فصلهای 25 تا 39  -  سالهای 1365 تا 1372 

25

 

ديپلماسي

  

مسئول جديد من مي‌گفت "تو خيلي خوش‌شانس هستي كه در اين مقطع به بخش ديپلماسي آمده‌يي. ما در زمينه‌هاي مختلف در حال ترقي و پيشرفت هستيم."

مقاومت مسلحانه ما عليه رژيم، شكل جديدي به خود مي‌گرفت. عراقي‌ها پايگاه‌هاي نظامي دراختيار ما قرار مي‌دادند. يعني محلي كه ما مي‌تواستيم در پناه موشك‌هاي ضدهوايي عراق آموزش ببينيم و تمرين كنيم. رزمندگان ما يونيفورمي مشابه نظامي‌هاي ايران مي‌پوشيدند: رنگ سبز براي زمستان و رنگ خاكي براي تابستان. به توصيه‌ي مريم، يونيفورم زن‌ها نيز مشابه مردها بود، فقط با پيراهن بلند بر روي شلوار و روسري به جاي كلاه. عكس‌هاي گيراي خواهرطاهره يونيفورم پوشيده و در حال تسليح  نوآموزان، موجب افتخار ما  به ارتش جديدمان مي‌شد. براي مشاهده‌ي نتيجه، نبايستي چندان منتظر مي‌مانديم. طي عملياتي براي اولين بار، علاوه بر اين كه شماري از پاسدارها را كشته و مجروح كرديم، اسير جنگي هم گرفتيم. در اسفند ماه  1366 شماري از پاسدارهاي خميني كشته شدند و 11 تن به اسارت درآمدند. درارديبهشت ماه، 111 تن به هلاكت رسيدند و 3 تن اسير شدند. ما تلفات نداشتيم. اسراء، اطلاعات فراواني درباره موقعيت نظامي رژيم در اختيار ما گذاشتند. اما مهمترين خدمت آ‌ن‌ها به ما اين بود كه در مصاحبه با رسانه‌ها اعلام كردند كه به خاطر خستگي از جنگ، سركوب و ساير بلاهايي كه حكومت ملاها موجب شده، به طور اختياري و داوطلبانه تسليم شده‌اند. آن‌ها همچنين رفتار خوب مجاهدين را نيز خاطرنشان نمودند. اكنون ما مي‌توانستيم به جهانيان نشان بدهيم كه برخورد رهبر ما در زمينه برقراري صلح با عراق عاقلانه بوده، مجاهدين در ميان پرسنل ارتش محبوبيت دارند، ايراني‌ها از رژيم خسته شده‌اند و مهمتر اين كه ارتش جديد ما چقدر قوي و تاثيرگذار است.

در مراسم 30 خرداد همان سال، رجوي به "ارتش آزادي‌بخش ملي" اشاره نمود و تاكيد كرد كه برعكس ساير ارتش‌ها، اين ارتش بر آزادي رزمندگان بنا شده، و نفرات آن صرف‌نظر از اطاعت از دستورات نظامي، تحت هيچ نوع اجباري نخواهند بود. همه‌ي مجاهدين عضو ارتش آزادي‌بخش‌ بودند اما عضويت در اين ارتش تنها به مجاهدين محدود نمي‌شد. هر كس با هر عقيده و مرامي مي‌توانست به ارتش بپيوندد. واقعيت اين بود كه سربازان ارتش آزاديبخش مي‌بايستي ضوابط و مقرراتي را مي‌پذيرفتند، نظير پوشيدن روسري براي زن‌ها و خواندن دست‌جمعي سرود مجاهدين در مراسم صبح‌گاه. البته كمتر از آن چيزي كه رجوي مي‌گفت آزاد بودند. از اينرو، تنها تعداد اندكي غيرمجاهد جذب اين ارتش شدند.

در همين حال رژيم ايران بيش از بيش غرق "مسائل سياسي" بود، مانند حمايت از حزب‌الله لبنان، گروگان‌گيري، ادامه جنگ با عراق، و مشكل ديگري به نام حمله به كشتي‌هاي نفتي در خليج فارس. حتي اكنون شوروي تحت حاكميت گورباچف نيز ترديد داشت كه به قوت گذشته از رژيم حمايت به عمل آورد.

