فصلهای 40 تا 45  - سالهای 1372 تا 1375  -  پايان داستان

 

40

 

ديدن واقعيت

 

در شهريورماه، ما دو اطلاعيه منتشر نموديم که توسط رسانه‌هاي ايراني و حتي رسانه‌هاي خارجي، وسيعاً پوشش داده شد. اولين اطلاعيه از جانب رجوي بود و به عنوان "فداكاري سازمان" توصيف گرديد. از آن زمان به بعد، كليه دفاتر ما در خارج به دفاتر نمايندگي‌هاي مريم به عنوان رئيس‌جمهور آينده ايران، تبديل شدند. اين دفاتر نه به مجاهدين، بلكه به كليه ايرانيان تعلق داشتند. علاوه بر اين، اگر رجوي احساس مي‌كرد كه به مصلحت انقلاب و مردم خواهد بود، آمادگي داشت تا سازمان مجاهدين را نيز منحل نمايد. اما در واقعيت امر، سازمان از مدت‌ها پيش چيزي بيش از ماشيني كه المثني‌هاي رجوي را توليد مي‌كرد نبود. بسياري از مخالفان ما اين اخبار را نشانه‌هاي درگيري داخلي سازمان تفسير مي‌كردند. اطلاعيه دوم مفهوم جالبي داشت. خبرگزاري آسوشيتدپرس در اين زمينه عكسي نيز همراه با مطلب زير منتشر نمود:

"بيست و سوم آگوست 1994- اورسورواز. مرضيه بانوي بزرگ آواز ايران در رژيم شاه، در محل سكونت مريم رجوي، رئيس‌جمهور منتخب مقاومت در اورسورواز حضور يافت. مرضيه 69 ساله روز سه‌شنبه عهد كرد تا زماني كه ملاهاي مرتجع سرنگون نشده‌اند، به وطن خود كه آن را ترك كرده، باز نخواهد گشت."

من از چند ماه پيش يعني از زماني كه خانم متين‌دفتري- عضو مستقل شوراي ملي مقاومت- مرضيه را به مريم معرفي كرد، مي‌دانستم كه مرضيه قصد دارد به ما بپيوندد. مانند بسياري از ايراني‌ها من هم صداي مرضيه را دوست داشتم و حتي پيش از پيوستن به سازمان تقريباً مجموعه ترانه‌هاي او را داشتم. البته بعداً آن‌ها را از بين بردم، چون كه مرضيه به دليل "آواز خواندن براي دربار شاه"، از نظر مجاهدين مطرود بود.

يكي ديگر از هنرمندان مرتبط با ما، هوشيارانه پيشنهاد كرده بود كه مرضيه حمايت خود از سازمان را نه در ديدار با مريم، بلكه در كنسرت عظيم خارج كشور، در لس‌آنجلس اعلام نمايد. كنسرت مرضيه در لس‌آنجلس بعنوان اولين كنسرت او پس از سرنگوني شاه، در خارج كشور ميتوانست  ده‌ ها هزار تن را به خود جذب نموده و در نتيجه مرضيه ميتوانست در مقابل آن جمعيت حمايت خود را اعلام نمايد. من با اين ايده موافقت داشتم ولي سازمان مخالف آن بود. من متوجه شدم كه ديدگاهم نسبت به هنرمندان با ديدگاه سازمان و يا به عبارت درست‌تر با ديدگاه ابريشمچي كه مسئول برخورد با اين امر مهم بود، متفاوت است. نظر من اين بود كه هنرمندان به مثابه‌ي پلي بين ما و مردم عادي عمل مي‌كنند. اما سازمان مي‌خواست كه آن‌ها را به يك مجاهد و ستايش‌گر رجوي ها  تبديل نمايد.

