|
|
|
متن زير ترجمه کتاب منتشر شده خاطرات من است که توسط آقای فرهاد مهدری ترجمه و در پاريس منتشرشده است. لازم به ياد آوری است که کتاب منتشره به زبان انگليسي که اين ترجمه آن ميباشد، يک سوم متن اصلي کتاب است که در همين وب سايت وجود دارد. مقدمه مترجم: در مورد ترجمهي كتاب "مسعود – خاطرات يک شورشي ايراني" كه هم اكنون پيشروي شماست، ذكر چند نكته هرچند به اختصار ضروري است: - اين كتاب، چنانكه نويسنده خود خاطرنشان نموده ، "در فرم اصلي سه برابر متن فعلي" بوده است. يعني كتاب، پيش از چاپ و نشر انگليسي آن در بيش از يكهزار و سيصد صفحه تنطيم شده بود اما ناشر انگليسي صرفا به دليل سنگين بودن هزينه و محدوديتهاي سرمايهگذاري در چاپ و نشر كتاب، آن را اديت نموده و به كمتر از چهارصد و هفتاد صفحه تقليل ميدهد. ناگفته پيداست که اين حد از کاهش، تاثيراتي در شكل بيان و محتواي مطالب به جاي نهاده است تا آن جا كه چه بسا برخي از مطالب و موضوعات مطروحه، معاني و فلسفه ذكرشان را به نحوي كه مد نظر نويسنده بوده از دست ميدهد. براي مثال نويسنده در متن اوليه كتاب، با نقل داستاني از انوشيروان ، نشان داده كه چگونه افكار وي بعنوان نمونه اي از افكار نسل وي دستخوش تحولات و تغيرات ميشده است. اما به هنگام اديت، نتيجهگيري نويسنده از داستان انوشيروان ، حذف ميشود. بديهي است كه اين نحوه و اين ميزان از اديت، مطلوب نظر نويسنده نبوده، اما به هر حال كتاب به همين صورتي كه هم اكنون ملاحظه ميكنيد چاپ و منتشر شده است - نويسنده در هر مقطعي از كتاب، جهت نشان دادن نظارات و اعتقادات نسل خودش در هر دوره، انديشه، نظرات، احساسات و عواطف خود در همان مقطع زماني را، بازگو ميكند. كما اين كه وي در متن كتاب بر اين نكته تاكيد ميگذارد كه "در نشان دادن افكار و نظراتش آنچنان كه در دورانهاي مختلف زندگياش بوده و نه آنگونه كه در حال حاظر هست، كوشيده است." به سخن ديگر، نبايد چنين نتيجه گيري کرد كه گويا وي هم اكنون نيز به همان صورت ميانديشد و از همان مواضع و نظرگاهها دفاع ميکند. اين واقعيت از طرف برخي از منتقديني كه بر كتاب "مسعود" تفسير نوشتهاند، عمدا و يا سهوا ناديده گرفته شده است. - دشواري ترجمه و برگردان برخي واژهها و بهويژه اصطلاحات انگليسي به فارسي در اين ترجمه، نكته ديگري است كه بايد در نطر گرفته شود. از جمله اين واژه گان و اصطلاحات مثلاSarcastic smile و يا Individuality ميباشد. در زبان انگليسي واژهيIndividuality يعني فرديت، داراي معنا و بار مثبت است، اما در فارسي- به ويزه در فرهنگ مبارزاتي و تشکيلاتي- اين واژه، معنايي منفي و مذموم را با خود حمل ميكند. در زبان انگليسي اگر شما بگوئيد كه نبايد فرديت داشت و يا فلاني فرديت ندارد، شنونده شما شگفت زده شده و شما را باور نخواهد كرد. چون از نظر يك انگليسي، داشتن فرديت به معناي هويت و کاراکتر هرکس، امري ضروري است اما در فرهنگ و مناسبات انقلابي، فرديت نشانهي خودخواهي و منفعت طلبيهاي شخصي است كه بايستي از آن فاصله گرفت. به همين خاطر ما در اينجاIndividuality را "ويژهگيهاي فردي" ترجمه كردهايم. - شايد خواننده محترم کتاب راغب باشد بداند که چرا نويسنده بهرغم دشواريهاي چاپ و نشر و ترجمه، باز هم خاطراتاش را به انگليسي نوشته است؟ تا آن جا كه ما ميدانيم نويسنده ، اين كتاب را اساسا براي دو فرزند خود و در مرحله بعد براي ساير جوانان و نوجوانان ايراني خارج كشور نوشته است. از نظر نويسنده فرزندانش در شمار اولين كساني بودند كه بايستي ميدانستند كه چرا پدر آنها به فعاليتهاي سياسي و حرفهاي پيوسته و چرا بيش از دو دهه از عمر خود را در اين راه مصروف نموده و سرانجام به نقطهي کنوني رسيده است. براي آنها بايستي اهميت و جديت مبارزه ضد ديكتاتوري و ضد ارتجاعي در جامعهاي مانند جامعه ايران به تفصيل توضيح داده ميشد. علاوه بر اين نويسنده قصد داشته تا از اين رهگذر شمهاي از تاريخ و فرهنگ ايران براي جوانان باز گفته باشد. جواناني كه به دليل مهاجرت اجباري به خارج ايران، به زبان انگليسي بيش از زبان فارسي آشنا هستند و آن را بهتر از زبان مادري شان ميخوانند و مينويسند. در پايان وظيفه خود مي دانم كه از همهي دوستان نازنيني كه در كار اين ترجمه، و از جمله مقابله ترجمه بامتن، نسخهخواني، ويراستاري و نهايتا تايپ و صفحه آرايي، بيدريغ و بزرگوارانه كمك كردند سپاس گزاري و قدرداني نمايم. نيازي به گفتن نيست كه اشكالات و كم و كاستيهاي اين ترجمه تماما متوجه من بوده و هيچ يك از دوستاني كه در اين زمينه به من ياري دادند ، مسئوليتي ندارند. با اين اميد که اين کار کوچک، در رشد آگاهي، خردورزي و تجربه اندوزي اين نسل و نسلهاي آتي ميهنمان، موثر افتدۀ مترجم
سر آغاز براي همهي كساني كه ميخواهند بدانند بر من- و مانند بسياري قبل از من و بعد از من- چه گذشت و چه ميگذرد. براي عشق، و نه نفرت. چرا كه من از هيچ چيز نفرت ندارم جز خود نفرت. براي مادرم كه از او معناي واژهي عشق را آموختم. براي تمام كساني كه نميتوانم به دلايل مشخص از آنها نام ببرم: خواهرم، دوستانم، خويشاوندانم و تمام كساني كه مرا تشويق و ياري كردند تا اين كتاب را به رشتهي تحرير درآورم. براي فرزندانم: سروي و حنيف. آن گاه كه بخواهند بدانند چرا و چگونه. براي انبوه كودكاني كه پدر و مادر خود را از دست دادهاند بدون اين كه دانسته باشند چرا. براي كودكاني كه هنوز در دوران طفوليت به سر ميبرند و يا هنوز به اين جهان پا نگذاشتهاند. براي آنان كه از اشتباهات من برحذر بوده و خود را براي اشتباهات ديگري آماده كنند. درسي متفاوت، براي نسلهاي متفاوت ۀ ديباچهاين، داستان زندگي من است، از "صفر"، هنگامي كه چشم به جهان گشودم، تا "صفر"، آن گاه كه مجاهدين را ترك گفتم. آري! به صفر ديگري وارد شدم، و لابد بايستي از اين بابت به آنها تبريك هم بگويم، چرا كه اين آرزوي هميشهي آنان بود تا ما را به "صفر"، به "هيچ چيز" و "هيچ كس" تنزل بدهند. صفر، به اين خاطر كه تو را از گذشتهات، از خاطراتت، از دوستانت، از بستگانت و از كساني كه عاشقشان بودي گسستند. صفر به اين خاطر كه هويتات را، فرديتات را، دوست داشتنها و تنفرهايت را، پرنسيبها و باورهايت را از دست دادهاي. صفر، به اين خاطر كه احساس مي كني هيچ چيز نميداني و همهي آن چه را كه يك وقتي ميدانستي نيز با علامت سئوال بزرگي رو به رو است. و باز صفر، به اين خاطر كه از همهي آنچه كه داشتي- فيزيكي و رواني- اكنون چيزي بر جاي نمانده. جواني و سلامتيات را از دست نهادهاي و همه چيز را بايستي دقيقا از صفر آغاز كني. دوباره متولد شوي اما بدون استفاده از كمكهايي كه در اختيار نوزادان قرار ميگيرد. اين سرنوشت افرادي مانند من بود، افرادي كه گمان ميكردند با تبعيت از آموزگاري صادق، آنچه انجام ميدهند درست است. آموزگاري كه کلامش پيامبرگونه بود، همه چيز را ميدانست و همه چيز را ميديد. افرادي مانند من خودشان را نفي كردند، همهي پلهاي گذشته و ارتباطات آيندهشان را سوزاندند و به زندگي شكستهي خود با تقلا براي نگاه داشتن آنچه برايشان باقي مانده بود خاتمه دادند. ما انسانهاي معمولي بوده و هستيم، جايزالخطا، بدون هيچ ادعا و يا توهمي، نه مانند كساني كه ما از آنها پيروي كرديم، آنهايي كه گمان ميكنند بينهايت از ديگران برترند، آنهايي كه خودشان را به عنوان نشانه و سايهي خدا بر روي زمين ميدانند و قلهي تكامل بشري. آنهايي كه معتقدند اين تقدير آنهاست كه مردم را به هر قيمتي كه شده- ولو به قيمت مرگ ميليونها انسان و نيز سياه بختي شماري بيش از اين- به سوي شكوه و افتخار رهبري كنند. آنهايي كه پايان كار خود و يا شكست خود را، پايان همه چيز، يعني پايان اميد، اشتياق، شادماني، تكامل و تمدن قلمداد ميكنند. آنها هيچ شباهتي با پيامبران يا فيلسوفان ندارند، مانند گاندي يا مصدق هم نيستند. البته شباهتهايي ميان آنها و افراد مورد نظر من وجود دارد، از جمله در زمينهي اعتقاد به فراتر رفتن (از زندگي عادي )، دست يافتن به ماوراي اميد و آرزوهاي فردي، به رسميت شناختن اين كه آدمي به اين اميد نياز دارد كه به هنگام مرگ ، بيش از يك انبان خاك باشد. هر دو گروه به تكامل و هدفدار بودن زندگي اعتقاد دارند. هر دو گروه از ايدهي مدينهي فاضله براي انسان، جانبداري ميكنند. هر دو گروه با رهبران سياسي معمولي كه اكثرا ميكوشند تا قدرت را به دست آورده و آن را در اختيار بگيرند تفاوت دارند. شباهتها در اينجا به پايان ميرسد. اين مدعيان كه برتري و تفوق خدايي را القاء ميكنند، نه تنها خواهان قدرت، بلكه در جستوجوي جاودانهگي نيز ميباشند، و در همين راستا آمادهاند كه حتي زندگي خود را نيز فدا كنند. تفاوت اصلي اما ميان اين رهبران با پيامبران در اين است كه پيامبران به قدرت مردم و معجزات خداوندي باور داشتند، در حالي كه رهبران مورد بحث تنها به معجزههاي خودشان اعتقاد دارند. اين رهبران بر اين باورند كه فرجام كار به دستآورد آنها در زندگي كوتاه شان بستگي دارد. اما بر عكس، پيامبران معتقد بودند كه اين خود مردماند كه بايستي در مورد سرنوشتشان تصميم بگيرند و خودشان آن را رقم بزنند. لذا پيامبران خود را به مثابه آموزگاران زندگي و حداكثر، يك راهنما ميشمردند. پيامبراني كه تلاش ميكردند تا ملت خود را يك گام به پيش برانند اما از آنجا كه خود را انساني مانند ديگر انسانها ميدانستند، هرگز در صدد نبودند تا بخواهند همه چيز را در طول زندگي خودشان به پايان برسانند. براي آنها هر فردي به اندازهي يك ملت اهميت داشت. زندگي نيز گرانبها و ارجمند بوده و نبايستي به عبث نابود گردد. براي كساني كه اين كتاب را ميخوانند، شايد اين سئوال مطرح باشد كه چرا من نتوانستم متوجه اشتباهم بشوم و چرا زودتر سازمان را ترك نكردم؟ اين سئوالي است كه چه بسا من هيچگاه نتوانم به گونهاي قانع كننده به آن پاسخ بدهم. اجازه بدهيد مقايسهيي بكنيم. شما وقتي به وسيلهي ارزشمندی مجهز هستيد، تا زماني كه از دست ندادهايد متوجه آن نميشويد. همان گونه كه گلبولهاي سفيد، شما را در مقابل بيماريها محافظت ميكند، ويژگيهاي فردي شما نيز همواره در مقابل تهاجمات فيزيكي، رواني و حتي ايدئولوژيكي از شما دفاع ميكند. گمانم اين است كه فهم اين مسئله ساده باشد كه چرا بدن ما نميتواند در مقابل برخي بيماريها مانند سرطان و ايدز از ما دفاع كند. ما ميدانيم كه وقتي گلبولهاي سفيد در بدن ما به هر دليلي از كار بيافتند، ما در قبال هر مهاجمي بي دفاع ميمانيم. ويژگيهاي فردي ما از زمان تولد، با هدف اصلي حفظ خود و حفظ نسل، به مثابه نوعي ايدئولوژي شخصي عمل ميكند. اين ويژگيها ، ما را در مقابل ايدئولوژيهاي خارجي كه هستي ما را به لحاظ فيزيكي و ذهني مورد تهديد قرار ميدهند محافظت خواهد كرد. اگر اين سيستم به هر دليلي از كار بيافتد ما اين حفاظت را از دست ميدهيم و مانند مثال قبلي در برابر هر تهاجمي حتي سادهترين آن بيدفاع خواهيم ماند. حال آن كه انسان با هر قدرت بدني ولو سادهترين و بيتجربهترين آنها ميتواند خود را عليه هر تهاجمي حفظ كند. كما اين كه در مثال قبلي نيز ديديم كه ميزان نيرومندي بدن شما ربطي به دفاع بدن در مقابل سادهترين بيماري خارجي نداشت، مهم اين است كه آيا گلبولهاي سفيد كار ميكنند و يا از كار افتادهاند. زماني كه مصونيت ايدئولوژيكي شما فلج شده باشد، عقلانيت و منطق شما نيز نميتواند از شما دفاع كند. به تدريج وادار ميشويد كه گذشتهتان را نفي كنيد و آن را نادرست و فاسد بدانيد. با گردن نهادن به شعار "زشت بودن خودخواهي"، شما اولين كاركرد هستي خود يعني "بقاي فرديت" را نفي ميكنيد. در چنين شرايطي گام به گام ميپذيريد كه منطق شما، اصول شما، آرزوهاي شما، عشق، علائق، تنفر، روابط شما با ديگران حتي با كساني كه دوستشان داريد- و سر انچام نه تنها نقاط منفي شما بلكه حتي نقاط مثبتتان، همه و همه غلط بوده و بايستي دگرگون گردد. به بيان ساده در اين مرحله، شما خودتان را وادار ميكنيد كه خودتان و ايدئولوژي فرديتان را نفي كنيد و در اينجاست كه ايدئولوژي خارجي بر شما چيره ميگردد. در اين شرايط منطق غالب بر شما ، به شما حكم ميكند كه شما نادرست و منحرفيد و در نتيجه رهنمود منطق فبلي خود را هر چه كه باشد ولو قوي و نيرومند غلط ارزيابي كرده و آنرا نفي ميكنيد. به دليل اين كه شما پذيرفتهايد كه منطق شما نادرست بوده و منطق مهاجم صحيح است. اين از دست دادن مصونيت در مقابل ايدئولوژي مهاجم، تنها در مورد من عمل نكرده بلكه به اعتقاد من اين بيماري همچنين ما ايرانيها را به عنوان يك ملت نيز مبتلا نموده و رنجور ساخته است. بديهي است كه بسياري از ايرانيها با نظر من در اين مورد مخالف باشند. اما اين در جاي خود زيباست كه انديشهي همهي انسانها يكسان و مشابه نيست. اگر همواره همه مشابه هم فكر ميكرديم، اكنون كجا بوديم؟ بر اثر از دست دادن اين مصونيت و بدبختيهاي طولاني دوران قاجار و سپس رويدادهاي جنگ جهاني دوم و نيز پيآمدهاي آن در ايران، ملت ما به طور عام و روشنفكران ما به طور ويژه به تدريج ، باورهاي خود را نسبت به فرهنگ و سنتهايمان از دست دادند و تواناييشان در برخورد با هر نوع تهاجم خارجي تضعيف گرديد. بعد از كودتاي 1332 آمريكا و انگليس عليه دولت ملي دكتر مصدق، اكثر روشنفكران جوان ايراني در واكنش نسبت به فرهنگ غرب و تهاجم كاپيتاليسم، آنتيتز و پادزهر "امپرياليسم" يعني ماركسيسم را به عنوان درمان و راه حل مشكلات پذيرفتند. آنها حتي اگر از پذيرش بخش ماترياليستيي ماركسيسم شرمنده بودند، ولي بدون هيچ ترديدي زير پرچم علم، شيوه تفسير ماركسيستي و نحوهي برخورد ماركسيسم با رويدادها را اخذ و به كار گرفتند. معرفي تئوري "پيشتاز" از سوي لنين و مائو، "سازمان" و تشكيلات را امري مطلق، كامل و برتر از فرد ميداند و در نهايت، "سلاح" را به مثابه سريعترين راه حل هر مشكلي، هر مخالفي و هر دشمني تعريف ميكند. اين آخرين هداياي ماركسيستهاي انقلابي، به خصوص از آمريكاي لاتين، به روشنفكران ما بود. من بر اين باورم كه مصدق آخرين و يا يكي از آخرين سياستمداران ايران بود كه: 1) به دموكراسي حقيقي و راه و روش ايراني در برخورد با مسائل سياسي اعتقاد داشت. 2) به جاي اعتقاد به "سازمان" و تشکيلات، به مردم باور داشت. 3) او سلاح را به مثابهي ابزاري در دست دولت دموكراتيك در دفاع از حقوق مردم ميدانست. 4) به جاي اعتقاد به پيشتاز، يا امام- زير نامهاي مختلف- او به حق مردم در انتخاب نمايندگان و رهبرانشان از طريق انتخابات (و يا بيعت در تفسير اسلامي) معتقد بود و از آن پشتيباني ميكرد. برخلاف آنچه مصدق فكر ميكرد، تفسير اكثر روشنفكران ما از كودتاي 1332 اين بود كه موفقيت كودتا، انتقادي تلويحي عليه دكتر مصدق بدليل عدم تبعيت از اصول طلايي جديد بود. اين انتقاد- اگرچه چندان تيز و برجسته به نظر نميآمد اما به گمان من هر كسي ميتوانست تيزي آن را دريابد. آري، همين انتقاد تلويحي در تحولات بعدي ، تاثير تعيين كننده داشت. با طرح اين انتقاد، صرفنظر از آنها كه از كودتا بهره بردند، حال كساني ميتوانستند كودتا را رد كنند و نيز كساني ميتوانستند صداقت دكتر مصدق را به چالش بگيرند. بنا براين، انتقاد به مصدق ولو تلويحي، فاكتور عمدهاي بود كه همه چيز را در ذهن روشنفكران ما و نسل جوان بعد از كودتاي 1332، شكل داد. اين انتقاد عبارت بود از استفاده نكردن از سلاح عليه كساني كه بعدا عامل اجرايي كودتا شدند، عدم ايجاد سازماني كه بتواند ازمصدق دفاع كند و شايد اين كه چرا مصدق مشابه مائو در چين عمل نكرد. از آن پس، از يك سو ايجاد و اتكاء به "سازمان هاي انقلابي" و از سوي ديگر "مبارزه مسلحانه" در شكل جنگ چريكي، به شعار و هدف اصلي روشنفكران و نسل جوان تبديل گشت. و البته ايدئولوژي ستايش و مطلق ساختن پيشتازان زير نامهاي مختلف از جمله "قهرمانان انقلابي" نيز در صدر همه چيز قرار گرفت. نتيجهي بلاواسطه اين عقيده و تفكر جديد، جدا ساختن مردم از روشنفكران و به ناگزير ايزولاسيون روشنفكران و سردرگمي مردم بود. بنابر اين هنگامي كه انقلاب 57 روي داد تنها گروهي كه هنوز با اكثريت مردم عادي جامعه ارتباط داشتند ملاها بودند. آنها توانستند راه و روش خود را تا به امروز پيگيري و دنبال كنند. باري، متاسفانه من همچنان بر اين باورم كه ما، هم به عنوان يك فرد و هم به عنوان يك ملت، بهخاطر همان ايدئولوژي، همچنان رنج ميبريم: به عنوان فرد، بسياري مانند من جرات نداشتند عليه دگمهاي جديد، نظير "سازمان" و رهبران قهرمان و شهداي آن بايستند، و نميتوانستند "مبارزه مسلحانه" را به زير سئوال ببرند. چرا كه مخالفت با مبارزهي مسلحانه بلافاصله به تسليم در برابر ديكتاتوري و خيانت به مردم و آزادي تعبير ميشد. با اين همه، پس از كودتاي 1332، سازمانهاي متعددي شكل گرفت و در راس همهي آنها سازمان مجاهدين قرار داشت كه بر مبناي همان سه تابو و سه اصل مذكور(اصل برتري عنصر پيشتاز، مطلق كردن تشكيلات در برابر فرد و به كارگيري سلاح به عنوان سريع ترين راه حل مشكلات) بنا نهاده شده بود. امروزه مجاهدين به طور منحصر به فرد، يادآور همان نحلهي فكري هستند. از اينرو قابل فهم است كه چرا آنها تا اين حد، نسبت به شيوهي تفكرخود افراط ميورزند و خود را قيم، مدافع و پيشتاز آن شيوه تفكر ميدانند. اما به عنوان يك ملت، در ارتباط با فراگير شدن آن ايدئولوژي انقلابي، نتيحه ديگر اين بود كه نسل جوان ارتباط شان با روشنفكران قديمي قطع شد و از تجارب و دانش و نيز از توانايي آنها در زمينهي حل مشكلات بي بهره ماندند. از اينرو آنها بايستي هر چيزي را مجددا و مو به مو مورد كنكاش و بررسي قرار داده و با سوزن كوهها را ميكاويدند و به ناگزير از طريق آزمون و خطا راه خود را مييافتند. اين كتاب در فرم اصلي خود سه برابر متن فعلي بود. من كوشيده بودم تا وزن كامل و تاثير گذاري