در نهايت قهقرايي باشد تا جايي كه ما به يك زن و مرد "عادي" و بريده تبديل شويم و سرانجام از موضع حق به باطل و از رجوي به خميني نزول كرده و به دشمني با رهبري و سازمان و بنابراين به دشمني با خدا بيافتيم. اما چگونه ميتوانستيم خود را نجات بدهيم؟ مريم گفت در ابتدا ما بايستي شرايط خود را بشناسيم و ترسان باشيم. دوم اين كه بدانيم فاصله بين "بودن" و "نبودن" فقط به "نازكي پوست پياز" است. سوم اين كه تصميم بگيريم كه تغيير كنيم. نهايتاً ما بايستي بهاي نوشتن يك گزارش كامل درباره وضعيت خود را بپردازيم و آنچه را تاكنون نگفته و ننوشتهايم فاش نمائيم و خود را در حضور ديگران در نشستهاي انقلاب ايدئولوژيك افشا کنيم. اين مرحله از نشستهاي انقلاب ايدئولوژيك را "ديگ" ميگفتند. يعني اين كه تجربه اين نشستها، به اندازه نشستن در ديگ روغن جوشان "دردناك" خواهد بود. در ابتدا ما اين مفهوم را جدي نميگرفتيم. اما اين سبكسري ما به حالت تهوع و استفراغ كشيده شد وقتي ديديم كه اعضاي غيرمجاهد شوراي ملي مقاومت، اين مهفوم را در مقابل مريم به مسخره ميگرفتند. بر اساس موعظه مريم تمام اعضاء و هواداران، حتي ايرانيان عادي به دو گروه مختلف تقسيم ميشوند: "طلبكار" و "بدهكار". طلبكار به كساني گفته ميشد كه احساس ميكردند رهبري و سازمان چيزي به آنها مديون است. بدهكار به افرادي گفته ميشد كه گمان ميكردند آنها چيزي به رهبري و سازمان مديون هستند. به زبان ساده، طلبكارها بد بودند و بدهكارها خوب. مريم 20 ويژهگي را در توصيف طلبكارها و بدهكارها فهرست كرد تا ما بتوانيم تشخيص دهيم كه كداميك در مورد ما صادق است. توصيف طلبكارها و بدهكارها از اين قرار بود. "طلبكارها گمان ميكنند كه سازمان و رهبري براي بقا و كارآيي كامل، به آنها نيازمند است. بدهكارها معتقدند كه براي زنده ماندن، انسانيت خود، رشد و رسيدن به خداوند به رهبري نيازمندند. طلبكارها براي كارهاي خوب به جايزه و زياده خواهی فكر ميكنند. بدهكارها احساس ميكنند بايستي كار بيشتري انجام دهند تا از اين طريق ديون خود را به رهبري كه به آنها فرصت مبارزه با بيعدالتي را داده، ادا كنند. آنها از اشغال رده و موضع بالا پرهيز دارند. طلبكارها از هر فرصتي استفاده ميكنند تا خود را بالا بكشند حتي با هزينه سازمان. بدهكارها بر اين باورند كه كليه مراتب و موقعيتها از آن رهبري است و هر موضعي كه آنها اشغال كردهاند، وديعه و امانت است. آنها در ارتباط با ناكاميهاي سازمان خود را مقصر دانسته و همه پيروزيهاي سازمان را متعلق به رهبري ميدانند. طلبكارها در مقابل دشمن عقب مينشينند و در مورد شجاعت خود به سازمان دروغ ميگويند. بدهكارها، جسورند و مطيع و متواضع. طلبكارها ارزش چنداني براي پرنسيبهاي سازمان قائل نيستند و تمام "پلهاي" خود را با گذشته نگاه داشته و روابط شخصي خود را حفظ كردهاند. بدهكارها تمام روابط خود با ديگران را به خاطر رهبري تنظيم ميكنند و با جانشان از آن دفاع ميكنند. " اكنون ما در مرحلهيي بوديم كه هر يك از ما بايستي خود را به عنوان "طلبكار" ميشناختيم، به گناه خود و زشتي احساس خود نسبت به رهبري اعتراف نموده و كاري ميكرديم كه بدهكار ميشديم. اين پيش شرط ورود به مرحله پاياني بود، بهجز مجاهدين هيچ فرد يا سازماني وجود نداشت كه با رژيم خميني بجنگند و مجاهدين نيز بدون اين رهبري و بدون ايمان كامل به ايديولوژيک بودن موضع او نميتوانستند بمانند و يا بجنگند. ما از "رهبري و سازمان بهره ميبرديم و طفيلي و زالووار خون آنها را ميمكيديم..." مريم ميگفت "فرديت، شيطان واقعي است و تا زماني كه زنده هستيم مبارزه براي رها شدن از آن پاياني ندارد. بنابراين ما بايستي هشيار باشيم و مقاوم. ما تا زماني كه خود را ميپرستيم، خدا را پرستش نميكنيم. و يا به عبارت ديگر شيطان را ميپرستيم. راه نجات ما اين است كه خود را روسياه كنيم نه اين كه از خودمان دفاع نمائيم و خود را بهبهترين شكل جلوه دهيم. از آن بهبعد، آرزوي ما اين نبود كه ديگران دوستمان بدارند و يا به ما احترام كنند، بلكه اين بود كه از ما متنفر باشند. بهخصوص كساني كه مخالف سازمان بودند. ما فقط بايستي رهبري را دوست ميداشتيم و تنها رهبري بايستي ما را دوست ميداشت. آنها كانالي بودند كه در سراسر آن عشق حركت ميكرد. من هنوز مجذوب محتواي ويدئوها بودم كه براي نشست ايدئولوژيكي با مريم فراخوانده شدم. نشست كوچكي بود شامل حدود 40 تن و همه از اعضاي رده بالا. افسردهگيام كه مدتهاي طولاني مرا رنج ميداد با اطلاع از اين كه ديگران نيز به همين شكل در رنج هستند، برطرف گرديد. علاوه بر اين، ما به ايدههايي عادت ميكرديم كه همه مشكلات و شكستهاي ما ناشي از ضعف ايدئولوژيكي ماست. و نيز همه آنچه كه ما بايستي انجام ميداديم، اين بود كه بايستي چند گزارش انتقادي مينوشتيم و يا در حضور ديگران از خودمان انتقاد ميكرديم. البته خدا قدغن كرده كه ما خطايي از سازمان بيابيم! سازمان ما را تقويت ميكند، همه آنچه را كه نياز داريم در اختيار ما ميگذارد؛ تاريخچهيي طولاني دارد با هزاران شهيد؛ اصول و پرنسيبهايی خلق کرده است و ... مخالفت با سازمان به مفهوم مخالفت با مبارزه عليه رژيم و عليه بيعدالتي است و فراموش كردن عشقمان به مردم و ميهنمان و حتي خدا است. همچنين انكار فداكاريها و توانمندي خود براي انتخاب و يا تشخيص درست از غلط. از اينرو به مراتب آسانتر و تحملپذيرتر است كه به جاي اين كه "همه چيز را در دنيا و آخرت از دست بدهيم" ( اين گفتهی مورد علاقه رجوي بود) به راحتي و مشتاقانه به گناهان خود اعتراف كنيم. بنابراين من براي انتقاد از خود سخت بيتاب بودم تا خود را بيش از هر كس ديگر "روسياه كنم" . در همان اولين لحظات نشست، من دستم را بلند ميكردم تا تمايلم را براي صحبت كردن نشان بدهم. مريم مدتي آن را ناديده گرفت تا اظهارات ديگران را بشنوم و متوجه باشم كه چه بايستي بگويم. فراوان از گفتههاي ديگران آموختم اما در مورد خودم استفادهيي نبردم. تا آن لحظه من بايستي ياد میگرفتم كه هنر انتقاد از خود اين بود كه آن را قدم به قدم مطرح كني تا نشان داده شود كه پيوسته فهم آن تعميق ميگردد، وگرنه مرتبا از تو خواسته ميشد كه بيشتر و بيشتر انتقادات خود را افشا كني. لذا ديگر چيزي نميماند كه براي گفتن آنها پيشقدم شوي. من البته عادت غيرعاقلانهيي داشتم و آن اين كه همه را يكباره مطرح ميساختم. مريم مرا صدا زد اما قبل از آن كه صحبت كنم از ديگران خواست كه اگر مطلبي عليه من دارند بگويند. گمان ميكنم كه اين كمكي بود به من، چون در آنجا من فرد بيتجربهيي محسوب ميشدم. وقتي ديگران از خودشان صحبت ميكردند حرفهايشان را قطع ميكردند و از همه طرف مورد طعنه و سئوال قرار ميگرفتند. اما با كمال