در هر حال روزي رسيد كه مرضيه ترغيب شد تا اولين كنسرت خود را پس از سال‌ها سكوت برگزار نمايد. البته نه براي مردم عادي بلكه براي رجوي و مجاهدين در عراق. پس از آن وي در حالي كه يونيفورم نظامي به تن داشت و بر روي تانكي ايستاده بود، به خواندن سرود مجاهدين پرداخت. اين برنامه‌ها كه به صورت زنده و ويدئويي پخش گرديد، به جاي اين كه ما را به مردم عادي نزديك كند، اين تاثير را برجاي گذاشت كه مرضيه براي "شاه" جديد خوانندگي مي‌كند. به‌طور ساده، تغيير تابعيت از حاكميتي به حاكميت ديگر. هواداران قديمي مرضيه كه بازخواني ترانه‌هاي سنتي و عشقي او را دوست داشتند، وقتي او به خواندن سرودهاي نظامي مجاهدين پرداخت، احساس مي‌كردند به آن‌ها خيانت شده. بسياري از هواداران مرضيه، از او دست كشيدند و او را با هواداران جديد و اندك خود رها كردند. ما نيز با صورت‌حساب‌هاي سنگين براي به صحنه آوردن كنسرت‌هاي او و پر كردن صندلي‌ها از هواداران‌مان تنها مانديم. پس از آن به سرعت مرضيه را ترغيب نمودند تا به عنوان مشاور هنري مريم به عضويت شوراي ملي مقاومت درآيد.

رژيم با استفاده از فرزندان مرضيه، تلاش كرد تا او را به ايران بازگرداند. وي مقاومت نمود و اعلام كرد حتي اگر رژيم فرزندانش را بكشد نيز، به حمايت از مجاهدين ادامه خواهد داد. يك‌ بار ديگر وجود تنفر و بيزاري بين مجاهدين و رژيم، به جدايي و حتي بروز تنفر در ميان خويشاوندان نزديك، منجر مي‌گرديد. يعني همان داستان تراژيكي كه هزاران بار طي 15 سال گذشته تكرار شده بود. از نظر عموم، مرضيه كه زماني به عنوان بالاترين خواننده‌ي ايراني پرستيده مي‌شد، بدون خواست خودش و يا وجود احساس مشتركي با ايرانيان معمولي به مجاهد ديگري تبديل گرديد و آماده براي گفتن آن‌چه كه از او مي‌خواستند.

با توجه به فعاليت‌هاي مرضيه و اظهاراتش در ستايش از مريم، مجاهدين تصميم گرفتند تا كليه هنرمنداني كه در ارتباط با ما بودند را به انحصار خود درآورند. كار ما با آن‌ها- به نظر من- سرانجام تاسف‌باري پيدا كرد. به جاي اين كه آن‌ها معرف ما باشند و ما را به عنوان آلترناتيو دموكراتيك رژيم معرفي كنند،  آن‌ها به عنوان "اعضا"ي جديد شوراي ملي مقاومت معرفي شدند كه مانند بقيه اعضاي شورا به درد هيچ كاري نمي‌خوردند جز ستايش آشكار از رهبري ما.

من روابط خوبي با بسياري از رسانه‌ها داشتم و حتي انجام مصاحبه‌يي را با يكي از شناخته‌ شده‌‌ترين تلويزيون‌هاي فارسي ترتيب دادم. وقت مصاحبه مشخص شد و سئوالات- چنان كه دفتر پاريس مي‌خواست- همه از قبل براي من فرستاده شد. در حالي كه به روز مصاحبه نزديك مي‌شديم، نه تنها هيچ دل‌گرمي‌يي دريافت نمي‌كردم بلكه از پاريس دستور داده شد كه قرار را لغو كنم: مصاحبه كننده مارك "دشمن" خورده بود.

من نه چيزي مي‌توانستم بگويم و نه كاري انجام دهم كه نظر دفتر پاريس را تغيير دهم. چنان‌كه بعدها متوجه شدم وقتي تصميمي اتخاذ مي‌شد، هيچ كس حتي مريم هم نمي‌توانست آن را تغيير دهد، آدمي بايستي متوجه مي‌شد كه اين تصميم توسط خود رجوي گرفته شده. بلافاصله پس از آن، از من خواسته شد كه به پاريس بروم، جايي كه ابريشمچي، جابرزاده، توحيدي و محدثين- از اعضاي قديمي سازمان- در آن‌جا بودند. من درباره لغو قرار مصاحبه بحث مي‌كردم اما آن‌ها در پاسخ، شعارهای تکراری تحويلم می دادند. من وقت و فرصت زيادي را از دست دادم، زيرا متوجه نمي‌شدم كه تنها چيزي كه سوق دهنده و محرك آن‌هاست حمايت كوركورانه از مواضع رجوي است. وقتي رجوي تصميمي مي‌گرفت، آن‌ها تمام نيرو و انرژي‌شان را به كار مي‌گرفتند تا "منطقي" براي دفاع از آن پيدا كنند.