تاريخ ايران، سياستها و فلسفهها بر نسل خود و نيزنمونه زندگي شخصي و سازماني خود را به تفصيل بيان كنم تا نشان دهم كه چگونه يك فرد همچون هزاران بلكه ميليونها تن همانند او، به عنوان محصول كامل فرهنگ، تاريخ و سياست وقت تصميم ميگيرد مسير زندگي خود را تغيير دهد. آنچه در اينجا آمده تنها چكيدهي لز كتاب اصلي است. من سخت تلاش كردهام در اين نوشته- كه داستان زندگي من است- تا حد ممكن دقيق و امين باشم. البته مي پذيرم كه اين تلاش كافي نبوده ، به خصوص كه علي رغم كوششم در نشان دادن افكار و نظرياتم آنچنانكه در دورانهاي مختلف زندگيم بوده (و نه آنگونه كه در حال حاضر است) در حين نوشتن، بارها گذشته و شرايط را با توجه به دانش و آگاهيهاي به دست آمدهي بعدي، مورد داوري قرار دادهام. زماني كه مجاهدين را ترك ميكردم قادر نبودم به درستي دريابم كه چه چيزي غلط بود. تنها چيزي كه احساس ميكردم اين بود كه ديگر قادر نيستم خود را تغيير دهم. فكر ميكنم وقتي شما به ميان آب متلاطمي افتاده باشيد- حتي اگر گرداب راكدي باشد- و در حاليكه تقلا ميكنيد كه سر خود را از آب بيرون نگه داريد، قطعا قادر نخواهيد بود متوجه شويد خود جريان چيست و به كدام سمت ميرود. تنها زماني ميتوانيد مسير و مسافت را بشناسيد كه بتوانيد از بيرون، كل صحنه را ببينيد. با گذشت زمان من تدريجا قادر شدم چيزهاي بيشتري را ديده و فهم كنم. نه تنها در باره سازماني كه با آن بودم و رويدادهايي كه با آنها روبرو ميشدم بلكه حتي خودم و اعتقاداتم را نيز بشناسم كه كيستم و چه ميخواهم. من هنوز در حال تجربه هستم و در حال آموختن همه چيز از آغاز و شايد هيچگاه اين آموختن متوقف نشود، زيرا من همه چيز را از دست داده بودم و بايستي آنها را مجددا و به تدريج به دست ميآوردم. تنها چيزي كه به محض جدايي از مجاهدين دريافتم، چيزي كه بمراتب زودتر ميتوانستم آنرا بياموزم، اين گفته مادر بزرگم بود كه زندگي سياه و سفيد نيست. من بهاي بسيار سنگيني براي آموختن درسي پرداختم كه در كودكي بمن با لبخند و محبت مادر بزرگ عرضه شده بود. اما من كاملا از پرداخت اين بهاي سنگين براي فهم اين درس ارزشمند پشيمان نيستم. فقط تصور كنيد كه چه جانهايي محفوظ ميماند اگر ما اين درس ساده را ميدانستيم و به آن ايمان داشتيم. آري، پيام اين كتاب اين است: زندگي، رنگينكمان است. سياه يا سفيد، دنياي ديگري است، دنيايي كه مردم در آن فقط با سياه و سفيد، عشق و نفرت و بد و خوب مطلق روبرو هستند. اين دنيايي است كه بايستي انكارش كرد و از آن متنفر بود. آيا بار ديگر در نقطه صفر هستم؟ با انديشه ديگري، شايد نه! اگرچه همه چيز را از دست دادهام اما به رغم همهي تلاشهاي سازمان، من شخصيت فردي و اسمم را از دست ندادهام. من نميتوانستم عنوان اين كتاب را شخصيت فرديم بنامم، بنا بر اين براي عنوان آن، تنها چيز ديگري را كه برايم باقي مانده بود انتخاب كردم: اسم خودم: مسعودۀ
فصلهای اول تا دهم. دوران کودکي و نو جواني. سالهای: 1332 تا 1359.
1
پنج شنبههاي شاد و جمعههاي سياه
در حال دويدن بودم، ولي نميدانستم به کجا، فقط ميدانستم بايد بدوم با سرعتي هرچه تمامتر. قلبم چنان ميزد كه گويي ميخواست از دهانم بيرون بجهد. احساس ميکردم زير پايم چيزهاي ليز و لزجي، وول ميزند. اين احساس، زنده بود، اما دلم ميخواست واقعي نباشد. آن چيزهاي لزج، همه جا بودند و من نميتوانستم تعادل خود را حفظ کنم. ناگهان احساس کردم چيزي به دور پاهايم ميپيچد. چيزي ديده نميشد اما نميتوانستم بيش از اين خود را فريب بدهم. آن چيزهاي لزج و لغزنده، زنده بودند و اطراف من حركت ميكردند. بالاخره افتادم، اما نفهميدم كه از ترس بود يا آن چسبندههاي لزج مرا انداختند. سپس به دور بدنم حلقه زدند، حالا ديگر آنها را ميديدم: مار بودند. با گريه از خواب پريدم، عرق سردي بر تنم نشسته بود. حدود شش سال بيشتر نداشتم. از وقتي پدر و مادرم از هم جدا شده بودند، شبها کنار مادرم ميخوابيدم. با صداي گريهي من، مادرم نيز از خواب پريد، مرا در آغوش فشرد و کوشيد آرامم کند. وقتي کابوس خود را برايش باز گفتم، خنديد و گفت: "خب، خواب چندان بدي هم نيست. ميگويند: هر که بيند خواب مرغ و مار و ماهي، نميرد تا ببيند پادشاهي". آن کابوس، بعدها نيز بارها تکرار شد و هر بار فقط مارهاي ترسناك به خوابم ميآمدند و از ماهي و پرنده، خبري نبود. البته مادرم به من ياد داد كه قبل از خواب، دعايي بخوانم تا از هر گونه خواب و کابوس بد، در امان باشم. پدر و مادرم در سال 1337 زماني که من 5 ساله بودم از هم طلاق گرفتند. در ابتدا من مدت 5 ماه با پدرم زندگي کردم. در ايران بچهها از نظر قانوني، ملك طلق پدر محسوب ميشوند ولي همان عرف و قانون، اجازه ميدهد كه پسران تا 7 سالگي و دختران تا 9 سالگي نزد مادر بمانند. بنابراين به دنبال بحثهاي طولاني، سرانجام پدرم رضايت داد که من با مادرم زندگي کنم، البته تا زماني که مادرم به ازدواج مجددي تن نداده باشد. پدربزرگ و مادربزرگام توانايي داشتند از ما حمايت کنند ولي مادرم انسان بسيار مغرور و مستقلي بود و ميخواست خودش زندگياش را اداره كند. به همين جهت به عنوان معلم در مدرسهيي ابتدايي و خصوصي شروع به کار کرد و شبها نيز براي بيمارستانها، ملحفه ميدوخت. بدينترتيب او توانست در همان مدرسهيي که تدريس ميکرد مرا نامنويسي کند. مادرم ميخواست كه من بهترين آموزشها را داشته باشم ومن هنوز به سن 6 سالگي نرسيده بودم تا بتوانم به مدرسه دولتي بروم. بودن در کنار مادر، جزء شادترين ايام زندگيام محسوب ميشد. مادرم تقريبا 30 ساله بود اما تا آن زمان دو ازدواج ناموفق و محنت بار داشت و4 بچه نيز به دنيا آورده بود. با اين حال همچنان سرشار از شادابي و شادماني مينمود. زندگي البته برايش چندان سهل و آسان هم نبود. وي در حالي که هنوز 15 سال نداشت بر اثر فشار مادرش مجبور گرديد با يکي از پسردائيهايش ازدواج کند. مادرم نيز مانند پدرش فردي بسيار مهربان و روشنفکر بود اما شوهر اولاش مردي سخت مذهبي و سنتي بود. او اهل شهرستان کوچکي بود و چسبيده به دنيايي که با زندگي مدرن فاصله بسياري داشت. بعد از گذشت چند سال مادرم توانست با کمک پدرش از او طلاق بگيرد. اما به زودي شاديهايش به غصه و اندوه مبدل گشت، چون نتوانست هيچ يک از 3 دخترش را با خود بياورد و حتي به ندرت ميتوانست آنها را ببيند. او هنوز 20 سال نداشت، زيبا بود و ميتوانست زندگي تازهيي را از سر بگيرد. متاسفانه يک سال بعد وارد زندگي زناشويي جديدي شد که بسا بدتر از ازدواج اولش بود. من هرگز نتوانستم بفهمم كه او چرا با پدرم ازدواج کرد! شايد انتظارات اجتماعي ايجاب ميكرد، چون يک زن مجرد- به خصوص اگر بيوه هم باشد- هيچگاه احترامي در جامعه نداشت و موضوع سخنچينيها و شايعات بيپايه و اساس نيز قرار ميگرفت. پدرم حدود 30 سال از مادرم بزرگتر بود اما ثروتمند، تحصيل کرده و فرنگي مآب. نام پدربزرگم عرف الممالک آهي بود. يك كارمند بازنشسته دولت كه علاقهي شديدي به مطالعه داشت، از زندگياش راضي بود و کمتر از چيزي شکايت ميکرد. هر گاه مادربزرگم چيزي از او ميخواست، در جواب مي گفت: "زن، اين چيزها را براي چه ميخواهي؟ خانه هرچه بزرگتر باشد، مشکلات بزرگتري خواهد داشت، وسايل زندگي هرچه بيشتر باشد کار و نگراني بيشتري را بهبار ميآورد. آيا به همين كه هستيم و داريم راضي نيستي؟ وقتي ما مرديم فقط به يک يا دو متر جا نياز داريم که دفنمان کنند..." و در حالي كه ميخنديد به اتاق خود ميرفت و خواستهي همسرش را ناديده مي گرفت. در آن روزها، راديو وسيلهي لوکس و کميابي محسوب ميشد. يک دستگاه راديو در اتاق پدر بزرگ بود و دو بلندگوي آن، يكي در طبقهي همكف و ديگري در زيرزمين قرار داشت. وقتي از راديو ترانه و موزيك شاد پخش ميشد، پدربزرگ شروع ميكرد به رقصيدن و صداي راديو را به اندازهاي بالا ميبرد كه اهالي خانه همه ميتوانستند آن را بشنوند. پدرش- پدر پدربزرگم- خرده مالک بود و موزيسين و اهل دهکده يي کوچک به نام آه از توابع مازندران واقع در شمال ايران. نام مادر بزرگم فخراعظم بود و نام خانوادگياش دولت شاهي. من او را مامان طلا صدا ميزدم چون موهايي به رنگ طلا داشت و چشماني آبي به رنگ آسمان. او از شهرستان کرمانشاه در غرب کشور ميآمد ولي اصليتاش از خانوادهيي کرد بود: انساني بزرگ به خاطر رعايت نظم و ضابطهي زندگي. او براي پختن غذاهاي ويژه و تهيهي مربا و ترشيجات برنامه ريزيي هفتگي، ماهيانه و حتي ساليانه داشت. پدربزرگ و مادربزرگ در خانهيي متوسط در يکي از خيابآنهاي مرکزي تهران زندگي ميكردند. اين خيابان به ياد بود پدربزرگم، به نام وي نامگذاري شده بود. من و مادرم به اتفاق جوانترين خالهام، دايي، دايهي پير خانواده در آن جا زندگي ميکرديم. هر کس اتاق جدا گانهاي داشت به جز من که خوشبختانه با اتاق مادرم شريك بودم. بيشتر اوقاتم را به بازي با پسر و دختر خاله ها که براي ديدن ما ميآمدند