تعجب وقتي نوبت به من رسيد، اگرچه تمام مسئولان پيشين من و برادرهايي كه با آنها كار كرده بودم در آنجا حضور داشتند، اما هيچكس هيچ ادعايي عليه من مطرح نساخت. حتي يكي از برادرها گفت "من سالها با مسعود كار كردهام اما وقتي به دقت فكر ميكنم ميبينم هيچ چيز جدي ندارم كه عليه او بگويم. حقيقت اين است كه مي توانم فراوان در باره خوبيهاي او صحبت كنم. برعكس بسياري از برادرهاي ديگر در آمريكا، او معمولا بسيار دقيق، آرام، وقتشناس، با حوصله و سختكوش بود. همواره لبخند داشت و به نظر ميرسيد فعالانه به استقبال مشكلات ميرود و در گير ميشود. هيچ كدام از ما هيچگاه با او مشكلي نداشتيم..." وقتي او حرف ميزد من به چهره مريم كه لبخند معني داري داشت نگاه ميكردم البته نتوانستم لبخند او را تفسير كنم. ناگهان مريم در ميان حرف دويد و گفت "تو ميگويي كه مسعود يك برادر تمام عيار، مهربان و اهل تفاهم است و هرگز زمينهي اذيت و آزار كسي را فراهم نكرده است... او ميخواهد همه دوستاش بدارند و «نماينده همگان» باشد". جمله آخر مريم با نيشخندی همراه بود. منظور او چه بود؟ "نماينده" يا "نماينده شما" يا "نماينده مردم" كلماتي بودند كه پرزيدنت بنيصدر دوست داشت در باره خودش به كار ببرد. بدينترتيب مريم به من نشان ميداد كه چگونه انتقاد از خودم را مطرح كنم. تا اينجا جرم من براي همه حاظران در اتاق مشخص بود بهجز براي خودم. به طور غبر معمول، من متهم نميشدم كه درست كار نميكنم يا دستورات را در نظر نميگيرم يا لجوج هستم يا عصبانيام يا قلدري ميكنم و يا زندگي را براي ديگران دشوار ميسازم. بلكه برعكس، جرم من- كه بايستي آن را ميپذيرفتم و با ارائه فاكتهايي به شرح آن ميپرداختم- اين بود كه من سخت اشتياق داشتم كار كنم و حتي بيش از مسئولانم كارها را پيش ببرم، نسبت به اطرافيانم مهربان باشم و افراد از كاركردن با من خوششان بيايد و اين كه هواداران، شخصيتها و ايرانيان عادي، ايدهها و شكايتهايشان را با من در ميان بگذارند و اين كه من در بارهي كارها از مسئولينام خوش بينترم، و نيز اين كه همواره سرشار از طرحها و ايدههاي جديد هستم... واقعا شگفت زده بودم. چگونه اين ويژگيها ميتوانست جرم محسوب شود؟ من اين تصور را داشتم كه براي همه چيز مورد انتقاد واقع شوم الا براي انجام دادن شغل و وظيفهام! شايد به اين صورت فكر ميشد كه اين ويژگيها، فرديت "مثبت" است و اين يك احساس قوي دروني و معنوي مثبت است كه از جهاتي بدتر از فرديت"منفي" ارزيابي ميگرديد. من واقعا نميتوانستم درك كنم. فكر ميكردم مريم مرا دست مياندازد و تذكرات او كنايههايي است به چيزهايي كه انجام نداده و دستوراتي كه طي ماههاي گذشته از آنها تبعيت نكردهام. به محض اين كه شروع كردم به حرف زدن، افراد تاب از دست داده و تلاش میکردند كلام مرا قطع كنند. زيرا من خط پيشنهادي مريم را دنبال نميكردم. كاركرد فرديت من اين بود كه ميخواستم مورد توجه همگان از جمله سازمان و مسئولينام قرار بگيرم و همين خواسته محرك مجموعهي فعاليتهاي من بود، نه عدم اطاعت از رهبري و يا عدم وقف خودم براي اهداف و كارهاي سازمان. برخلاف اغلب افراد، نيازي نبود كه من كاستيها و خطاهاي خود را بازگويم و اين كه چرا حتي يك گزارش از طرف مسئولين و يا ديگران عليه من وجود ندارد. (ظاهرا در مواردي كه خواسته مسئولينام را انجام نداده بودم، آنها- كه در ذهن من بسيار هم اهميت داشتند- آن را دست كم گرفته و شايد هيچگاه گزارش نميكردند.) من اما از همه اينها بي اطلاع بودم. يكبار ديگر همه علائم را به غلط تفسير ميكردم. گمانم اين بود كه افراد به اين خاطر بيتابي نشان ميهند كه من در اثبات تقصير و خطايم به اندازه كافي جسور نيستم. بنابراين عجله داشتم كه هرچه زودتر بدترين نكته ها و زننده ترين كلماتي را كه به فكرم ميآمد بگويم. براي مثال اين كه پولها را براي پرداخت صورتحسابهايي كنار ميگذاشتم كه سازمان پرداخت آنها را رد كرده و يا به تاخير انداخته بود. در اين زمينه گفتم "من آن پولها را مي دزديدم تا صورتحسابها- صورتحسابهايي كه سازمان پرداخت آنها را ممنوع کرده بود- بپردازم" من دائما دستورات را اجرا نميكردم و با توصيههايي كه از پاريس و يا توسط مسئولينام صادر ميشد موافقت نداشتم. در ادامه، همه مواقعي را كه دچار حالت گوشهگيري و انفعال شده و هركاري را به سختي انجام ميدادم توضيح دادم. همه افراد غرغر كنان نشان ميدادند كه قصد دارند مرا متوقف كنند. همين كه شروع كردم به گفتن اين كه تصميم داشتم به طور موقت سازمان را براي نوشتن گزارشي در باره اشتباهات و شكست مسئوليتهايي كه به عهده داشتم ترك گويم، ناگهان همه ساكت شدند. هنگامي كه به حرفهايم خاتمه دادم، جنگلي از دست به نشانه قصد صحبت كردن به هوا رفت. اما بدون منتظر ماندن براي گرفتن اجازه براي اظهار نظر، همه به يكباره شروع كردند به حرف زدن و پچ پچ کردن، زيرا آنها كه بيشتر آتشي مزاج بودند نظراتشان را بلندتر از ديگران فرياد ميزدند. مريم از اين كه ميديد همگان در دفاع از رهبري مانند فنر از جاي خود پريدهاند مي خنديد. گيج شدم، مگر چه گفته بودم كه جو و فضای نشست اين چنين تغيير كرده بود؟ چرا بيكباره تمام افراد، اين همه حرف براي گفتن پيدا كرده بودند. ناگهان توحيدي كه صدايش بلندتر از سايرين بود فرياد زد "او يك بريده است و بايستي اين را بپذيرد!" بعد از آن هرچه از همه طرف ميتوانستم بشنوم كلمه "بريده" بود. تا اين لحظه من آرام بودم اما در اينجا آرامشام درهم شكست و اشگم بهطور سوزناكي سرازير گشت. در آن انبوه چهرهها نميتوانستم كسي را بيابم كه با كلامي مرا تسلي دهد. اگر كسي هم بود جرات ابراز نظر نداشت. دفاع از يک بريده ، جنايت دوم بعد از خود بريدگي بود. صداها بالا ميگرفت، برخي ميگفتند "او بريده است و حق ندارد اينجا باشد!" و "او بايستي از اين اطاق بيرون انداخته شود!" مسئولم از مريم عذرخواهي كرد كه نتوانسته متوجه شود كه من بريدهام و از خودش انتقاد نمود. مسول ديگري از اين كه اجازه داده من در مقابل مريم بايستم و با او صحبت كنم عذرخواهي كرد. سومي گفت كه من نشست را ملوث و ننگين كردهام. من اما در اوج نوميدي و بيچارهگي به چشمان مريم نگاه ميكردم كه ببينم آيا تمايلي به نجات من دارد. وي در آن لحظه از نشست خواست تا نظم را رعايت كنند و وقتي همه ساكت شدند از من پرسيد كه آيا آنها درست ميگويند يا نه؟ من هيچ ترديدي نداشتم كه بريده نيستم. تنها نگراني من اين بود كه بفهمم كه چرا سازمان در رسيدن به هدفهايش موفق نبوده و چه كسي مسئول سانسور صحبتهاي مريم است. من هيچگاه كوچكترين شكي نسبت به عشقم به مسعود و مريم نداشتم. هيچ چيز- مشخصا هيچ عاملي حتي عشقم نسبت به همسر و فرزندانم- حتي براي يك ثانيه مرا به نقطهيي نكشانده بود كه بخواهم از سازمان و از آرمانهايي كه به آنها تعهد داشتم كناره بگيرم. بنا بر اين بر چه اساسي خودم را بريده (يعني آدمي كه قصد دارد مبارزه را رها كند و بدون نگراني براي سرنوشت مردمش به زندگي عادي برگردد) بنامم؟ من مي دانستم پاسخم به سوال مريم، اصلي كه براي اين مرحله از انقلاب ايدئولوژيك در نظر گرفته شده را خواهد شكست. اين اصل عبارت بود از اين كه "در مورد مطالبي كه افراد در نشستهاي انقلاب ايدئولوژيك عليه تو ميگويند نهبايستي مخالفت كني و نه تكذيب؛ و نه موضع بگيري بلكه بايستي آنها را بپذيري و بعدا دلايلي نيز براي تائيد اين اتهامات عليه خود پيدا كني". در چشمان مريم نگاه كردم و گفتم "نـه"! مجددا موج ديگري از تهاجم برخاست. توحيدي خواست بداند كه چرا من به جاي پذيرش صفت بريده، آن را رد ميكنم. او گفت "من هم بريده بودم اما آن را شناختم و به سازمان اعتراف كردم. آري من رده و موضع خود را از دست دادم، مجددا بايستي از صفر شروع ميكردم و اكنون بسيار خوشحالم كه همه چيز را ازدست دادم به جز صداقتم را نسبت به سازمان. تو هم بايستي بريدهگي خود را بشناسي و به آن اعتراف كني. ممكن است چيزهايي را از دست بدهي اما نه مهمترين چيزي كه تو را به سازمان و رهبري پيوند ميدهد." بهنظر ميرسيد او براي برون رفت من از درماندگي راهي نشانم ميدهد. او بسيار محبت آميزتر از قبل و با شيوهيي دوستانه و تفاهمآميز صحبت ميكرد. با توجه به روشي كه او در پيش گرفت من گفتم "آري! فكر ميكنم من بريدهام". بارديگر جو و فضا تغيير كرد و باراني از سئوال و پرسش بر من باريدن گرفت. توحيدي از من خواست تا فاكت بيشتري در ارتباط با وضعيت خودم و نيز مدركي در اثبات بريدهگيام ارائه دهم. او گفت من بايستي دلايل قصد ترك سازمان را توضيح دهم و بپذيرم آنچه پيش از اين گفتهام همه "دروغ" و "بي مورد" بوده است. همهي آنچه را كه ميتوانستم فكر كنم، همان چيزهايي بود كه پيشتر آنها را گفته بودم الا تکرار آنها با لحني قويتر و با تاكيد بيشتر بر مسائل شخصي. اما هر كلمهيي با استهزاء و تمسخر روبهرو ميشد. توحيدي مجددا گفت "تو مدت 17 سال است كه در سازمان هستي و تا بهحال بايستي معني بريده را دانسته باشي و با فاكتهايي كه حاكي از بريدهگي است آشنا شده باشي. تو بايستي خودت در اين باره براي ما بگويي؛ چون روشن است كه هيچ كس نتوانسته تو را به اندازه كافي از نزديك زير نظر داشته باشد و بتواند پيرامون اين نمونه بدهد." شايد صحبت او ميتوانست كمك كننده باشد اما تا آن لحظه اعصابم را از دست داده بودم، حواسم از كار افتاده بود. ولي من تنها يك هدف داشتم و آن خلاص كردن خودم از وضعيتي بود كه در آن قرار داشتم. به مريم نگاه كردم. او خندهيي بر چهره داشت اما خندهاش فاقد مهرباني هميشهگي بود. خندهيي بود طعنهآميز، فاتحانه و تحقير كننده. برای مدتي طولاني سكوت برقرار شد آنگاه او گفت "بسيار خوب، اجازه بدهيد او برود و فكر كند و آنچه را كه ميخواهد بنويسد." بدينترتيب نشست به جمعبندي رسيد. همه آنچه را كه من بايستي انجام ميدادم اين بود: فكر كردن و نوشتن. اما من چيزي نداشتم كه بنويسم. مانند ابلهان، همه انتقادات خود را به يكباره در همان اولين نشست مطرح نموده بودم و هيچ چيزي براي طرح در نشستهاي بعدي باقی نگذاشته بودم. ظرف چند روز بعد تلاش كردم حتي سادهترين و كوچكترين خطاي خود را (حتي كمي ساختهگي) بيابم و در باره آنها انتقادات بيرحمانهيي بنويسم. آرزو ميكردم خطاهاي بيشتري مرتكب شده و يا اعترافاتي را براي بعد نگاه داشته بودم. اعضا از كشورهاي محتلف براي ديدن ويدئوها آمده بودند و در نشستهاي انقلاب شركت ميكردند. خواهرهاي رده بالا براي شركت در نشست برادرها آزاد بودند. اما عكس آن مجاز نبود. (مردها جنس پائينتر بودند) شركت خواهرها در اين نشستها موجب ميشد تا آنها دريابند كه با ما چگونه رفتار ميشود. لذا همين مسئله پروسه افراد را در نشست به مراتب دردناكتر ميساخت. در نيمه فروردين 1374 بيش از يكصد تن از اعضا در نشست "ديگ" شركت داشتند. يعني بسيار زيادتر از آن كه محل نشست، گنجايش داشت. در نتيجه ما بايستي به ساختمان دبيرخانه شورا كه بسيار دورتر از مركز پاريس قرار داشت ميرفتيم. اين ساختمان را "صد" ميناميدند كه تعداد اطاقهاي آن را منعكس ميكرد. بخشي از طبقه همكف- جدا از ساير قسمتها- به اعضاي غير مجاهد شوراي ملي مقاومت كه در پاريس زندگي ميكردند اختصاص داشت. من در ابتدا براي گفتوگو با آنها مشکلی نداشتم اما به تدريج آنها سئوالاتي را مطرح ميكردند مبني براين كه اگر قرار است من نماينده شورا در آمريكا باشم، پس در پاريس چه مي كنم؟ اين خجالتآور بود كه پاسخ قانع كنندهيي وجود نداشت، لذا تا حد ممكن از روبهرو شدن با آنها پرهيز ميكردم. همه كساني كه براي انقلاب ميآمدند در سه گروه و زير نظر سه تن از خواهرهاي رده بالا- كه هر سه نيز از مسئولين پيشين من بودند- تقسيم ميشدند. گروه اول، شامل بخش سياسي، گروه دوم، اعضايي كه از ساير كشورها ميآمدند و گروه سوم، كساني كه در ساير بخش هاي سازمان در پاريس كار ميكردند. من براي مدتي گيج بودم كه به كدام گروه تعلق دارم: از خارج ميآمدم، از بخش سياسي بودم و نيز عضو بخش "هنرمندان" مستقر در پاريس. مدت چنداني طول نكشيد تا شرايط منحصر بهفرد خود را درك كنم. يعني اين كه بايستي مكافات سهگانهيي را تحمل كنم. براي مثال اگر افراد از بخش سياسي به خاطر نوع لباس و رفتار بورژوايي مورد تهاجم قرار ميگرفتند اولين اتهام را متوجه من ميساختند. وقتي افرادي كه با هنرمندان كار ميكردند به دليل "عادي گرايي" مانند هنرمندان محكوم ميشدند، بازهم من در خط اول بودم. و هنگامي كه اتهام به درخانه كساني ميرسيد كه بدليل كار در خارج از مركز بهطور فردي كار ميكردند و فرديت قوي داشتند، بازهم خانه من اولين خانهيي بود كه دقالباب ميشد. براي مدت 2 ماه تقريبا همه روزه از ساعت 2 بعد از ظهر تا 2 يا 4 صبح ما بايستي در نشستهاي "ديگ" شركت ميكرديم. هيچ چيز وحشتناكتر از تجربه دفعه اول در مقابل مريم نبود. اما جلسات بعدي با نوع ديگري از درد شديد همراه بود. براي اثبات انقلابام بايستي آمادگي خود را براي دفاع از رهبري از طريق حمله به ديگران كه در حال انقلاب كردن بودند، نشان ميدادم. البته چنين تهاجمي در تفكر مجاهدين، نه عداوت و دشمني بلكه مهر و محبت محسوب ميشد: ما به قربانيان بيچاره كمك ميكرديم تا باشيطان دروني- و يا به گفته مريم- با همزادشان بجنگند. در جريان اين نشست ها ما بايستي "تاريخ گذشته خود را مرور ميكرديم". اما اينبار همانند گذشته نبود، مريم همه چيز را دگرگون كرده بود. از آن پس، نقطه ضعف جنسي ما، نافرماني ما، تنبلي، يا كم جرئتي