در عراق من به پايگاه نظامي مجاهدين در نزديكي بغداد منتقل شدم. به زودي متوجه شدم كه اين پايگاه نه تنها محل سكونت رجوي است بلكه بخش سياسي مجاهدين، از جمله ديپلماسي و بخش تبليغات مجاهدين نيز در آن‌جا قرار دارد. محافظت سنگين، منطقه سكونت رجوي را از ساير قسمت‌هاي پايگاه جدا مي‌ساخت. بنابراين هيچ امكاني نبود كه مسعود و مريم را ديد، چيزي كه من آرزوي آن را داشتم. در عوض من توسط خواهرسرور به برادر بزرگتر رجوي، دكتر كاظم رجوي، كه همگان او را دكتر صدا مي‌زدند، معرفي شدم.

به عنوان نماينده مجاهدين، مسئوليت‌هاي من تقريبا همه چيز را شامل مي‌شد، در حالي كه دكتر- متخصص امور سياسي- اساسا نفوذي نداشت و تنها نماينده رجوي در جلسات و كنفرانس‌ها بود. من تا اين‌جا دانسته بودم كه مجاهدين به رغم اين كه خود را با نزاكت و مبادي آداب جلوه مي‌دهند، نه ملاحظه كسي را دارند و نه به كسي اعتماد مي‌كنند، حتي به نزديك‌ترين خانواده‌ها و دوستان‌شان. رجوي هم در اين زمينه استثناء نبود. با اين همه اما من قادر نبودم اين روابط اجباري را ناديده بگيرم اگرچه بيانگر ضعف ايدئولوژيكي بود. از همان اولين جلسه، من از دكتر خوشم آمد، نه تنها به خاطر جذابيت، تواضع و توانايي‌اش، بلكه به خاطر اين كه برادر رجوي نيز بود. وقتي افرادي كه قبل از من با دكتر كار كرده بودند، چندين بار هشدار دادند كه كار كردن با وي سخت است، من شگفت‌زده و تقريبا آزرده شدم. يك ‌نفر حتي به صورت زننده‌يي مي‌گفت "اگر مجاهدي با دكتر كار كند و با مشكلي مواجه نشود، من جداً شك خواهم كرد كه او يك مجاهد باشد."

طي دو يا سه هفته كار در بغداد، هزاران صفحه گزارش كه توسط مسئولين قبل از من در سوئيس، بلژيك و سازمان ملل نوشته شده بود را خواندم و سپس به ژنو رفتم. من مسئول اعضا در بلژيك و مسئول دو نفر در ژنو بودم: ياسر يك جوان باهوش كه به خوبي به انگليسي و آلماني صحبت مي‌كرد، و ناصر محافظ دكتر. ياسر، مسئوليت ديپلماسي ما در سوئيس را به عهده داشت. او درباره‌ي سوئيس و رسانه‌هاي آن اطلاعات فراوانی داشت لذا من نسبت به وضعيت‌مان در آن‌جا اطمينان داشتم. من بيشتر نگران شرايط‌‌‌‌‌‌مان در سازمان ملل بودم كه براي مجاهدين اهميت خاصي داشت و مركز همه‌ي فعاليت‌هاي اصلي سياسي بود.

ناصر، با ما در يك آپارتمان سه اطاق خوابه در مركز ژنو زندگي مي‌كرد. بلند قامت ، قوي ، ورزيده  و از هواداران قديمي مجاهدين به شمار مي‌رفت. اسم مستعار او «ناصر ماكسيمم» بود. به خاطر اين كه از كلمه ماكسيمم زياد استفاده مي‌كرد و همواره همه چيز را در حد ماكسيمم مي‌خواست. او در 30 خرداد 60 در تهران بود و داستان‌هاي دست اولي را تعريف مي‌كرد كه هيچ‌گاه در نشريه مجاهد درج نشد... او اندكي فرانسوي مي‌دانست و در جلسات سياسي كمك مي‌كرد. از اينرو من به ندرت كار ديگري به او مي‌دادم و از اين بابت نگران بودم. چون مجاهدين براين باور بودند كه "يك مجاهد به محض اين كه بي‌كار بماند و يا همين كه احساس كند كاري از وي بر نمي‌آيد، فاسد خواهد شد." جايي كه ما زندگي مي‌كرديم عبارت بود از يك آپارتمان لوكس در يكي از گران‌ترين شهرهاي دنيا، جدا از ساير مجاهدين با خصلت ليبرال- بورژوايي كه بر ما حاكم بود، من دلايل فراواني داشتم كه نگران سلامت ايدئولوژيكي خودمان باشم. به‌خصوص نسبت به ناصر، چون كه او تردد مي‌كرد و من عموما نمي‌توانستم و يا نمي‌خواستم او را کنترل كنم.