تنها نقطه مثبت اينبود كه مريم از من خواست تا براي راه‌ اندازي يك راديو 24 ساعته در آمريكا برنامه‌ريزي كنم. او گفت "از آن‌جا كه ما مي‌خواهيم طيف وسيعي شنونده داشته باشيم، اين راديو بايستي به لحاظ سياسي بي‌طرف شناخته شود الا در موضع‌ گيري عليه رژيم." من بلافاصله شروع كردم به برنامه‌ريزي و همين كه آماده شد آن را به مريم تحويل دادم. او پرسيد "براي راه ‌اندازي اين ايستگاه راديويي، ما به چه  چيزهايي نياز داريم؟" گفتم " فقط دعاي شما و نه هيچ چيز ديگر، البته من بايستي تمام وقت خود را به اين كار اختصاص بدهم و از هواداران نيمه‌وقت كه در زمينه‌هاي ديگري با سازمان همياري ندارند، كمك بگيرم." مريم پرسيد، "هزينه‌ي آن‌ها را چگونه مي‌توانيم تامين كنيم؟" در جواب گفتم "اگر ما بر اين گفته وفادار بمانيم كه راديوي مورد نظر به لحاظ سياسي بي‌طرف باشد، هيچ مشكلي در تامين هزينه‌ي آن نخواهيم داشت. تقريباً همه هواداران ما و شمار ديگري از ايراني‌ها، در آرزوي راه‌ اندازي چنين راديويي هستند و ما مي‌توانيم روي آن‌ها حساب كنيم." مريم بي‌درنگ برنامه مرا تائيد نمود و از مسئول من خواست تا ساير برنامه‌هاي مرا حذف كند. بنابراين من تمام وقتم را به اين پروژه اختصاص دادم. البته مريم از من خواست كه همچنان مسئوليت هنرمنداني كه با ما در ارتباط بودند را به عهده داشته باشم.

با كمك دو هوادار نيمه وقت، و با ذوق فراوان به اين كار مهم دست زدم. چون درگيري‌هاي فراواني وجود داشت. ما بايستي سازنده‌گان برنامه‌هاي سرگرم‌كننده، و تكنسين‌هايي پيدا مي‌كرديم كه تمايل همكاري داشته باشند و نيز به سرمايه اوليه نياز داشتيم. ما همچنين بايستي يك ايستگاه راديويي پيدا مي‌كرديم كه بتوانيم آن را اجاره كنيم و نيز شيوه‌يي براي پخش برنامه در ايالت‌هاي متعدد. اما نگراني اصلي من، مجاهدين بودند. تا اين‌جا من اعتقادم را نسبت به سازمان از دست داده بودم. من مي‌ديدم كه چگونه تعهدات- حتي توسط خود مريم- با يك تلفن و يا يك صفحه فكس به سادگي زير پا گذاشته مي‌شود. بر اين اساس سخت مردد بودم از اين كه قراردادي را امضاء كنم و يا تعهدي را بپذيرم. من تضمين بيشتري مي‌خواستم به‌خصوص در ارتباط با بي‌طرفي راديو. براي حل مشكل مالي، ورقه‌هاي يك‌هزار دلاري به اسم "راديو ايران زمين" چاپ كردم. به مدت چند هفته، مسافرت‌هايي به سراسر آمريكا انجام دادم، افراد را به خريد اين اوراق تشويق نمودم و ترتيبي دادم تا يك‌صد هزار دلار جمع‌آوري شد كه براي شروع پروژه كافي به نظر مي‌رسيد. بسياري از هواداران نسبت به تاسيس راديو ترديد داشتند و اوراق هزار دلاري را حقه‌ي ديگري از طرف سازمان مي‌ديدند. با اين حال من اميدوار بودم وقتي پخش برنامه‌ها آغاز شد، با آگهي‌ها بتواند هزينه‌هاي خود را تامين نمايد.

