|
|
|
فصلهای 25 تا 39 - سالهای 1365 تا 1372 25
ديپلماسي
مسئول جديد من ميگفت "تو خيلي خوششانس هستي كه در اين مقطع به بخش ديپلماسي آمدهيي. ما در زمينههاي مختلف در حال ترقي و پيشرفت هستيم." مقاومت مسلحانه ما عليه رژيم، شكل جديدي به خود ميگرفت. عراقيها پايگاههاي نظامي دراختيار ما قرار ميدادند. يعني محلي كه ما ميتواستيم در پناه موشكهاي ضدهوايي عراق آموزش ببينيم و تمرين كنيم. رزمندگان ما يونيفورمي مشابه نظاميهاي ايران ميپوشيدند: رنگ سبز براي زمستان و رنگ خاكي براي تابستان. به توصيهي مريم، يونيفورم زنها نيز مشابه مردها بود، فقط با پيراهن بلند بر روي شلوار و روسري به جاي كلاه. عكسهاي گيراي خواهرطاهره يونيفورم پوشيده و در حال تسليح نوآموزان، موجب افتخار ما به ارتش جديدمان ميشد. براي مشاهدهي نتيجه، نبايستي چندان منتظر ميمانديم. طي عملياتي براي اولين بار، علاوه بر اين كه شماري از پاسدارها را كشته و مجروح كرديم، اسير جنگي هم گرفتيم. در اسفند ماه 1366 شماري از پاسدارهاي خميني كشته شدند و 11 تن به اسارت درآمدند. درارديبهشت ماه، 111 تن به هلاكت رسيدند و 3 تن اسير شدند. ما تلفات نداشتيم. اسراء، اطلاعات فراواني درباره موقعيت نظامي رژيم در اختيار ما گذاشتند. اما مهمترين خدمت آنها به ما اين بود كه در مصاحبه با رسانهها اعلام كردند كه به خاطر خستگي از جنگ، سركوب و ساير بلاهايي كه حكومت ملاها موجب شده، به طور اختياري و داوطلبانه تسليم شدهاند. آنها همچنين رفتار خوب مجاهدين را نيز خاطرنشان نمودند. اكنون ما ميتوانستيم به جهانيان نشان بدهيم كه برخورد رهبر ما در زمينه برقراري صلح با عراق عاقلانه بوده، مجاهدين در ميان پرسنل ارتش محبوبيت دارند، ايرانيها از رژيم خسته شدهاند و مهمتر اين كه ارتش جديد ما چقدر قوي و تاثيرگذار است. در مراسم 30 خرداد همان سال، رجوي به "ارتش آزاديبخش ملي" اشاره نمود و تاكيد كرد كه برعكس ساير ارتشها، اين ارتش بر آزادي رزمندگان بنا شده، و نفرات آن صرفنظر از اطاعت از دستورات نظامي، تحت هيچ نوع اجباري نخواهند بود. همهي مجاهدين عضو ارتش آزاديبخش بودند اما عضويت در اين ارتش تنها به مجاهدين محدود نميشد. هر كس با هر عقيده و مرامي ميتوانست به ارتش بپيوندد. واقعيت اين بود كه سربازان ارتش آزاديبخش ميبايستي ضوابط و مقرراتي را ميپذيرفتند، نظير پوشيدن روسري براي زنها و خواندن دستجمعي سرود مجاهدين در مراسم صبحگاه. البته كمتر از آن چيزي كه رجوي ميگفت آزاد بودند. از اينرو، تنها تعداد اندكي غيرمجاهد جذب اين ارتش شدند. در همين حال رژيم ايران بيش از بيش غرق "مسائل سياسي" بود، مانند حمايت از حزبالله لبنان، گروگانگيري، ادامه جنگ با عراق، و مشكل ديگري به نام حمله به كشتيهاي نفتي در خليج فارس. حتي اكنون شوروي تحت حاكميت گورباچف نيز ترديد داشت كه به قوت گذشته از رژيم حمايت به عمل آورد. در عراق من به پايگاه نظامي مجاهدين در نزديكي بغداد منتقل شدم. به زودي متوجه شدم كه اين پايگاه نه تنها محل سكونت رجوي است بلكه بخش سياسي مجاهدين، از جمله ديپلماسي و بخش تبليغات مجاهدين نيز در آنجا قرار دارد. محافظت سنگين، منطقه سكونت رجوي را از ساير قسمتهاي پايگاه جدا ميساخت. بنابراين هيچ امكاني نبود كه مسعود و مريم را ديد، چيزي كه من آرزوي آن را داشتم. در عوض من توسط خواهرسرور به برادر بزرگتر رجوي، دكتر كاظم رجوي، كه همگان او را دكتر صدا ميزدند، معرفي شدم. به عنوان نماينده مجاهدين، مسئوليتهاي من تقريبا همه چيز را شامل ميشد، در حالي كه دكتر- متخصص امور سياسي- اساسا نفوذي نداشت و تنها نماينده رجوي در جلسات و كنفرانسها بود. من تا اينجا دانسته بودم كه مجاهدين به رغم اين كه خود را با نزاكت و مبادي آداب جلوه ميدهند، نه ملاحظه كسي را دارند و نه به كسي اعتماد ميكنند، حتي به نزديكترين خانوادهها و دوستانشان. رجوي هم در اين زمينه استثناء نبود. با اين همه اما من قادر نبودم اين روابط اجباري را ناديده بگيرم اگرچه بيانگر ضعف ايدئولوژيكي بود. از همان اولين جلسه، من از دكتر خوشم آمد، نه تنها به خاطر جذابيت، تواضع و توانايياش، بلكه به خاطر اين كه برادر رجوي نيز بود. وقتي افرادي كه قبل از من با دكتر كار كرده بودند، چندين بار هشدار دادند كه كار كردن با وي سخت است، من شگفتزده و تقريبا آزرده شدم. يك نفر حتي به صورت زنندهيي ميگفت "اگر مجاهدي با دكتر كار كند و با مشكلي مواجه نشود، من جداً شك خواهم كرد كه او يك مجاهد باشد." طي دو يا سه هفته كار در بغداد، هزاران صفحه گزارش كه توسط مسئولين قبل از من در سوئيس، بلژيك و سازمان ملل نوشته شده بود را خواندم و سپس به ژنو رفتم. من مسئول اعضا در بلژيك و مسئول دو نفر در ژنو بودم: ياسر يك جوان باهوش كه به خوبي به انگليسي و آلماني صحبت ميكرد، و ناصر محافظ دكتر. ياسر، مسئوليت ديپلماسي ما در سوئيس را به عهده داشت. او دربارهي سوئيس و رسانههاي آن اطلاعات فراوانی داشت لذا من نسبت به وضعيتمان در آنجا اطمينان داشتم. من بيشتر نگران شرايطمان در سازمان ملل بودم كه براي مجاهدين اهميت خاصي داشت و مركز همهي فعاليتهاي اصلي سياسي بود. ناصر، با ما در يك آپارتمان سه اطاق خوابه در مركز ژنو زندگي ميكرد. بلند قامت ، قوي ، ورزيده و از هواداران قديمي مجاهدين به شمار ميرفت. اسم مستعار او «ناصر ماكسيمم» بود. به خاطر اين كه از كلمه ماكسيمم زياد استفاده ميكرد و همواره همه چيز را در حد ماكسيمم ميخواست. او در 30 خرداد 60 در تهران بود و داستانهاي دست اولي را تعريف ميكرد كه هيچگاه در نشريه مجاهد درج نشد... او اندكي فرانسوي ميدانست و در جلسات سياسي كمك ميكرد. از اينرو من به ندرت كار ديگري به او ميدادم و از اين بابت نگران بودم. چون مجاهدين براين باور بودند كه "يك مجاهد به محض اين كه بيكار بماند و يا همين كه احساس كند كاري از وي بر نميآيد، فاسد خواهد شد." جايي كه ما زندگي ميكرديم عبارت بود از يك آپارتمان لوكس در يكي از گرانترين شهرهاي دنيا، جدا از ساير مجاهدين با خصلت ليبرال- بورژوايي كه بر ما حاكم بود، من دلايل فراواني داشتم كه نگران سلامت ايدئولوژيكي خودمان باشم. بهخصوص نسبت به ناصر، چون كه او تردد ميكرد و من عموما نميتوانستم و يا نميخواستم او را کنترل كنم. در ماه خرداد ما در كنفرانس سالانهي سازمان بينالمللي کار شركت كرديم. در اين كنفرانس هزاران تن از نمايندگان بينالمللي دولتها، كارگران، كارفرمايان و سازمانهاي غيردولتي گرد آمده بودند تا درباره مسائل مربوط به كارگران گفتوگو كنند. يك باند 15 نفره از حزباللهيهاي وابسته به رژيم خميني نيز با تعقيب ما و ايجاد مزاحمت، روند كار ما را مختل ميساختند. لباسهاي ژوليده و رنگ و وارنگ به تن داشتند با موهاي كوتاه و ريش مشكي. آنها دكتر را منافق صدا ميزدند و ما را به ستوه آورده بودند. در آن نقطه من احساس كردم كه موقعيت دكتر امن نيست و از ناصر خواستم كه او را به خانه ببرد. بعد از اين كه آنها مرا شناختند تلاش كردند مزاحمت ايجاد كنند. ما منتظر بوديم تا با رئيس كنفدراسيون اتحاديههاي كارگري بلژيك آقاي هوتانيز فقيد كه در ميان اتحاديههاي بينالمللي كارگران نفوذ فراواني داشت ملاقات كنيم. در همين حال تعدادي از همان افراد لمپن، پشت سر من جمع شده و فارسي صحبت ميكردند. آنها ناگهان اطراف مرا گرفتند و به ناسزاگويي پرداختند. وقتي من به سوي هوتانيز حركت كردم يكي از آنها با مخلوطي از فارسي و انگليسي به وي گفت "سلام آقا! من يك كارگرم، تو نبايستي با يك آدم منافق ملاقات كني. او و همسنخهايش دشمنان مردم و كارگران هستند." هوتاينز با شگفتي جواب داد "آقا اينجا يك مملكت آزاد است و من هم يك فرد آزاد. شما نميتوانيد به من بگوئيد با چه كسي ملاقات كنم و با چه كسي ملاقات نكنم." در ادامه، گفتوگويي طولاني پيش آمد و ايرانيها كوشيدند موضع خود را توضيح دهند، اما از اين كه درك نميشدند به طور فزايندهيي سرخورده بودند. آقاي هوتاينز با فروتني به آنها پيشنهاد داد كه قرار بگيرند و با وي ملاقات كنند. البته با توجه به خصومتورزي و ناسازگاري آنها، كمي ترسيده بود و به من گفت "آقا شما چه چيز بيشتري درباره رژيم ايران ميتوانيد به من بگوئيد كه امروز با چشم خود نديدم؟ وقتي در اينجا در يك كشور آزاد اينگونه گردن كلفتي مي كنند من به خوبي مي توانم ببينم كه در كشور خودشان چه خواهند كرد. حال آيا ميتوانيم يكديگر را در شرايط بهتري ملاقات كنيم تا ببيينم چه كاري ميتوانم براي شما انجام دهم ؟ " من قصد داشتم از شر آنها خلاص بشوم. خوشبختانه ميدانستم آنها ميترسند كه مبادا در مسير كريدورهاي پيچيدهي ساختمان سازمان ملل گم شوند و اتوبوسي كه همه روزه آنها را از سفارت به سازمان ملل ميبرد و برميگرداند از دست بدهند. طرح من اين بود كه به سرعت در كريدورها كه مملو جمعيت بود حركت كنم تا فرد تعقيب كننده مرا گم كند. اينها نمايندههاي رژيم بودند و با رفتار شرارت بار خود بيش از هر كس ديگري به ما كمك ميكردند. اينها نشانههاي طرز تفكر خميني بودند. اينها نشانههاي همان وحشت و ترسي بودند كه من تمايل داشتم توضيح بدهم. هر كجا ما ميرفتيم آنها ميآمدند و حرفهاي اهانتآميز ميزدند. كساني كه طرف گفت وگوي ما بودند به سرعت آنها را به خاطر رفتار زننده شان متهم ميساختند. تنها جاي امن براي برگزاري جلسات و ملاقاتها، مشروبفروشيها و رستورانهايي بود كه به علت فروش مشروبات الكلي و نداشتن گوشت حلال، آنها نميتوانستند به آنجا بيايند. رژيم ايران در "ليست سياه" كنفرانس بينالمللي کار و در كنار كشورهايي كه به عنوان بدترين ناقضين حقوق كارگران ثبت شده بودند، قرار گرفت. روزي كه نمايندگان كارگران ميخواستند در مورد ايران تصميمگيري كنند، نمايندگان رژيم كه بايستي پاسخگوي اتهاماتشان ميبودند به عمد تا نيمه شب حاضر نشدند. آنها اميدوار بودند كه نشست كنفرانس بدون نتيجه به پايان برسد و يا اكثر نمايندگان بهخصوص نمايندگان غربي، جلسه را ترك كنند و فرصت را در اختيار نمايندگان حامي رژيم قرار دهند. با اين حال نمايندگان ميانه رو اعلام كردند كه دستور جلسه تنها زماني ادامه مييابد كه كليه نمايندگان حضور داشته باشند. نهايتا نماينده رژيم آمد. همين كه وي شروع كرد به حرف زدن، با فريادها و خندههاي تمسخرآميزي روبهرو گرديد. چون روشن بود كه او "كارفرمايان" را نمايندگي ميكند و نه "كارگران" را... دفاع نمايندهي رژيم عمدتا عبارت بود از اين كه نمايندگان غربي حاضر در كنفرانس را نمايندهي امپرياليسم و صهيونيسم بنامد و به آمريكا اهانت كند. نتيجه رايگيري همان چيزي بود كه ميشد حدس زد. در جريان كنفرانس، من با وزراي كار كشورهاي مختلف از جمله، وزير كار اردن، كه رئيس كنفرانس نيز بود، ملاقات داشتم ما همچنين با رئيس سازمان بينالمللي کار و دبيران كل اكثر اتحاديههاي كارگري ديدار نموديم. من به سرعت متوجه شدم كه هدف اصلي شركتكنندگان در كنفرانس بهرهبرداري تبليغاتي است. بنابراين مهمترين دستآورد ما از حضور در كنفرانس، عبارت ميشد از گرفتن عكس با افراد مهم و كليدي كنفرانس. من بايستي اقرار كنم كه اين هم به لحاظ شخصي و هم به لحاظ سازماني انگيزشهايي ايجاد ميكرد. با چاپ عكسهاي ما در نشريه مجاهد، من خوشحال ميشدم، اگرچه به لحاظ ايدئولوژيكي اين امر اشتباهي بود و ناگزير ميشدم انتقاد از خودي طولاني براي مسئولم بنويسم. اين هم معماي عجيبي بود: از ما خواسته ميشد كه از اينگونه تبليغات رسانهيي توليد كنيم اما از انجام آن لذت نبريم. تبليغ فقط براي رهبري و اعضاي شوراي ملي مقاومت مجاز بود. بايد مطمئن ميشديم كه اعضاي شورا به عنوان ستارگان جلسات، شناخته شده و با آنها عكس گرفتهاند. با وجود تمام مشكلات ما در اين زمينه، از تبليغات استفاده ميشد تا حمايت گستردهي بينالمللي از ما و ايزولاسيون رژيم به نمايش گذاشته شود. رهبري ما ميدانست كه تفاوت ايدئولوژيكي ما به اين معني است كه ما هيچگاه حمايت كامل غرب را كسب نخواهيم كرد. بنابراين هدف اصلي سياست خارجي ما، خنثي ساختن آنها در حمايت از رژيم بود. وظيفهي ديگر ما عبارت بود از انجام تبليغات دربارهي تشكيل ارتش آزاديبخش. در سوئيس به خاطر نفوذ قابل توجه مطبوعات و مهارت ياسر در زمينهي جستوجو و تماس، ما مشكلي نداشتيم وپوشش گستردهيي در روزنامههاي بزرگ و كوچك به دست آورديم كه از حد انتظار ما فراتر ميرفت. من اشتباهي مرتكب شدم مبني بر اين كه به ياسر گفتم ما كيفيت پوشش خبري را به كميت آن ترجيح ميدهيم. و از وي خواستم تا با سردبيران خارجي قرار ملاقات بگيرد. نتيجه واقعا مصيبتبار بود! سردبيران به مراتب بهتر از ما در جريان رويدادها بودند و اين مسئله را با طرح سئوالات تيز و حساس به ما نشان دادند. وقتي ما دستآوردهايمان را در خط مقدم نبرد يادآور ميشديم، آنها ميپرسيدند "شما تسليحاتتان را از كجا ميآوريد؟ قرارگاههايتان كجاست؟ چه كسي رزمندگان شما را آموزش ميدهد؟ رابطهي شما با عراق چگونه است؟ مردم شما راجع به روابط شما با دشمنشان چگونه فكر ميكنند؟" آنها حتي يك لحظه هم پيشبيني ما را در زمينهي سرنگوني قريبالوقوع رژيم نميپذيرفتند. آنها به نمونههاي فراواني از موقعيت مردمي رژيم و خميني اشاره ميكردند كه به راحتي نميتوانستيم آنها را رد كنيم. سردبيران آلماني زبان، به طور خاص علاقهمند بودند اطلاعاتي در زمينه جناحبندي و تضادهاي دروني رژيم به دست آورند. موضع ما اين بود كه جناحبندي وجود ندارد، هرچه هست چهرههاي مختلف خود خميني است و اين كه در درون رژيم هيچ كس وزنهي چنداني محسوب نميشود، بنابراين با مرگ خميني رژيمش نيز به طور اجتنابناپذيري سرنگون خواهد شد. چنين ادعائي تنها ناپختگی تحليل ما از شرايط و به تبع آن، بياعتباري پيشبيني ما براي آينده را نشان ميداد. در اين نقطه، سكوت، لبخند ملايم و يا تشكر سردبيران حاكي از آن بود كه از ما ميخواهند كه زحمت را كم كنيم و ديگر برنگرديم. وقتي ما براي مصاحبه با رئيس ژورنال دو ژنو مهمترين نشريه فرانسوي زبان رفتيم، با تشريفات، تحويلمان گرفتند. ابتدا از ما پرسيدند آيا نيازي هست كسي با ما باشد. سپس ما را به يك سالن بزرگ كه معلوم بود براي شخصيت مهمي آماده شده، راهنمايي كردند و آنگاه سردبير و چند تن از دستيارانش وارد شدند. هردو طرف وقتي اشتباه خود را دريافتيم با شرمساري بزرگي مواجه شديم. آنها در انتظار پسرعموي من، رئيسجمهور پيشين ايران بودند نه عضوي از اعضاي مجاهدين و ما نيز به فكر اينكه آنان سرانجام موقعيت سازمان را درك كرده و با ما در جايگاه مناسب خودمان برخورد ميكنند. به هر حال به خاطر رعايت ادب مصاحبه را شروع كردند. براساس يك دستور سازماني ، من به صورت تهاجمي اين سئوال را مطرح كردم كه چرا آنها در گذشته به خاطر طرفداري از رژيم خميني پوشش كمتري به ما دادهاند. اكنون شكل مصاحبه تغيير كرده بود، رئيس نشريه، مرا با سردبير خاورميانه نشريه رها كرد. او نيز مرا زير رگبار پرسشهاي معمول گرفت: درباره ارتش ما، درباره " كيش شخصيت رجوي"، درباره جرائي بنيصدر و ساير اعضاي پيشين شوراي ملي مقاومت و نيز درباره اين ادعا كه شورا تنها يك پوشش سياسي است براي مجاهدين. مصاحبه و ملاقاتي مانند اين، به ضرر ما بود و در عين حال كمبودهاي ما را نيز به روشني نشان ميداد. كما اين كه ياسر ميخواست به من درسي بياموزد و در همين رابطه از ايجاد ارتباط، جستوجو و مسائل مربوط به ملاقات طفره ميرفت... برخلاف عملكرد ضعيف من در سوئيس، خوشبختانه در بلژيك و عمدتا به خاطر سيمين، موفق بودم. سيمين هوادار مجاهدين و مسئول برخورد با رسانهها و شخصيتهاي سياسي بود. وي طي سالها مسئوليت اصلي فعاليتهاي سياسي ما را در آنجا به عهده داشت و قادر بود وسيعا مرا نسبت به مقامات سياسي بلژيك، تمايلات احزاب مختلف، تفاوت ميان فرانسوي زبانها و فلامان زبانها و اين كه چه كسي نسبت به جنبش ما سمپاتيك است، آگاه كند. براي من موجب شگفتي بود كه چرا سيمين با اين تعهد و زمينه، هنوز همچنان هوادار است و نه عضو. بعدها دليل آن را كشف كردم: وابستگي به شوهر و دخترش، او تقبل شغل و مسئوليت در پاريس را رد كرده بود. سيمين همچنين در كار رسانهيي تجربه داشت. توجيه او مبني بر اين كه در جريان مصاحبهها چه انتظاري داشته باشيم مرا در انجام وظيفهام ياري ميداد. اما بسياري از مطبوعات پيشنهاد چاپ عكسهاي رجوي يا مريم را ناديده گرفته و در عوض عكسهاي مرا چاپ ميكردند. از اين بابت بسيار شرمنده بودم و جرئت نداشتم هيچ چيزي براي مركز بفرستم. در ماه اوت، به كليه اعضاي بخش سياسي دستور داده شد كه به بغداد برگردند. در آنجا ما جلسات آموزشي متعددي در زمينه "تهديد ايدئولوژيكي" کار و مسئوليتها با مسئولمان داشتيم. براي مقابله با اين تهديد، او پيشنهاد داد وقتي ما خودمان فرصتي يافتيم، بايستي به عراق برگرديم و تمرينات نظامي را در يكي از قرارگاه ها انجام دهيم. در همين رابطه اكثر ما مستقيما به قرارگاه اشرف فرستاده شديم. من نرفتم چون قرار بود براي كنفرانس ديگري به ژنو برگردم. هنوز در عراق بوديم كه با خواهر سرور در اشرف تلفني تماس گرفتند. خبر بدي داده شد: دوست ما حسن، بر اثر گرمازدگي مرده بود. مات و مبهوت مانديم اگرچه اين نه اولين و نه آخرين باري بود كه ما خبر مرگ دوستانمان را ميشنيديم. ما به شنيدن اين خبرها عادت داشتيم و هر روز منتظر مرگ خودمان بوديم. به هنگام مسافرت كپسول سيانور حمل ميكرديم كه اگر با ربوده شدن، يا گروگانگيري و يا ساير عمليات تروريستي مواجه شديم، خودكشي كنيم. در تظاهرات و يا كنفرانسها، همواره اين احساس را داشتيم كه جان ما در خطر است. در عراق و اكثرا در بغداد حملات جنگنده هاي رژيم جان همه افراد را تهديد ميكرد. كشته شدن توسط دشمن و يا كشته شدن در تمرينات براي مقابله با دشمن، امر پذيرفته شده و افتخارآميزي بود، اما مردن براثر گرمازدگي. . .؟ حسن از بچههاي انگليس بود و تقريبا همزمان با من هوادار مجاهدين شد. او به خاطر صبوري و شكيبايي و پشت كار و سختكوشي زبان زد بود. او يك بار براي ديدن يك نماينده پارلمان و صرفا به خاطر حفظ هواداريش از برنامه صلح شوراي ملي مقاومت، به مسير اسكي در آلپ رفت. نماينده مذكور كه سخت تحت تاثير قرار گرفته بود گفت: "اگر همه شما چنين همت و عزمي داشته باشيد، من ترديدي ندارم كه پيروز خواهيد شد، لذا من خوشحال خواهم شد كه از شما حمايت كنم." ما بچههاي خارج كشور، در ميان پرسنل ارتش، به ليبرالهاي سوسولي معروف بوديم كه به درد زندگي در شرايط نظامي نميخورديم. من حدس ميزنم كه حسن به جاي رها كردن كار و برنامهاش، بدون هيچ شكايتي رنج گرما را به خود خريده بود. حسن طي مراسم نظامي به خاك سپرده شد. اين اولين باري بود كه من در چنين مراسمي شركت ميكردم و نيز اين اولين باري بود كه جنازه ميديدم. زيرا كه قبل از انجام مراسم غسل حضور داشتم. اگرچه جنازه او خشك و سرد مينمود، اما به قدري صميمي بود كه نميتوانستيم قبول كنيم مرده است. دردناك اين كه مرده شوي، او را براي شستن جابهجا ميكرد. ما او را در حرم امام حسين طواف داديم و سپس در قبرستان مجاور به خاك سپرديم. من در آنجا قبور شماري از مجاهدين را كه در درگيريها كشته شده بودند ديدم. ما از مرگ حسن عميقا محزون و اندوهگين بوديم. او در وصيتنامه خود به طور انگيزانندهيي مينويسد، آرزويش اين است هر چه كه دارد به مبارزهي مجاهدين براي ايجاد يك جامعه عادلانه اختصاص داده شود. شركت در كنفرانس يك ماهه كميته فرعي حقوق بشر سازمان ملل، بينش متناقضي به من داد مبني بر اين كه نقض حقوق بشر از منابع مختلفي نشات ميگيرد. كميته فرعي، حدود 20 "قاضي" از كشورهاي مختلف را شامل ميشد كه به نظر ميرسيد به لحاظ سياسي مستقل هستند، اين كميته تشكيل جلسه ميداد تا نقض حقوق بشر در نقاط مختلف را بررسي نمايد. ما پيشنويس قطعنامهيي را تهيه كرديم كه در آن به نام مجاهدين و رجوي اشاره ميشد. دكتر مخالف بود و ميگفت: "من خيلي خوشحال خواهم شد كه نامخانوادگيام در يك قطعنامه بينالمللي بيايد همچنين مايلم كه اسامي ساير اقوامم (عمه و عمو) نيز در آن ذكر گردد. اما چنين چيزي امكان ندارد. اگر ما چنين مطلبي را مطرح كنيم، خودمان را مسخره خواهيم كرد." دكتر به پاريس رفت و نتوانست همراه با ما در كنفرانس شركت نمايد. لذا ما بدون جر و بحث اضافي، همان خطي را كه از بغداد ميآمد، دنبال كرديم. ما ميكوشيديم كساني را بياييم كه مسئوليت طرح قطعنامه را به عهده بگيرند. اين افراد لزوما بايستي از كشورهاي غربي ميبودند. از اينرو ما به تك تك آنها نزديك ميشديم. نهايتا قاضي انگليس با قطعنامهيي مشابه پيشنويس ما موافقت نمود. منتها بدون ذكر نام مجاهدين و رجوي كه براي ما عناصر ضروري و اولين گام در مسير شناسايي بينالمللي، محسوب ميشد. هدف نهايي رجوي تحت فشار قرار دادن سازمان ملل بود تا كرسي ايران در مجمع عمومي را به مجاهدين بدهند. در جلسه كميته فرعي، نمايندهي رژيم درباره ادعاهاي نقض حقوق بشر صحبت كرد. به جاي رد آنها، او طبق معمول، آمريكاييها، انگليسيها و امپرياليسم را مورد حمله قرار داد. اما دراينجا او با افراد طرف بود نه با دولتها ، و راه گريزي نداشت. او در حمله و اهانت به ارائه دهنده قطعنامه، وي را «دروغگوي سياسي»، «دستنشانده امپرياليسم» و طرح كننده «ادعاهاي بدون مدرك» خواند. در پاسخ به اين منازعه و به منظور ارائه مدرك، ارائه دهنده قطعنامه موافقت كرد كه اسناد ما را به قعطنامه ضميمه نمايد. رايگيري جالب بود. نماينده شوروي، راي خود را به اين صورت ثبت نمود: نه دادن راي و نه راي ممتنع، ولي با صداي بلند اعلام كرد "غايب!" بلافاصله تمام حاضرين به خنده افتادند. برخي از قضات نسبت به ما اصولاً سپماتيك به نظر ميرسيدند اما به خاطر دولتهايشان موظف بودند كه به نفع رژيم راي بدهند. منجمله كوبا، كشوري با رهبري «انقلابي»، اتيوپي، با دولتي كمونيستي! قاضي اتيوپي به ما گفت دستور داشته كه راي مخالف بدهد. تنها راه كمك به ما غيبت در جلسه بود، كه با مهرباني انجام داد. نماينده زامبيا نيز همين دستور را داشت اما نه تنها به نفع رژيم راي نداد بلكه اعلام كرد كه به ارائه دهنده قطعنامه ميپيوندد. او گفت "من اسنادي دريافت كردهام كه در قطعنامه نيز به آنها اشاره شده، آنها به حدي وحشتناك هستند كه من نميتوانم باور كنم و تصميم داشتم كه راي ممتنع بدهم اما وقتي آنها را به نماينده رژيم ايران نشان دادم، او صحت و درستي آنها را رد نكرد، فقط چيزهايي گفت كه من شرم دادم آنها را اينجا تكرار كنم. منتها همان حرفها مرا بر آن ميدارد كه بگويم اين اسناد درست و واقعي هستند." بدينترتيب، برخلاف انتظار دكتر، قطعنامه ما به تصويب رسيد. حال قضات چگونه داوري ميشوند؟ به طور كلي، آنها برخورد «سياسي ميكردند و مطابق تمايل كشورهايشان راي ميدادند. با اين حال آنها قطعنامههاي بسياري را در ارتباط با حقوق بشر به طور كلي به تصويب ميرساندند كه در گوشه و كنار جهان، كشورهايي را وادار ميساخت كه آن را رعايت نمايند. همچنين هرگاه كه حقوق بشر به صورت جدي و وحشتناك نقض ميشد، حتي راي و نفوذ آمريكا و شوروي نيز نميتوانست ناقض را از محكوميت نجات دهد. در اين كنفرانس، به من دستور داده شد، همه چيز را رها كرده و در مجمع عمومي ملل متحد در نيويورك شركت كنم. اين اولين ديدار من از آمريكا بود. همه چيز عجيب و متفاوت مينمود. من درباره جنايات آمريكاييها بسيار ديده و خوانده بودم. نميخواستم آمريكا را جالب و جذاب ارزيابي كنم. حتي اعضاي ما نيز در آنجا متفاوت بودند. نشستهاي اعضاي ما در كشورهاي مختلف مرا به اين نتيجهگيري سوق ميداد كه ويژگيهاي ملي كشور ميزبان بر ما تاثير ميگذارد، اعضاي ما در آلمان، افرادي بودند دقيق، وقت شناس و قانون گرا. در فرانسه اعضاي ما بيقيد و خوشگذران بودند و كمتر اهل دقت نظر. ما در انگلستان ويژگي نزاكت، تحمل، و آرامش انگليسيها را پيدا ميكرديم. با همين مشخصات اعضاي ما در آمريكا، با رفتار تكبرآميز و بعضا تهاجمي خود، مرا شگفت زده ميساختند. با اين حال، همه اين خصوصيات به وسيله خصوصيات و فلسفه عام مجاهدين پوشيده ميشد و كمتر مجال خودنمايي مييافت. اعضاي ما در آمريكا شايد تنها از ترس بر چسب "راستگرايي" مدعي "چپنمايي" ميشدند. كما اين كه اين مسئله چند سال پيش براي ما اتفاق افتاد. اسحاق، كسي كه كانديد شد تا براي جلسات مجمع عمومي در كنار من كار كند، چنين طرز تفكري را مجسم مينمود. او بسياري از قرار ملاقاتها را از دست داد فقط به اين خاطر كه استفاده از اتومبيل و يا تاكسي را رد ميكرد. ما همواره دو كيف سنگين مملو از اسناد و مدارك را با خود حمل ميكرديم و بدون اغراق براي ملاقات از اين سفارتخانه به آن سفارتخانه ميدويديم، هر وقت ميپرسيدم تا محل بعدي چقدر راه هست؟ جواب همواره مشابه بود: "چيزي نمانده فقط چند تا ساختمان". وقتي ما نفس نفس زنان و عرق كرده، دير ميرسيديم، او توضيح وارونه ميداد "ببخشيد ما در ترافيك گير كرده بوديم" ما ناهار خود را همراه ميبرديم و آن را در فاصله ميان ملاقاتها ميخورديم. يكبار در سفارتخانه بلژيك همراه سيب و پرتغال، تعدادي سند از كيف درآورديم كه روي زمين پخش شد، سفير بلژيك و ما ميدويديم كه آنها را جمع كنيم. همچون هميشه من خجالت ميكشيدم از اين وضعيت شكايت كنم. به جاي اين كه از او بخواهم كه به عنوان مسئولش از من تبعيت كند، من از او تبعيت ميكردم. در پايان جلسات مجمع عمومي، ما هر دو از اين وضعيت مضحك و غريب دچار كمردرد شديم. هدف ما در مجمع عمومي روشن بود. ما احتياج داشتيم كه قطعنامهيي را با حداكثر حمايت مطرح كنيم و آن را به تصويب برسانيم. ما همچنين حداكثر تبليغات را ميخواستيم و در پايان قصد برگزاري يك كنفرانس مطبوعاتي در زمان مناسب و ترجيحا با حضور برخي از برادران و خواهران شكنجه شده را داشتيم كه از ايران گريخته بودند. علاوه بر اين مطلوب اين بود كه سخنراني حمايتآميزي نيز توسط نمايندگان مليتهاي مختلف داشته باشيم. حاميان قطعنامهي ما از ابتدا مشخص بودند و به طور معمول از كشورهاي اروپايغربي به علاوه آمريكا و كانادا، و تا حد ممكن كشورهايي از ديگر قارهها. روابط ما با كشورهاي حمايت كننده به روشني بر پايه منافع متقابل شكل ميگرفت. آنها به ما احتياج داشتند كه آنها را از نظر اطلاعات تغذيه كنيم. اطلاعاتي در زمينه تازهترين تحولات سياسي و نقض حقوق بشر در ايران، براي تغذيه سخنرانيهاي آنان. ما نيز به كمك آنها نياز داشتيم تا قطعنامهيي هر چه قويتر فراهم آوريم و ترجيح ميداديم به اسناد و مدارك ما در آن اشاره شود. در مقابل هر حامي رژيم در ميان آورندگان قطعنامه ما نيز حامي خود را داشتيم، اين كار دشواري بود كه اقدامات حامي رژيم را خنثي نموده و به حامي خود ياري رسانده كه قطعنامه نزديك به چيزي شود كه ما مايل بوديم بشود. جاي خوشبختي بود كه. حداقل نمايندگان رژيم نيز همين مشكل را در طرف مقابل داشتند. در آن سال اتريش، " حامي رژيم" بود و لوكزامبورك " حامي ما " اما آنها شبيه همهي ديپلماتها در خدمت منافع ملي خودشان بودند. آلمانيها كه روابط اقتصادي با رژيم داشتند، رك و تهاجمي برخورد ميكردند. رفتار ايتالياييها نيز مشابه مينمود. يعني بيشتر ديپلماتيك و اكثرا مستقيتم با ما برخورد ميكردند. كشورهاي اسكانديناوي كه عميقاً نگران حقوق بشر بودند، موافقتي دوستانه و كمك كننده داشتند. ظرف سه ماه، تقريبا با 200 تن از مقامات دولتي و سازمانهاي غيردولتي ملاقات كرديم. ما كشورهاي كمونيستي را ناديده ميگرفتيم، چون نميخواستيم دوستان غربي خود را برنجانيم. وانگهي ما ميدانستيم كه چيزي هم در ذهن آنها تغيير نخواهد كرد. ما با نمايندگان كشورهاي نزديك به رژيم نظير ليبي، سوريه و پاكستان و نيز با اسرائيل و افريقاي جنوبي روابطي نداشتيم. برخي مواقع، طرف مقابل خواهان روابط نبود. اغلب كشورهاي عربي ملاقات با ما را رد ميكردند. شايد از ترس عمليات تروريستي رژيم، و بعضي از كشورهاي آفريفايي نيز از رژيم كمكهاي مالي ميگرفتند. اگرچه تصميم كشورهاي كوچك معمولاً تحت تاثير كشورهاي بزرگ بود، اما راي آنها را به سادگي ميشد خريد. به نظر ميآمد برخي نمايندگان، بدون هيچ دليل سياسي و ضديت با تمايل دولتشان، در حمايت از رژيم تغيير موضع ميدادند. اما سايرين راغب بودند كه راي خود را بفروشند و آن را از "نه" به "غايب" و يا برخلاف دستور مقرره، با دستكاري در حمايت از ما تغيير ميدادند. در همين رابطه يك مورد ما اتومبيلي فرستاديم تا نمايندهيي را كه در قسمت ديگري از نيويورك كار ميكرد براي زمان رايگيري به سازمان ملل بيآورد. البته عكس اين هم وجود داشت: برخي از نمايندگان با صراحت ميگفتند كه نميتوانند در حمايت از قطعنامهي ما راي بدهند به خاطر اين كه ايران و هوادارانش نيز عليه آنها راي خواهند داد. سفير اندونزي و دكتر رجوي همكلاسيهاي سابق بودند و خاطرات فراواني با يكديگر داشتند، اما هنگامي كه زمان تصميمگيري ميرسيد، نه تنها او راي مخالف ميداد بلكه عليه قطعنامه با پاكستان همكاري ميكرد تا ما را خنثي كند. دكتر به اوج عصبانيت ميرسيد. او در مقابل گروهي از ديپلماتها برسر دوست سابقش فرياد زد "شما همگي مشتي جنايتكار هستيد!" با سفير بنگلادش، داستان متفاوت بود. او در جسله ملاقات، اين برچسبها را عليه ما مطرح ساخت: "مزدوران آمريكا و عراق، جنايتكار نسبت به مردم ايران و مسلمانان و رياکار بودن. . ."اگر او يك ثانيه بيشتر ادامه ميداد مطمئن هستم كه اسحاق منفجر ميشد. من بيش از آزردگي، تعجب ميكردم. پرسيدم اگر او اين همه عليه ما بود چرا موافقت كرد با ما ملاقات كند؟ در اين لحظه او اهانت پراكني را متوقف نمود و با لبخندي ملايم گفت "بله! اينها چيزهايي است كه مقامات رژيم گفتند وقتي شنيدند كه ميخواهم با شما ملاقات كنم. شما در اين زمينه چه فكر ميكنيد؟" او ادامه داد "در ارتباط با واكنش آنها، من احساس ميكنم كه شما تهديدي جدي براي رژيم هستيد و افراد جالبي براي ملاقات. من بر اين تصور بودم كه نبايستي اين ملاقات را از دست بدهم." جلسه ما حدود 2 ساعت به درازا كشيد و در جريان آن، او نه تنها در مورد سياستهاي ما، سئوالاتي را مطرح ساخت بلكه نسبت به ايدئولوژي ما نيز توجه نشان داد. در پايان گفت و گوهايمان، او در حالي كه به دوست ما تبديل شده بود گفت، حاضر است كه انتقاد دولتش را بپذيرد و با نقض دستورات، از حضور در جلسه رايگيري خودداري کند. او همچنين سفارت بنگلادش را براي استراحت و اداي نماز در اختيار ما قرار داد. به رغم همهي تلاش و كوشش ما و وعدههاي حمايت، تنها ما سه راي از سال قبل بيشتر به دست آورديم اما 64 راي كافي بود تا قطعنامهي ما به راحتي به تصويب برسد. نشريه ما شادماني ميكرد، و ما با تحسين زيادی مواجه شديم. من به تدريج روابط كاري خوبي با افرادمان در آمريكا بوجود آوردم. اسحاق يكي از تواناترين آنها بود. فردي تحصيلكرده، اهل فكر و نظر مستقل در زمينه سياستهاي سازمان. 5 سال بعد او به بغداد منتقل شد. در آنجا در نتيجه فشارهاي مرحلهي ديگري از انقلاب ايدئولوژيك، خود را حلق آويز كرد. او با دست زدن به خودكشي به رهبري "خيانت" كرده بود. لذا، بدون مراسم در محلي ناشناس و به عنوان فردي گمنام به خاك سپرده شدۀ
26
پاريس با اين كه هنوز چند روزي از جلسات مجمع عمومي ملل متحد مانده بود، به من دستور داده شد كه بيدرنگ به اروپا برگردم. دولت فرانسه، در يك معاملهي شرمآور با رژيم ايران، موافقت كرده بود در مقابل آزادي گروگانهاي فرانسوي در لبنان، 14 تن از اعضا و هواداران مجاهدين را از فرانسه به گابن اخراج كند. دولت فرانسه براي فرار از سرزنش سياسي اين اقدام، سه تن از كردها را نيز همزمان اخراج كرد. در ميان اخراجيها، سعيد هم بود. سعيد فرد بالا و مسئول ديپلماسي فرانسه بود و اكنون من به جاي او ميآمدم. پاريس با شهري كه من ميشناختنم كاملا متفاوت بود. احساس ميكردي شهري محاصره شده است. همه جا سرباز و ژاندارم به چشم ميخورد، مردم را متوقف نموده و اتومبيلها را بازرسي ميكردند. در ايستگاه قطار افراد سياه پوست، يا مو مشكيها و كساني كه لباسشان بيش از حد معمولي و غيررسمي بود، مظنون تلقي شده، مورد بازرسي قرار گرفته و يا دستگير ميشدند. سيروس، مترجم من، مردي بود 30 ساله و خوشتيپ، با چشمان آبي و موهاي قهوهاي ، ما شيك پوش بوديم و لذا هيچگاه متوقفمان نميكردند. دولت فرانسه در ابتدا مدعي بود شواهدي وجود دارد حاكي از اين كه افرادي كه دستگير و اخراج شدهاند، تروريستاند و يا با تروريستها ارتباط دارند. بعدا آنها داستانشان را تغيير داده و گفتند كه تنها حضور اين افراد در پاريس، موجب فعاليتهاي تروريستي ميشود و شهروندان عادي را به خطر مياندازد. قرار بر اين بود كه من مسئول قسمت ديپلماسي باشم. وظيفه من از جمله نشر و پخش مجموعه نظراتي بود كه ساعت به ساعت به دست ما ميرسيد و نيز پيگيري آخرين اخبار رسانه ها و فكس مهمترين آنها به بغداد. من همچنين بايستي با افراد سياسي ارتباط ميگرفتم و آنها را در جريان تحولات روزانه قرار ميدادم. ولي خيلي زود متوجه شدم كه نفر بالا و مسئول واقعي خود رجوي است. شرايط ما، بيش از پيش حساس بود. ما در كانون سياستهاي مجاهدين واقع شده بوديم كه از زمان بيرون آمدن از ايران، در بحرانيترين نقطه خود قرار داشت. همزمان در مركز سياستهاي فرانسه و مبارزهي قدرت نيز بوديم. ميتران، رئيس جمهور فرانسه، از حزب سوسياليست و نخستوزير ژاك ژيراك، گليست بود. شيراك قصد داشت با آزادي گروگانهاي فرانسوي در لبنان پيروزي حزب خود را در انتخابات آينده تضمين كند. سوسياليستها كه ميديدند اين عمل تنفر بينالمللي را برميانگيزد، مي خواستند از آن بهرهبرداري سياسي نموده و پيروزي خود را تامين نمايند. آمريكاييها و انگليسيها نيز كه گروگانهايي در لبنان داشتند، نگران بودند كه دادن امتياز به گروگانگيري ممكن است، آدمربايي را تشويق كرده و خواستهي آدمربايان براي رهايي گروگانها را افزايش دهد. براي مجاهدين اما فرصت براي تبليغات جهاني نامحدود بود. بلافاصله پس از حادثه گابن، رجوي از كليه اعضا و هواداران خواست تا در مقابل سفارتخانههاي فرانسه در كشورهاي مربوطه دست به اعتصاب غذا بزنند. در پاريس، هواداران در مقابل دفاتر سازمان ملل اعتصاب غذا كردند، تبعيديها در گابن نيز به همين اقدام مبادرت نمودند. اين مبارزه سياسي با دولت فرانسه، قريب 40 روز ادامه يافت و مجاهدين پيروز سياسي و بزرگ آن بودند. سوسياليستها نيز از اين ماجرا خوب بيرون آمدند و برندهي انتخابات شدند. اعتصاب غذا تقريبا تيتر اخبار روزانه رسانههاي فرانسه و شمار بسياري از ساير كشورها را تشكيل ميداد. دولت فرانسه به خاطر اين اقدام تقريبا در سطح جهاني با محكوميت مواجه شد. مجله تايم گزارش داد كه "شوراي پناهندگان بريتانيا، روز گذشته دولت فرانسه را متهم نمود كه پيمان بينالمللي پناهندگان را نقص كرده است. . ." در همين حال روزنامه نيويورك تايمز نوشت دولت ژيراك خود را بياحترام و بي حرمت ساخت. ما همهي روزها اين گزارشات را از سراسر جهان فراهم آورده و از آنها در برخورد با لابي سياسي و پارلماني كشورهاي مختلف استفاده ميكرديم، نزديك به يكهزار و چهارصد شخصيت سياسي از 16 كشور (اكثرا غربي) نامهها و تلگرامهاي محكوميت براي دولت فرانسه فرستادند. در فرانسه نيز شماري از شخصيتها و وزراي پيشين با اعتصابكنندگان ديدار كردند تا همبستهگي خود را با آنان نشان دهند. خانم ميتران نيز از جمله آنان بود. ما كه در پشت صحنه فعاليت ميكرديم، حق نداشتيم در اعتصاب غذا شركت كنيم. اما فشار كار همراه با احساس گناه نسبت به اعتصابکنندگان، روی دوشمان سنگينی میکرد، چرا که، هر از گاه بيش از دو، سه ساعت، آن هم بدون غذا، در يك رختخواب مناسب ميخوابيديم. همهي روزها، هلن كمككار فرانسوي ما، مقداري نان بگت براي ما مي آورد كه در حين كار در زمانهاي مختلف شب و روز، هر وقت كه احساس ميكرديم گرسنهايم يا خوابمان گرفته، آن را ميخورديم. بهترين محل براي خوابيدن، كوپههاي قطار در حال حركت بود، به خصوص بعد از نشست و در حالي كه كاري نبود انجام بدهي. يك روز من و سيروس هر دو در آخرين قطار شب، خوابمان برد و تا آخرين ايستگاه بيدار نشديم. نيمه شب بود و ما نه پول خرد داشتيم و نه كارد تلفن، لذا در حالت چرت، چندين كليومتر را پياده تا پايگاه برگشتيم. در نوبتي ديگر هنگامي كه نشست با اهميتي با يكي از وزراي دولت از يكي از احزاب ائتلافي داشتيم، من بايستي فقط از طريق صحبت كردن بيدار ميماندم. هرگاه سكوت ميكردم تا سيروس