در ماه خرداد ما در كنفرانس سالانه‌ي سازمان بين‌المللي کار شركت كرديم. در اين كنفرانس هزاران تن از نمايندگان بين‌المللي دولت‌ها، كارگران، كارفرمايان و سازمان‌هاي غيردولتي گرد‌ آمده بودند تا درباره مسائل مربوط به كارگران گفت‌وگو كنند. يك باند 15 نفره از حزب‌اللهي‌هاي وابسته به رژيم خميني نيز با تعقيب‌ ما و ايجاد مزاحمت، روند كار ما را مختل مي‌ساختند. لباس‌هاي ژوليده و رنگ و وارنگ به تن داشتند با موهاي كوتاه و ريش مشكي. آن‌ها دكتر را منافق صدا مي‌زدند و ما را به ستوه آورده بودند. در آن نقطه من احساس كردم كه موقعيت دكتر امن نيست و از ناصر خواستم كه او را به خانه ببرد.

بعد از اين كه آن‌ها مرا شناختند تلاش كردند مزاحمت ايجاد كنند. ما منتظر بوديم تا با رئيس كنفدراسيون اتحاديه‌هاي كارگري بلژيك آقاي هوتانيز فقيد كه در ميان اتحاديه‌هاي بين‌المللي كارگران نفوذ فراواني داشت ملاقات كنيم. در همين حال تعدادي از همان افراد لمپن، پشت سر من جمع شده و فارسي صحبت مي‌كردند. آن‌ها ناگهان اطراف مرا گرفتند و به ناسزاگويي پرداختند. وقتي من به سوي هوتانيز حركت كردم يكي از آن‌ها با مخلوطي از فارسي و انگليسي به وي گفت "سلام آقا! من يك كارگرم، تو نبايستي با يك آدم منافق ملاقات كني. او و هم‌سنخ‌هايش دشمنان مردم و كارگران هستند."

هوتاينز با شگفتي جواب داد "آقا اين‌جا يك مملكت آزاد است و من هم يك فرد آزاد. شما نمي‌توانيد به من بگوئيد با چه كسي ملاقات كنم و با چه كسي ملاقات نكنم."

در ادامه، گفت‌و‌گويي طولاني پيش آمد و ايراني‌ها كوشيدند موضع خود را توضيح دهند، اما از اين كه درك نمي‌شدند به طور فزاينده‌يي سرخورده بودند. آقاي هوتاينز با فروتني به آن‌ها پيشنهاد داد كه قرار بگيرند و با وي ملاقات كنند. البته با توجه به خصومت‌ورزي و ناسازگاري آن‌ها، كمي ترسيده بود و به من گفت "آقا شما چه چيز بيشتري درباره رژيم ايران مي‌توانيد به من بگوئيد كه امروز با چشم خود نديدم؟ وقتي در اين‌جا در يك كشور آزاد اين‌گونه گردن كلفتي مي كنند من به خوبي مي توانم ببينم كه در كشور خودشان چه خواهند كرد. حال آيا مي‌توانيم يك‌ديگر را در شرايط بهتري ملاقات كنيم تا ببيينم چه كاري مي‌‌توانم براي شما انجام دهم ؟ "

من قصد داشتم از شر آن‌ها خلاص بشوم. خوشبختانه مي‌دانستم آن‌ها مي‌ترسند كه مبادا در مسير كريدورهاي پيچيده‌ي ساختمان سازمان ملل گم شوند و اتوبوسي كه همه روزه آن‌ها را از سفارت به سازمان ملل مي‌برد و برمي‌گرداند از دست بدهند. طرح من اين بود كه به سرعت در كريدورها كه مملو جمعيت بود حركت كنم تا فرد تعقيب كننده مرا گم كند.