هم‌زمان با برقراری ارتباط با هنرمندان هوادار خودمان، كوشيدم ديگر هنرمندان و دست اندر كاران رسانه ها را هم به همكاري دعوت كنم. ما با موفقيت تمام سريعاً توانستيم چهره‌‌هاي بسياري را در اين زمينه جذب نمائيم. من در تمام گزارش‌ها، تاكيد مي‌كردم همكاران ما تنها در صورتي با ما سهيم خواهند شد كه كاملاً مستقل و آزاد باشند آن‌ها حتي مطرح مي‌ساختند كه سردبير راديو، توسط خودشان انتخاب شود و نه اين كه از جانب ما معرفي گردد. پاسخ همواره مثبت بود. البته دفتر پاريس در مورد مواضع اين و يا آن مجري و سخن‌گو، پرسش‌هايي را طرح مي‌كرد و توصيه‌هايي ارائه مي‌داد. پس از چند هفته ما يك ايستگاه راديويي متناسب يافتيم. پيش از امضاي قراداد- از آن‌جا كه نسبت به آخرين تائيد از طرف پاريس خاطر جمع نبودم- خواستم به مدت يك ماه راديو را به صورت آزمايشي در اختيار داشته باشيم. لازم بود تا پيرامون مسائل و كارآيي‌هاي آن كاوش كنيم. از اينرو به عنوان آزمايش فني، روزانه 24 ساعت موزيك پخش مي‌كرديم. در تمام اين مدت من در مقابل فشار پاريس مبني بر اعلام افتتاح راديو و يا تقاضا از همكاران تعيين شده براي استعفا از مشاغلي كه داشتند، مقاومت مي‌كردم. حتي زماني كه تاسيس راديو از سوي نشريات ايراني اعلام گرديد ما با ز هم به سكوت خود در اين مورد ادامه داديم.

من سريعاً متوجه شدم كه ترديد من نسبت به قصد و نيت سازمان تا چه حد درست و روا بوده است. مقاومتي كه من در مقابل امضاي قراردادها، اجاره ساختمان‌هاي بزرگ، خريد وسائل و يا پذيرش ساير تعهدات از خود نشان مي‌دادم موجه و قابل دفاع بود. در آبان ماه  1373 و پس از يك سال فعاليت‌هاي سياسي، وزارت خارجه، گزارشي درباره‌ مجاهدين منتشر ساخت. به موجب اين گزارش- همچون گزارش قبلي- اين وزارت‌خانه، مجاهدين را به عنوان سازماني "تروريستي" معرفي مي‌كرد. مجاهدين در اين دوران تلاش كردند تا خود را به عنوان نيرويي مدره و دموكرات براساس مقياس‌هاي مختلف معرفي نمايند. از جمله فعاليت‌هاي چريكي‌شان در ايران را نيز قطع كردند. حتي رجوي پيشنهادي كه از طرف سيا در ارتباط با ملاقات‌ مجاهدين با مقاومت كردستان عراق(دشمن بزرگ صدام حسين، ولي نعمت ما) مطرح شده بود را پذيرفت و نيز ملاقات با نمايندگان ويژه اسرائيل را. (البته در آن زمان حزب كارگر در اسرائيل در قدرت بود و حتی يافتن راه‌حل براي مسئله فلسطيني‌ها نيز اجتناب ناپذير به نظر مي‌رسيد).

اما اين‌ها هيچ‌كدام ارزشي نداشت. وزارت خارجه يك‌‌بار ديگر هرگونه گفت‌وگويي با ما را رد كرد. مسئله‌ي آن‌ها نه فعاليت‌هاي تروريستي ما در سال‌هاي گذشته بلكه به همين يكي دو سال اخير مربوط مي‌شد. آن‌ها مدرنيزاسيون ما را به عنوان نشانه‌يي از علاقه و تمايل ما به دموكراسي "نمي‌خريدند" و جدي نمي‌گرفتند. چون مي‌ديدند كه در ديدگاه و رفتار ما نسبت به ساير گروه‌‌هاي سياسي هيچ تغييري بوجود نيآمده. تا زماني كه رجوي همچنان رهبر بلامنازع و ايدئولوژيكي سازمان و مقاومت بود، تغيير نام و چهره در سازمان، حتي انتخاب مريم براي رياست‌جمهوري آينده ايران، كمكي به ماست‌مالي كردن تاريخچه‌ي ما نمي‌‌كرد.