صحبتهاي مرا ترجمه كند، باز هم همچنان سرم را تكان ميدادم تا خوابم نبرد. براي جبران كمبود آمادگيهايمان، مجموعهيي از روزنامهها و مجلاتي كه جزئيات اعتصاب غذا و برخي رويدادهاي روز را پوشش داده بودند، به آن وزير نشان داديم. اين مجموعه به صدها صفحه بالغ ميشد، و عميقا بر وي اثر گذاشت. او در همين رابطه گفت كه "اعتصاب غذاكنندگان ضعيف شدهاند و ما هم بر اثر كمخوابي شب ها، چشممان قرمز شده، با اين همه من اسناد و مدارك قابل توجه و توانايي خوب شما را ميبينم، شما ميتوانيد دشمن را شكست بدهيد و من ترديدي ندارم كه به زودي پيروز خواهيد شد و دوستان اخراجيتان را در اين كشور خواهيد ديد." روز بعد او اعلام كرد كه نظراتش را نسبت به كابينه تغيير داده است. پيشبيني او درست بود. دادگاه فرانسه اعلام كرد كه هيچ مبناي قانوني براي اخراج وجود نداشته است. دولت فرانسه براي ملاقات با مجاهدين نمايندگانشان را فرا خواند. ابريشمچي و محمد محدثين به اين منظور از بغداد به پاريس فرستاده شدند. نتيجه، امضاي قراردادي ميان روبرت پاندورا از طرف دولت فرانسه و ابريشمچي از طرف مجاهدين بود. اين يك پيروزي باور نكردني و اولين شناسايي رسمي ما بود به عنوان نمايندگان اصلي مقاومت ايران. قرارداد، همزمان توسط دولت فرانسه و ما اعلام مينمود كه دوستان ما با استقبالي قهرمانانه و با هواپيماي اختصاصي فرانسه، از گابن باز خواهند گشت. جنبش شادماني تمام پايگاههاي ما در کشورهای مختلف را فرا گرفت. مريم و مسعود با كليه پايگاهها از طريق تلفن تماس گرفتند و مريم اعلام نمود كه از اين پس، اين روز به عنوان "روز پناهندهي سياسی " شناخته خواهد شد. او گفت كه مبارزه ما صرفا براي جنبش كنوني ما نيست بلكه براي حقوق پناهندگان در سراسر جهان نيز هست. روزنامه لوموند با اين تيتر تبريك گفت: "پاريس پذيرفت كه عدول كرده است". هفته نامه آمريكايي نيوزويك اعلام كرد كه "اعتصاب غذاي ايرانيها، نتيجه داشت". در اين 40 روز، من فراوان انسانهاي جالبي را از هر دو طرف ميديدم، انسانهايي كه بيعدالتي را برنميتابيدند. علي، يك پروفسور تاريخ، با اصرار بر ادامه اعتصاب غذا، با خطر از دست دادن دائمي بينائياش روبرو بود. مريم دستور داد كه هيچ كس نبايستي در اين عمليات از بين برود. اما زمان زيادي وقت گرفت تا ما علي را تشويق كنيم كه اعتصاب غذاي خود را بشكند. دشمن، فداكاري ما را ديوانگي تفسير ميكرد و مدعي بود كه ما مغزشويي شدهايم. اما مردم عادي فرانسه برخلاف روال معمول براي نشان دادن حمايتشان و كاهش رنجهاي ما، قهوه، پتو و بعضی نيز گل مي آوردند و در مواردي ساعت ها در كنار اعتصابکنندگان مي نشستند. عظمت اين اقدام موجب جذب بهترين هواداران براي ما شد. سيروس به طور توقف ناپذيري سرحال بود و آماده كار، به رغم خستگي مفرط، انبوهي از برنامههاي راديويي را چك ميكرد، ترجمه گزارشات روزنامهها در برنامهاش بود و براي شركت در ملاقاتها مسابقه ميداد. ان، همسر فرانسوي يكي از هواداران اخراجي به گابن نيز زني آرام بود و زندگي بدون دردسري داشت. از او خواستيم تا برخي وسايل از جمله يك دستگاه فكس را به هتل تبعيديها منتقل كند. تبعيديها را به عنوان ميهمان رئيسجمهور گابن در آن هتل نگاه ميداشتند. به جد باور نميكرديم كه او توانايي ايفاي نقش 007 را داشته باشد. اما او اين كار مشكل را به خوبي و با موفقيت انجام داد. با انتقال دستگاه فكس به هتل، ما ميتوانستيم با دوستانمان ارتباط برقرار كنيم و عملياتمان را هماهنگ نمائيم. از اينرو براي فرانسويها و گابنيها، مدتها طول كشيد تا كشف كنند كه با چه وسيلهيي از مبادله اطلاعات بين ما جلوگيري به عمل آورند. اما وقتي توانستند كه خيلي دير شده بود. آنچه داشتيم با عزم و اراده به دست آمده بود، ما با دست خالي، پنجمين دولت قدرتمند جهان را وادار به تسليم كرديم، و اميد تازهيي را به بسياري از فعالان سياسي نااميد، القاء نموديم. اكنون ما هيچ دليلي نميديديم كه نتوانيم رژيم ارتجاعي و غيرمردمي خميني را شكست دهيم. ارتش ما نيز از اين پيروزیها تاثير پذيرفت. آنها بيش از 350 پاسدار را در ايلام خوزستان و سورين به هلاكت رسانده و يكصد و چهل تن را نيز به اسارت گرفته بود ند. رژيم نيز به لحاظ سياسي با مشكللاتي روبهرو بود. نماينده رژيم از فرانسه اخراج گرديده و اختلافات داخلي حکومت لاينحل مينمود. آنها به نا گريز تنها حزب موجود كشور- يعني حزب دولتي جمهوري اسلامي- را نيز منحل نمودند. مجاهدين در نشريه ايران ليبراسيون نوشتند "انحلال حزبي كه خود خميني تاسيس كرده بود، حاكي از ضعف رژيم ميباشد. اين مسئله روحيهي عمومي و مقاومت را افزايش خواهد داد. اين مسائل مشكلات رژيم را متراكم خواهد ساخت به طوري كه تنها تحت ديكتاتوري قرون وسطايي خميني ميتواند باقي بماند و جداي از خميني امكان بقاء نخواهد داشت." به دنبال انحلال حزب جمهوري اسلامي و تبادل نامهها ميان خامنهاي رئيسجمهور و خميني، اختلاف بنيادي ميان آنها به طور آشكاري برملا گرديد. بدينترتيب تهاجمات عليه رژيم دلگرم كننده بود و شمار بسياري از اعتصابكنندگان، پيام رجوي را براي پيوستن به ارتش آزاديبخش و تماشاي آخرين روزهاي رژيم پذيرفتند. يك سال بعد، سيروس در عمليات كشته شد. ان كه در آخرين عمليات ما- فروغ جاويدان- به عنوان پرستار كار ميكرد، اسير گرديد و در اسارت مرد يا كشته شدۀ
27
فراخوان براي مسلح شدن پس از آن "پيروزي"، ما براي شركت در نشستهاي انقلاب ايدئولوژيك به بغداد برگشتيم. اين مرحله از انقلاب ايدئولوژيك را "كهنه به نو" ميناميدند. به اين معني كه ما اكنون بايستي ميپذيرفتيم كه با تمام وجود نقش و وظيفهي خود را در دوره جديد سازمان ايفا نمائيم. در اين جا بود كه من براي اولين بار شنيديم كه از علي زركش كه پيش از اين فرماندهي دوم سازمان بود، به عنوان "خائن به رهبري" اسم برده ميشود. در اين باره توضيح داده ميشد كه زماني كه وي فرماندهي نيروهاي ما را به عهده داشته، نتوانسته تصوير و گزارش كاملي از شرايط، در اختيار رجوي قرار دهد، در نتيجه شماري از رزمندگان جانشان را از دست دادهاند. او خلع رده گرديد و در حد يك عضو معمولي تنزل يافت. سالها قبل ما برنامهيي داشتيم كه طي آن دستورات و راهنماييهايي را از طريق تلفن به هوادارانمان در داخل ايران ابلاغ ميكرديم. غافل از اين كه تلفنها توسط رژيم كنترل ميشد. ما حتي وقتي از اين موضوع آگاه شديم نيز، افراد همچنان به اين روال ادامه دادند و شمار بسياري از اعضا و هواداران دستگير و اعدام شدند. قطعا يك نفر بايستي پاسخگوي اين اشتباه ناحق ميبود. شايد اين فرد زركش بيچاره بود. او در آخرين عمليات مجاهدين كشته شد و رژيم تلاش كرد تا مرگ او را ناشي از درگيريهاي درون سازمان جلوه دهد. پس از چند هفته به منظور شركت در جلسه كميته حقوق بشر از بغداد به ژنو بازگشتم و در پايان اين جلسات قطعنامهيي در محكوميت نقض حقوق بشر در ايران به تصويب رسانديم. پس از آن به من دستور داده شد كه محل استقرارم را به عنوان مسئول سازمان در ايتاليا، از ژنو به رم منتقل كنم. درعين حال نمايندگي مجاهدين در سازمانهاي بينالمللي، سوئيس و بلژيك نيز همچنان با من بود. هنوز از رفتن من به رم يك هفته نگذشته بود كه از من خواسته شد به سرعت به بغداد برگردم. ما براي اولين عمليات بزرگ نظامي خود با ارتش رژيم آماده ميشديم و رجوي دستور داده بود حداكثر اعضا بايستي در آن شركت كنند. عمليات "آفتاب" قرار بود در خوزستان در جنوب ايران به مرحلهي اجرا درآيد. ما با عراقيها در يك قرارگاه مشترك بوديم. اين قرارگاه را به ياد يكي از بنيانگذاران مجاهدين، قرارگاه سعيد محسن ميناميديم. پس از يك سال فعاليت شديد سياسي، دلت میخواست به جايي برگردي كه همگی احساس ميكرديم به آنجا تعلق داريم. مبالغه نيست كه گفته شود تقريبا تمام دوستاني را كه طي 7 سال گذشته با آنها آشنا شده بودم، تنها در يك روز ديدم. به هر كجا كه ميرفتم با چهرهي دوستي روبهرو ميشدم و سلام و گفتوگوي بيپاياني وجود داشت. برخي هم اكنون جراحات آزار دهنده عمليات را با خود حمل ميكردند كه گويي پشه سالك آنها را نيش زده باشد. من آرزو داشتم كه فقط اين پشهها مرا نيش نزنند . به هر كجا كه قرار بود برويم، پيشاپيش عراقيها، واحدهاي ارتش يا پاسدارها را در آنجا تار و مار كرده بودند. اين به معني آن بود كه خطوط دفاعي واحدهاي رژيم باز است و ما ميتوانيم تا قلب آنها رخنه كنيم. وقتي ما پيش میرفتيم با سنگرهايي مواجه می شديم که عراقيها يا شايد هم ايرانيها به هنگام عقبنشينی ساخته بودند. كار ما فقط تعمير سنگرها براي فرماندهانمان بود. البته فرمانده عالي و نهايي، خود رجوي بود، كه از همان قرارگاهي كه ما آن را ترك كرده بوديم، عمل ميكرد. فرمانده اين عمليات، مسئول من خواهرسرور بود. او توضيح داد كه من فرمانده گروه كوچكي هستم كه وظيفه آنها عبارت است از انتقال توالتهاي پيش ساخته به محل، حفر زمين براي خواباندن كابل هاي برق، پوشاندن سنگرها با پلاستيك، موكت كردن سنگرها و ايجاد محلهاي جداگانه براي مردها و زنها. همهي اينها براي من مسئوليتي فرمي بود تا مسئوليتي عملي و سودمند، اما من در ارتش بودم و بايستي بدون چون و چرا، دستورات را اجرا ميكردم. ما سخت كار ميكرديم شايد 20 ساعت در روز تا زمانی که فرماندهان وارد شدند. سنگرهاي ما بيشتر به قرارگاههاي ما شباهت داشت تا به يك سنگر جنگي. نزديك نيمههاي شب، گرد آمديم تا با پيام مريم عمليات را شروع كنيم. او با اين كلمات، فرمان آغاز عمليات را صادر كرد: "آتش، آتش، آتش" ما هر كدام به يك قبضه كلاشينكف مسلح بوديم. طي ساليان به ما يادآور ميشدند كه اولين سلاحي كه ما از سازمان دريافت ميكنيم، مقدس است، و ما آرزو ميكرديم كه به اين افتخار نائل شويم. در عين حال بايستي اقرار كنم كه وقتي اين زمان فرا رسيد، من احساس غرور نكردم. برعكس پس از گرفتن اسلحه نسبت به آن احساس احمقانهيي داشتم، چون كه اغلب ما- از جمله خود من- نميدانستيم كه چگونه بايستي آن را حمل كرد چه رسد به اين كه چگونه خشابگذاري و يا با آن شليك كنيم. بالاخره يك رزمنده نحوهي استفاده از آن را به ما آموزش داد. سپس سرور به ما دستور داد كه همواره سلاحمان را در كنارمان داشته باشيم و بر اين نكته تاكيد نمود كه ما بايستي همواره آماده بوده و نقاطي را محافظت كنيم، گارد داشته باشيم، اما روشن نساخت كه در مقابل چه كسي و چه چيزي. آن شب و روز بعد از آن، ما مطابق دستور، نگهباني داديم. اين كار به طور كلي كسالتبار و خسته كننده بود، زيرا تنها تحرك آن، زمان جابه جايي و انتقال حفاظت از سنگر فرماندهي بود، جايي كه همواره فعاليتهايي وجود داشت و افراد بسياري با هم صحبت ميكردند. يك بار در حالي كه نوبت دو ساعت خواب من بود، رفيقي به دستور سرور مرا بيدار كرد تا به آسمان نگاه كنم. او نفس نفس زنان گفت "خيلي زيباست، پر از آتش است" من چيزي نگفتم چون نميخواستم واكنش نادرستي از خود نشان داده باشم. البته چيزي نفهميدم. بعدا نگاه كردم و ديدم بله آسمان غرق آتش است. اما من نميتوانستم شوق و ذوقي از خود نشان بدهم. برعكس، اكثر رفقايم با هيجان ميخنديدند و جوك ميگفتند. آري، اينها آتشبازي نبود، آتش گلولههايي بود كه در اطراف فرو ميباريد تا مردم را بكشد. عمليات روز بعد پايان يافت. سرور به من گفت كليه وسائل را براي انتقال به پايگاه جمعآوري کنيم و كاميونهايي پر از وسائل و نفرات شروع كردند به رفتن. در اين لحظه ما متوجه شديم كسي سويچ يكي از لندرورها را با خود برده است. سرور با عتاب گفت "مسعود ميماند و از ماشين محافظت ميكند تا يك نفر سويچ را براي او بيآورد" به ناگهان من ماندم و كلاشينكفام. در ابتدا شروع كردم به قدم زدن در اطراف ماشين. به هر حال به زودي كسي براي بردن من ميآمد. حدود چند صد متر دورتر يك گروه سرباز عراقي به چشم ميخورد كه ميگفتند و ميخنديدند. چند ساعت بعد يكي از آنها نزديك شد و با مخلوطي از عربي، انگليسي و فارسي پرسيد چرا همراه بقيه نرفتهام. من هم با همان لهجه توضيح دادم. از اين مسئله تعجب نكرد. شايد به اين دستورات نظامي عادت داشت. مرا تنها گذاشت و پس از يك ساعت