ما، مسئلهيي نبود. حتي اعتراف به اين موارد، دليلي بر فرار از جنايات واقعي تلقي ميشد. به گفته مريم انحطاط ما- يعني از دست رفتن اعتمادمان به سازمان و رهبري- نه از ضعف ما بلكه از قدرت ما ناشي ميشد. تجربه يا خوش اخلاقي ما، توانمندي ما در حل مشكلات يا استعداد هنرمندانه، صداي خوش ما يا خوش تيپي ما: هر چيزي كه به كيفيت مثبت ما مربوط بوده و موجب افتخار ما میشود، همه و همه ضد ايدئولوژي و ضد رفتار انقلابي است. اينها "نقاط لغزندهيي است كه اگر دقت نكنيم از بهشت مجاهدين به جهنم عاديگري سقوط كرده و نهايتا به همكاري با رژيم كشيده خواهيم شد." اينها مارا از "بدهكار" به "طلبكار" تبديل ميكند. بنابراين در "مرور گذشته خود" بايستي همه كيفيتهايي را كه احساس ميكنيم مثبت هستند افشا كنيم و از آنها جدا شويم چرا كه هربار يكي از آن ويژگيها عمل ميكند و ما نه براي دستآوردهاي رهبريمان بلكه براي موفقيتهاي خود به وجد ميآئيم. نتيجه اين پروسهي وحشتناك در مورد من، يكصد صفحه نوشته پيرامون نقاط قوت من بود و اين كه چگونه آنها مرا فاسد كرده و از رهبري جدا ساخته است. ديگران شرايط بدتري داشتند. زندانيان سياسي سابق، قربانيان شكنجه در زندانهاي خميني يا شاه يعني قهرمانان ما، بايستي مي ايستادند و به خاطر غرور و افتخار در مقاومت در زتدانها و يا تحمل شكنجه، از خودشان انتفاد ميكردند. آنها بايستي ميگفتند كه به سازمان و به رهبري خيانت كردهاند. خائنانی كه مسئوليت شماري از اعدامها و دستگيريها به عهدهي آنهاست. آنها بايستي تاكيد ميكردند كه تنها قهرمانان در ميان زندانيان و شكنجه شدهگان كساني هستند كه مردهاند. همچنين خويشاوندان شهيدان نيز بايستي ميآمدند و شهدا را مورد توهين و اهانت قرار ميدادند. شهدا به خاطر رهبري مرده بودند و تنها رهبري است كه ميتواند به آنها افتخار كند. (شهدا نقش حائل ميان اقوام خود با رهبري را ايفا كرده بودند چرا كه اين افراد بجاي انگيزه گرفتن از رجويها از شهداي نزديك به خود انگيزه ميگرفتند.) هدف اصلي اين نشستها عبارت بود از نابودي همه ارزشهاي ما بهجز عشق به رهبري، صادق بودن با رهبري و "سرتا پا گوش بودن" براي اجراي دستورات رهبري. با تهاجم به ديگران، ما هرگونه ارتباطي را ميان يكديگر از بين ميبرديم. هرگونه رابطهيي بايستي از رهبري عبور ميكرد. هرچه بيشتر فكر ميكردم دليل كمتري براي ادامه اين زندگي فلاكت بار مييافتم. احساس ميكردم من ديگر مجاهد نيستم. با اينحال هنوز به رهبري علاقه داشتم و اهداف سازمان را ميپذيرفتم. در يكي از نشستها اين مطلب را به مريم گفتم. او خنديد و گفت من از اين سر طيف به آن سر طيف حركت ميكنم. از پرستش خودم تا انكار خودم. او ادامه داد "تو نبايستي انقلاب ايدئولوژيك و يا آن بخش از وجود مجاهدي خود را تكذيب كني. اين مانند آن است كه وجودت را به شيطان تسليم نمايي. تو يك مجاهدي- اگر نه يكي از بهترين آنها- ولي بهرحال يك مجاهدي و بايد يك مجاهد باقي بماني." پس از آن، همه آنها كه مرا ميشناختند و با من كار كرده بودند از جمله مسئولين پيشين و فعلي من، آشکارا به صحبتهايي روی آوردند تا مجاهد بودن مرا اثبات كنند. در آن نشست من به اشتباه خودم كه فكر ميكردم افرادي مانند ابريشمچي از تصميم گيرندگان واقعياند پي بردم. ابريشمچي كه اخيرا از عراق برگشته بود و انقلاب ايدئولوژيك خود را ظاهرا زير نظر خود رجوي انجام داده بود، چند دقيقهيي در باره خودش صحبت كرد. مانند بقيه ما، او نيز خود را يك خيانتكار به سازمان و به رهبري ناميد و خود را متهم نمود كه همه كارهايي كه تحت مسئوليت وي بوده نابود شده و يا نسبت به آنها فروگذاري كرده است. به درستي همه ما سوار بر قايقي بوديم كه به پهناي اقيانوسي از رهبري فاصله داشتيم ۀ
42
درازگوشان ما اكنون بايستي "ارزشها و اصول جديد" را ميآموختيم و پيروي ميكرديم. البته بسياري از آنها جديد هم نبودند. تاكيدات مريم آنها را به گونهيي مفرط و مطلق ميساخت. مجاهدين همواره مخالف جامعهي طبقاتي، بورژوايي و ارزشهاي آن بودند. مقام، موقعيت و شغل براي يك مجاهد اهميتي نداشت. مجاهدين بايستي ساده زندگي ميكردند و ساده ميمردند. همه مجاهدين- زن و مرد- بايستي در همه اوقات پوشش اسلامي ميداشتند. برخورد فيزيكي، ديدار خصوصي، جوك گفتن و خنديدن ميان خواهرها و برادرها وجود نداشت. زيرا موجب كشش و جاذبه دو طرفه ميگرديد. كار سخت و خواب و خوراك اندك، ضابطه بود. در ازای هر رفاهي، نوعي استثمار نهفته است. ما بايستي فراموش ميكرديم آنچه را كه دوست داريم انجام دهيم و يا حتي نسبت به آن فكر كنيم. مريم هشدار ميداد كه هر كس ارزشهايش با اين ارزشها متفاوت باشد و هر كس كه "عادي" باشد، نبايستي در سازمان بماند. او ميگفت: "شما همه بايستي تصميم بگيريد يا صددرصد مجاهد باشيد و يا سازمان را ترك نمائيد." ليست چيزهايي كه بايستي درباره آنها فكر و گفتوگو ميكرديم بهطور روزانه افزايش مييافت. موضوع بعدي كه به صحنه انقلاب ايدئولوژيك وارد شد "كرسي" بود. كلمهي ابداعي ديگري كه سادهترين معني آن رده و مقام بود. البته از نظر مريم به معني موقعيتهاي واقعي و تخيلي، ماترياليستي و ايدهآليستي، تفسير میشد؛ چه در گذشته باشد و چه حال؛ چه از درون سرچشمه بگيرد و چه از بيرون تحميل شود، هر كدام از ما كرسيهاي متعدد خود را داشتيم اما باز هم مايل بوديم كه از طرف رهبري نيز كرسي دريافت كنيم. اگر دريافت نميكرديم ابتدا پاسيو و منفعل ميشديم سپس به افرادي عادي تغيير ميكرديم، در نهايت ميبريديم و بالاخره به دشمن رهبري و سازمان تبديل ميشديم. بنابراين وظيفه ما اين بود كه خود را از آن كرسيهايي كه گمان ميكرديم حق ماست رها كنيم تا جان خود را از فساد و انحراف نجات دهيم. گيج و سردرگم و با كمترين احساس مجاهد بودن، تاب نشستن در آن نشستهاي انقلاب ايدئولوژيك را نداشتم. اساسا به اين خاطر كه احساس ميكردم نميتوانم ديگران را مورد انتقاد قرار دهم. نه بياد ميآوردم و نه ميخواستم كه اشتباهات آنها را بياد بياورم. بنابراين به بهانه كمر درد- كه واقعي هم بود- در بيرون درب محل نشست، بالا و پائين ميرفتم و روند نشست را- كه هم براي شركت كنندهگان و هم براي من دردناك بود- گوش ميكردم. يك روز به همه ما گفته شد كه هر سه گروه بهطور مشترک در يك نشست شركت كنيم. مسئول نشست خواهرنسرين بود كه به عنوان سومين فرد مهم سازمان بعد از مسعود و مريم شناخته ميشد. اكثر ما ميدانستيم و يا حدس ميزديم كه فهيمه ديگر مورد توجه نيست و رده خود را از دست داده است، اگرچه به اين موضوع اشاره نميشد. احساس ميكردم در آن نشست مشترك بيش از ديگران مورد بررسي و برخورد قرار خواهم گرفت و بيش از ديگران اذيت خواهم شد. حدس ميزدم كه اوقات سخت و مشقتباري