ميگذراندم، بزرگترها نيز ميگفتند و ميخنديدند و ورق و تختهنرد بازي ميكردند. در تعطيلات تابستان که مدارس تعطيل بود، ميز و صندليها را به باغچه ميبرديم و کاهو وسکنجبين و باقلا با نمک و گلپر ميخورديم. پدربزرگ صندلياش را داخل حوض ميگذاشت و پاهاي برهنهاش را در آب فرو ميبرد. باغچه سرشار از رايحهي گل ياس بود، گلي كه معمولا دخترها با آن، گردنبند ميساختند. در مدرسه همه با من مهربان بودند، من ومعلمم نيز به هم علاقه داشتيم. رفتن به مدرسهيي که مادرم در آنجا تدريس مي کرد البته چندان هم جالب نبود، چون به هر حال بايستي در كلاس، بهترين ميبودم و در همهي درسها بالاترين نمرات را ميگرفتم. وقتي كه تمايلي به كار كردن نداشتم، مادرم قلمي را ميان انگشتانم ميگذاشت و آن قدر فشار ميداد تا ميگفتم "باشه، درسها را همانطور كه تو دوستداري ميخونم." يک بار با خودم بازي ميكردم. بازي اين بود كه مثلا در طبقه دوم ساختمان هستم. براي درست كردن طبقه دوم، صندلي را روي ميزي گذاشته بودم. در حين بازي از روي صندلي افتادم و دست راستم شکست. مادرم به همراه خالهام تاکسي گرفتند و به مطب دكتر رفتيم. تابستان بود ولي آن شب هوا سرد بود. شايد هم به دليل شوک و درد، احساس سرما ميکردم. در آن روزها با اين که در تهران، هم دکتر وجود داشت و هم بيمارستان، ولي مردم همچنان دوست داشتند به دکترهاي سنتي مراجعه كنند، دكترهايي که در واقع تحصيلات آکادميک نداشتند و به وسيلهي داروهاي گياهي، بيمار خود را درمان ميکردند. عقيدهي عمومي بر اين بود که اغلب بيماريها، بستگي به نوع تغذيه دارد. غذاها به سه دسته تقسيم ميشدند: غذاهاي سرد، غذاهاي گرم و غذاهاي خنثي. اگر مثلا به دل درد مبتلا ميشدي ميگفتند سرديات كرده، يعني اين که به مقدار زيادي غداي سرد- مانند گيلاس- مصرف كردهيي و درمان آن هم خوردن چيزهايي با ماهيت گرم بود مانند خرما. دکتر به من يک اسباب بازي داد که به اصطلاح بازي کنم، وقتي که ذهنم مشغول بازي شد ناگهان دست مرا گرفت و به شدت کشيد. درد شديدي حس كردم ولي كوتاه بود. سپس مقداري روغن روي دستم ماليد و آن را بين دو تکه تخته نازک قرار داد و محکم بست. در حالي که درمانگاه را ترک مي کرديم مادرم گفت "مسعود، چون هوا سرد است و خيلي دير شده من از مردي از دوستانم خواستهام تا ما را به منزل برساند. وقتي با او روبرو شدي خيلي با احترام رفتار کن، باشه؟" گفتم "البته، ولي اين آقا کي هست؟" مادرم جواب داد "بعدا در بارهي او برايت خواهم گفت". در همين اثنا او با يک اتومبيل زيباي آلماني رسيد. 40 ساله به نظر ميرسيد و يونيفورم نظامي به تن داشت. بعدا متوجه شدم افسر نيروي دريايي است. آقايي بسيار مهربان و آرام، براي من هم يک اسباب بازي زيبا به عنوان هديه آورده بود. ما در باره شكستگي دستم صحبت كرديم و او به من دلداري ميداد. بعدا مادرم به من گفت که به وي علاقهمند است و آنها قصد دارند با هم ازدواج کنند. مادرم از من خواست در اين مورد با کسي صحبتي نكنم، زيرا اگر پدرم با خبر ميشد، مرا از مادرم ميگرفت. قول دادم چيزي نگويم و پرسيدم آيا بايد او را "بابا" خطاب کنم؟ پاسخ داد نه، تو خودت پدر داري، ولي ميتواني عمو جان صدايش كني. عمو جان با مادرم ازدواج کرد و ما به خانهي او رفتيم. وي مردي واقعا سخاوتمند، صادق و سختكوش بود. دو فرزند از همسر اولش داشت، يک پسر به نام غلام که 5 سال از من بزرگتر بود و يک دختر به نام شعله، 2 سال از من کوچکتر. من بسيار خوشحال بودم که يک نابرادري و يک ناخواهري داشتم که با من بازي ميكردند. مادرم ميبايستي هر پنجشنبه، مرا به خانهي پدرم ميبرد و جمعه شب برميگرداند. با اين که اين دو روز مانند روزهايي که با مادر بودم خوش نميگذشت، ولي زياد هم بد نبود. ميبايستي ميرفتم، پدرم را ميديدم، سلامي ميکردم، شايد دستش را ميبوسيدم و براي چند دقيقه ميماندم تا اجازه دهد براي بازي به باغ بروم. پنج شنبهها روز شادي بود، تمام فاميل مثل برادرها، خواهرها و عموزادهها و عمه زادهها، براي شام به خانهي ما ميآمدند. جمعهها به باغ پدرم که بيرون از تهران و نزديک کرج قرار داشت ميرفتيم. در اين باغ استخر بزرگي وجود داشت و رودخانهاي جاري كه از ميان درختان سيب و توت و زردآلو و گيلاس ميگذشت. ما بالاي درختهاي توت ميرفتيم و منتظر ميمانديم تا رهگذري از زير آنها عبور کند. سپس با تمام توان شاخههاي درخت را تکان ميداديم، ظرف چند ثانيه، سراپاي رهگذر بد شانس، بر اثر اصابت توتهاي رسيده، پر از لکههاي قرمز رنگ ميشد و يا پوشيده از لكههاي چسبناك آب توتهاي سفيد. ما همچنين با ميوههاي پلاسيده به يكديگر حمله ميکرديم و در پايان براي شنا به استخر ميرفتيم. بعد از ظهرها نيز به باغ عمه ميرفتيم که در همان حوالي بود، و به بازي سرگرم ميشديم. يکي از روزهاي جمعه که منتظر بودم تا مادرم بيايد و مرا ببرد، با شنيدن صداي زنگ درب، به سمت اتاق پدر دويدم که خداحافظي کنم و بروم. پدرم پرسيد کجا ميروي ؟ با تعجب گفتم به خانهام. با خشم فرياد زد "چي؟ خانهات کجاست؟ خانهي تو اينجاست، نه خانه يک غريبه. مادر تو ازدواج کرده و با يک غريبه زندگي ميکند." گفتم، نه او غريبه نيست، عمو جان است و خيلي هم مهربان، من به او علاقه دارم. اين گفتهي من، پدر را عصباني کرد، فرياد کشيد، "تو اصلا غيرت داري؟ مادر تو با يک غريبه همخوابه شده و تو او را عمو، ميخواني؟ مگر او برادر من است؟!" نميفهميدم منظورش چيست. خواستم چيز ديگري بگويم که با فرياد گفت ساكت باش! "تو پسر مني و نبايد نان و نمک ديگري را بخوري." سپس از نامادريام خواست مرا به اتاق ديگري ببرد و بمن تختخواب و کمدي دائمي بدهد. شروع كردم به گريه و زاري و فكر ميكنم در همين جا بود كه اولين سيلي را از پدرم خوردم. اصلا متوجه نميشدم كه پدرم چگونه قضيه ازدواج مادرم را فهميده بود. چند سال بعد نامادريام گفت كه خالهام اين موضوع را به او گفته است، زيرا فكر ميكرده مادرم در زندگي جديدش خوشحالتر ميشد اگر من دور و اطراف او نميبودم. البته من هرگز اين حرف را قبول نكردم، ولي به هر حال اين تنها توضيحي بود که دراين باره شنيدم. آن جمعه، براي من جمعهي سياه بود. تمام شب به جاي آغوش مادر، بالشي را بغل گرفته و گريستم. سالهاي متمادي در زندگيام از جمعهها متنفر بودم . پدرم حدود 60 سال از من بزرگتر بود، بنابراين هرگز والدين او را نميشناختم. مادرش، دختر رئيس خانوادهي مشهور قرهگزلو- خانوادهيي آذربايجاني و از خويشاوندان آخرين پادشاه قاجار- بود. پدر بزرگ او، آيتاللهالعظما بود و داراي دو عنوان: صدرالاسلام و صدرالعلما. عنوان اول به پسر بزرگش به ارث رسيد و عنوان دوم، به کوچکترين پسر او انتقال يافت. پدرم در سال 1275 متولد شد. در مدرسهيي كه توسط كشيشهاي فرانسوي در تهران اداره ميشد درس خواند و در رشتهي دامپزشكي فارغالتحصيل گرديد. وي يکي از معدود كساني بود که از ميان يكصد ايراني با تحصيلات فرانسوي، نامزد خدمت در ژاندارمري ايران شد. در جريان جنگ اول جهاني، با اين كه ايران بيطرفي خود را اعلام کرده بود ولي دولتهاي انگليس و روس به اين بيطرفي وقعي ننهاده و با اين بهانه كه ممکن است ايران به سمت آلمان و امپراتوري عثماني بچرخد، کشور را از شمال و جنوب به اشغال خود درآوردند. ژاندارمري نو بنياد، توان مقابله و متوقف ساختن آنها را نداشت. پدرم خيلي ناراحت و عصباني بود. خانه را ترک کرد و به شهر ري- شهري مذهبي در نزديکي تهران- رفت. وي بعدها به من گفت: "معمولا ايرانيها وقتي با تهاجمي روبرو ميشوند، ابتدا حوصله به خرج ميدهند تا دشمن را بشناسند سپس به آرامي و با سياستي زيركانه ميكوشند مهاجم را به صورت ايرانيها درآورند. اين همان کاري بود که با اعراب، مغولها و ترکها انجام دادند. اما اكنون زمان عوض شده بود. ما نتوانستيم انگليسيها و روسها را به شكل ايرانيها درآوريم. پس ميبايستي شيوه دفاعي ديگري پيدا ميکرديم. اما به نظر نميرسيد كسي ايدهاي داشته باشد كه چه بايد كرد و مردم نيز در اين زمينه، به اندازهي کافي مايه نگذاشتند. انگليس و روس قول دادند كه بعد از خاتمه جنگ، ايران را ترک خواهند کرد، و خوشبختانه هم ترك کردند." بعد از جنگ، پدرم که در آن زمان 22 سال داشت، مسئول برآورد خسارات جنگ شد و در همين رابطه ميبايست تمامي مناطق غرب کشور را روستا به روستا سركشي ميكرد. بعد از آن براي تحصيل در زمينهي مديريت و اداره امور ماليه، به کشور فرانسه فرستاده شد. بهسازي و نظم در اين امور، جزء فوريتها محسوب ميشد. با اين كه پدرم متعلق به خانوادهيي مذهبي بود، ولي شخصا تمايلي نداشت که ما هم مذهبي بشويم. وي تنها زماني از ايمانش سخن ميگفت که دربارهي تصادفش در فرانسه صحبت ميکرد. او به طرز وحشتناكي سوخته بود و گمان نميكرد زنده بماند. به ناگزير به دعا از حضرت ابوالفضل ميخواهد كه: "نگذار در اين ديار غريب بميرم، ميخواهم در مملکت خود از اين دنيا بروم." پدر، سخت کار ميکرد