گزارش وزارت خارجه، براي مجاهدين ضربه‌ي بزرگي بود. سازمان سال‌ها تلاش كرده بود تا نشان دهد كه ما از حمايت كامل آمريكا در مبارزه عليه رژيم برخورداريم. ما هزاران امضاي حمايت از اعضاي كنگره ارائه داده بوديم، يك نامه از رئيس‌جمهور كلينتون هم‌چنين يك عكس كه او را با "وزيرخارجه" ما نشان مي‌داد، اما اين‌ها واجد هيچ ارزشي نبود. اين گزارش نشان دهنده اين بود كه اميد ما درباره اين كه عراقي‌ها اجازه دهند ما با سلاح‌هاي‌مان از مرز عبور كنيم، به پايان رسيده است. زيرا هرگونه شكستي در چنين عملياتي- مانند سال 1367- تجاوز جديدي از جانب "عراقي‌ها" عليه ايران تعبير مي‌شد و نه تنها مي‌توانست به برپايي جنگي بين ايران قوي با حمايت‌هاي بين‌المللي و عراق ضعيف و ايزوله منجر گردد، بلكه مي‌توانست موجبات خشم و عصبانيت آمريكا و انگليس نسبت به مقامات عراقي را نيز فراهم نموده و صحت و درستي اين نظريه را به اثبات برساند که  دولت عراق بار ديگر به يک نيروی تجاوزگر تبديل شده است. بديهي است كه حمايت آمريكا، همه چيز را به طور قابل توجهي براي ما تغيير مي‌‌داد و به همين دليل رجوي سخت مشتاق داشتنن چنين حمايتي بود. براي به دست آوردن همين حمايت آمريكا بود كه رجوي، مريم را به همراه شمار ديگري از مجاهدين به غرب فرستاد. اين هدف نه تنها برآورده نشد، بلکه وضعيت بدتري نيز براي سازمان بوجود آورد و براي اولين بار آن را با مشكلات جدي دروني روبه‌رو ساخت.

از يك سو آن‌ها قصد داشتند ثابت كنند كه مريم چقدر صميمي، اصيل، دموكرات و ليبرال است و از سوي ديگر، اعضاي سازمان را در زندان باورهاي كهنه‌ي آن زنداني مي‌ساختند و آن‌ها را به استواري و انعطاف ناپذيري و نداشتن هيچ‌گونه رابطه عاطفي با جهان بيرون تشويق و ترغيب مي‌كردند. شايد اگر آن‌ها به اندازه كافي صداقت داشتند مي‌پذيرفتند كه پيام "عشق" و آزادي مريم، اختراعي است سياسي براي پيش‌برد اهداف ما، و بدين‌ترتيب ما را از اين همه سردرگمي و خودكاوي نجات مي‌دادند. البته آن‌ها همواره اين ريسك را پذيرفته‌اند كه عده‌اي را از دست بدهند؛ يعني همان كساني كه به مجاهدين پيوستند و با پرداخت بهای سنگين و هضم تمامی کارهای سازمان – با اين توجيه درونی كه همه اين‌ها صرفاً به خاطر صداقت و درستي مجاهدين بوده،  وفادارانه در کنار آن‌ها ايستادند.

سازمان براي چنين معضل و معمايي هيچ راه‌‌حلي نداشت. آن‌ها تلاش مي‌كردند تا اعضا را از ديگران- حتي از هواداران- جدا و دور نگهدارند. چنان‌كه سرانجام از هواداران خواستند تا پايگاه‌هاي ما را ترك كنند و محل ديگري براي زندگي خود بيابند. اما وقتي اين چاره‌جويی‌ها موثر نيافتاد، آن‌ها جلسات هفتگي انتقاد از خود تشكيل ‌دادند تا به ما در تحمل و مقاومت در برابر فشار دنياي خارج كمك كنند.