اين‌ها نماينده‌‌هاي رژيم بودند و با رفتار شرارت بار خود بيش از هر كس ديگري به ما كمك مي‌كردند. اين‌ها نشانه‌هاي طرز تفكر خميني بودند. اين‌ها نشانه‌هاي همان وحشت و ترسي بودند كه من تمايل داشتم توضيح بدهم. هر كجا ما مي‌رفتيم آن‌ها مي‌آمدند و حرف‌هاي اهانت‌آميز مي‌زدند. كساني كه طرف گفت وگوي ما بودند به سرعت آن‌ها را به خاطر رفتار زننده‌ شان متهم مي‌ساختند. تنها جاي امن براي برگزاري جلسات و ملاقات‌ها، مشروب‌فروشي‌ها و رستوران‌هايي بود كه به علت فروش مشروبات الكلي و نداشتن گوشت حلال، آن‌ها نمي‌توانستند به آن‌جا بيايند.

رژيم ايران در "ليست سياه" كنفرانس بين‌المللي کار و در كنار كشورهايي كه به عنوان بدترين ناقضين حقوق كارگران ثبت شده بودند، قرار گرفت. روزي كه نمايندگان كارگران مي‌خواستند در مورد ايران تصميم‌گيري كنند، نمايندگان رژيم كه بايستي پاسخ‌گوي اتهامات‌شان مي‌بودند به عمد تا نيمه شب حاضر نشدند. آن‌ها اميدوار بودند كه نشست كنفرانس بدون نتيجه به پايان برسد و يا اكثر نمايندگان به‌خصوص نمايندگان غربي، جلسه را ترك كنند و فرصت را در اختيار نمايندگان حامي رژيم قرار دهند. با اين حال نمايندگان ميانه رو اعلام كردند كه دستور جلسه تنها زماني ادامه مي‌يابد كه كليه نمايندگان حضور داشته باشند. نهايتا نماينده رژيم آمد. همين كه وي شروع كرد به حرف زدن، با فريادها و خنده‌هاي تمسخرآميزي روبه‌رو گرديد. چون روشن بود كه او "كارفرمايان" را نمايندگي مي‌كند و نه "كارگران" را... دفاع نماينده‌ي رژيم عمدتا عبارت بود از اين كه نمايندگان غربي حاضر در كنفرانس را نماينده‌ي امپرياليسم و صهيونيسم بنامد و به آمريكا اهانت كند. نتيجه راي‌گيري همان چيزي بود كه مي‌شد حدس زد.    

 در جريان كنفرانس، من با وزراي كار كشورهاي مختلف از جمله، وزير كار اردن، كه رئيس كنفرانس نيز بود، ملاقات داشتم ما همچنين با رئيس سازمان بين‌المللي کار و دبيران كل اكثر اتحاديه‌هاي كارگري ديدار نموديم. من به سرعت متوجه شدم كه هدف اصلي شركت‌كنندگان در كنفرانس بهره‌‌برداري تبليغاتي است. بنابراين مهمترين دست‌آورد ما از حضور در كنفرانس، عبارت مي‌شد از گرفتن عكس با افراد مهم و كليدي كنفرانس. من بايستي اقرار كنم كه اين هم به لحاظ شخصي و هم به لحاظ سازماني انگيزش‌هايي ايجاد مي‌كرد. با چاپ عكس‌هاي ما در نشريه مجاهد، من خوش‌حال مي‌شدم، اگرچه به لحاظ ايدئولوژيكي اين امر اشتباهي بود و ناگزير مي‌شدم انتقاد از خودي طولاني براي مسئولم بنويسم. اين هم معماي عجيبي بود: از ما خواسته مي‌شد كه از اين‌گونه تبليغات رسانه‌يي توليد كنيم اما از انجام آن لذت نبريم. تبليغ فقط براي رهبري و اعضاي شوراي ملي مقاومت مجاز بود. بايد مطمئن مي‌شديم كه اعضاي شورا به عنوان ستارگان جلسات، شناخته شده و با آن‌ها عكس گرفته‌اند.