دوباره برگشت و از من دعوت نمود تا با آنها غذا بخورم. به ما دستور داده شده بود كه با عراقيها قاطي نشويم. لذا من با تشكر دعوت او را رد كردم. سپس يك نفربر زرهي كه پرچم برافراشتهي مجاهدين را حمل ميكرد نمايان گشت و به آهستهگي به سمت من آمد. آن را صدا زدم، آنها گمان كردند كه من مانند برخي ديگر از رفقا، عقب ماندهام و اصرار داشتند كه همراه آنها بروم. آنها مطمئن بودند كه نيروهاي رژيم در راه هستند و به زودي به اين منطقه خواهند رسيد. من رفتن با آنها را رد كردم و گفتم به زودي كسي به سراغم خواهد آمد و اين كه من نميتوانم لندرور را رها كنم. آنها رفتند. يك ساعت ديگر گذشت. همان سرباز عراقي دوباره آمد و اين بار با يك پيام. او گفت آنها قصد دارند منطقه را ترك كنند چون كه رژيم در نظر دارد آنجا را بمباران كند و شايد نيروهاي پيادهاش را نيز بفرستد. فرمانده سرباز مذكور به وي گفته بود كه به من سفارش كند كه همراه آنان بروم. باز هم نپذيرفتم و آنها ظرف چند دقيقه حركت كردند و مرا در آن ناكجاآباد تنها گذاشتند. خورشيد فرو نشست و تاريكي همراه بادهاي سرد شبهاي اواسط اسفند ماه منطقه را فرا گفت. قبل از رفتن بچهها، يكي از برادرها با اصرار اوركت خود را به من قرض داده بود اما من هنوز سردم بود. از اينرو به يكي از سنگرهاي دامنه كوه كه اكنون نه حفاظ پلاستيك داشت و نه موكت، پناه بردم. تا دهها كيلومتر در اطراف هيچ جنبدهيي وجود نداشت. شايد تنها موجود زنده در آنجا مارها بودند. جانوري كه من بيش از هر چيزي از آن ميترسيدم. شب گذشته، از پشه ترس داشتم، اكنون مورد بهتري براي ترس و نگراني وجود داشت. صداي بمباران را شنيدم، چندان هم دور نبود، اين نشان ميداد كه رژيم در حال پيشروي است. استراتژي اين بود كه به منظور پراكندگي و يا نابودي دشمن منطقه را با تمام قوا بمباران كنند و سپس دست به پيشروي بزنند. من نگران نبودم كه در بمباران كشته ميشوم، چيزي كه خيلی کوتاه از ذهنم گذشت اين بود كه اين رويداد درس خوبي به مسئول من خواهد آموخت. نگراني من، پيش روي دشمن به منطقهيي بود كه من در آنجا قرار داشتم. من حتي نميدانستم چگونه خودم را از پاي درآورم چه رسد به اين كه آنها را بكشم. من اين را ميدانستم كه در هيچ شرايطي نبايستي به اسارت آنها درآيم. يعني اين كه بايستي خودم را بكشم، اما چگونه؟ تفنگ خودم را براي اولين بار وارسي كردم تا ببينم چگونه كار ميكند. در حالي كه سخت سرگرم وارسي بودم، چمباته زدم تا از حرارت زمين اطراف خود گرما بگيرم. به ناگاه شنيدم كه كسي اسم مرا صدا ميزند. او فريد بود كسي كه به اشتباه سويچ را برده بود. او گفت "ما گمان ميكرديم تو برگشتهيي و در قرارگاه هستي، اما تصادفا افرادي كه تو را ديده بودند ديديم و آنها گفتند كه تو اينجا منتظر ما هستي". ظاهرا سرور توسط مسئولش زير انتقادهاي شديدي قرار گفت كه چرا مرا جا گذاشته بود. روز بعد، به عنوان جبران، سرور افتخاري به من داد و آن آماده كردن محل سخنراني براي رهبري همراه با تصاوير شهيدان همان عمليات بود. مهرداد تحت مسئول چند سال پيش من نيز در ميان آنان ديده ميشد. او بيست و چند ساله بود و از خانوادهيي ثروتمند در تهران. ويژگي مهرداد خوشرويي هميشگي او بود. در هر كجا هركس بيانصافي و يا بيمسئوليتي نشان ميداد، او برخي كلمات نامفهوم را تكرار ميكرد، نظير "كارا باش، باش" و او را به خنده ميانداخت. مادر مهرداد براي يافتن او مدت زيادي جستوجو كرد و پس از پيدا كردن او سخت تلاش نمود تا او را به خارج شدن از سازمان تشويق كند ولي تلاش او بينتيجه ماند. با خود فكر ميكردم آيا كسي درباره پسرش چيزي به او خواهد گفت؟ آيا مادر مهرداد او را به عنوان شهيد ميپذيرفت و به او افتخار ميكرد؟ و يا سازمان را به خاطر گمراه كردن و به كشتن دادن مهرداد، گناه كار ميدانست؟ دستآورد اين عمليات، 3 هزار و پانصد كشته و 508 اسير از نفرات دشمن و غنائم جنگي فراوان از جمله 4 تانك چيفتن انگليسي بود. 32 تن از رزمندگان، كشته شده و 91 تن نيز مجروح گرديدند. من با استقبال قهرمانانهيي به رم بازگشتم. گمان نميكردم كه اين تجربه، مرا شجاع تر كرده بود، شايد اكنون از تغيير و تحول كمتر ميترسيدم. من سخت مشتاق بودم كه افراد تحت مسئوليت خود را آموزش دهم. آنها 20 تن سمپات تمام وقت و 4 عضو را شامل ميشدند و در ميانشان 3 زن، 2 ايتاليايي و يك پرويي وجود داشت. خارجيها سازمان مجاهدين را دوست داشتند و اين موجب افتخار بود كه ما به آنها ميگفتيم مجاهدين تنها متعلق به ايرانيها نيستند بلكه به همهي انسانهاي نيك در سراسر جهان تعلق دارند. رم بسيار زيبا بود و مرا از هر جهت به ياد تهران ميانداخت. آب و هواي رم نيز به هواي تهران شباهت داشت. هواداران ما در ايتاليا قوي به نظر ميرسيدند، آنها از اعضاي پارلمان امضا براي طومارهاي حمايت از ما را ميگرفتند و كمكهاي مالي براي ما ميآوردند. در تير ماه، ارتش آزاديبخش، تاثيرگزارترين عمليات خود را به مرحلهي اجرا گذاشت شهر استراتژيكي مهران را تصرف نمود، 8 هزار تلفات به نيروهاي خميني تحميل كرد، يكهزاروپانصد تن اسير گرفت، و غنائمي به ارزش 2 ميليارد دلار از جمله 54 تانك به دست آورد. در اين عمليات ما 59 رزمنده را از دست داديم. يكي از فرماندهان نظامي دشمن كه به اسارت درآمده بود، گفت كه "آنها انتظار حمله را داشتند اما نه با اين سرعت و نه در اين ابعاد، بهخصوص از سوي ارتش آزاديبخش. محدودهي اين عمليات نشان ميدهد كه رژيم خميني، در مورد ارتش آزاديبخش اطلاعات نادرست به ما داده بود. برخلاف آنچه كه آنها به ما ميگفتند، ارتش آزاديبخش به تسليحات زرهي و آتش پشتيباني مجهز بود." از ديدگاه او ارتش آزاديبخش شكستناپذير بود.(جالب اين كه او با زبان مجاهدين صحبت ميكرد مثلا ميگفت "رژيم خميني") ساير ناظران نيز تحت تاثير اين عمليات قرار گرفته بودند. در هفتم تير ماه 1367 روزنامه انگليسي زبان گاردين گزارش داد: "... مجاهدين مسعود رجوي، بزرگترين، نيرومندترين، فعالترين، علنيترين و پرسر و صداترين نيروي اپوزيسيون به شمارميروند. آنها با مجهز بودن به ايدئولوژييي كه آميختهاي از اسلام و مدرنيته (اساسا ماركسيم) بود، نقش مهمي در سرنگوني شاه ايفا نمودند، اما به سرعت راهشان از خميني و "دولت اسلامي" او كه درك و تصوري ضعيف و عقبمانده داشت جدا گرديد. درهر حال آنها از سال 1360، عليه خميني مشغول مبارزه مسلحانه بودهاند. بازديدكنندگان محدود ارتش آزاديبخش معمولا تحت تاثير فداكاري، انضباط و تحصيلات افراد اين ارتش قرار ميگرفتند. . ." ما در رم يك نشست عمومي به عنوان جشن پيروزي با شعار "امروز مهران، فردا تهران" ترتيب داديم. من سخنراني كردم كه جمعبندي آن عبارت بود از اين كه در عمليات آفتاب، چهار تانك به غنيمت گرفتيم و با استفاده از آنها 50 دستگاه تانك ديگر به دست آورديم. آيا شما ترديدي داريد كه با 50 تانك ما ميتوانيم 500 تانك به غنيمت بگيريم و سپاه پاسداران را در تهران شكست بدهيم؟ برايم به مدت طولاني كف زدند، در همين حال من به سمت عكس مسعود و مريم برگشتم و خودم نيز شروع كردم به دست زدن. بدينترتيب ميخواستم برسانم كه كف زدن طولاني براي آنهاست. اين حركت را از مهدي ابريشمچي ياد گرفته بودم. در ماه ژوئيه مجددا به بغداد فراخوانده شدم. جمعيت فراواني مقابل تابلو اعلانات جمع شده بودند، جلو رفتم ببينم چه چيز جذب كنندهيي هست: خبري كوتاه اما بسيار شوكه كننده. پس از تقريبا يك سال، رژيم قطعنامه شماره 598 شوراي امنيت را ميپذيرفت. در نتيجه آتشبس در سرتاسر مرزهاي ايران و عراق قانوني ميشد. چيزي كه تا چند ساعت قبل غيرقابل تصور مينمود، اكنون و به ناگهان، واقع شده بود. من كه به سختي ميتوانستم اين خبر را باور كنم. به اطاق اخبار رفتم... هيچ ترديدي در اين باره وجود نداشت، با اين همه ،هيچ كس به تفسير خبر نميپرداخت. همهي مسئولان رده بالا، ناپديد شدند، ظاهرا براي جلسه اضطراري به دفتر رجوي رفته بودند. قطعنامه 598 قويترين تلاشي بود كه براي توقف جنگ ايران و عراق صورت گرفته بود. عراق بلافاصله پس از تصويب قطعنامه آن را پذيرفت، اما خميني پذيرش آن را يك سال طول داد. طي اين مدت ايران زير فشارهاي فزايندهي سياسي و اقتصادي جامعه بينالمللي بهخصوص غرب، مجاهدين و عراقيها قرار داشت. پس از آن كه عراق بسياري از ميدانهای نفتی و پالايشگاههاي ايران بهخصوص ترمينال اصلي نفت در جزيره خارك را نابود كرد، ايران بايستي مقداري فرآوردههاي نفتي وارد ميكرد و درآمد نفتياش به زير يك رقم معمولي ميرسيد. در پي افشاي ماجراي ايران- كنترا فروش سلاح به رژيم ممنوع گرديد. رژيم حتي قادر به خريد لوازم يدكي جنگ افزار و وسايل جنگي نبود. از اينرو ايران به تهديد كشتيهاي حامل نفت در خيلج فارس دست زد. در 12 تير ماه 1367 ناو جنگي آمريكا در خليج فارس بنام وينسنس، اشتباهی به يك جت مسافربري ايران شليك كرد و 290 غيرنظامي را كشت. در همين اثنا عراقيها از گاز شيميايي عليه ايرانيها استفاده كردند و تنها در يك روستا 4 هزار نفر را كشتند. چشمانداز حمله مشابه عليه شهرهاي بزرگ از جمله تهران افزايش يافت. در ماه آوريل پس از دو روز درگيري، نيروهاي عراقي، شهر فاو را پس گرفتند. در اين درگيريها، 5 هزار و سيصد عراقي و حدود 120 هزار ايراني كشته شدند. در 11 تيرماه خميني، هاشمي رفسنجاني را به عنوان فرمانده كل قوا منصوب نمود. براي ناظران جدي سياسي در امور ايران، اين انتصاب نشانه روشني از تسليم، حركت به سوي عملگرايي و در نهايت صلح، ارزيابي ميشد. اما از سوي رهبر ما، نه! او غرق در آرزوهاي خود و تفسير رويدادها از موضع خود بود كه كاملا با واقعيت ناهمخواني داشت، ما نيز همگي كوركورانه آن را ميپذيرفتيم. رجوي با صدور بيانيهاي اظهار داشت: "انتصاب رفسنجاني حاكي از آن است كه خميني تا در استيصال مطلق نباشد، هرگز تن به صلح نخواهد داد. چون ميداند نتيجه بلادرنگ پذيرش صلح به سرنگوني رژيم منجر خواهد شد. همچنين با اين انتصاب، تمامي سادهانديشيهاي مربوط به امكان پذيرش قطعنامه 598 شوراي امنيت ملل متحد از سوي اين رژيم و يا احتمالات ناظر به ميانهرو شدن آن، مهر بطلان خورد. از اين پس "ميانهرو" جلوه دادن رفسنجاني، نظري كاملا بياعتبار تلقي ميشود. ايفاي نقشي كه خميني براي رفسنجاني در دامن زدن به پارهيي توهمات بينالمللي در نظر گرفته بود، اكنون با انتصاب رسمي او به بالاترين مقام جنگ و سركوب، خاتمه مييابد." دو روز بعد از پذيرش قطعنامه، خميني طي سخناني گفت: "با اعلام اين تصميم حربهي تبليغاتي جهانخواران عليه ما كند شده است. قبول اين مسئله براي من از زهر كشنده تر است. ولي راضي به رضاي خدا هستم و براي رضايت او اين زهر را مينوشم." با تعريف اين حركت به عنوان "نوشيدن جام زهر"، خميني زمينهي تبليغاتي بزرگي به ما داد. رجوي آن را قاپيد و گفت "ارتش آزاديبخش و مجاهدين با عمليات پيروزمندانه خود، خميني را وادار ساختند تا جام زهر را سر بكشد. حال هر لحظه ممكن است رژيم او سرنگون گردد." به رغم اين پيشبيني غلط و تحليل اشتباه، رهبر ما اكنون آن قدر شهامت دارد كه بگويد او "راست" ميگفته و حرفش "درست" بوده! كمي بعد، شماري از اعضا و مسئولين بخش ما، از جمله من، به ارتش منتقل شديم. ما در فكر بوديم كه چه ماجراجويي جديدي در راه است. من نگراني بيشتري داشتم چرا كه آمادگي فيزيكي من درحد صفر بود. در نتيجهي تصادفي كه سالها پيش داشتم، حتي نمي توانستم حركات مراسم صبحگاهي را به طور كامل انجام دهم. روزانه، 16 ساعت كار ميكرديم، آنهم كار نشسته و بدون تحرك. در نتيجه آوردن اضافه وزن حتي دويدن ساده مرا خسته ميكرد. ما از مناطق كنترل عبور كرديم و موشكهاي ضدهوايي اطراف قرارگاهمان را ديديم. اشرف بزرگترين قرارگاه مجاهدين در عراق بود. وقتي عراقيها آن را به ما دادند تنها تعدادي ساختمان داشت كه ما آنها را "قلعه" ميناميديم، بقيه بيابان بود. مجاهدين شرايط محل را با خيابانكشي، درختكاري، نصب لامپ و علائم راهنمايي در خيابانها بهبود بخشيده بودند. تنها چيزي كه نشان ميداد ما در عراق هستيم، عكس بزرگ صدام بود كه در آخر خيابان اصلي به چشم ميخورد. ما جرئت