چه بسا جدايي و بي‌رابطه‌گي ميان كلام مريم و عدم تاثير آن‌ها بر اعضاي سازمان، دليل اين تصميم‌گيري رجوي بود كه طي چند ماه بعد به سرعت اعمال گرديد: روزي مسئولم بسته‌يي به من داد و گفت هديه‌يي است براي من از طرف رجوي. اين دومين هديه‌يي بود كه وي به من مي‌داد. علاوه بر اين كه همه‌ي سال‌ها در نوروز عكسي از مريم به ما هديه مي‌كرد. اولين هديه‌يي كه او به من داد يك زيرپيراهني بود كه در آن زمان براي من بسيار با ارزش بود. وقتي هديه جديد را باز كردم ديدم يك مهر كوچك است يعني قطعه‌يي خاك متبرك براي نماز خواندن. يك يادداشت كوچك نيز از طرف رجوي همراه اين مهر بود كه روي آن نوشته بود: "هيچ‌گاه  نماز صبح را فراموش مكن!"

در روز گرامي‌داشت عاشورا، به پايگاه‌‌مان در لس‌آنجلس وارد شدم (اين پايگاه "دفتر نمايندگي رئيس‌جمهور" ناميده شد. كليه نشانه‌هاي مجاهدين از آن تخليه گرديده و مفروض گرفته مي‌شد كه به روي كليه ايرانيان گشوده خواهد بود) با تعجب ديدم كه پرچم سياهي در محل برافراشته است وديوارها با كتيبه‌هاي مشكي زينت داده شده. آشكارا همه چيز مطابق سنت شيعيان براي برگزاري گرامي‌داشت روز عاشورا آماده و مهيا به نظر مي‌‌رسيد. يک‌راست به نزد مسئولم رفتم تا بپرسم كه داستان از چه قرارست. گفتم "اين‌جا ديگر پايگاه مجاهدين نيست و در سال‌هاي گذشته نيز ما هيچ‌گاه دفترمان را به اين صورت تزئين نمي‌كرديم." او گفت به دستور رجوي، قرار بر اين شد كه ما اين مراسم را برگزار كنيم. ما هم انجام داديم. سينه‌زني كرديم، قرآن به‌سر گرفتيم، چراغ‌ها را خاموش كرده و ساعت‌ها بدون حركت نشستيم و كارهايي از اين قبيل.

خودزني چه با دست چه با زنجير و چه با قمه، به‌ياد مصيبت‌هاي امام حسين در 1400 سال قبل، از سوي مسلمان‌ها و حتي روشنفكران از جمله شريعتي به عنوان صادرات قرون وسطای اروپاي مسيحي به ايران محكوم گرديده و به‌طور كلي مخالف با اعتقادات اسلامي است. زيرا شهادت رخدادي شاد است نه اندوه‌بار و محزون كننده. در ميان مجاهدين، ما برگزاري اين گونه مراسم را نشانه فناتيسم، عوام‌فريبي و اغفال مردم عادي مي‌دانستيم. من گمان مي‌كردم كه رجوي با اعمال فشار به ما در مورد اجراي مسائل "اسلامي"، قصد داشت وابسته‌گي‌هاي ما به "ليبراليسم" و "مدرنيسم" را چك كند و تاثيرات "ناسيوناليسم" را در ميان اعضا و هواداران خنثي نمايد. در ادامه، تغييرات ديگري نيز بوجود آمد از جمله پخش اذان با صداي بلند در بامداد و به هنگام ظهر در كليه پايگاه‌ها، تا اعضا براي برگزاري نماز آماده شوند. هدف و ايده شايد اين بود تا نشان داده شود كه هيچ تناقضي ميان روش‌هاي جديد مجاهدين با اجراي كامل "سنت‌هاي اسلامي" وجود ندارد.