با وجود تمام مشكلات ما در اين زمينه، از تبليغات استفاده مي‌شد تا حمايت گسترده‌ي بين‌المللي از ما و ايزولاسيون رژيم به نمايش گذاشته شود. رهبري ما مي‌دانست كه تفاوت ايدئولوژيكي ما به اين معني است كه ما هيچ‌گاه حمايت كامل غرب را كسب نخواهيم كرد. بنابراين هدف اصلي سياست خارجي ما، خنثي ساختن آن‌ها در حمايت از رژيم بود.

وظيفه‌ي ديگر ما عبارت بود از انجام تبليغات درباره‌ي تشكيل ارتش آزادي‌بخش. در سوئيس به خاطر نفوذ قابل توجه مطبوعات و مهارت ياسر در زمينه‌ي جست‌وجو و تماس، ما مشكلي نداشتيم وپوشش گسترده‌يي در روزنامه‌هاي بزرگ و كوچك به دست آورديم كه از حد انتظار ما فراتر مي‌رفت. من اشتباهي مرتكب شدم مبني بر اين كه به ياسر گفتم ما كيفيت پوشش خبري را به كميت آن ترجيح مي‌دهيم. و از وي خواستم تا با سردبيران خارجي قرار ملاقات بگيرد.

نتيجه واقعا مصيبت‌بار بود! سردبيران به مراتب بهتر از ما در جريان رويدادها بودند و اين مسئله را با طرح سئوالات تيز و حساس به ما نشان دادند. وقتي ما دست‌آوردهاي‌مان را در خط مقدم نبرد يادآور مي‌شديم، آن‌ها مي‌پرسيدند "شما تسليحات‌تان را از كجا مي‌آوريد؟ قرارگاه‌هاي‌تان كجاست؟ چه كسي رزمندگان شما را آموزش مي‌دهد؟ رابطه‌ي شما با عراق چگونه است؟ مردم شما راجع به روابط شما با دشمن‌شان چگونه فكر مي‌كنند؟" آن‌ها حتي يك لحظه هم پيش‌بيني ما را در زمينه‌ي سرنگوني قريب‌الوقوع رژيم نمي‌پذيرفتند. آن‌ها به نمونه‌هاي فراواني از موقعيت مردمي رژيم و خميني اشاره مي‌كردند كه به راحتي نمي‌توانستيم آن‌ها را رد كنيم. سردبيران آلماني زبان، به طور خاص علاقه‌مند بودند اطلاعاتي در زمينه جناح‌بندي و تضادهاي دروني رژيم به دست آورند. موضع ما اين بود كه جناح‌بندي وجود ندارد، هرچه هست چهره‌هاي مختلف خود خميني است و اين كه در درون رژيم هيچ كس وزنه‌ي چنداني محسوب نمي‌شود، بنابراين با مرگ خميني رژيمش نيز به طور اجتناب‌ناپذيري سرنگون خواهد شد. چنين ادعائي تنها ناپختگی تحليل ما از شرايط و به تبع آن، بي‌اعتباري پيش‌بيني ما براي آينده را نشان مي‌داد. در اين نقطه، سكوت، لبخند ملايم و يا تشكر سردبيران حاكي از آن بود كه از ما مي‌خواهند كه زحمت را كم كنيم و ديگر برنگرديم.

وقتي ما براي مصاحبه با رئيس ژورنال دو ژنو مهم‌ترين نشريه فرانسوي زبان رفتيم، با تشريفات، تحويل‌مان گرفتند. ابتدا از ما پرسيدند آيا نيازي هست كسي با ما باشد. سپس ما را به يك سالن بزرگ كه معلوم بود براي شخصيت مهمي آماده شده، راهنمايي كردند و آن‌گاه سردبير و چند تن از دستيارانش وارد شدند. هردو طرف وقتي اشتباه خود را دريافتيم با شرم‌ساري بزرگي مواجه شديم. آن‌ها در انتظار پسرعموي من، رئيس‌جمهور پيشين ايران بودند نه عضوي از اعضاي مجاهدين و ما نيز به فكر اينكه آنان سرانجام موقعيت سازمان را درك كرده و با ما در جايگاه مناسب خودمان برخورد ميكنند. به هر حال به خاطر رعايت ادب مصاحبه را شروع كردند. براساس يك دستور سازماني ، من به صورت تهاجمي اين سئوال را مطرح كردم كه چرا آ‌ن‌ها در گذشته به خاطر طرف‌داري از رژيم خميني پوشش كمتري به ما داده‌اند. اكنون شكل مصاحبه تغيير كرده بود، رئيس نشريه، مرا با سردبير خاورميانه نشريه رها كرد. او نيز مرا زير رگبار پرسش‌هاي معمول گرفت: درباره ارتش ما، درباره " كيش شخصيت رجوي"، درباره جرائي بني‌صدر و ساير اعضاي پيشين شوراي ملي مقاومت و نيز درباره اين ادعا كه شورا تنها يك پوشش سياسي است براي مجاهدين.