و همواره- چه تابستان چه زمستان- ساعت 5 صبح بيدار ميشد و البته همه را نيز مجبور ميکرد بيدار شوند. ساعت 6 تا 7 به صرف صبحانه اختصاص داشت و سپس هرکس ميبايست به سر کار و يا به مدرسه ميرفت. روزهايي که مدرسه نداشتيم، نميدانستيم در آن صبح زود، چه بايد بکنيم. پدرم تا سن 80 سالگي حداقل روزي 15 ساعت کار ميکرد. من هيچگاه اورا بيمار و يا حتي خسته نديدم. هميشه نسبت به کارهايش بالاترين اطمينان و يقين را از خود نشان ميداد. با اين که پدرم فرد ثروتمندي بود اما ما زندگي آسان و راحتي نداشتيم، چون وي بسيار صرفهجو بود. براي مصرف هر چيزي برنامه وجود داشت، از آب و برق گرفته تا غذا و نفت براي بخاري. گاهي ميوههاي رسيده خراب ميشدند ولي ما اجازه نداشتيم بيشتر مصرف کنيم زيرا قبلا سهم روزانه خود را خورده بوديم. در زمستان با آب سرد اصلاح ميكرديم و اجازه نداشتيم بخاري را روشن كنيم زيرا جيره نفت را مصرف كرده بوديم. درسهايمان را نيز بايستي زير پتو ميخوانديم. مسير مدرسه تا خانه، پياده، حدود 30 دقيقه طول ميکشيد. شايد 7 سال داشتم كه زمستان بسيار سختي پيش آمد و حدود 30 سانتيمتر برف بر زمين نشست. برف زيبا بود و ما بچهها آن را دوست داشتيم چون ميتوانستيم آدم برفي درست کنيم و برف و شيره بخوريم. يك روز هنگامي که به طرف خانه ميدويدم پايم در كانالي پوشيده از برف در كنار خيابان فرو رفت و وقتي پايم را بيرون کشيدم متوجه شدم کفشم نيست و مجبور بودم بقيه راه را بدون كفش بروم. گاهي از ترس اين كه مبادا پايم يخ بزند، ليلي کنان ميرفتم. بدتر از همه اين که چگونه مسئله را به پدرم بگويم. اگر هم نميگفتم نميدانستم چگونه با يک لنگه کفش به مدرسه بروم؟ راه ديگري نبود بايد به وي ميگفتم. يادم نميآيد که او مرا کتک زد يا دشنام داد. اين قبيل مسائل، عادي محسوب ميشد و چيز به ياد ماندني نبودند. ولي به ياد دارم كه پدرم مرا به نزديکترين کفاشي برد و يک جفت كفش برايم خريد. ترجيح ميدادم بي کفش باشم ولي آن کفشها را برايم نميخريد: كفشهايي سبز رنگ که 2 تا 3 شماره از پايم بزرگتر بود و احتمالا هم دخترانه، و از نظر من تنفرانگيز. او به من يادآور شد كه كفشها را ميشناسد و اصرار داشت که جلو و پشت كفش بايستي محکم باشد. اين که آن كفشها براي من خجالتآور بودند برايش مهم نبود، فقط اين مهم بود که 100 سال کار کنند. ميبايست کفشها را تحمل ميكردم- و قبل از ديگران خودم درباره آنها جوک ميساختم و به خاطر نديدن آن کانال لعنتي، به خودم ناسزا ميگفتم- تا اين که در نهايت مادرم يک جفت كفش برايم خريد. حداكثر نظم و مقررات در خانهي پدرم اعمال ميشد. ساعات خوردن وخوابيدن از قبل تعيين شده بود، كلك زدن هم مشکل بود حتي اگر کسي مريض ميشد. ما يکي از معدود خانوادههايي بوديم که تلويزيون داشتيم، ولي ديدن تلويزيون و يا گوش دادن به راديو فقط موقع غذا خوردن مجاز بود و يا در مواقعي که پدرم تشخيص ميداد برنامهيي مهم است و ما بايد آن را ببينيم يا بشنويم. ما بچهها فيلم دوست داشتيم حتي فيلمهاي صامت يا فيلمهايي به زبان انگليسي، هرچند آنها را متوجه نميشديم. در هر حال علاقه ما به ديدن فيلم، باعث نميشد که بعد از صرف غذا، حتي يك دقيقه کنار پدر بمانيم. ما هيچگاه در مقابل او درباره هيچ موضوعي بحث نميکرديم الا اين كه سئوالي بود و ميبايست پاسخ ميداديم. عجله داشتيم هر چه زودتر از نگاه او دور شويم. با اين که پدرم با چند همسري مخالف بود ولي به مكافات يک زندگي زناشويي ناموفق نيز اعتقادي نداشت. او هميشه ميگفت "اگر دندانت درد بگيرد چه کار ميکني؟ از شرش خلاص ميشوي. اگر با زنت راضي و خوشحال نبودي، چه کار مي کني؟ به همان شکل، از شرش راحت ميشوي." ولي من هرگز نشنيدم كه بگويد زنها از مردها کم هوشترند و هرگز بين پسران و دختران خود نيز تفاوتي قايل نبود. به همان اندازه مشتاق تحصيل دختراناش بود که علاقهمند درس خواندن پسرانش. بعد از ازدواج نيز آنها را به طور مساوي مورد احترام قرار ميداد. وي نسبت به زمان و سن و سال خود در شرايط ايران، پيشرفته هم بود، ولي ما هرگز نميتوانيم آنچه را كه بر ما و مادر ما روا داشت، فراموش کنيم. او بيش از 10 بار زن گرفت و طلاق داد. من 7 برادر و 5 خواهر ناتني داشتم، ولي حتي يک خواهر يا برادر تني نداشتم. علاوه بر اين 3 خواهر ناتني نيز ازطرف مادرم داشتم. به گفتهي پسرعمويم، پدرم با دختر زيباي يکي از بزرگان خطهي شمال ايران ازدواج کرد، ولي پدرش عروس ديگري- دختر فرماندهي ارتش و از بستگان نزديک شاه- را برايش در نظر داشت. پدرم ناگزير شد زن مورد علاقه اش را طلاق داده و با دختري كه پدرش انتخاب كرده بود ازدواج کند. همسر اولش هيچگاه ازدواج نكرد، دست به خود کشي زد و چند سال بعد مرد. پدرم به فرانسه گريخت و همان جا با يک دختر فرانسوي ازدواج کرد. پسر عمويم به نقل از پدرم ميگفت که او در جستجوي عشق گمشدهاش، بارها با زنان متفاوت ازدواج کرد و طلاق داد اما موفق به يافتن آن نشد. وقتي پدرم در خانه نبود همه احساس آزادي ميکردند. حتي نامادريام که بسيار جوانتر از پدرم بود، شادتر و سرزنده تر ميشد و با ما بازي ميكرد. يک روز تابستاني همهي ما اعم از نامادري، برادر، خواهر، بچههاي خدمت کار، با هم آب بازي ميکرديم. يک نفر سطل پر از آب را به سمت درب ورودي پاشيد و شيشه آن شکست. نميدانستيم چه بايستي ميكرديم؟ تصميم گرفتيم همه پول بگذاريم و شيشه را عوض کنيم. متاسفانه پدر زودتر از موقعي که انتظار ميرفت سر رسيد. خواهرم ثريا فيالبداهه گفت: گربه ميخواست طوطي شما را بگيرد، ما ناچار بوديم با پرتاب کفش به طرف گربه، پرنده را نجات دهيم. ابتکار ثريا همهي ما را نجات داد. گاهي اوقات دروغ گفتن به پدر تنها راهي بود که مشکلات معمولي را حل ميكرد، زيرا بيان حقيقت معمولا باعث بروز مشکلات بيشتري ميشد که حتي تصورش را هم نميكرديم. پدرم معتقد بود مهرباني، بچه را خراب مي کند. او هرگز ما را در آغوش نميگرفت ونميبوسيد و هميشه اصرار داشت او را آقا صدا بزنيم. سالي يکبار آن هم روز عيد نوروز ما را به اتاقش ميخواند، پيشاني ما را ميبوسيد و مبلغي پول به عنوان عيدي به ما ميداد. بعد از آن دوباره همه چيز به حالت اول بر ميگشت. معمولا در روز عيد بيش از 100 نفر به ديدار پدر ميآمدند که عيد را تبريک بگويند، وظيفه ما نيز تهيه غذا و آماده کردن خانه براي آنها بود. پدر در بقيه اوقات، اکثرا بد اخلاق بود. از ما ميخواست که منظم و متکي به خود باشيم. حتي در سن 7 سالگي ميبايستي من خودم لباسهايم را ميشستم و اتو ميكردم. ما از خانوادههاي خوششانسي بوديم که ماشين لباسشويي داشتيم ولي ارتفاع اين ماشين از قد من بلند تر بود و بايد روي صندلي ميايستادم تا دستم به دكمهي آن برسد. بعد از شستن لباسها بايستي آنها را در دستگاه پرس برقي ميريختيم تا آبشان را بگيرد. يک بار دستم همراه لباسها به درون ماشين كشيده شد. فقط توانستم ماشين را خاموش کنم و ديگر نميدانستم چه بايد بكنم. همانجا روي صندلي ايستاده، ميلرزيدم و دستم درون ماشين گير کرده بود. جرات گريه هم نداشم تا از اين طريق کمک بگيرم، ميترسيدم پدرم بشنود. خوشبختانه نامادريام تصادفا به آشپزخانه آمد. متحير از اين که چرا گريه نميكنم و چرا كسي را براي كمك صدا نميزنم. او لبهي ماشين را باز کرد و دستم را آزاد نمود. بعد مرا نزد پدر برد که اگر لازم باشد کاري براي دستم انجام دهد. با وجودي که التماس کردم کاري نکند،.برخلاف انتظار، مهرباني نشان داد، روغن به دستم ماليد و آن را ماساژ داد. پدر در حضور ديگران چهرهيي متفاوت از خود به نمايش ميگذاشت. با ميهمانان و غريبهها مودب، خودماني، اجتماعي و بشاش بود. عادت داشت حتي خدمتکارها را آقا و خانم خطاب کند و از آنها كارهاي سخت نميخواست. خدمتكارها مسئول برخي کارهاي خانه بودند مثل پخت و پز در مواقع ميهماني و مواظبت از باغچه. بقيه امور به طور مساوي بين ما تقسيم ميشد. براي مثال من هميشه ميدانستم، چه روزي نوبت من است که سفره را براي صرف شام آماده کنم، ظرفها را بشويم يا به باغچه آب بدهم. از زماني كه وارد خانه پدرم شدم، زندگي من کاملا عوض شد. مادرم را که حامي و مدافع من بود از دست داده بودم. پدرم نميخواست او را مجددا ببينم، چون ازدواج کرده بود. فکر ميکردم كه اين نوعي انتقامگيري نيز بود، چون گفته ميشد، مادرم يکي از نادر همسران او بود که دوستش ميداشت، و از نادر زناني كه از او طلاق گرفت. طي چند ماه اول، من عکس مادرم را همواره پيش خود نگه ميداشتم و عادت کرده بودم با او حرف بزنم، گريه كنم و درد دل بگويم. در حقيقت کمبود محبت او را احساس ميکردم و کسي نبود كه جاي او را برايم پر کند. با نگاهي به گذشته بايد اقرار كنم كه علت بد اخلاقي پدر، نگرانيهاي او نسبت به آينده ما نيز بود. درست قبل از جدايي وي از مادرم، او من و مادرم را به حومهي شهر برد و قطعه زميني را به ما نشان داد و رو به من گفت "اين زمين