در مهرماه 1373 نيروهاي رژيم قرارگاه اشرف در عراق را با خمپاره مورد حمله قرار دادند و در آبان ماه همان سال سه موشك اسكاد B به يكي ديگر از پايگاه‌هاي نظامي ما شليك كردند. رجوي اين حملات را از پي‌آمدهاي گزارش آمريكا عليه مجاهدين تفسير مي‌كرد. از دست رفتن حمايت ما در آمريكا و فرانسه- كه دولت آن حتي برگزاري كنسرت مرضيه را به خاطر ماهيت سياسي آن لغو نمود- تغييراتي را در تفكر رجوي بوجود آورد. او هيچ هدف و انگيزه‌يي بيرون از قرارگاه‌هاي ما در عراق براي مجاهدين قائل نبود. ضمنا از فرار افراد و كساني كه سازمان را ترك مي‌كردند، مي‌ترسيد. بنابراين حملات اخير رژيم را بهانه قرار داد و چشم‌انداز تهاجم آخر عليه رژيم را مطرح ساخت و در تشويق آن، تقريباً تمام اعضا و هواداراني كه مي‌توانستند بجنگند به عراق فرا خوانده شدند. شماري از اعضا در اروپا و آمريكا پايگاه‌‌هاي خود را به سوي عراق ترك كردند. فعاليت‌ها در خارج از عراق كاهش يافت و انتشار نشريه مجاهد نيز متوقف گرديد.

من از معدود كساني بودم كه دستور داده شد در غرب به فعاليت ادامه دهم و كمي بعد به پاريس برگشتم تا دستورات تازه‌يي در ارتباط با كارم در آمريكا دريافت كنم. در همين حال متوجه شدم كه بسياري از روش‌هاي "ليبرالي" اخير ما در برخورد با ساير ايراني‌ها به كلي دست‌خوش تغيير شده است: در ديدگاه مريم نسبت به راديويي كه من تاسيس كرده بودم تغيير كاملا معكوسي ايجاد شده بود. اكنون او مي‌گفت كه اين راديو نبايستي به روش بي‌طرفانه خود درباره مخالفان رژيم ادامه دهد بلكه بايد به مثابه ارگان حمايت كننده‌ي شوراي ملي مقاومت معرفي شده و عمل نمايد. من نيز مي‌گفتم كه بدين‌ترتيب راديويي نخواهيم داشت چون كه مستقل بودن راديو پيش‌شرطي بود هم براي هم‌كاران ما و هم براي كساني كه به تامين هزينه‌هاي راديو كمك مي‌كردند. بحث‌ها در اين زمينه ميان مشاوران مريم ادامه داشت، آن‌ها عبارت بودند از: جابرزاده (مشاور تماس با ساير گروه‌ هاي ايراني)، محدثين (مشاور مسائل سياسي و روابط خارجي)، توحيدي (نشر و تبليغات) و ابريشمچي (تقريباً همه كاره). من معتقدم شده بودم كه اين باند چهار نفره، مسئوليت تبليغات ويران‌گر، ديپلماسي رياكارانه و قلابي، تعيين چگونگي برخورد با ايرانيان، مجريان و ساير سازمان‌هاي ايراني را به عهده داشتند.

اتهام من از اين قرار بود كه خواهان استقرار راديويي هستم كه فقط به نفع سلطنت‌طلب‌ها و نيز "خون‌خواران سياسي" (نامي براي ديگر سازمان‌ها و شخصيت‌هاي سياسي ايران) خواهد بود. من در مقابل جواب مي‌دادم دست‌رسي آزاد به امواج راديو و تلويزيون، بهترين راه براي خنثي سازي تبليغات مسمومي است كه عليه ما صورت مي‌گيرد، و دموكراسي را در عمل نشان خواهد داد. بحث آن‌ها نيز اين بود كه ما نمي‌توانيم "گوسفند را با گرگ، تنها رها كنيم". من هيچ‌گاه نتوانستم اين منطق را بفهمم، زيرا نه مي‌توانستم مردم را گوسفند ببينم و نه مخالفان سياسي را گرگ. وانگهي ما به‌ندرت آن‌ها را با يك‌ديگر تنها مي گذاشتيم. ما هنوز حضور خودمان را در آن‌جا داشتيم، نظرات‌مان را مي‌گفتيم و اتهامات آن‌ها را باطل مي‌ساختيم. اما كاري نمي‌شد كرد، اين چهار نفر در روزگار گذشته زندگي مي‌كردند يعني در دوران شاه و به ساده‌گي نمي‌توانستند بفهمند كه سلطنت طلب‌ها ديگر ضرر و زياني ندارند و قطعا مي‌توانند به برنامه و دستوركار دموكراتيك و ناسيوناليستي ما نيز پاسخ دهند.