مصاحبه و ملاقاتي مانند اين، به ضرر ما بود و در عين حال كمبودهاي ما را نيز به روشني نشان مي‌داد. كما اين كه ياسر مي‌خواست به من درسي بياموزد و در همين رابطه از ايجاد ارتباط، جست‌و‌جو و مسائل مربوط به ملاقات طفره مي‌رفت...

برخلاف عملكرد ضعيف من در سوئيس، خوش‌بختانه در بلژيك و عمدتا به خاطر سيمين، موفق بودم. سيمين هوادار مجاهدين و مسئول برخورد با رسانه‌ها و شخصيت‌هاي سياسي بود. وي طي سال‌ها مسئوليت اصلي فعاليت‌هاي سياسي ما را در آن‌جا به عهده داشت و قادر بود وسيعا مرا نسبت به مقامات سياسي بلژيك، تمايلات احزاب مختلف، تفاوت ميان فرانسوي ‌زبان‌ها و فلامان‌ زبان‌ها و اين كه چه كسي نسبت به جنبش ما سمپاتيك است، آگاه كند. براي من موجب شگفتي بود كه چرا سيمين با اين تعهد و زمينه، هنوز همچنان هوادار است و نه عضو. بعدها دليل آن را كشف كردم: وابستگي به شوهر و دخترش، او تقبل شغل و مسئوليت در پاريس را رد كرده بود.

سيمين همچنين در كار رسانه‌يي تجربه داشت. توجيه او مبني بر اين كه در جريان مصاحبه‌ها چه انتظاري داشته باشيم مرا در انجام وظيفه‌ام  ياري مي‌داد. اما بسياري از مطبوعات پيشنهاد چاپ عكس‌هاي رجوي يا مريم را ناديده گرفته و در عوض عكس‌هاي مرا چاپ مي‌كردند. از اين بابت بسيار شرمنده بودم و جرئت نداشتم هيچ چيزي براي مركز بفرستم.

در ماه اوت، به كليه اعضاي بخش سياسي دستور داده شد كه به بغداد برگردند. در آن‌جا ما جلسات آموزشي متعددي در زمينه "تهديد ايدئولوژيكي" کار و مسئوليت‌ها با مسئول‌مان داشتيم. براي مقابله با اين تهديد، او پيشنهاد داد وقتي ما خودمان فرصتي يافتيم، بايستي به عراق برگرديم و تمرينات نظامي را در يكي از قرارگاه ها انجام دهيم. در همين رابطه اكثر ما مستقيما به قرارگاه اشرف فرستاده شديم.

من نرفتم چون قرار بود براي كنفرانس ديگري به ژنو برگردم. هنوز در عراق بوديم كه با خواهر سرور در اشرف تلفني تماس ‌گرفتند. خبر بدي  داده شد: دوست ما حسن، بر اثر گرمازدگي مرده بود. مات و مبهوت مانديم اگرچه اين نه اولين و نه آخرين باري بود كه ما خبر مرگ دوستان‌مان را مي‌شنيديم. ما به شنيدن اين خبرها عادت داشتيم و هر روز منتظر مرگ خودمان بوديم. به هنگام مسافرت كپسول سيانور حمل مي‌كرديم كه اگر با ربوده شدن، يا گروگان‌گيري و يا ساير عمليات تروريستي مواجه شديم، خودكشي كنيم. در تظاهرات و يا كنفرانس‌ها، همواره اين احساس را داشتيم كه جان ما در خطر است. در عراق و اكثرا در بغداد حملات جنگنده ‌هاي رژيم جان همه افراد را تهديد مي‌كرد. كشته شدن توسط دشمن و يا كشته شدن در تمرينات براي مقابله با دشمن، امر پذيرفته شده و افتخار‌آميزي بود، اما مردن براثر گرمازدگي. . .؟