در پيش است البته چند و چون سختي آن را نميدانستم. در آن زمان ظاهرا مريم تصميم گرفته بود كه اين مرحله از انقلاب ايدئولوژيك را جمع كند، چرا كه تقريبا دو ماه بود كه هيچ كس در سازمان كاري جدي انجام نداده بود. تصميم گرفته شده بود كه بزرگترين گردهمايي را در آلمان برگزار كنيم. قرار بر اين بود كه مريم اولين سخنراني رسمي خود را در برابر جمعيت بزرگ ايرانيان در آلمان ايراد نمايد. بنابراين هدف نشست اين بود كه افرادي را كه هنوز انقلاب خود را به پايان نبردهاند، وادار سازند كه اين كار را انجام داده و به كارهاي خود برگردند. بيش از دو ماه بود كه من وارد پروسه انقلاب شده بودم. بيش از 10 جلسه در نشست دشوار "ديگ" شركت كرده و بيش از 500 صفحه گزارش در باره گذشتهي خود نوشته بودم، تمام اشتباهاتم را بيش از صد برابر بزرگ كرده و همه چيزهاي خوب مربوط به خود را بياعتبار ساخته بودم. تنها چيزي كه مانده بود مورد انتقاد قرار دهم به دنيا آمدنم بود و اين كه پدر و مادرم مرا به اين دنيا آوردهاند. با اين وصف سازمان راضي نبود. آنها هيچگاه به من نگفتند چه چيز نادرستي وجود دارد و انتظار دارند كه چه چيزي بشنوند. من فكر ميكردم كه معماي لاينحلي دارند. آنها نسبت به سختكوشي و رفتار من يعني مباني ايدئولوژيكيام كه در نگاه آنها گاها" فزونتر از مسئولينم بود، مسئلهدار بودند. بهخصوص به زير علامت بردن اين "فرض ايدئولوژيكي" متناقض كه هيچ مرد مجاهدي قادر به انجام آنچه زن مجاهد انجام ميدهد نيست، چه برسد يكي ازپنج تن از دارندهگان بالاترين ردهها كه از جمله مسئول من بود. در همان زمان تصميمم را مبني بر ترك سازمان آشكار ساخته بودم. تصميمي كه در فرهنگ مجاهدين هيچ معنايي نداشت جز اين كه من بريدهام. معما اين بود كه با وجود بريدگي، پاسيو نبودم. من فرصتهاي زيادي داشتم كه سازمان را ترك كرده و به نزد خانوادهام برگردم، با اين همه نه تنها در سازمان مانده بودم بلكه مانند گذشته به كار در سازمان ادامه داده و از مرحله تازه انقلاب ايدئولوژيك استقبال نمودم. تلاش كردم تا خود را تغيير دهم، توصيهها را به كار ببندم و آنچه را كه آنها ميخواستند انجام دهم. ولي آنها به سادگي نميفهميدند و يا نميپذيرفتند كه تمام كساني كه به مردم و ميهن عشق ورزيده و سختيها را تحمل ميكنند ميتوانند در سازمان فعاليت داشته باشند. بنابر تئوري آنها هر كس كه رهبري ايدئولوژيكي را در تماميت و با عشق راسخ نميپذيرفت نميتوانست تا حدي كه من جلو رفتم، به جلو برود و بكوشد تا استقامت به خرج دهد. آنها نميتوانستند اين نكته را در مورد من- و شايد در مورد ساير اعضا و هواداران- ببينند كه سازمان مجاهدين تنها سازماني است كه اين شانس و امكان را به ما ميدهد كه به آرزوهايمان دست پيدا كنيم، شانسي كه نبايستي آن را ناديده گرفت. آنها همچنين نميپذيرفتند كه عشق من نسبت به مريم به خاطر فداكاريهاي او درباره رجوي نبود بلكه به خاطر پيام او بود مبني بر عشق بدون شرط، نسبت به همهگان. هيچكدام اينها براي سازمان قابل فهم نبود. از اينرو آنها ميگفتند كه من "تناقضات ناگفتهيي دارم". بنابر تئوري انقلابي آنها، چنين تناقضي بهناگزير و بهاجبار توانمندي فرد را براي انقلاب نابود نموده و از ميان ميبرد. اين فرد ميتواند به كار در سازمان ادامه دهد، خوشحال باشد، عضويت خود را در سازمان براي مدت طولاني حفظ كند، اما همهي اين نشانهها كه حاكي از كاراكتر خوبي است، به طور كل متناقض است و در واقع نشاندهنده بريدهگي. بنابراين تناقض من در كجا پنهان شده بود؟ من هيچگاه نفهميدم تحليل آنها از وضعيت من چيست و يا بدنبال چه هستند كه به آن اقرار كرده و خود را خلاص كنم. همه آنچه كه بايستي انجام ميدادم تحمل نيش و كنايه آنها بود، ولي شايد تئوري آنها اين بود كه من روابطي با يكي از هواداران زن در لسآنجلس داشتم. عشق به اين زن خيالي به من اجازه نميداد تا سازمان را ترك گويم و به خانوادهام برگردم بلكه به من انرژي كافي ميداد تا همچنان مشتاقانه كار كنم اما در عين حال وضعيت مرا به عنوان يك بريده تعريف ميكرد. در حالي كه ديگران در نشست مشترك درباره "تناقضات" خودشان صحبت ميكردند، نسرين هراز چندگاه از سربه سر گذاشتن و سرزنش من نيشخندي بر لب نمايان ميكرد. او مراقب من بود و شايد بخاطر كشف اينكه تناقض من مشابه كداميك از آنهاست واكنشهاي مرا نسبت به اعترافات ديگران زير نظر داشت. نهايتا نسرين تصميم گرفت در ارتباط با من صحبت كند. من آشكارا مورد ويژهيي بودم. تنها يكي از مسئولان پيشين من اجازه يافت درباره من صحبت كند. خودم نيز به طور كلي از اينكه چيزي بگويم ممنوع بودم. نسرين رو به من براي اين كه اداي الاغ را دربياورد دستش را كنار گوشهايش گذاشت و گفت "در اولين نشست ديگ ما متوجه نشديم كه تو بريدهيي وگرنه هرگز جرات نميكرديم اجازه دهيم كه مريم را ببيني و يا در مقابل او صحبتي بكني. ما گمان ميكرديم كه تو معتاد تحسين ديگران هستي و ما همه منتظر بوديم اين جمله را از تو بشنويم. با اين حال تو خودت را با ذكر بدترين چيزهاي ممكن و با اصطلاحات زننده توصيف كردي. تو فكر ميكردي ميتواني همه ما را خر كني. هيچ كسي نميتوانست چيزي بدتر از آنچه كه تو درباره خودت گفتي بگويد. بنا براين خيال ميكردي به همين سادگي انقلاب ايدئولوژيك خود را انجام دادهيي و شايد با عنوان و رده جديد، به آمريكاي دوستداشتني برگردي و به همان كارهايي كه در گذشته انجام ميدادي ادامه دهي. تو گمان ميكردي كه هيچ كس تناقضات بزرگي را كه در پس آن كلمات، پنهان نمودهيي نخواهد شناخت. اما هنگامي كه همه تو را بريده ناميدند، ناگهان از همه طرف با خصومت و دشمني روبهرو شدي. وقتي خودت را كشف كردي، در آستانه از دست دادن همه چيز- موقعيت، رده و كارت در آمريكا- قرار گرفتي و خود را باختي. به لرزه افتادي و فراموش كردي كه چگونه صحبت كني." او مجددا دستش را كنار گوشش گذاشت و ادامه داد "بله! به جاي خر كردن ما، تو خودت را به خريت، حماقت و گنگي زدهيي. او خنده نيشداري كرد و گفت "حال به ما بگو كه پس از دو ماه چه چيزي عليه خودت در پشت آن اتهامات پنهان كردهيي. به ما بگو چرا تو بيش از مسئولات نسبت به اهداف و كارهاي سازمان مشتاق و دلسوزي. به ما بگو كه چگونه تو همواره ايده و پروژههاي جديد داري و هيچگاه به راهنمايي و دستور كسي نياز نداري. به ما بگو كه از كجا انگيزه و انرژي ميگيري. به ما بگو كه چه چيزي در آمريكا و شايد هم در لسآنجلس پنهان كردهيي." در اين جا يكي از مسئولان پيشين من گفت "بله! روابط ات با هواداران زن را در آنجا براي ما بگو و اين كه چرا همواره آنها ميخواستند با تو صحبت كنند و مشكلاتشان را با تو در ميان بگذارند!" من انتظار همه گونه اتهامات شريرانه و بدخواهانه را داشتم به جز همين آخري. اين اتهامي بسيار ظالمانه بود كه من به سختي توان شنيدن آن را داشتم. سرم گيج ميرفت و احساس ميكردم تب دارم. حقيقتا گويي كه در "ديگ" ميجوشيدم. بدون اين كه منتظر اجازه براي نشستن باشم، نشستم. نسرين گفت، خب چيزي براي گفتن داري؟ جوابي ندادم فقط نشستم و با حالتي كرخت و تب كرده او را نگاه كردم. نسرين چيز بيشتري نگفت جز خندهيی كنايهآميز؛ حاكي از به رخ كشيدن پيروزياش. ظاهرا" تير او به هدف اصابت كرده بود. او تناقض اصلي مرا يافته بود و مرا وادار ميساخت با سكوتم آن را بپذيرم. به جاي هر گونه صحبتي او دوباره اداي دراز گوش را درآورد و با صداي بلند خنديد و ديگران نيز با او خنديدند. تا پايان آن نشست، من بدون هيچ احساسي مانند جسدي نشستم، قادر نبودم نسبت به هيچ چيزي واكنشي نشان بدهم. در فرصت تنفس در خلال نشست، به نزد نسرين رفتم و از او خواهش كردم كه من چه بايد بكنم. تا آنجا كه من ميتوانستم بفهمم سه انتخاب داشتم: سازمان را ترك كنم و همهي اهداف و آرمانهايم را فراموش كنم، خودكشي كنم و خود را از اين همه فلاكت نجات دهم، و يا در سازمان بمانم و به تدريج مشاعر خود را از دست بدهم. او مجددا خنديد و گفت "هيچكدام آنها را انجام نده فقط درباره تناقضاتات صحبت كن." و وقتي پرسيدم "اگر چيزي براي گفتن نداشته باشم؟" او روي برگرداند و رفت. من ديگر غمگين نبودم بلكه عصباني بودم. احساس ميكردم به من خيانت شده. اگر آنها آنچنان اعتمادي به من ندارند، چگونه ممكن بود من اعتماد كامل خود را به آنها بدهم؟ داستان محمود به يادم آمد هوادار قديمي در لسآنجلس كه سالها پيش او را به دزديدن پول متهم كردند. وقتي محمود تقاضاي كمك نمود، من او را مطمئن ساختم كه اگر بيگناه است، هيچ نيازي به ترسيدن نيست فقط بايستي به سازمان اعتماد كند تا اين مسئله به خوبي حل شود. اكنون مي فهميدم كه اشتباه كرده بودم. چه بسا چيزهايي كه آدمي تا با آنها روبهرو نگردد آنها را نخواهد شناخت. واقعيت اين است كه اعتماد يك خيابان دو طرفه است. نسرين كه اكنون بحث خود را تغيير داده بود برنامه سازمان را براي مراسم 30 خرداد در آلمان و آمريكا اعلام نمود. و پرسيد چه تعداد جمعيت در تظاهرات آمريكا شركت خواهند نمود. رقمهاي متفاوتي بين 2 تا 5 هزار مطرح گرديد. سپس وي با ژستي آشتيجويانه نگاهي به من كرد و گفت "مسعود تو به عنوان نماينده شوراي ملي مقاومت در آنجا، شرايط را بهتر از هر كسي ميداني، تو در اين زمينه چه فكر ميكني؟" گفتم "10 هزار نفر." نشست با فريادي توام با تعجب و اعتراض منفجر گرديد. يكي گفت "جوك ميگويد، من ميخواهم كه اين رقم را پس بگيرد." من به آرامي اما با نيش و كنايه ناشي از عصبانيت صحبت ميكردم. به جاي ارائه مدرك تصميم گرفتم كه منطق و زبان سازماني و انقلاب ايدئولوژيك را به كار گيرم. من متوجه شدم كه سخن بيمعني گفتن مانند آنها چه ساده است. رقمي را بيحساب و كتاب گفتن و نيز طرح ادعاهاي عجيب و غريبي كه امكان عملي شدن آنها وجود ندارد. سازمان هيچگاه عادت نداشت كه رقم واقعي شركتكنندكان در تظاهرات و گردهماييها را حتي براي اعضاي خودش اعلام نمايد. البته در مورد تظاهرات قبلي مدعي بود كه 5 هزار تن شركت داشتند. من گفتم بسيار خوب، در تظاهرات قبلي 5 هزار نفر آمده بودند، مگر نه؟ (ميدانستم كه هيچكس در آن اطاق با اين رقم موافق نبود اما جرات نميكرد بگويد نه، چرا كه اين به معني آن بود كه سازمان به ما دروغ مي گويد.) من صبر كردم كه لحظاتي در سكوت بگذرد و بعد ادامه دادم "آن رقم به پيش از اين مرحله از انقلاب مربوط ميشد، زماني كه ما همه بريده بوديم و يا در خطر بريدگي بوديم." (تا آن زمان اين عادت شده بود و حتي مد شده بود كه همه خود را بريده بنامند.) من اضافه كردم "اكنون ما اين مرحله را گذراندهايم و انرژي ما صد برابر بيشتر شده است. بنابراين ما بقيناً ميتوانيم دو برابر اين رقم را انتظار داشته باشيم در واقع من بايستي از خودم انتقاد كنم كه چرا بدبينانه برخورد كردم و به آسانی نگفتم 20 هزار نفر." استدلال من كامل بود هيچكس حتي خود نسرين هم جرات نكرد آن را رد كند. او فقط اشاره كرد كه سيما مسئول آمريكا اظهارنظر كرده كه 5 هزار نفر شركت خواهند كرد و پرسيده كه من چه پاسخي براي آن دارم. گفتم "به عقيده من خواهر سيما طي چند ماه اخير اينجا نبوده و از تاثيرات اين مرحله از انقلاب ايدئولوژيك بيخبر است. او نميداند كه چه افرادي قرار است به زودي تحت مسئوليت او قرار گرفته و چگونه چهره ما را ارتقاءخواهند داد. رقمي كه او گفته براساس اطلاعات گذشته او بوده بنا براين به نظر ميرسد كه بايستي اين رقم را دو برابر كرد." نسرين با خندهيي زوركي كه عصبانيتاش را پنهان ميكرد گفت "بسيار خوب، اجازه بدهيد اين گفتوگو را جمع ببنديم و بگوئيم كه تو حداقل 5 هزار نفر را در آنجا خواهي داشت." سپس همان مردي كه از من به جد سئوالي پرسيده بود رو به من كرد و گفت "حقيقت را به ما بگو، تلاش ميكني كه ما را اغفال كني مگه نه؟ " بدون اين كه چيز ناجوري بگويم جواب دادم "من دلايلام را گفتم. اگر فكر ميكني آنها نادرستاند مي تواني عليه آنها استدلال كني." روز بعد مسئولم مرا صدا زد و پرسيد آيا چيزي دارم كه درباره تناقضاتم بگويم. گفتم "پاسخم همچنان «نـه» است و من هيچ چيز ديگري براي گفتن ندارم." سپس اضافه كردم كه اگر آنها چيزي عليه من شنيدهاند بهتر است كه به من بگويند. او گفت "نـه، اما ما ميدانيم كه تناقض توچيست و نسرين هم تلاش كرد كه آنها را بيابي. مانند بسياري ديگر از برادرها مشكل تو كرسي است. يعني موضعات را دوست داري و تقلا ميكني كه آن را نگهداري." اگر اين غمانگيز نبود خندهدار بود: بعد از آن همه اتهامات زهرآگين و خصمانه، ناگهان بظاهر نسرين قصد داشته فقط به من بگويد كه من به خاطر داشتن كرسي گناه كارم. درست مانند بقيه افراد در نشستي كه توسط مريم اداره ميشد. "تناقض" موضوعي بود كه براي انحراف و پرت كردن حواس مطرح ميشد. همه آنها به جد ميخواستند اثبات كنند كه من عاشق رده و مسوليتم هستم و هر كاري كه ميكنم به اين خاطر است كه آن را نگاه دارم. من بايستي در گزارشم از جمله اين سطور را مينوشتم و آنها نيز با پيروزي اين پرونده را ميبستند. مجاهدين همواره مايل بودند بگويند كه آنها به حق بوده و برنده شدهاند. قطعا آنها در يك مورد حق داشتند: من کارم را دوست داشتم و طي سال گذشته بيش از هميشه در اين رابطه تلاش كرده بودم. اگر اين جرم من محسوب ميشد، من قويا خوشحال بودم كه به آن اعتراف كنم. گزارش بسيار كوتاهي نوشتم وطي آن پذيرفتم كه نه تنها كارم را دوست دارم بلكه آب و هواي لسآنجلس را هم كه بيشتر از هواي سرد با من سازگارست، دوست دارم. پذيرفتم كه دوست دارم از طرف ديگران دوست داشته شوم و عزيزم بدارند. پذيرفتم كه متنفر بودم از اينكه كسي از عمل و يا گفته من رنجيده گردد. من پذيرفتم كه دوست دارم مفيد باشم و از بيثمر بودن متنفرم. به هر رو، با هر قصدي و هر داوري كه در مورد من داشتند، ظاهرا انقلاب مرا پذيرفتند و از من خواستند كه به كارم برگردم. وقتي مسئولم اين پيشنهاد را با من در ميان گذاشت من آن را رد كردم و گفتم "شما چگونه مرا به جايي برميگردانيد كه ميدانيد شرايط آنجا مرا به ترك سازمان سوق ميدهد؟ " نهايتا وي پذيرفت كه من نبايستي در آمريكا زندگي كنم اما هرگاه لازم شد به آنجا بروم. در اولين مورد براي يك يا دو هفته به آنجا رفتم تا با هنرمندان صحبت كنم و آنها را براي شركت در گردهماييمان در آلمان دعوت كنم. كوتاه زماني قبل از حركت از پاريس به لسآنجلس، بدري يكي از مسئولانم كه مسئول بخش سياسي ما نيز بود مرا صدا زد و گفت " آنا به طور قانوني تقاضاي طلاق كرده و تو بايستي هرچه زودتر جواب بدهي." من حدس ميزدم كه بدري را به اين خاطر براي گفتن اين خبر به من انتخاب كرده بودند كه او كل روابط من با آنا را ميدانست. بدري همان كسي بود كه آخرين بار مرا وادار نمود كه به ديدن آنا بروم. با او بمانم بدون اين كه او را دوست داشته باشم. فرزاندانم را ببينم بدون اين كه به آنها وابسته شوم. او فردي بود كه بارها به او شكايت كرده بودم كه اين غلط است كه اجازه دهند آنا از وضعيت من باخبر بشود و نيز غلط است كه قبول كنند كه من يك مجاهد انقلاب كرده باشم و در ابراز عشق به او و فرزندانم دورو باشم. اجازه ندادم كه بدري واكنش مرا ببيند از او تشكر كردم و گفتم "جواب خواهم داد." طلاق نامه را چندين بار خواندم. محتواي آن اگرچه قابل قبول بود اما ضربهي چكش بود. من گريه نكردم، دشوار بود كه بدانم چه بايد كرد. اما قلبم به شدت ميزد و پر بود از درد و غم. اين خبري بود كه من سالها آرزو داشتم آن را دريافت كنم چون ميدانستم كه آنا رها خواهد شد و همزمان به من نيز اين آزادي را ميداد تا فرزندانم را ببينم. اما اكنون نميخواستم كه اين خبر را بشنوم. عميقا مايل بودم كه او صبر ميكرد تا به نزدش بازميگشتم. شايد پس از آن كه ما با پيروزي به ايران برميگشتيم، اگر چه ميدانستم كه من حق نداشتم كه چنين چيزي از او بخواهم. او هنوز به اندازه كافي جوان بود تا دوباره از نو آغاز كند و از بقيه عمرش لذت ببرد. دردناك اينكه اكنون چنين اتفاقي افتاده بود. من ميدانستم كه بايستي براي كسي كه مدت 25 سال دوستش داشتهام خوشحال باشم. طلاق نامه را امضا نمودم و به هنگام رفتن به آمريكا آن را پست كردم. من، آنا را اولين بار در خرداد 1350 ديده بودم. زندگي مشتركمان در پايان خرداد 1374 به پايان رسيد و چند ماه بعد حكم قطعي آن را دريافت كردم. البته هيچگاه اجازه ندادم كه سازمان از احساس من با خبر شود. البته سازمان نيز ديگر روی اين موضوع متمرکز نبود؛ در حال حاضر، تنها اعترافی كه آنها دوست داشتند بشنوند، درباره فرديت بود. درحالي كه كاملا تغيير كرده بودم و عاري از اميد و انگيزه به آمريكا رفتم. مانند يك ماشين بدون هيچ ابتكار و برنامهيي، خالي و بدون احساس. تصميم گرفتم بدون بازخواست و محكوم كردن بيشتر، از خود محافظت كنم. نبايستي با هيچ كسي تماس غيرضروري ميگرفتم. رنج و عذابي كه متحمل شده بودم مانند شكنجهيي بود كه زندانيان در زندانهاي خميني متحمل ميشدند و اين براي من كافي بود. متاسفانه در اين زمان مزدوران رژيم دو تن از خواهران ما را در عراق ترور كردند و ما بايستي يك تظاهرات اعتراضي در لسآنجلس برگزار ميكرديم. بنابراين ميبايستي با شماري از هواداران و از جمله با كساني كه به تازگي با آنها مرتبط شده بودم تماس ميگرفتم. برخي از آنها كنجكاو شده بودند كه من كجا هستم. لذا داستانهايي ميساختم تا غيبتام را توجيه كنم. اما آنها در گفتوگو محبت خود را نسبت به من نشان ميدادند از من تعريف ميكردند كه با عصبانيت از جانب من رد ميشد. من احساس ميكردم تغيير من مشابه ابريشمچي در چند سال قبل است. او در ميان هواداران و اعضا، چهره محبوبي بود و با محبت و احترام برخورد ميكرد اما ناگهان تغيير كرد و رفتارش به گونهيي شد كه گويي خواهان ايجاد نوعي رنجش و دشمني نسبت به خودش است. مردم گمان ميكردند كه شهرت و مقام، سرشت نيك او را زدوده. اما اكنون من ميتوانستم بفهمم كه چه بر سر او آمده: او نيز بايستي مهرباني را از خود دور ميساخت از ترس اين كه مبادا مورد اين انتقاد قرار بگيرد كه عشق افراد به رهبري را "دزديده" است. برخي كنجكاويها و پرسشها پيرامون اهداف متناقض انقلاب ايدئولوژيك بوجود ميآمد. در لسآنجلس من به عنوان غير مجاهد معرفي شده بودم و مريم به من گفته بود كه به اين ترتيب، ديگر ميتوانم در ملاقاتهاي سياسي با زنان دست بدهم. اما اكنون بنابر اصل جديد انقلاب قرار بر اين بود كه من در هيچ شرايطي با زنان دست ندهم. لذا براي جلوگيري از نقض هر ضابطهيي من بايستي در ارتباط با اين موضوع پيچيده، دستورات را از پاريس ميگرفتم. من پيشنهاد دادم كه وانمود كنم سرماخوردگي دارم و بدينترتيب از دست دادن با زنان طفره بروم. اين پيشنهاد پذيرفته شد. البته نتيجه اين رفتارغالبا خجالتآور بود. يكبار مردي به من گفت "چه جوري ميشه، تو نميخواهي سرماخوردگيات را از طريق دست دادن با خانم... به او منتقل کنی، اما مشكلي نداري كه من با دست دادن و بوسيدن تو سرماخوردگي پيدا كنم؟" در مورد ديگري يكي از هواداران با اتومبيل خود يكي از خواهران و دو تن از برادران را به محلي رسانده بود. اين مسئله بايستي به نحوي با اين ضابطه ايدئولوژيكي كه مردان نبايستي كنار زنان بنشينند منطبق ميشد. هوادار مزبور ميگفت "من روي صندلي راننده نشستم و آنها همچنان در پيادهرو ايستاده و مردد بودند كه سوار شوند يا نه. نهايتا آن خواهر به من گفت كه شما برويد به صندلي عقب و كنار آن دو برادر بنشينيد و من هم رانندگي ميكنم. من شگفتزده و آزرده شدم. به وي يادآوري نمودم كه شهر را نميشناسد و سمت و جهت مقصد ما را به خوبي نميداند، گواهينامه و بيمه آمريكايي ندارد و اگر تصادفي رخ دهد به عنوان يك اقدام جنايي محسوب خواهد شد. اما او اعتنايي نكرد و اجازه نداد كه حتي من كنار او بنشينم و مسير را به او نشان بدهم. او به تنهايي جلو نشست و ما سه نفر نيز روي صندلي عقب." يكي ديگر از ضابطههاي متناقض اين بود كه هيچ برادر و خواهري نميتوانستند تنها با هم باشند، و از طرف ديگر هر برادري در ملاقاتهاي سياسي بايستي توسط يك خواهر همراهي ميشد تا آن خواهر آموزش ميديد و نهايتا خودش آن مسئوليت را انجام ميداد. در نتيجه بسياري از ملاقاتهاي ما به جوك تبديل ميگرديد: كاري كه