نميكرديم آن را برداريم، اما گزارشگراني را كه براي بازديد ميآمدند، از سوي ديگري ميبرديم تاعكس صدام را نبينند. فرمانده من منصور بود. حدود 40 ساله ، آرام و خوشبيان كه با كار نظامي همخواني نداشت. او مرا به 5 افسر معرفي نمود و توضيح داد كه شوراي فرماندهي تيپ عبارت است از آن 5 نفر و خود ما. افشين معاون منصور بود، سه افسر، فرمانده گردان و يك تن مسئول مهمات، من نيز فرمانده لجستيك بودم. او توضيح داد كه من نفر بالاي گردان، مشاور مهمات، امداد، سرويس ماشينها، برنامهريزي تيپ، انبار و... هستم. او وقتي سكوت و تحير مرا ديد گفت "نگران نباش، اگرچه وقت چنداني نداري اما آنچه را كه احتياج هست بداني، خواهي آموخت. افشين به تو كمك ميكند و هر سئوالي كه داشته باشي، جواب خواهد داد. اما توجه داشته باش كه از الان به بعد مسئوليت با توست و تو بايستي با انبوهي از خواستههاي دائمي برخورد كني. ارائه يك سرويس درجه يك در كوتاهترين زمان ممكن، در شب و روز. اين كه كار بقيه نيروها چقدر بدون دردسر پيش برود بستگي به آن دارد كه تو چقدر كارت را خوب انجام بدهي. تو بايستي تا حد ممكن صبور و كمك كار باشي. متاسفانه ما بايستي تمام نيروهاي باتجربهمان را به خط مقدم اختصاص بدهيم. معمولا پرسنل بيتجربه با مشكلات خاص خودشان، با تو خواهند بود." لبخند به چهره ديگران ظاهر شد و نگران از اين كه من خودم از ترس، قالب تهي كنم. منصور تكرار كرد "نگران نباش من بدترين شق را ترسيم كردم شرايط آنقدرها هم بد نيست." من گفتم "اگر ممكن است بگوئيد كه سادهترين قسمت كار من كدام است؟" همه خنديدند و او جواب داد "كار سادهاي وجود ندارد". اين گفته او خندهي بيشتري را موجب گرديد. افشين اطاقم را به من نشان داد و مرا به چهار معاونم معرفي نمود. آنها افراد با تجربهيي بودند اما من ميدانستم آنها تا قبل از انتقالشان، مدت طولاني با من نخواهند بود لذا من فرصت كوتاهي داشتم تا هرچه ممكن است از آنها بيآموزم. من عادت داشتم تا از طريق مطالعه، برداشتن يادداشت، و تكرار آنها به صورت آرام و در فرصت متناسب، ياد بگيريم. حال اينجا من هنوز وسائل دفتري و لوازمالتحرير نداشتم و بايستي از معاونم، قرض ميگرفتم. به محض اين كه وارد اطاقم شدم، تلفن شروع كرد به زنگ زدن و تا ساعت 2 نيمه شب متوقف نشد. حتي وقتي كه در اطاقم نبودم، درخواستهايي از طريق بيسيم دريافت ميكردم. مدت چند سالي رانندگي نكرده بودم. حالا بايستي يك جيپ كهنه ساخت ايران را ميراندم. روز بعد منصور نشست گذاشت. او گفت "چنانكه ميدانيد از زماني كه رژيم قطعنامه 598 را پذيرفته، خيلي چيزها به ناگهان تغيير كرده، شايد مسعود (يعني من) بعدا اهميت اين حادثه را توضيح دهد. ما برنامه آخرين حمله را داشتيم، اما تحولات ما را ناگزير ساخت تا در اين زمان عمل كنيم. بنابراين ما كمتر از يك هفته فرصت داريم تا خود را براي آزادي ميهن آماده نمائيم. براي آزمايش توانايي ما، ظرف دو روز، بزرگترين مانور را انجام خواهيم داد." من ظرف چند روز بعد، بسياري چيزها آموختم، از جمله چك ليست درست كردن- كه در دوران نيوكاسل، راه حل معجزهآساي همه چيز بود- در اين شرايط فايدهيي نداشت. به هرحال آماده سازي مطابق برنامه و بهرغم شتاب و فشار باورنكردني انجام شد. خوشبختانه برعكس حسن بيچاره كه بر اثر گرمازدگي فوت شد، من گرما را به خوبي تحمل ميكردم. در يك لحظه آرامتر به افشين نزديك شدم و گفتم: "ما ميخواهيم برويم عمليات و من بايستي يك گردان را فرماندهي كنم، در حالي كه حتي نميدانم كه يك اسلحه گرم را چگونه بايستي گرفت و حمل و نقل كرد." افشين خنديد و گفت "من گمان ميكردم كه تو حداقل يك گلوله در عمليات آفتاب شليك كردهيي! حالا مسئلهيي نيست، نگران نباش، وقتي تو احتياج داشته باشي كه چيزي را ياد بگيري، آن را با سرعتي غيرقابل تصور انجام خواهي داد." او يك كلاشيكف برداشت و به من نشان داد كه چگونه خشابگذاري و شليك ميكنند. سپس گفت حالا نوبت توست، صداي اولين گلوله تقريبا مرا گيج كرد و افشين با صداي بلند خنديد. سپس كمي تمرين تيراندازي كردم و اين همهي آموزش و تمرين من بود براي نبرد آخرين. من هرگز گلوله ديگري در ارتش شليك نكردم، اگرچه بعدا مجبور شدم كه درباره سلاح گرم بيشتر بيآموزم. روز بعد نشست و گردهمايي عمومي همه رزمندگان با رهبرمان بود. تيپ ما نزديك سن نشسته بودند. چون قرار بود كه ما اولين دستهيي باشيم كه از مرز وارد ايران ميشويم. رجوي سخنراني انگيزانندهيي ارائه داد. سخنراني او با شعارهايي نظير "امروز مهران، فردا تهران"، "با مسعود با مريم، ميجنگيم تا پايان" و البته "ايران، رجوي- رجوي، ايران" قطع ميشد. فضا سرشار از شادي پيروزي و انرژي بود. افراد، بالا و پائين ميپريدند. برخي به روي صندليها ميدويدند، ميخواندند و فرياد ميزدند. خدا ميداند چه تعداد صندلي در آن شب شكسته شد. رجوي، كه هنوز نميتوانست قبول كند كه تحليلاش غلط است، تحت تاثير موقعيت بينالمللي قرار داشت. در واقع، رژيم قطعنامه را براساس مصالح و منافع خودش و با كمال رضايت پذيرفته بود. اما او بر اين باور بود كه اين اقدام اساسا به خاطر معامله با غرب صورت گرفته و خميني ناگزير شده تا قدرت را به جناح "مدره" واگذار كند، از اينرو رفسنجاني را به عنوان فرمانده كل قوا منصوب نموده است. و دولت بعدي كه سركار بيايد، مانند دولت بختيار خواهد بود در پايان دوران شاه، شايد هم بازرگان مجددا نخستوزير شود. اگر اين اتفاقات رخ ميداد، اين براي چند سال و يا حتي چند دهه آينده واقعا به معني پايان مجاهدين بود. او ميدانست اگر عراقيها آتشبس را بپذيرند، در اولين مرحله قطعنامه 598، مجاهدين هرگز نخواهند توانست با سلاحهايشان از مرز عبور كنند، چرا كه اين به معني نقض آتشبس توسط عراق تلقي خواهد شد. رجوي با صدام ملاقات كرد و از او تا پيش از پذيرش رسمي آتشبس چند هفته مهلت خواست. صدام به او تنها يك هفته فرصت داد تا هر كاري كه ميتواند انجام دهد. لذا اين آخرين امكان براي ما محسوب ميشد، اگر آن را از دست ميداديم، قطعا امكان به دست آوردن دوباره آن محال مينمود. قبل از هر عمليات بزرگي، رجوي معمولاً نقشه منطقهاي را كه بايستي مورد حمله قرار ميگرفت به ما نشان ميداد. اين بار نقشهي همه ايران را نشان داد. او گفت: "اين منطقهاي است كه ما بايستي به آن حمله كنيم." اين جمله با وجد و شور فراوان و با دادن شعارهايي گرامي داشته شد. ما به شيوهي مجاهدين دستها را بالاي سر برده و كف ميزديم و نيز پاهايمان را بر زمين ميكوبيديم تا هرچه امكان دارد صدا توليد كنيم. رجوي به توضيح برنامه عمليات پرداخت، وظيفه ما به عنوان اولين تيپ، درهم شكستن خط دفاعي رژيم و حمله به كرند بود. تيپ بعدي به اسلامآباد حمله ميكرد، بعدي به كرمانشاه، بعدي به همدان، و در نهايت به تهران و جماران محل سكونت خميني. او به ما هشدار داد كه خميني را زنده بگيريم، چون كه بايستي در دادگاه خلق محاكمه شود و پاسخگوي جناياتش باشد. رجوي پرسيد آيا كسي سئوالي، نظري يا اعتراضي دارد. اكثر ما بيش از آن مسحور جو جلسه شده بوديم كه چيزي مطرح كنيم، اما خواهري جسورانه پرسيد چگونه ارتش كوچك ما انتظار دارد كه سپاه پاسداران و ارتش ايران را بگيرد و پيروز گردد: او گفت "اگر ما برخي از نيروهايمان را به عنوان پشتيبان در شهرهاي سرراه بگذاريم، ديگر ارتشي نميماند تا وقتي به پايتخت رسيديم بجنگند." جمعيت با عصبانيت عليه سخنان اين زن به خروش آمد. رجوي به سكوت فرا خواند و گفت "ما تنهايي نميجنگيم، ما مردم را در كنار خود خواهيم داشت. آنها از اين رژيم به ستوه آمدهاند، بهخصوص از زمان آتشبس، قويا انگيزه گرفتهاند تا از دست اين رژيم براي هميشه خلاص شوند. ما فقط بايستي به عنوان پوشش آنها عمل كنيم و محافظتشان نمائيم تا به راحتي هدف سپاه قرار نگيرند. هر كجا كه برويم شهروندان و تودههاي مردم به دور ما جمع خواهند شد و زندانيان پس از آن كه از زندان آزاد شوند، به ما كمك خواهند كرد تا آنها را به پيروزي برسانيم. اين مشابه بهمن، است هر چه حركت كند، بزرگتر خواهد شد. شما نيازي نيست چيزي با خود برداريد. ما مانند ماهي هستيم كه در درياي تودهها شنا ميكند. آنها هرچه كه بخواهيد به شما خواهند داد." او جمعبندي كرد و گفت: "اين چيزي است كه به اغلب احتمال رخ خواهد داد. اما ما پيرو امام حسين هستيم بنابراين نميتوانيم عاشوراي ديگري را در نظر نگيريم، عاشورايي كه در آن چه بسا همه شما كشته شويد. مانند رهبران ايدئولوژيكيمان، ما اسم و داستانمان را براي نسلهاي بعد از خود به جاي ميگذاريم" او پرسيد آيا شما براي هر گونه پی آمدی آمادگي داريد؟ سئوال او مانند بمب در ميان جمعيت افتاد و پاسخ، مانند انفجاري از تائيد و موافقت بود. وقتي صدا فرو نشست رجوي ، خواهري كه سئوال را مطرح كرده بود مخاطب قرار داد و پرسيد آيا با اين پاسخ راضي ميشود. او گفت: آري. وي يكي از شهداي آن عمليات بود. احساس من اين بود كه مردم ايران تمايلي براي درگير شدن با هيچ نوع عمل مسلحانهيي ندارند. خودم نيز اگرچه مايل بودم به اميدوارييي كه رجوي ميداد وفادار بمانم، اما نگران بودم و انتظار شق ديگر را داشتم، "نابودي كامل". به هرحال، با توجه به اين كه اين گردهمايي ميتوانست آخرين شانس ما براي ديدن دوستان و آشنايان باشد، گروهي از ما كه از انگلستان آمده بوديم در گوشهاي جمع شديم، ميخنديديم و از روزهاي خوب گذشته در آنجا ياد ميكرديم. ما قرار گذاشتيم اگر خدا بخواهد مجددا در تهران و يا اگر نه، در جاي مشخصي در بهشت، يكديگر را ببينيم. خواهر طاهره كه سالها مسئول ما بود، ما را ديد و خنده كنان به سمت ما آمد: "هر كجا ما شما انگليسيها را رها كنيم، شروع ميكنيد توطئهچيني عليه ديگران. الان هم ميتوانم بپرسم كه شما در كجاي تهران قرار گذاشتهايد تا يكديگر را ببينيد؟ به من بگوئيد كدام سمت ميدان آزادي قرار ملاقات گذاشتيد؟ " ما همه خنديديم، يكي گفت "در قسمت شرقي، و فكر ميكنيم كه شما هم پس از سالها بودن در لندن، بايستي به ما بپيونديد." او در حالي كه از ما دور می شد با شوخي گفت "هرگز"! پس از آن ما همه يكديگر را بوسيديم، كاملا ميدانستيم كه اين وداع آخر است. چنانكه بسياري از ما پس از آن، هرگز همديگر را نديديم. روز بعد من با دو تن از فرماندهان گردانمان صحبت ميكردم. آنها پرسيدند "تو درباره سئوال خواهرمان در نشست چه فكر ميكردي؟ " من جواب دادم "از آنجا كه من خارج كشور را ديدهام، مردم ايران حاضر نيستند خود را درگير هيچ عمل مسلحانهيي بكنند و شايد هرگز علاقهاي به يك انقلاب ديگر نداشته باشند. البته داوري من براساس ايرانيان خارج كشور است..تا آنجا كه ميدانم ممكن است مردم در داخل به گونه اي ديگر فكر كنند. بنابراين من حدس ميزنم آنها نظر و داوريشان را نسبت به اتفاقات روزهاي آينده نگاه خواهند داشت. من شخصا پيرو نظريه مسعود هستم و براي عاشوراي ديگري آمادهام. هراتفاقي بهتر از آن، امتيازي است و من نسبت به هر چه كه پيش آيد راضي هستم." آنها به من گفتند كه بدبين هستم، چرا كه مسعود گفت ما پيروز خواهيم شد. در تلاش براي كنار گذاشتن اين بحث گفتم "اميدوارم كه چنين بشود اما فعلا ما بايستي آماده بشويم تا حركت كنيم." ما با "قرض گرفتن وقت از خدا"، روزي 48 ساعت كار ميكرديم. تلفن من بدون وقفه زنگ ميزد. خواستهها نظير غذا، تجهيزات، پرچم، ماشين، بيپايان بود. چنانكه نسبت به کندی در پاسخ گويي به من هشدار داده شد. بايستی قدردان عراقیها میبوديم که روزانه تجهيزات و ساز و برگ ميرسيد، هر چند ما نميدانستيم كه آنها چگونه كار ميكنند. گردان ما براي اولين بار تعدادي تانك برزيلي دريافت كرده بود. از آنجا كه نميدانستيم آنها چگونه كار ميكنند من كتاب راهنماي آنها را مطالعه كردم. بسياري از آنها ميتوانست خالي در ميدان رزم بماند. كتاب راهنما مجدداً بدرد خورد. تانكرهاي سوخت در صفي طولاني براي بنزينگيري ايستاده بودند حال آن كه جايگاه بنزين خراب بود. كتاب راهنما ميگفت كه تانكرها خودشان داراي پمپ هستند. لذا دانستن كمي انگليسي، بار ديگر از چند ساعت انتظار جلوگيري كرد. به هنگام ترك قرارگاه، از مقابل مسعود و مريم كه در ماشين روبازي ايستاده و دست تكان ميدادند عبور كرديم. اين وداعي پرهيجان و احساساتي بود. چه كسي ميتوانست بگويد كه ما دوباره آنها را خواهيم ديد؟ در مرز خسروي ايران و عراق يك تابلو خواندني "خوش آمديد" به زبان فارسي به طور معجزه آسايي از نابودي در امان مانده بود. سپاس از عراقيها كه قبل ازما با نيروهاي رژيم جنگيده بودند. خط دفاعي رژيم به سمت كرند باز بود. لذا ما بدون درگيري ميتوانستيم پيشروي كنيم. در مسير رفتن به سمت سرپل ذهاب- يك شهر ويران شده ايران- ما از قصر شيرين نيز عبور كرديم. من به يادم آمد كه 16 سال پيش براي اولين بار با آنا به اين شهر مسافرت كرديم. شايد ما همچون عاشقان جوان، يكديگر را در ميان درختان زيباي شهر دنبال كرده بوديم. اكنون نميدانم كه شهر به همان زيبايي بود كه احساس ميكردم و يا عشق، آن را آنچنان زيبا در نظر من ميآراست. اين صحنهي كاملي بود از انهدام و نابودي. نه تك درخت نخلي به جا مانده و نه خانهيي پا بر جا. من نميدانم كه بعد از آن كه ما دوباره كشور و مردممان را ديديم، آيا آنها را خواهيم شناخت. مردمي كه آنجا زندگي ميكردند- مردي كه به من يك اوركت آمريكايي، و زني كه به آنا مقداري صابون فروخت- كجا هستند؟ آنها اكنون چه ميكنند؟ از طريق بيسيم به ما دستور داده شد كه براي استراحت در سرپلذهاب توقف كنيم. ناگهان بوي وحشتناكي همه جا پيچيد. افشين گفت "اين بوي جنازه آدمهاست. انسان از نظر فيزيولوژيكي پيچيده است، وقتي فاسد شود بدترين بوي همه موجودات را خواهد داشت." من نميتوانستم همراه ديگران در هواي آزاد بخوابم، بنابراين در جيپ ماندم و پنجرهها را بستم. اين آدمهاي مرده چه كساني بودند، تعجب ميكردم. چه شكلي بودند؟ اصلا كسي آنها را دوست داشت؟ اما در ميانه ميدان جنگ، جاي فكر كردن به اين چيزها نبود. پس از يك استراحت كوتاه، افراد را براي صبحانه بيدار كردم، به ناگاه متوجه شدم كه فراموش كردهايم نان با خود بياوريم. به رغم داشتن 5 صفحه چك ليست، به رغم آبميوههاي مختلف، به رغم غذاهاي منجمد و كنسروي كه همراه داشتيم، اما حياتيترين آذوقه را فراموش كرده بوديم. ما دو كاميون مواد غذايي داشتيم بدون تكهاي نان. چارهاي نبود مگر اين كه يك نفر را براي آوردن نان به پست پشتيباني در سر مرز بفرستم. در عين حال، با چاي، بيسكويت و آبميوه، به طور موقت مسئله حل شد. مجاهدين از كليه هواداران خود در خارج خواسته بودند كه به نبرد آخرين عليه رژيم بپيوندند، و صدها تن آمده بودند. فرمانده من، مرا به تعدادي از آنها كه از آمريكا آمده بودند معرفي كرد و از من خواست تا آنها را در گردان جاي دهم. آنها نيز تجربهيي در زمينه جنگ نداشتند. تا اينجا من افراد بیتجربه بسياري را در اختيار داشتم كه در مقايسه با آنها احساس ميكردم خودم يك سرباز حرفهيي هستم. همچنين تعدادي رزمنده از اسيران جنگي داشتم كه رجوي آنها را آزاد كرده بود. از طريق صحبت كردن با آنها متوجه شدم كه ما چقدر تغيير كردهايم و چه فاصله عميقي ميان ما و مردم عادي ايران بوجود آمده. حتي كلماتي كه ما استفاده ميكرديم نيز متفاوت بود. ما تعداد زيادي كلمات فرانسوي و انگليسي نظير OK بكار ميبرديم و زباني كه براي آنها معني نداشت. مثلاً كلمه "سرويس" در زبان مجاهدين چندين معني داشت: از جا به جايي نمك دادن سرميز غذا، تا بردن بچهها به توالت و انتقال افراد با اتومبيل. البته من اين فرصت را نيافتم تا اين سربازان جديد را بشناسم و يا حتي اسامي آنها را حفظ نمايم. بعدا شنيدم كه همگي آنها در پمپ بنزين هنگامي كه تانكها را پر ميكردند، بر اثر حمله هوايي رژيم كشته شدند. من به برخي از اين اسيران جنگي سابق، نحوه سوخت گيري از تانكرها را با روشهاي مختلف نشان دادم، و به سراغ نانهايي كه تازه رسيده بود رفتم چون ما بايستي به افراد غذا ميداديم. ما داشتيم غذا ميخورديم كه صداي هواپيماها را بالاي سرمان شنيديم. اطلاع چنداني نداشتيم، گمان ميكرديم اينها، همان هواپيمايي هستند كه ما آنها را ديده بوديم، هواپيماهايي كه منطقه ما را چك ميكردند. اين زمزمه بود كه آنها "كبوتر" هستند، اين اسم كد هواپيماهاي عراقي بود. سپس صدايي بلند شد، عدهاي ميگفتند "باز، باز" كه منظور هواپيماي رژيم بود. يكمرتبه ما صداي بمبي را در نزديكي خودمان، جايي كه تانكرها را مستقر كرده بوديم شنيديم. من برگشتم تا به لولهاي كه از تانك بنزين روي زمين خوابيده بود نگاه كنم، بنزين به همه جا ميريخت. به طرف آن دويدم چون متوجه شدم كه افراد جديد نميدانند چگونه جلوي ريختن بنزين از تانكر را بگيرند. آنها به راحتي لوله را روي زمين گذاشته بودند. خدا ميداند اگر بمب، كمي نزديكتر افتاده بود، چه تعداد بر اثر انفجار اين تانكرها كشته ميشدند. ما هرگز متوجه نشديم كه چرا آن هواپيما، انداختن بمب را متوقف نمود. ما در يك محيط باز قرار داشتيم و كاملا بدون دفاع . برخي ميگفتند اين هواپيماي عراقي بود و پاسگاه نيروهاي رژيم در آن نزديكي را هدف قرار داده. بعضي نيز فكر ميكردند كه اين هواپيماي رژيم بوده و شليك نكرده چون گمان ميكرده كه ما نيروهاي خودي هستيم: ما پرچم ايران را حمل ميكرديم و يونيفورم خاكي رنگ، مانند آنها به تن داشتيم. بعدها رفسنجاني در يك سخنراني گفت "ما ميدانستيم آنها دارند ميآيند، آنها را زير نظر گرفتيم، اما عمليات اندكي انجام داديم چون ميخواستيم كه همه آنها كاملا داخل خاك ايران بشوند و سپس كارشان را تمام كنيم. از اينرو به آنها اجازه داديم تا جايي كه ميتوانند پيش روي كنند." روز سوم مرداد، صداي مريم از طريق بيسيم شنيده شد كه دستور ميداد، شليك كنيد و پيش برويد. همه چيز ساكت و خاموش بود. هوا داغ و بيدار ماندن سخت بود. ناگهان صداي بمبي به گوش رسيد. چند كيلومتر پائينتر، تعدادي از سربازان رژيم را ديديم. آنها دست تكان دادند و ما نيز جوابشان را داديم. آنها از جمله كساني بودند كه تسليم شده و سپس آزاد شده بودند كه هركجا ميخواهند بروند. سپس ما اولين هموطنان عادي خود را ديديم: چوپاني همراه گلهاش. او نيز براي ما دست تكان داد. روياي ما تعبير ميشد. براي اولين بار ما به گفته رهبرمان مبني بر حمايتهاي مردمي باور كرديم. من و معاونم داريوش از اين نشانه همبستهگي عميقا تكان خورديم و به پيروزي نهايي فكر ميكرديم. ما دستور اكيد داشتيم كه به هيچ عنوان نبايستي توقف كنيم، اما وقتي با برخي ماشينهاي از حركت ايستاده، با رزمندگان كشته و زخمي كه در مسير افتاده بودند، برخورد ميكرديم، طبيعتا براي كمك ميايستاديم. در آن لحظه بمب ديگري انداخته شد. ناگهان احساس كردم داغ شدم، به كناري پرتاب شده و از هوش رفتم. گلوله انفجاري به من اصابت كرده بود. وقتي به هوش آمدم خودم را كنار جيپمان يافتم. هيچ كس، حتي رزمندگان مجروحي كه قبلا ديده بودم، در اطراف نبودند. درد نداشتم اما خون همه جا را گرفته بود. دست راستم تقريبا آويزان شده بود، پاي چپم تقريبا حركت نداشت و با چشم چپم نميتوانستم ببينم. خودم را تا صندلي راننده كشاندم. خوشبختانه ماشين روشن شد. از دست چپم براي همه كارها استفاده ميكردم. با حداكثر سرعت ميراندم، چون احساس ميكردم هر لحظه ممكن است مجددا بيهوش شوم. پس از مدتي آخرين ماشين گروه خودمان، يعني ماشين معاونم را ديدم. وقتي آنها مرا زنده ديدند شگفت زده شدند. مرا به داخل نفربري كه مجروحين را حمل ميكرد منتقل ساختند، متوجه شدم كه داريوش هم مجروح شده. او نميتوانست مرا نگاه كند: "من گمان ميكردم تو كشته شدي". او معذرتخواهي كرد:"ما براي پيدا كردن تو اقدام كرديم اما نتوانستيم تو را پيدا كنيم. به محض اين كه آن سربازان جنايتكار ديدند آخرين ماشين رزمندگان ما عبور كرد، به مواضع خودشان برگشتند و ما را زير آتش گرفتند. البته تيپ بعد از ما جواب جانانهيي به آنها داد اما تا آن موقع ما رفته بوديم." ما در شرايط وخيم و مصيبباري قرار داشتيم. با تبليغات خودمان فريب خورده بوديم. ما با سادهدلي باور كرده بوديم كه همه ايرانيها، حتي سپاه پاسداران در طرف ما هستند و فقط تا وقتي براي ملاها ميجنگند كه از رژيم خميني ميترسند. ما خيال ميكرديم هر كس سلامي به ما ميدهد و يا اسمي از رجوي ميبرد، هوادار ماست و بالقوه يك رزمنده. سالها طول كشيد تا من اين توهم را بشناسم. دشمن، اين ضعف ما را ميدانست و بيباكانه از آن بهره ميگرفت. در ماشين ما مجروح ديگري نيز بود. با هم صحبت كرديم و خوشحال بوديم كه داخل ايران هستيم. پس از يك يا دو دقيقه او ساكت شد. من مجددا از هوش رفتم و وقتي به هوش آمدم متوجه شدم كه او كنار من جان باخته. اين لحظهيي بود كه در آن معناي مرگ براي من به كلي عوض شد. پيش از اين ميترسيدم كه به بدن مردهاي دست بزنم. اما اكنون آگاهانه او را لمس كردم و گفتم "خدا حافظ رفيق ناشناخته، شايد ما طي چند ساعت آينده مجددا يكديگر را ببينيم." آيا معناي شهادت همين بود؟ مطابق آموزههاي ما، شهيدان نه تنها مرده نيستند، بلكه زندهاند. آنها پاك و طاهرند، و وقتي كسي آنها را لمس كرد، نيازي نيست كه تشريفات غسل مذهبي به جا آورد. ناگهان اين احساس به من دست داد. من نميتوانم او را به عنوان يك جنازه در نظر آورم. او زنده است، شايد زنده تر از ديگران. براي او نه اندوهگين بودم و نه متاسف. يقين داشتم كه او همانجايي است كه آرزو داشت باشد. چه افتخاري است كه آدمي آرزوي چنين شهادتي را داشته باشد، با مرگي نسبتا بدون درد، در نبرد آخرين بين خوب و بد، در ميهن خودمان و در آستانه پيروزي . من به بيمارستان كرند، منتقل شدم، ساختماني واقعا خالي با تعدادي تخت. درد نداشتم شايد به خاطر آمپولي كه به من تزريق كرده بودند. از صحبت کردن با تعدادي از اهالي كرند- كه مرا به بيمارستان برده و همچنان با من بودند- لذت میبردم. كاركنان تلويزيون ما آنجا بودند، از من فيلم گرفتند و حتي ميخواستند با من مصاحبه كنند. به شوخي گفتم "اول سوال و جواب را به من بدهيد". اين اشارهاي بود به عادت مجاهدين كه در مصاحبهها، پيشاپيش، جوابها را مشخص ميكردند. بهرنگ، دكتر تيپ ما توضيح داد كه من به عراق برگردانده ميشوم. او گفت كه نميتواند از خونريزي شانه من جلوگيري كند. حتي قطع دست من نيز نميتواند مرا نجات دهد. او گفت "من مطمئن هستم كه ظرف چند ساعت آينده و يا حداكثر يك روز، تو از دست خواهي رفت." احساس ميكردم كه او اشتباه ميكند، لذا به او يادآور شدم كه هنوز من فرمانده او هستم، و اين كه او بايستي به من گزارش بدهد و منتظر تصميمات من باشد. وقتي نوبت بعد بيدار شدم بهرنگ بيسيم را به من داد و گفت "منصور (فرماندهام) ميخواهد با تو صحبت كند." منصور گفت "تبريك! ما كرند را بدون هيچ تلفاتي تصرف كرديم و اسلامآباد را نيز گرفتيم. اكنون در مسير كرمانشاه هستيم. متاسفانه ما بايستي تو و تعداد ديگري از رزمندگان مجروح را به پشت جبهه منتقل كنيم." من شروع كردم به اعتراض، اما وي مرا از بحث و گفتوگو بازداشت "اجازه بده با تو رك باشم، با وضعيتي كه داري، تو به درد ما نميخوري. تو يك تخت را اشغال كردهاي كه ما به آن براي افراد مجروح نياز داريم. تو وقت و انرژي دكتر ما را كه هر دقيقه به آن احتياج داريم ميگيري. علاوه بر اين تو اينجا چه كار ميتواني بكني، حتي اگر زنده بماني. تو نميتواني به طور كامل راه بروي، تو تنها يك دست خواهي داشت چرا كه به احتمال زياد دست ديگرت را قطع خواهند كرد. به هرحال، اين يك دستور است. تو به عقب منتقل خواهي شد. در تهران ميبينمت." بدينترتيب من و 10 تن از مرداني كه شديدا مجروح شده بودند با كاميون به پشت خط منتقل شديم. در طول مسير ما جنازههايي را ديديم كه در كنار جاده افتاده بودند، همان سربازاني كه براي ما دست تكان ميدادند. و آن چوپان پير نيز غرقه در خون بود و گوسفندها و بزهايش نيز كشته شده بودند. جتهاي رژيم در بالاي سرما همچنان منطقه را بمباران ميكردند. كاميون ديگري پيكرهاي رزمندگاني را حمل ميكرد كه در آتش انفجار سوخته بودند. براي جلوگيري از اصابت بمب و گلوله، راننده ما تعمدا به صورت نامنظم و زيگزاگ حركت ميكرد، و گاهي به طور كلي از جاده خارج ميشد. اين شيوه رانندگي براي ما درد كشندهاي را موجب ميشد. يك پسرجوان- كه از رفتار و