حسن از بچه‌هاي انگليس بود و تقريبا هم‌زمان با من هوادار مجاهدين شد. او به خاطر صبوري و شكيبايي و پشت كار و سخت‌كوشي زبان زد بود. او يك بار براي ديدن يك نماينده پارلمان و صرفا به خاطر حفظ هواداريش از برنامه صلح شوراي ملي مقاومت، به مسير اسكي در آلپ رفت.  نماينده مذكور كه سخت تحت تاثير قرار گرفته بود گفت: "اگر همه شما چنين همت و عزمي داشته باشيد، من ترديدي ندارم كه پيروز خواهيد شد، لذا من خوش‌حال خواهم شد كه از شما حمايت كنم."

ما بچه‌هاي خارج كشور، در ميان پرسنل ارتش، به ليبرال‌هاي سوسولي معروف بوديم كه به درد زندگي در شرايط نظامي نمي‌خورديم. من حدس مي‌زنم كه حسن به جاي رها كردن كار و برنامه‌اش، بدون هيچ شكايتي رنج گرما را به خود خريده  بود.

حسن طي مراسم نظامي به خاك سپرده شد. اين اولين باري بود كه من در چنين مراسمي شركت مي‌كردم و نيز اين اولين باري بود كه جنازه مي‌ديدم. زيرا كه قبل از انجام مراسم غسل حضور داشتم. اگرچه جنازه او خشك و سرد مي‌نمود، اما به قدري صميمي بود كه نمي‌توانستيم قبول كنيم مرده است. دردناك اين كه مرده‌ شوي، او را براي شستن جا‌به‌جا مي‌كرد. ما او را در حرم امام حسين طواف داديم و سپس در قبرستان مجاور به خاك سپرديم. من در آن‌جا قبور شماري از مجاهدين را كه در درگيري‌ها كشته شده بودند ديدم.

ما از مرگ حسن عميقا محزون و اندوهگين بوديم. او در وصيت‌نامه خود به طور انگيزاننده‌يي مي‌نويسد، آرزويش اين است هر چه كه دارد به مبارزه‌ي مجاهدين براي ايجاد يك جامعه عادلانه اختصاص داده شود.

شركت در كنفرانس يك ماهه كميته فرعي حقوق بشر سازمان ملل، بينش متناقضي به من داد مبني بر اين كه نقض حقوق بشر از منابع مختلفي نشات مي‌گيرد. كميته فرعي، حدود 20 "قاضي" از كشورهاي مختلف را شامل مي‌شد كه به نظر مي‌رسيد به لحاظ سياسي مستقل هستند، اين كميته تشكيل جلسه مي‌داد تا نقض حقوق بشر در نقاط مختلف را بررسي نمايد. ما پيش‌نويس قطعنامه‌يي را تهيه كرديم كه در آن به نام مجاهدين و رجوي اشاره مي‌شد. دكتر مخالف بود و مي‌گفت: "من خيلي خوش‌حال خواهم شد كه نام‌خانوادگي‌ام در يك قطعنامه بين‌المللي بيايد همچنين مايلم كه اسامي ساير اقوامم (عمه و عمو) نيز در آن ذكر گردد. اما چنين چيزي امكان ندارد. اگر ما چنين مطلبي را مطرح كنيم، خودمان را مسخره خواهيم كرد."

دكتر به پاريس رفت و نتوانست همراه با ما در كنفرانس شركت نمايد. لذا ما بدون جر و بحث اضافي، همان خطي را كه از بغداد مي‌آمد، دنبال ‌كرديم. ما مي‌كوشيديم كساني را بياييم كه مسئوليت طرح قطعنامه را به عهده بگيرند. اين افراد لزوما بايستي از كشورهاي غربي مي‌بودند. از اينرو ما به تك تك آن‌ها نزديك مي‌شديم. نهايتا قاضي انگليس با قطعنامه‌يي مشابه پيش‌نويس‌ ما موافقت نمود. منتها بدون ذكر نام مجاهدين و رجوي كه براي ما عناصر ضروري و اولين گام در مسير شناسايي بين‌المللي، محسوب مي‌شد. هدف نهايي رجوي تحت فشار قرار دادن سازمان ملل بود تا كرسي ايران در مجمع عمومي را به مجاهدين بدهند.