توسط يك فرد ساده، صورت ميگرفت اكنون به سه نفر همراه نياز داشت و هر سه نفر هم داراي عنوان. براي جور كردن تعداد افراد و ايجاد تعادل ميان تعداد زنها و مردها غالبا به "نفر همراه" نياز داشتيم. (اين اصطلاح به همين منظور ساخته شده بود) يعني نوعي اسكورت كه هيچ نقشي نداشت جز اين كه اجراي ضوابط را محقق كند.. اين به طور وحشتناكي وقت آن فرد را تلف ميكرد. با اين حال مسئولان به طور مرتب از يكديگر میپرسيدند که آيا در بخششان "نفر همراه" اضافي دارند. آنها حتي ساعاتي را كه يك "نفر همراه" مصرف ميكرد ثبت نموده و با يكديگر مبادله مينمودند. "من نفر همراهم را به تو قرض ميدهم، چنانچه تو اتومبيل و كامپيوتر خود را به من قرض بدهي." من كارم را در لسآنجلس تمام كردم، نگران از بازگشت به پاريس و فرار از همه اين مسائل خندهدار، اما به جاي آن از من خواسته شد كه به آلمان بروم. آمادهسازي بزرگترين گردهماييهاي ما در خارج از ايران در دستور كار قرار داشت. ما اميدوار بوديم كه در آلمان مريم در برابر جمعيت انبوهي حاضر گردد. چيزي كه در آمريكا و فرانسه تحقق نيافت. پوسترهايي كه در سراسر آلمان پخش شده بود اعلام ميداشت كه مريم خواهد آمد. در عين حال ما به تدريج باخبر شديم كه رژيم ايران با نفوذ اقتصادي و سياسي خود بر دولت آلمان، تلاشهايي را آغاز كرده تا از حضور مريم در اين گردهمايي جلوگيري كند. بخش سياسي با تمام قوا كار ميكرد تا اين تلاشها را خنثي كند. ما با سياستمداران، ژورناليستها، روشنفكران و سازمانهاي حقوق بشري تماس ميگرفتيم و مطرح ميساختيم كه اين به نفع دموكراسي خواهد بود كه مريم بتواند در اين گردهمايي شركت نمايد. اما قانع ساختن دولت، ناموفق بود. لذا به جاي حضور مريم در گردهمايي ما ماهوارهيي اجاره كرديم تا گردهمايي را بهطور زنده و از جمله در عراق براي ارتش آزاديبخش، پخش كند. ما هواداران را از همه جا فراخوانديم تا آمار افراد شركتكننده در گردهمايي هرچه بزرگتر گردد. مرضيه و ديگر هنرمندان پذيرفتند تا برنامههايي اجرا كنند. يعني بزرگترين جاذبه براي جلب حدود 10 هزار ايراني مقيم آلمان. مريم به عنوان رئيسجمهور آينده ايران نيز قرار شد سخناني درباره اسلام، ارزشهاي مجاهدين و وفاداري و تبعيت از رهبري يعني رجوي، ايراد نمايد ۀ 43
تغيير نقشها من براي پذيرايي از ميهمانان خارجي كانديد شدم. اين مهمترين و حساسترين مسئوليت من بعد از مرحلهي جديد انقلاب ايئولوژيك بود. من مصمم بودم كه دستورات را دقيقا و بدون هيچ فكر و ابتكاري از جانب خود و بدون ارائهي هيچ پيشنهادي و يا سئوالات غيرضروري اجرا كنم. به موجب برخي دلايل ناگفته تا دو روز قبل از گردهمايي، جزئيات نقش من در اختيار قرار نگرفت. در آن زمان من ميبايستي تعدادي اتومبيل اجاره كرده و هتلي در نزديكي پايگاهمان پيدا ميكردم. سپس با تجهيزات جديد همراه با ليست ميهمانان و اطلاعات مربوط به ورودشان، آنها را در فرودگاههاي فرانكفورت، دوسلدورف، دورتموند، كلن و ايستگاه قطار ميديدم. هتل ما در بن بود، گردهمايي و ميهماني در دورتموند صورت ميگرفت. اگرچه سه تن از برادران، دستيار من بودند اما همه كارهاي گردهمايي، خوشامدگويي، رانندگي، ميزباني، حمل و نقل، مشاوره، راهنمايي، بدرقه و همراهي ناهار و شام به عهده من بود. پس از گردهمايي و وقتي همه ميهمانان به فرودگاه برگردانده شدند، اكثر دستياران من از خستگي از پاي درآمدند. تنها من و يكي از آنها توانستيم چشممان را در حد راندن اتومبيل باز نگاه داريم. اين براي من تجربه جديدي بود. يك فرمانبرداري ساده، يك عضو خوب و "سرتا پا گوش" بودن. در پايان همهي اينها من خيلي خوشحال بودم كه در اثر رانندگي هاي خواب آلود و عجولانه ما با نگراني در رسيدن سر موقع از يك شهر به شهر ديگر در كشوري كه به آن آشنا نبوديم حداقل كسي كشته نشد. بعدا يكي از اعضا، طي گزارشي از من انتقاد كرد كه چرا از بودجه او قرض گرفتم تا بليط دوطرفهيي براي يكي از ژورناليستها- كه ضروري بود تا زمان پروازش را جلو بياندازد- خريداري كنم. مسئولم گزارش او را به من نشان داد و نظرم را خواست. من خنديدم و گفتم: "يا او خيلي نادان است و يا نسبت به من لطف دارد. چون كه قرض گرفتن پول، كمترين خطاي من است! من قرض گرفتم و هر كارديگري از جمله به خطر انداختن جان همه انجام دادم تا چنان كه حكم شده بود، مسئوليتم را انجام دهم!" بلافاصله پس از آن براي برگزاري تظاهرات به آمريكا برگشتم. در آنجا بيوه مسن يك خواننده ايراني مشهور كه دوست نزديك مادر و خاله ام بود به استقبال من آمد. او در حضور همهگان مرا بوسيد. اين احساس غريبي بود گويي که مجددا مادرم را ميديدم. او بوي وطن و بوي مادر و خانواده مرا ميداد. او بار ديگر به گونهيي اين احساس را در من زنده میکرد كه من انسانم و داراي ويژگيهاي فردي. احساس جالبي بود اما كوتاه، چون پس از آن به پاريس برگشتم و تمام تابستان را بهجز چند سفر كوتاه كاري، در آنجا ماندم. ديدن آن زن و يادآوري گذشته، اين احساس را به من ميداد كه من ديگر نه ارتباطي با سازمان دارم و نه نقشي در آن و نيز اينكه كاري انجام نميدهم جز توليد بحث و دردسر. با اين حال من با كنترل ادامه دادم و حتي به يكي دو مورد ارتقاء نيز در فعاليتهای بخش سياسي نايل شدم. اين ميتوانست دليلي باشد براي دعوت از من جهت همراهي با هياتي به سرپرستي نسرين كه قرار بود به نروژ رفته و امكان بازديد مريم از اين كشور و يا حتي ماندن وي در آنجا را بررسي كند. بعدا من حتي ميزباني تني چند از اعضاي مجلس اعيان انگلستان را که به پاريس آمده بودند، به عهده داشتم، آنها قول دادند دولت انگلستان را ترغيب نمايند كه به مريم اجازه دهد در انگلستان اقامت گزيند. اگرچه نشستهاي انقلاب براي اعضاي سطوح پائين به پايان رسيده بود اما براي اعضاي قديمي و رده بالاي سازمان به طور هفتهگي و يا هر دو هفته يكبار با مسئوليت نسرين يا مريم برگزار ميشد. دور جديد نشستها به مراتب بيرحمانهتر بود و مواردي در آن مطرح ميشد كه پذيرش آنها سخت عجيب و باورنكردني مي نمود. اين افراد خود و ديگران را دزد، قاتل، خائن، حيوان خون آشام و دشمن رهبري ميخواندند. هيچ رحم و شفقتي وجود نداشت. نشستها مانند جنگ گلادياتورها بود كه يك گلادياتور بايستي ديگري را ميكشت و يا از پاي درميآورد تا جان خود را حفظ نمايد. از آنجا كه من اكثر شركتكنندگان را نميشناختم براي درگير نشدن، عذر خوبي داشتم. شگفت اينكه نسرين هم بهندرت از من ميخواست تا صحبتي بكنم و گويا اميدش را نسبت به من از دست داده بود. شايد او ماهيي بزرگتري براي سرخ كردن داشت و يا از تغيير من به يك عضو خوب دست كشيده بود. اين رقتانگيز بود كه انحطاط ديگران را ببيني: قهرمانان گذشته كه همچون |