را براي تو خريدهام، وقتي بزرگ شدي با آن چه كار خواهي كرد؟" در نگاه کودکانه و سادهي خود، تنها استفادهيي که از آن زمين مي ديدم محلي براي دفن مردگان بود. در جواب او گفتم، "وقتي شما از دنيا رفتي، اين جا دفنات خواهيم کرد." طبعا جواب من باعث عصبانيت او شد اما کوشيد آن را پنهان سازد، كاري كه معمولا به سختي انجام مي داد. از همه برادران وخواهران ناتنيام فقط عيسي و ثريا در خانه پدرم زندگي ميکردند. بقيه يا با مادرشان بودند و يا بزرگ شده و خانواده خود را داشتند. من احساس ميکردم ما سه تن با هم زنداني هستيم و شوربختي مشتركي داريم. تنها دلخوشي که داشتيم روزهاي پنجشنبه و جمعه بود که ميتوانستيم برادران و خواهران خود را خارج از آن محيط ببينيم. سعيد و سيمين 7 تا 8 سال از من بزرگتر بودند و عادت داشتند مرا در آغوش ميگرفتند، بازي ميکردند و مهرباني نشان مي دادند. حتي آنها نيز از غضب پدر در امان نبودند و گاه با ديدن هر نوع خطايي، کتک ميخوردند و يا تحقير ميشدند. يک بار سيمين اشتباهي به جاي آب جوش با آب سرد چاي درست کرد. پدرم اين اشتباه را به يک مسئله دراماتيک تبديل نمود و در حضور جمع خانواده، بيرحمانه او را مورد تمسخر قرار داد، رفتاري که به هيچ وجه متناسب با يک دختر 18 ساله نبود. ما، دو گاراژ داشتيم. يكي از آنها را به مرد فقير و درستکاري به نام حسين آقا کرايه داده بوديم. وي که از روستاي زادگاهش به تهران مهاجرت کرده بود، ابتدا در خيابان ميخوابيد ولي بعد به افراد ديگري پيوست كه خانههاي حلبي درست کرده و در آن شهر دستساز (حلبي آباد) زندگي مي کردند. گاهي آبهاي شمال شهر تهران- محل زندگي افراد پولدار- به هم ميپيوست و به شکل سيلاب، محلهي آنها را فرا ميگرفت. اين سيلاب براي بچهها سرگرمي بود زنها نيز لباسها و ظرفهايشان را در آن ميشستند. چرا که آب جاري نداشتند. بعضي از آنها حتي از همين آب براي خوردن نيز استفاده ميکردند. من قادر نبودم بفهمم كه نداشتن آب و برق و يا زندگي کردن در چنين مکاني يعني چه. ولي آزاديهايي را ميديدم که پسر حسين آقا داشت و من نداشم. حسين آقا از وقتي به گاراژ ما آمده بود، صبحها اول وقت با دوچرخه به بازار تره بار ميرفت و سبزيجات ميآورد که در گاراژ بفروشد. وقتي پدرم خانه نبود من ميرفتم با او حرف ميزدم و با پسرش بازي ميکردم، او اغلب براي ما داستانهايي تعريف ميکرد. وقتي حسين آقا براي نماز عصر به مسجد ميرفت از من ميخواست مواظب مغازه اش باشم و مقداري هويج هم به من ميداد. يک روز ديرتر برگشت و پدرم نيز زودتر از موقع معمول به خانه آمد. من نميتوانستم مغازه را بدون مراقب رها کنم، لذا با پدرم رو به رو شدم. وقتي به او گفتم که چه کار ميكردم، نگاه حيرتآميزي به من انداخت و گفت "خب، حالا ميخواهي سبزي فروش بشوي!؟" نتوانستم بگويم که به عنوان يك كار خير از مغازهي او مواظبت ميکردم، يا اين که بگويم بعضي وقتها به ديدن حسين آقا ميآيم تا به داستانهايش گوش بدهم، فقط گفتم، مغازه او را مراقبت ميکردم چون به من هويج ميداد. پدرم با شنيدن اين حرف، گويي ميخواست منفجر بشود. در حالي كه فرياد ميكشيد "حالا پسر من به خاطر يك هويج، براي يک سبزي فروش كار ميکند." يك سيلي به من زد و تمام روز هر گاه مرا ميديد، ناسزايي نثارم ميكرد. براي من روشن بود که مادرم قدرت نداشت تا در مقابل پدرم بايستد، حتي زماني که با هم زندگي ميکردند. هر گاه زمينهي دعوايي درست ميشد او ميترسيد كه كار سريعا به کتکكاري بكشد لذا از ضعف سرش گيج ميرفت و غش ميكرد. او ميگفت علت غش كردن او به سقط جنين ناخواستهاي برميگردد كه قبل از تولد من اتفاق افتاده بود. در عين حال هر وقت آن اتفاق ميافتاد- که اغلب هم پيش ميآمد- من گمان ميكردم كه او مرده است. بدينترتيب از همان اوان کودکي با منظرهي مرگ مادر رو به رو ميشدم. من هر گاه که مادرم دچار يکي از آن حملهها ميشد، بدون اختيار به گريه ميافتادم و بعد نوبت اين ميرسيد که از پدرم سيلي بخورم. در اين مواقع پدر شيشه آمونياک را ميآورد و زير بيني مادرم ميگرفت، من با دلهره نگاه ميكردم تا اين که مادرم شروع ميکرد به لرزيدن و با صداي بلند گريستن، آنگاه چشمانش را باز ميکرد و حالت بحراني خاتمه مييافت، تا نوبت بعد . من در كربلا و به هنگام زيارت امام حسين، به وجود پروردگار به عنوان نجات دهنده، پي بردم. در آنجا مردم غريبهيي را ميديدم با لباسهاي عجيب که بعدا متوجه شدم عرب هستند. روزي طبق معمول پدر و مادرم دعوايشان شد، مادرم دست مرا گرفت و رفتيم به حرم. او در حرم به تلخي ميگريست و به من گفت که ميخواهد از خداوند در مقابل امام حسين كه محبوب خداست، بخواهد که او را از دست پدرم نجات بدهد. وي با امام صحبت ميكرد و ضريح را محکم گرفته و با تمام توان تکان ميداد. من متحير مانده بودم. سرانجام ملايي از خادمين حرم پيش آمد، با مادرم به عربي صحبت کرد و او را به خارج از حرم راند. من حدود 5 سال داشتم، اين کار مرا عصباني کرد. احساس ميکردم بايد به پشتيباني مادر برخيزم. با اين که دعاي او ناتمام ماند، ولي فکر ميکنم جوابش را گرفت و به او اين شهامت را داد که چند ماه بعد پدرم را ترک کند. فکر ميکنم دعاي من نيز مستجاب شد زيرا طولي نکشيد که اتفاق خوبي رخ داد: به رغم مخالفت پدربزرگ و مادربزرگ، جوانترين خواهر مادرم با بزرگترين برادر ناتنيام که همسرش پيش از اين خودکشي کرده بود، ازدواج نمود. احساس ميکردم آنها مدافعين من هستند و خواهم توانست هر هفته روزهاي پنج شنبه به ديدن مادرم بروم و جمعهها به خانه پدرم بازگردم. هر وقت با مادرم بودم معني واقعي آزادي را احساس ميكردم. مانند پرندهاي که ميتوانست هفتهاي يک بار قفس را رها کرده و به هر کجا که ميخواهد پرواز کند. ناپدريام- عمو جان- هر هفته برايم اسباب بازي جديدي ميخريد، من و ناخواهريم شعله را به زمين بازي و يا به باغ وحش ميبرد. جمعه شبها به ناگهان من به فردي مذهبي تبديل ميشدم، دعا ميكردم وقتي به منزل پدر ميرسيم، پدر نباشد و من بتوانم همراه مادرم به خانهي او برگردم. همهي چيزهايي که مرا در منزل مادرم نگه ميداشت چيزهاي خوبي بودند: در آنجا حتي مريضي، درد، و دلتنگي نيز تحملپذيرتر بود و خوشي وشادماني و آرامش، با معنيتر مينمود. متاسفانه آن پنجشنبههاي شاد چندان به درازا نکشيد. نيروي دريايي، عمو جان را به آبادان در جنوب کشور منتقل ساخت که بيش از 800 کيلومتر با تهران فاصله داشت. پدرم نميدانست که مادرم و عموجان رفتهاند. بنا بر اين هر پنجشنبه به جاي منزل مادرم به منزل پدربزرگ و مادربزرگ ميرفتم که با من بسيار مهربان بودند. آقباجي دايه آنها حدود 70 سال داشت و به ترياک معتاد بود و به خاطر سن وسالاش ميتوانست ترياك را به رايگان از دولت دريافت کند ولي جيره ترياك برايش كافي نبود و به ناگزير ترياكها را به جاي كشيدن، ميخورد. اگر من دچار گوشدرد ميشدم آقباجي ترياک ميکشيد و دود بد بوي آن را در گوشم ميدميد. يکبار به خاطر دلدردي كه داشتم او يک تکه بسيارکوچک ترياک به من داد تا آن را قورت بدهم، متوجه شدم که مزهي آن مثل بويش بسيار بد است. نميتوانستم بفهمم چرا مردم از اين چيزها استفاده ميكنند. آقباجي برايم توضيح داد: "ميداني اين هديهي انگليسيها براي ماست. حدود 200 سال قبل در زمان حکومت نادر شاه ما خيلي قدرتمند بوديم. اما شاهان قاجار هوسباز وضعيف و بيعرضه بودند، آنها اجازه دادند انگليسيها و روسها بيايند و هر چه ميخواهند با مال و جان ما بکنند. انگليسيها مثل مار خوش خط وخال بودند، هيچ کس نميديد آنها چهکار ميکنند. انگليسيها اكثر اوقات وانمود مي کردند که دوستان ما هستند، آنها با تربيت، با سخاوت و ظاهرا دست و دلباز بودند. شورش عليه روسها آسان بود هر کس ميتوانست متوجه شود كه آنها چه قدر بيرحم و ظالماند و همه ميدانستند که دشمن ما هستند. ما با روسها جنگيديم و به آساني آنها را شكست داديم. بعد از انقلاب روسيه نيز آنها دست از سر ما برداشتند. ولي انگليسيها، ما را رها نکردند تا آخرين قطره خون ما را خوردند. به جاي اين که در مقابل روسيه به ما کمک کنند، ما را مجبور ساختند توافقنامهاي را امضاء کنيم که به معناي دست کشيدن از بخشي طلايي از وطنمان بود. آنها خون سرزمين ما، يعني نفت ما را ميكشيدند و به جاي آن ترياک و توتون به کشور ما ميآوردند. آنها اميدواربودند ترياک، ما را به مردمي بيضرر و بيعرضه تبديل كند تا بتوانند ثروت ما را به تاراج ببرند. بسياري از زمينداران حريص و آزمند، به جاي محصولات سنتي شروع کردند به کشت خشخاش كه از آن ترياک ميگرفتند. اعتياد به ترياك، ابتدا در ميان روشنفکران و خانوادههاي پولدار و بعد به تدريج حتي در ميان مردم عادي رواج يافت. تو ميتوانستي راحت ترياک بخري، آن را دود كني و شيرهي آن را حتي گرانتر از خود ترياك بفروشي." اين اولين باري بود که به خارجيها احساس کينه مي کردم. بعدها دريافتم که آقباجي تنها کسي نبود که از