در جلسه كميته فرعي، نماينده‌ي رژيم درباره ادعاهاي نقض حقوق بشر صحبت كرد. به جاي رد آن‌ها، او طبق معمول، آمريكايي‌ها، انگليسي‌ها و امپرياليسم را مورد حمله قرار داد. اما دراين‌جا او با افراد طرف بود نه با دولتها ، و راه گريزي نداشت. او در حمله و اهانت به ارائه دهنده قطعنامه، وي را «دروغگوي سياسي»، «دست‌نشانده امپرياليسم» و طرح كننده «ادعاهاي بدون مدرك» خواند. در پاسخ به اين منازعه و به منظور ارائه مدرك، ارائه دهنده قطعنامه موافقت كرد كه اسناد ما را به قعطنامه ضميمه نمايد.

راي‌گيري جالب بود. نماينده شوروي، راي خود را به اين صورت ثبت نمود: نه دادن راي و نه راي ممتنع، ولي با صداي بلند اعلام كرد "غايب!"  بلافاصله تمام حاضرين به خنده افتادند. برخي از قضات نسبت به ما اصولاً سپماتيك به نظر مي‌رسيدند اما به خاطر دولت‌هاي‌شان موظف بودند كه به نفع رژيم راي بدهند. منجمله كوبا، كشوري با رهبري «انقلابي»، اتيوپي، با دولتي كمونيستي! قاضي اتيوپي به ما گفت دستور داشته كه راي مخالف بدهد. تنها راه كمك به ما غيبت در جلسه بود، كه با مهرباني انجام داد.

نماينده زامبيا نيز همين دستور را داشت اما نه تنها به نفع رژيم راي نداد بلكه اعلام كرد كه به ارائه دهنده قطعنامه مي‌پيوندد. او گفت "من اسنادي دريافت كرده‌ام كه در قطعنامه نيز به آن‌ها اشاره شده، آن‌ها به حدي وحشتناك هستند كه من نمي‌توانم باور كنم و تصميم داشتم كه راي ممتنع بدهم اما وقتي آن‌ها را به نماينده رژيم ايران نشان دادم، او صحت و درستي آن‌ها را رد نكرد، فقط چيزهايي گفت كه من شرم دادم آن‌ها را اين‌جا تكرار كنم. منتها همان حرف‌ها مرا بر آن مي‌دارد كه بگويم اين اسناد درست و واقعي هستند."

بدين‌ترتيب، برخلاف انتظار دكتر، قطعنامه ما به تصويب رسيد. حال قضات چگونه داوري مي‌شوند؟ به طور كلي، آن‌ها برخورد «سياسي مي‌كردند و مطابق تمايل كشورهاي‌شان راي مي‌دادند. با اين حال آن‌ها قطعنامه‌هاي بسياري را در ارتباط با حقوق بشر به طور كلي به تصويب مي‌رساندند كه در گوشه و كنار جهان، كشورهايي را وادار مي‌ساخت كه آن را رعايت نمايند. همچنين هرگاه كه حقوق بشر به صورت جدي و وحشتناك نقض مي‌شد، حتي راي و نفوذ آمريكا و شوروي نيز نمي‌توانست ناقض را از محكوميت نجات دهد.

در اين كنفرانس، به من دستور داده شد، همه چيز را رها كرده و در مجمع عمومي ملل متحد در نيويورك شركت كنم. اين اولين ديدار من از آمريكا بود. همه چيز عجيب و متفاوت مي‌نمود. من درباره جنايات آمريكايي‌ها بسيار ديده و خوانده بودم. نمي‌خواستم آمريكا را جالب و جذاب ارزيابي كنم. حتي اعضاي ما نيز در آن‌جا متفاوت بودند. نشست‌هاي اعضاي ما در كشورهاي مختلف مرا به اين نتيجه‌گيري سوق مي‌داد كه ويژگي‌هاي ملي كشور ميزبان بر ما تاثير مي‌گذارد، اعضاي ما در آلمان، افرادي بودند دقيق، وقت شناس و قانون گرا. در فرانسه اعضاي ما بي‌قيد و خوش‌گذران بودند و كم