در آخرين ديدار من با مريم او در اين باره گفت، "ظاهرا ما نمي توانيم ايستگاه راديويي داشته باشيم. لذا پول افراد را به آن‌ها برگردان، معذرت‌ خواهي كن و بگو از آن‌جا كه ما براي آخرين نبرد آماده مي شويم، اين پروژه را متوقف مي كنيم."

من با خنده گفتم "متاسفانه پولي وجود ندارد كه برگردانده شود. مسول من با آن پول‌ها بدهي كساني را پرداخت كه براي تظاهرات قبلي از آن‌ها قرض گرفته بوديم."

مريم با شگفتي پرسيد "چرا او اين كار را كرده است؟ اينك چگونه مي‌توانيم اين پول را برگردانيم؟ ما تمام احترام و پرستيژمان را از دست خواهيم داد!"

من جواب دادم "اگر او اين بدهي ها را نمي‌پرداخت نيز تمام اعتبار و احترام‌مان از دست مي‌رفت."

او خنديد و گفت "حق با توست. حال براي حل اين وضعيت خطرناك مالي در آمريكا چه پيشنهادي داري؟ "

من كه پيش از اين پيرامون اين مسئله تا حدودي فكر كرده بودم گفتم "هيچ آلترناتيوي سراغ ندارم جز اين كه با كمك هواداران، تعدادي كمپاني تجاري تاسيس كنيم تا به‌طور دائمي درآمدهايي براي ما داشته باشد."

مريم از من خواست برنامه اين كار را بنويسم. من هم نوشتم و از آ‌ن‌جا كه هيچ‌كدام اين برنامه‌ها نيازمند سرمايه گذاري نبود، بلافاصله پذيرفته شد و از من خواستند برگردم و تمام انرژيم را به راه اندازي آن‌ها اختصاص دهم.

در بازگشت، اكثر وقت خود را صرف مسافرت در آمريكا كردم تا كساني را براي تامين هزينه‌هاي مالي بيابم تا در پرداخت بدهي‌هاي موجود به ما كمك كنند. در آن زمان من اميدم را نسبت به سازمان از دست داده بودم. براي من كاملا آشكار بود كه تا زماني كه آن "باند 4 نفره" مشاور مريم باشند، هيچ اميدي به ايجاد رابطه متناسبي ميان ما و ايرانيان عادي نخواهد بود. ايرانياني كه به نظر من تنها راه نجات ما از مشكلات مالي بودند؛ ارتباط ما را مجددا با مردم داخل ايران برقرار مي نمودند و اختلافات ما با آمريكا را برطرف مي‌ساختند.

من معتقد بودم كه آنتاگونيسم و خصومت وزارت خارجه نسبت به ما ته تنها هيچ ربطي به گذشته ما يعني به فعاليت‌هاي ضد آمريكايي ما در دوران شاه و يا مواضع ما نسبت به گروگان‌گيري در ايران نداشت بلكه به روش‌ها و فعاليت‌هاي كنوني ما مربوط مي‌شد. نگراني اصلي آمريكا اين بود كه ما با كمبود حمايت حتي در ميان گروه‌هاي كوچك ايراني رويه‌رو هستيم چه رسد به اكثريت ايراني‌ها. اين روش خوبي نبود كه هواداران را از اين شهر به آن شهر منتقل كنيم تا از بزرگ و شلوغ جلوه‌گر شدن تظاهرات، خاطر جمعی داشته باشيم. دولت آمريكا تمام فاكت‌ها را در اختيار داشت و حتي در برخي موارد اسامي و آدرس شركت‌كنندگان را نيز مي‌دانست. اما روش‌هاي كهنه موجبات زوال و تلاشي ما را فراهم می‌کرد.

همان زمان كه هنوز كارم تماس با هنرمندان و رسانه‌هاي ايراني بود تمام نگراني من در اين خلاصه مي‌شد كه به تعهدات شخصي‌ام نسبت به كساني كه به ما كمك مالي داده بودند  و در عين حال اعتمادي به سازمان نداشتند وفادار بمانم. به همين دليل تلاش می‌کردم تا پول لازم جهت پرداخت بدهي‌ها را به دست آورم و يا از آن‌ها بخواهم كه اين بدهي‌ها را به عنوان كمك بلاعوض در نظر بگيرند