گفتارش حدس زدم اسير جنگي است- چون شرايط را نميفهميد، فرياد ميكشيد و راننده را فحش ميداد. پاي چپ او جدا شده و فقط با چند رشته عصب به بدناش وصل بود، خون نيز از بدنش ميرفت. از آنجا كه كاميون در هوا تكان ميخورد، پسر جوان مجددا و بلندتر نعره كشيد. من فكر ميكردم او بايستي در آن نقطه پايش را كاملا از دست داده باشد. اغلب اوقات ما به خاطر درد از هوش ميرفتيم. در نهايت به وسيله هليكوپتر به نزديكترين بيمارستان منتقل شديم. در اين بيمارستان عدهيي از مجروحين بستري بودند و آنها كه شرايط وخيمي داشتند از جمله خود من، به بيمارستان ديگري در مركز بغداد انتقال يافتيم. من بلافاصله تحت عمل جراحي قرار گرفتم. وقتي به هوش آمدم، در يك هال بسيار بزرگ، با تقريبا 30 مجروح ديگر در تختهاي نزديك به هم، قرار داشتيم. از فردي كه كنارم بود پرسيدم دقيقا چه روز و چه ساعتي است و وقتي به من جواب داد گفتم "تا الان طبق برنامه نيروهاي ما بايستي در مناطقي نزديك همدان بوده باشند. ما شايد تا به حال كرمانشاه را نيز گرفته باشيم." او گفت: "فكر نميكنم اگر اين واقعيت داشت، وضعيت در اينجا تا اين حد ساكت و آرام نبود: حتي مردهها هم ميرقصيدند." ميلهيي در دست من قرار داشت و كيسهيي به آن وصل بود تا خون و ساير مايعات ترشحي را جمعآوري كند. به من گفتند پا و چشم مجروحم چندان جدي نيست اما رگ شانهام همچنان خونريزي ميكند و اگر خونريزيش بند نيايد به عمل جراحي ديگري نياز دارم. تعدادي پرستار عراقي از ما پرستاري مي كردند. آنها اغلب اوقات سخت مشغول توزيع قرص مسكن و يا كمك به ما براي رفتن به توالت بودند. خوشبختانه روحيهي مجروحين بالا بود و تا حد ممكن به يكديگر كمك ميكردند. خونريزي من بدتر شد و مرا به اطاق عمل بردند. در جريان عمل بارها به هوش ميآمدم شايد به خاطر استفاده كم از داروي بيهوشي. در نگاه اول كسي را كنار خودم نديدم، اما وقتي به اطراف نگاه كردم صحنه بيشتر به كشتارگاه شباهت داشت تا اطاق عمل. دخترها و پسرهاي برهنه در تختهاي نزديك به هم افتاده بودند. در يك تخت پاي دختري و در تخت ديگر دست ديگري را قطع ميكردند. خون همه جا را گرفته بود. دكترها به سرعت از اين تخت به آن تخت ميرفتند تا اول به كساني كمك كنند كه شرايط بدتري داشتند. من آنچه را ميديدم نميتوانستم باور كنم، اين يك كابوس بود. بايستي يكي از دكترها از واكنشهاي من متوجه شده باشد كه من بي هوش نيستم چون با تزريق آمپول ديگري مرا بيهوش كرد. وقتي به هوش آمدم تعدادي از دوستانم در اطراف من بودند. كانال راديو و تلويزيون مجاهدين در اطاق پخش ميشد. واضح بود كه برنامه از پيش ضبط شده است. هيچيك از مجاهدين حاضر در آنجا آمادگي نداشت تا درباره رويدادهاي جاري صحبتي بكند. فقط ميگفتند كه همه چيز مطابق برنامه پيش ميرفت. اما وضعيت چگونه بود؟ مطابق برنامه ما بايستي در تهران باشيم. حتي اگر ما كرمانشاه را هم گرفته بوديم، ميدانستم كه بسياري چيزها تغيير ميكرد: دولت ايران آزاد، در سرزمين ايران اعلام ميشد، عراق آن را به رسميت ميشناخت، پيماننامههايي بين ما و عراق و چه بسا ساير كشورها بهخصوص كشورهاي عرب كه با ما روابط دوستانه داشتند امضا ميشد و كمك هاي اقتصادي و نظامي سرازير ميگرديد. اگر ما كرمانشاه را تصرف كرده بوديم، عمليات ديگري را و اين بار از داخل كشور خودمان عليه رژيم، پايهريزي ميكرديم. يک چنين وضعيتي در صحنه بين المللي نيز مشكلاتي جدي براي رژيم بوجود ميآورد. لذا نتيجهگيري ميكرديم كه ما نتوانستهايم به كرمانشاه برسيم. اين به معني آن بود كه ما اگر همه رزمندگانمان را هم از دست نداده باشيم، جنگ را باختهايم. به نظر ميرسيد همه به اين صورت فكر ميكنند. روحيهي قوي و خوشبيني از ميان رفته بود. اغلب اوقات ما غرق در فكر بوديم. يكي از مسئولان به ديدن من آمد و گفت "فكر ميكنم كه تا حالا حدس زده باشي كه چه اتفاقي افتاده است. شماري از افراد را از دست دادهايم، و تعداد بيشتري در بيمارستانها هستند و يا اسير رژيم. البته و خوشبختانه اكثريت سالم برگشتهاند. ما بايستي روحيهها را حفظ كنيم و به ديگران كمك كنيم تا با شرايط برخورد كنند. وقتي كه آنها بدانند كه چه اتفاقي افتاده ، مجروحين بيشتر براي خودشان ناراحت خواهند شد. عراقيها هم كار اندكي كه از دستشان ميآيد انجام ميدهند اما ضرورتا اين به عهده ماست كه به همه كمك كنيم. براي اولين بار اندوه جدي آغاز شد و من براي مرگ غبطه خوردم. من خودم را براي عاشوراي ديگري آماده كرده بودم اما اكنون اينجا زندهام و روبهرو با آيندهاي نامعلوم و بي اميد. خيانتي را از جانب رهبرمان احساس ميكردم نه به خاطر شكستمان، بلكه به خاطر اين كه او قول داده بود يا پيروزي و يا عاشورايي ديگر، اما اكنون ما در شرايطي جهنمي درماندهايم. رژيم نيز در شرايطي بهتر از پبش با عراقيها صلح خواهد كرد. حتي اگر آنها اختلافاتشان را كنار نگذارند حداقل تهاجمي عليه يكديگر نخواهند داشت. بنابراين ما بقيه عمرمان به دستهيي پناهنده تبديل مي شديم بدون وطن و بدون هدف. با اين حال من كوشيدم تا شجاعتي نشان داده، خود را خوشحال نشان بدهم و با افراد برخورد خوبي داشته باشم. از بخش ديگر بيمارستان ديدن كردم كه مجروحيني وحشتناك و به مراتب بدتر از ما در آنجا بستري بودند. شايد آنها به خاطر آمادگي كمتر براي عمليات متحمل جراحاتي تا اين حد شديد شده بودند. يك زن كه عكساش بر روي مجله ما چاپ شد، چشم و دست و پايش را از دست داده بود. او مورد منحصر به فردي نبود به هر طرف كه نگاه ميكردي افرادي را بدون پا و يا بدون چشم ميديدي. يكي از مجروحين داستان خودش را براي من بازگفت: "وقتي ما مورد حمله قرار گرفتيم، تانك را رها كرديم چون نميدانستيم كه چگونه از آن استفاده كنيم و مي ترسيديم كه به تابوت ما تبديل شود. ما متوجه شديم كه بقيه هم مثل ما عمل كرده بودند." آنگاه چهرهاش به صورت وصفناپذيري درخشيد و گفت "آتش همه جا را فراگرفته بود. ناگهان ديدم كه پايم در آتش ميسوزد. هيچ راهي نداشتم جز اين كه آن را قطع كنم، همانجا بگذارم و خود را از مهلكه نجات دهم." وقتي او تحير و ناباوري مرا ديد، خنديد و ادامه داد "آخه ميدوني، آن پايم مصنوعي بود. آن را در عمليات ديگري از دست داده بودم و حالا پاي نيم سوخته مصنوعي به چه درد من ميخورد؟ لذا آن را همانجا انداختم و آمدم." يكي از مجاهدين كه در بيمارستان به ما كمك ميكرد از دوستان قديمي لندن بود. وقتي او مرا ديد گفت "خداي من، چقدر خوشحالم كه تو را ميبينم. اسم تو در ليست كشته شدهها بود!" گفتم "ببخشيد كه ليست شما را به هم زدم. بله من زندهام. اما درباره ديگران بگوئيد، چه كسي زنده است و چه كسي شهيد شده؟" بسياري از افراد اعزامي از انگلستان شهيد شده بودند: محسن معاون من در دوران انجمن سعادتي و بعد از آن، كه شايد مهربانترين فردي بود كه در مجاهدين ديدم. اللهيار، يكي از تحت مسئولين من در لندن که پس از رفتن من از انگلستان، به ارتش منتقل شده بود. علي و همسرش از پاكستان، كساني كه به ما گفتند چگونه از امكانات سنتي انگليس استفاده كنم. بهنام، همان كسي كه درجريان انقلاب ايدئولوژيك، از روي عصبانيت به سرش ميكوبيد. شريف، كسي كه همه ما را ميخنداند. حميد بهترين مسئول قديمي من. سيروس، دستيار من در پاريس. مراد و آزيتا، كساني كه يكديگر را در سازمان ديده و با هم ازدواج كرده بودند. حمزه ، كسي كه دوست دخترش بين او و سازمان جدايي انداخت، ولي در نهايت سازمان را انتخاب كرد. عليرضا از بلژيك و بسياري افراد ديگر... اين ليست هر روز طولانيتر ميشد و هر كدام كه ميرفتند، تك به تك در ذهنم صدايشان ميكردم، و درباره خاطراتي كه با آنها داشتم، ميگريستم و ميخنديدم. با وجود اين شرايط اندوهبار، رسانههاي ما نسبت به عمليات ارتش آزاديبخش- كه سازمان آن را "فروغ جاويدان" نام نهاد- جشن به پا كرده و تبريك ميگفتند: اسلامآباد و كرند آزاد شد. ارتش آزاديبخش يكصد و پنجاه كيلومتر به داخل ايران نفوذ كرد. دهها هزار تن از نيروهاي خميني كشته و يا مجروح شدند... اما هيچ اشارهيي به تعداد تلفات ما نميشد. رژيم، ابتدا رقم 4800 را اعلام كرد اما بعدا متوجه شد كه اين رقم، به شماره نيروهاي ما كه تخمين زده ميشد، 7 هزار نفر باشند، خيلي نزديك است و در نتيجه غلط. حدود 10 سال بعد كه سازمان براي اولين بار اسامي و عكس شهداي آن عمليات را منتشر نمود، شمار شهدا يكهزار و سيصد و چهار تن اعلام گرديد. ساير خسارات وارده، به طور رسمي از اين قرار بود: يكهزارويكصد نفر مجروح، كه متعاقبا11 تن از آنها درگذشتند، انهدام 612 دستگاه خودرو، 21 قبضه توپ، 72 دستگاه تانك. . . آن تعداد از ما كه به مراقبت و درمان فوري نياز نداشتند از بيمارستان مرخص شدند تا تخت بيمارستان و وقت كاركنان آن آزاد گردد. اگرچه خونريزي شانه من متوقف شده بود اما دكترها هيچ اقدامي براي شكستهگي استخوان آن انجام ندادند. تا اين كه چند هفته بعد متوجه شدند كه استخوان من از چند نقطه شكسته است. لذا شانه و دست راستم را گچ گرفتند. وقتي به قرارگاه بازگشتم متوجه شدم كه گردان ما در كرند مستقر بوده و نسبت به ساير گردانها تلفات كمتري متحمل شده است. برخي از گردانها به طور كلي از ميان رفته بودند. يكي از فرماندهان گردان توضيح داد در آخرين روز درگيريها، شيرازه كار از هم پاشيده بود، شماري از رزمندگان آستينهاي سفيد خود كه آنها را از دشمن متمايز مي ساخت، گم كرده بودند. دشمن برخي از آستينها را برداشته و با پوشيدن آنها ما را فريب ميداد. ما اسم كد داشتيم اما بعضا امكان نداشت كه فرماندهان آنها را به رزمندگان انتقال دهند. تعدادي از واحدها جدا افتاده بودند و ما به درگيري خاتمه داديم، البته همين وضعيت براي نيروهاي رژيم هم بود. يكبار ما با تعدادي رزمنده روبهرو شديم و پرسيدم كه كيستند. آنها گفتند ارتش آزاديبخش ملي. ما از آنها اسم شب را پرسيديم اما نميدانستند. لذا به آنها دستور داديم كه عقب بروند. گفتند، "اگر عقب برويم به خط دشمن ميرسيم و همه ما كشته خواهيم شد" آنها شروع كردند به نزديك شدن، من نيز چارهاي نداشتم جز اين كه به نفراتم گفتم شليك كنند. حتي الان هم مطئمن نيستم كه آنها از ما بودند يا از سربازان دشمن، اما غير از اين چه كاري ميتوانستم بكنم؟" به خواست منصور قرار شد مراسم صبحگاهي را همه روزه من اجرا كنم، چون وجود مجروح "قهرماني" مانند من، موجب بالا رفتن روحيه ميشد. او گفت فيلمهاي خنده دار نشان بدهند، مراسم شاد برگزار كنند، غذاي بهتري سرو نمايند و بين گردانها، مسابقه ورزشي ترتيب بدهند. براي نشست عمومي با رهبري، ما را فرا خواندند. طبيعتا جو و فضا غمانگيزتر از قبل بود. ما سرودهاي هميشگي را ميخوانديم اما بدون گرمي و اشتياق گذشته. به عنوان فرمانده من اين امتياز را داشتم كه در رديف جلو بنشينم. ابريشمچي به من نزديك شد و گفت "آيا تو فرمانده مجروحي؟" با خنده گفتم "بله" او گفت: "برو در رديف عقب و در كنار ساير مجروحين بنشين" ما نميخواهيم از ارتشمان، چهرهاي مجروح و شكسته ارائه دهيم. مگه نه؟ " او سپس اضافه كرد " وقتي آنجا نشستي مطئمن باش كه وظيفه خود را در زمينه بالا بردن روحيه انجام ميدهي". او راست ميگفت، اين نمايشي بود كه ما زندهايم و آماده انجام عمليات بيشتر و اين كه ما متحمل تلفات چنداني نشده و روحيههايمان همچنان بالاست. سرودها همچون گذشته خوانده ميشد، اگرچه مانند گذشته سرشار شور و شوق نبود. رجوي ناگزير اين عمليات را نيز پيروزي ديگري براي مجاهدين و مهمترين عمليات توصيف نمود: "يك انفجار استراتژيك و شديد عليه نيروهاي ارتجاعي و سركوبگر خميني، درست در نقطهيي كه رژيم او در شرف از هم پاشيدگي است." او افزود: "مقاومت دست بالا را دارد، و پيامدهاي آن در كوتاه مدت در زمينههاي سياسي، نظامي و پهنهي اجتماعي، خود را نشان خواهد داد. " روز بعد من با بيميلي و نارضايتي به عنوان معاون مسئول كشور و مسئول قسمت ديپلماسي به پاريس فرستاده شدم ۀ
28
عشق، تلفات و منطق شغل اصلي من صرفنظر از وظايف سياسي، عبارت بود از سرپرستي دفتر شوراي ملي مقاومت. مسئول جديد من احمد بود، مردي باصلاحيت براي برخورد با افراد گوناگون كه |