انگليسيها تنفر داشت، بلکه اين يک احساس عمومي بود. در حقيقت مردم غالبا انگليسيها را باعث عقبماندگي خود ميدانستند كه تا حدودي درست هم بود، اما آدمي در شگفت ميماند که چرا مردم، نقاط ضعف خود را نميبينند و قادر نيستند از حقوق شخصي خود دفاع كنند. مادربزرگ ميگفت، پدر زميندارش، ضعف شاه را عامل خرابي مملکت ميدانست و عقيده داشت انگليسيها و روسها به دليل داشتن شاهان قدرتمند، به دنيا حکومت ميکنند. او از اساس مخالف سيستم پارلمانتاريسم بود چرا که شاه يک نفر بود و به آساني ميشد از شرش خلاص شد ولي به اصطلاح نمايندگان، يک گله دزد بودند و مردم نميتوانستند به آنها اعتماد كنند كه عملي به نفع شان انجام دهند. از طرف ديگر عموي او هوادار انقلاب بود و از سلطنت مشروطه يا جمهوري دفاع ميكرد. از نظر او پيشرفت و موفقيت انگليسيها به خاطر مجلسشان بود نه سلطنتشان. آمريکاييها و فرانسويها كه به استقلال انقلابي دست يافته بودند، توانستند حاکمان ظالم را بردارند. عمو به دموکراسي اعتقاد داشت و ميگفت تسلط بر سرنوشت خويش، كارت دعوتي است براي امنيت و کاميابي. وي قويا به پيشرفت و ترقي ايمان داشت به خصوص مشتاق توسعه راهآهن بود. ميگفت "آري، ما كمي عقب مانديم ولي آنها هنوز کارهاي علمي ما را قبول دارند و در دانشگاههاي اروپا روي آنها كار ميكنند مانند معادلات جبري عمر خيام، کشفيات ذکريا رازي در شيمي و کشفيات ابوعلي سينا در پزشکي. آنها از ما آموختند، اينك نوبت ماست تا از آنها بياموزيم و سعي کنيم به آنان بپيونديم و شايد از آنها نيز جلو بيفتيم... با اتحاد، ما ميتوانستيم شاه را سرنگون کنيم و حکومتي بياوريم که براي مردم کار کند و جوابگوي آنها باشد نه در خدمت منافع اجنبي." مادر بزرگ براي اثبات حرفهايش جنبش تنباکو را يادآور ميشد. در جنبش تنباكو، مردم با تحريم تنباكو موفق شدند واگذاري امتياز تنباکو به انگليس را ملغي كنند. امتياز تنباكو توسط شاه به انگليس داده شده بود. نيازي نبود كه پدر مادربزرگ، و عموي وي مدتي طولاني انتظار بكشند، چون بدون درگيري چنداني مظفرالدين شاه با قانون مشروطه سلطنتي موافقت کرد و پس از امضا، آن را به صورت قانون درآورد. بر بالاي درب ورودي مجلس نيز نوشه شد "عدل مظفر". متاسفانه پس از مرگ مظفر، پسرش محمدعلي شاه که دست نشاندهي روسيه خوانده ميشد، مشروطه سلطنتي را ملغي ساخت و پشتيبانان روسي او مجلس را به توپ بستند و مشروطه از ميان رفت. بدين ترتيب جرقهي انقلاب 1290- 1286 زده شد. ابتدا در تبريز پايتخت آذربايجان و سپس در تمامي کشور، مردم عليه شاه قيام کردند و ناگهان رشادت و اعتقاد، و آمادگي براي فدا کردن همه چيز در راه منافع کشورشان را در خود يافتند. وقتي انقلابيون مشهوري مانند ستارخان و باقرخان برخاستند حتي ارتش روسيه نيز مسئلهاي نبود. مردم براي رهبران جديد هر كاري انجام ميدادند. اين رهبران درستكار بودند و مورد اعتماد، كه با زبان مردم سخن ميگفتند و رفتارهايي بسيار ساده و شفاف داشتند. انقلاب كه شروع شد ديگر متوقف كردني نبود، اما همچنان كه رشد ميكرد، پيوندهاي سنتي جامعه از بين ميرفت. يک شبه، همسايهها و خانوادهها به دشمناني تلخ و تند تبدل شدند. نزاع بين پدر مادربزرگ و عمويش به خشونت گرائيد. پدرش عقيده داشت که انقلاب حقهي انگليسيها بود. اين سرنوشت او بود که به دست برادرش كه هوادار انقلاب بود كشته شود. من گفتم "مادر بزرگ، شما بايستي از عمويتان به خاطر کشتن برادرش متنفر باشيد!" مادر بزرگ آهي کشيد و گفت "او مرد بسيار خوبي بود. براي پدرم بيش از همه ما گريست، و بهتر از بچههاي خودش از ما مراقبت ميكرد. او يک انقلابي بود. زندگي انقلابيون دنياي افسانه و اسطوره است. براي آنها همه چيز يا سفيد است يا سياه، يا مرگ است يا زندگي و هيچ چيز ديگري در اين ميان وجود ندارد. هرگونه منع و مانعي در مسير انقلاب ناشي از نيروي ظلمت است و بايد نابود شود. او نميتوانست ببيند كه زندگي واقعي، رنگارنگ است، يك رنگ نيست و آدمي با دانستن اين كه سفيد خالص و يا سياه مطلق وجود ندارد، بايستي در بهترين رنگ موجود، ماوا بگيرد. هنگامي که ميجنگي نميتواني در مورد کسي که قرار است کشته شود فکر کني. تنها چيزي که ميداني اين است که هدف او رد و انکار هدف توست. يا بايستي او را بکشي و يا کشته شوي. بنابراين ما نميتوانيم از عمويمان به همان اندازه که از جنگ و کشتار بيزاريم، متنفر باشيم. بعد از انقلاب عمويم ميبايست با اين واقعيت و اندوه رو به رو ميشد: از دست دادن برادرش و نيز اين حقيقت که ايرانيان براي اولين بار عليه يکديگر ميجنگند. حال آن كه پيش از اين، آنها به اتفاق هم عليه دشمن خارجي که قصد داشت کشورمان را چپاول کند، ميجنگيدند. ايرانيان داراي اديان متفاوتي هستند و به زبانهاي مختلفي صحبت ميکنند با اين حال، ما تاکنون در كنار هم در اين کشور زيبا، با آرامش و همآهنگي زندگي کردهايم. او بي اندازه غمگين بود. حتي شادماني انقلابيون پس از پيروزي نيز چندان پايدار نميماند. از اين لحاظ حق با پدرم بود. آنها هر چه ميتوانستند انجام دادند تا دموکراسي جديدشان را حفظ کنند، اما به گمان من اکثريت مردم به اندازهي کافي آگاهي نداشتند و يا آماده نبودند تا به طور كامل از آن نگهداري كنند. شما ميبينيد که انقلابيون و روشنفکران، اقليت بسيار كوچكي هستند. آنها نمي توانند نگهبان حقوق مردم باشند. اگر آنها به ميثاق خود با مردم واقعا وفادار بمانند، لااقل ديکتاتورهاي جديدي نخواهند شد، ولي بعد از آن، اين وظيفه اکثريت است که از دستاورد آنها مواظبت نمايند. قهرمانان ما به اندازهي کافي صادق بودند که قدرت را براي خود تصاحب نکنند. بنابراين، قدرت بار ديگر به دست همان افراد قديمي افتاد که قبلا به مدت يكصد سال حکومت را دراختيار داشتند، منتها اين بار در هيات و غالب نمايندگان مردم. مجلس به مرکزي براي ماموران و گماشتهگان انگليس و روس تبديل شد. اجنبيها، آراي مردم را ميخريدند وعوامل خود را در قدرت مينشاندند. بعد از سرنگوني تزار روسيه در سال 1917، انگليس به تنها بهرهور ثروت ايران تبديل شد و در سال 1919 از طريق نمايندگان خائن مجلس توانست قرارداد ننگيني را به ايران تحميل کند که ايران را عملا مستعمره انگليس ساخت." يک روز پنج شنبه- به جاي خالهام- مادرم آمد تا مرا با خود ببرد. اين واقعا برايم عجيب بود، به قول معروف از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. نهمين سال تولدم بود و مادرم تمام آن راه طولاني را تا تهران آمده بود تا با من باشد. به جاي اين که مرا به خانهي پدر و مادرش ببرد به منزل عمويش برد چرا که ظاهرا با مادرش اختلاف داشت. عمويش- که زنش را از دست داده بود- با مادر، خواهر و دو دختر زيبايش به نام بيتا- هم سن من- و بيتاک حدود دو سال کوچکتر از من زندگي ميکرد. آنها با دكوراسيوني از كاغذهاي رنگارنگ ، کلاههاي کاغذي و البته غذا و نوشابه براي ميهمانان، آماده برگزاري جشن تولد بودند. اين يکي از بهترين روزهاي زندگي من بود: اولين و آخرين جشن تولد براي من. براي چند ماه، روزهاي پنج شنبه و جمعه به منزل عموي مادرم ميرفتم، جايي که با بيتا و بيتاک و بچههاي خدمتکارها بازي ميکردم و هر سئوالي ميخواستم از عمويم ميپرسيدم و خاطرجمع بودم که پاسخهاي بيطرفانه و هوشمندانهيي خواهم گرفت. بيتا به مدرسه خصوصي ميرفت، قدري انگليسي ميدانست وميتوانست آن را بر روي تخته سياه بنويسد که به شدت مرا تحت تاثير قرار ميداد. با اين که پدرم ثروتمندتر از آنها بود اما هرگز با رفتن من به مدرسه خصوصي موافقت نكرد، در نتيجه مرا به مدرسه دولتي ميفرستاد، مدرسهيي که بدون شک سطح تعليم وتربيت در آن پائين بود. يک بار بيتا مرا بوسيد که خيلي خوشآيند و در عين حال عجيب بود، همچنين در مورد روابط جنسي صحبت کرد و گفت چه گونه بچهها بوجود ميآيند. او هر آنچه را که من در همسر آيندهام جستجو ميكردم، داشت. اما خيلي بلندتر و با هوشتر از من بود. بنابراين گويي در اين زمينه، شانسي نداشتم. يک روز وقتي اجازه خواستم به منزل مادرم بروم، پدر پرسيد مطمئن هستي ميخواهي به منزل مادرت بروي ؟ "خانه مادرم" براي من به معني آزادي بود، اما گفتن اين كه ميخواهم "به خانه مادرم بروم" درست نبود، چون مادرم مدتي بود که در تهران زندگي نميکرد. در جواب گفتم بله. پدرم عصباني شد و گفت "چرا دروغ ميگويي؟ من ميدانم كه مادرت طي 6 ماه گذشته در تهران نبوده و هيچ کس نميداند که تو هر پنج شنبه و جمعه به کجا ميروي ." سريعا فکر کردم و توضيح دادم: "وقتي مادرم در تهران است به خانه عمويش ميرود و من به جاي اين که بگويم ممکن است او را ببينم، از شما پرسيدم ممکن است به خانه مادرم بروم." اين گفته من، فقط پدر را عصبانيتر ساخت. وي فرياد زد "هفتهاي دو روز ما را ميگذاري و ميروي خانه عموي مادرت؟ و تمام اين مدت ميدانستي که روزهاي پنج شنبه برادرانت، خواهرانت، عمهها و عموهايت اينجا هستند؟ حال جواب سئوال تو اين است: نه، نه! از اين پس نميتواني بروي و عموي مادرت را ببيني. هفتهي گذشته آخرين بار بود." آن روز براي من، روز سياهي بود. احساس کردم تنها آزاديي كه داشتم از دست دادم، البته انتطار بدتر از آن را نيز داشتم. اگر عيسي برادر بزرگم به جاي من بود، پدرم او را به خاطر "دروغ"گويي کتک ميزد. پدرم مرا به عيسي که پنج سال از من بزرگتر بود ترجيح ميداد. مادرش بعد از اين که از پدرم طلاق گرفت بلا فاصله ازدواج کرد و مدتي بعد به امريکا رفت، در نتيجه عيسي از دوران كودكي از مادرش جدا شد. لذا نه همچون من، آن روزنهي آزادي هفتگي را داشت و نه محبتي را که من از آن برخوردار بودم. ممکن بود مادربزرگش هر ماه يك بار به ديدن او بيايد و برايش مقداري شيريني، لباس و پول بياورد. اين چيزها براي عيسي فوقالعاده باارزش بود و آنها را از ديگران مخفي ميکرد. چند بار او را در توالت مشغول خوردن خوراکيهاي خوش مزهاش ديديم که از ما پنهان کرده بود. وي اين خست و تنگنظري را در تمام عمر با خود داشت. درحالي كه من هميشه آنقدر پول داشتم که نميدانستم با آنها چه کار بايد بكنم. سکهها را به هوا پرتاب ميکردم و اجازه ميدادم هرکس مقداري از آنها را براي خود بردارد. طبعا من سخاوتمند به نظر ميرسيدم. عمهام ميگفت تفاوت بين مسعود و عيسي دراين است که اگر شما يک کشمش به مسعود بدهيد او سعي خواهد کرد آن را بين افراد حاضر در خانه تقسيم کند در صورتي که اگر يک کيسه مويز به عيسي بدهيد، او همهي آن را به توالت برده و به تنهايي خواهد خورد. يک بار عيسي با سرکه و نعنا شربتي درست کرد و هر روز در مقابل ما مقداري از آن را ميخورد بدون اين که اجازه دهد کسي از آن بچشد. با وي صحبت کردم و مقداري از آن را خريدم، اما وقتي آن را چشيدم و ديدم زياده از حد شيرين است گفتم اگر امكان دارد پولم را پس بدهد. گفت نه، تو معامله کردهاي، چيزي را خريدهاي و نميتواني آن را پس بدهي. بدينترتيب پولم را از دست دادم، ولي ياد گرفتم كه اين من هستم که بايد بهاي اشتباهم را بپردازم. بر خلاف پدر و مادرم، من مذهبي بودم و حتي خرافاتي. يک بار که احساس دلتنگي و اندوه داشتم، عيسي گفت: اگر ميخواهي خانوادهي مادرت را ببيني بايد دعا کني. گفتم "ابله من هر شب قبل از خواب دعا ميکنم." او گفت "دعاي تنها کافي نيست، ميليونها آدم هر روز براي چيزهايي که ندارند دعا ميکنند. تو بايد کاري بکني، به خداوند فشار بياوري تا دعايت را بشنود." وي افزود دعاي ويژهاي را يافته که ممکن است يک روز آن را به من بدهد. من تمام حواسم را براي بدست آوردن آن دعا متمركز كردم. يکبار ديدم عيسي ورق کاغذي را پنهان ميکند. هنگامي که بيرون از اتاق بود آن را برداشتم و شروع كردم به خواندن، اما قبل از اتمام آن عيسي برگشت. من همان طور که کاغذ را در دست داشتم به او التماس کردم که دعا را به من بدهد. ضمنا به او گفتم توانستهام عدد 100 را روي كاغذ بخوانم. او موافقت نمود اما به من تكليف كرد که اول 100 ليوان آب بخورم تا خود را پاکيزه کنم آنگاه دعا را نشانم خواهد داد. با بيچارگي چند ليوان آب خوردم ولي دچار دل درد شده و نتوانستم ادامه دهم. احساس ميکردم ميخواهم استفراغ كنم، گفتم نميتوانم ادامه بدهم. با اين حال از عيسي پرسيدم مرحلهي بعد چيست؟ او گفت قدم بعدي اين است که بايستي غذايت را با سگي تقسيم کني و از همان ظرف سگ، غذا بخوري تا به خدا نشان بدهي که چقدر به مخلوق او احترام مي گذاري. با حيرت پرسيدم اگر تو اين دعا را ميداني پس چرا خودت هرگز نتوانستهاي بروي و مادربزرگت را ببيني؟ جواب داد "مانند تو، براي اين که هرگز نتوانستم تمام مراحل دعا را انجام دهم." و افزود "خداوند براي فرار از خواستهاي مردم شرايطي پيش روي آنها قرار داده که درست مانند يک سنگ بزرگ است و کسي نميتواند آن را بلند کند. اين شروط، خدا را از گوش دادن به درخواستهاي شمار فراواني از مردم خلاص ميكند." بعد از آن من احساس کردم آن دعا اصلا فايدهاي ندارد. چون اگر دعاي مورد نظر آسان باشد كه خدا علاقهاي به شنيدن آن ندارد و اگرخيلي دشوار باشد كه نشود انجام داد كه به چه دردي ميخورد؟ عيسي در مدرسه شاگرد خوبي نبود و تمام استعداد خود را صرف فريب دادن پدر ميکرد. پدر هميشه او را کتک مي زد و بيلياقتي او را در حضور همه برملا ميساخت. وقتي پدر متوجه شد که عيسي کتابهايي را مخفيانه و زير کتابهاي مدرسهاش ميخواند، تصميم گرفت که از آن به بعد هر شب ما براي درس خواندن به اتاق او برويم. بنابراين به خاطر عيسي همان مقدار آزادي بعد از مدرسه را نيز از دست داديم. برخلاف عيسي، من همواره صدر كلاس بودم و اين امر مرا مورد توجه معلمها و پدرم قرار ميداد. پدرم مرا در حضور ميهمانانش ميستود، اما در خلوت امتيازي نميداد و هرازگاه مرا کتک هم ميزد. بدتر از همه اين که، مردم ظاهربين به موقعيت مطلوب من حسادت ميورزيدند. به هنگام زمستان ما در اتاق پدر بر روي تشك و زير لحاف بزرگي به دور کرسي مينشستيم. كرسي عبارت بود از يك ميز چهار گوش با پايههاي كوتاه كه زير آن ظرفي بزرگ و آهني به نام منقل قرار داشت و پر از آتش زغال. تو ميتوانستي پاهايت را زير كرسي بگذاري و گرم كني. بين ما 3 نفر، هميشه بر سر به دست آوردن جايي هر چه دور از پدر، دعوا بود. چون او از ما ميخواست كه به نوبت برويم و کنار او بنشينيم. سپس از درس و مشق ما سئوال ميکرد، و معمولا ما را با سئوالات سختي، گير ميانداخت. غالبا عيسي اول ميرفت سپس ثريا، اگر بخت يار من ميبود، سئوالات آن دو، وقت زيادي ميگرفت و براي من فرصتي باقي نميماند. چون ميبايستي غذا ميخورديم و بعد به رختخواب ميرفتيم. گاهي دوست داشتم من اولين نفر بودم چون پدر، عيسي و ثريا را امتحان ميكرد و سپس کتکشان ميزد به طوري كه از بينيشان خون ميآمد و اين براي من تقريبا به همان اندازه بد بود که براي آنها. علاوه بر اين، انتظار هم دلهره داشت. اكثر اوقات، سئوالات بسيار مشکل و گمراه کنندهيي ميپرسيد که ما نميتوانستيم پاسخ دهيم. روزي به جاي کتاب درسي، کتاب داستان ميخواندم. پدرم که در رابطه با عيسي ناراحت بود، پرسيد، چه ميخواني؟ جوابش را دادم. فرياد زد "چرا درسهايت را نمي خواني؟" مغرورانه جواب دادم چيزي نمانده که بخوانم. فرياد كشيد "واقعا راست ميگويي؟" آنگاه از عيسي خواست کتابهايم را بياورد تا ببيند محتوي آنها را ياد گرفتهام يا نه. عيسي به جاي اين که کتاب خودم را بياورد، کتاب سختتري آورد. البته هرگز متوجه نشدم كه عمدا چنين كاري كرد يا از روي اشتباه. پدرم از آن كتاب سئوالاتي از من پرسيد كه طبعا پاسخ آنها را نميدانستم. کوشش کردم توضيح بدهم ولي آن شب يكي از آن شبهايي بود که او سخت عصباني به نظر ميرسيد و آمادگي نداشت به کسي گوش بدهد. در عوض مرا به بدترين شكلي که مي توانست کتک زد. در خاتمه ثريا مرا به دستشويي برد تا خونهاي بينيام را بشويد. سپس پدرم گفت "تصور ميكردم ميتوانم به تو اطمينان کنم که بدون نظارت من درسهايت را بخواني حالا ميبينم که اشتباه بوده و نميتوانم هيچ يک از شما را تنها به حال خود رها كنم." سئولاتي که از من پرسيد در رابطه با محاسبات سطح بيضي بود و من نميدانستم چگونه آنها را انجام بدهم. وي آنها را به من آموخت و گفت تو بايد صفحات مربوطه را از روي كتاب بخواني. چون قصد داشت روز بعد مرا به همان شكل امتحان کند. در مدرسه، هنگام زنگ تفريح به حياط مدرسه نرفتم، در کلاس ماندم و به خواندن پرداختم. موضوع مشکلي بود و درحالي كه غرق مطالعه بودم بر اثر اندوه وعصبانيت نفسام گرفت. معلمم تصادفي مرا ديد و پرسيد چه اتفاقي افتاده؟ با دلهره از عاقبت كار، کتاب را به او نشان داده و داستان را برايش نقل كردم. درحالي كه گوش ميداد، تعجباش به عصبانيت تبديل شد. مرا به دفتر مدير مدرسه برد و از وي خواست با پدرم تماس بگيرد، به پيگيري قضيه اصرار داشت. مدير هم که مانند اغلب معلمان مرا دوست داشت، بدون درنگ تلفن را برداشت و با پدرم صحبت کرد. بعدازظهر وقتي به خانه برگشتم همه چيز متفاوت بود. با اين که پدرم هرگز به اشتباهش اعتراف نميکرد، خيلي روشن بود از آنچه انجام داده پشيمان است. او نميتوانست در چشمان من نگاه کند. تفتيش، استنطاق و کتک خوردن، دردآور و آزاردهنده بود، با اين حال از برخي جهات با ارزش هم بود چون از آن پس، پدر هيچگاه در مورد درس خواندن از من چيزي نپرسيد. البته من نيز همواره در وقت آزاد خودم، بدون تشويش درسهايم را ميخواندم و معتقد بودم که در انتهاي مشکلات، کاميابي خواهد آمد و آنچه بد به نظر ميرسد ممکن است بذر خيري در خود داشته باشد. اين احساس را همواره در طول زندگي با خود داشتهام. بعضي اوقات فکر ميکردم عيسي نه تنها نسبت من حسادت ميورزد بلکه حقيقتا از من متنفر است. ثريا ميگفت اين به خاطر آن است كه مادر، بهترين چيزها را در احتيار تو ميگذارد و عيسي براي انتقام، قصد دارد به تو آسيب برساند. در زير زمين قديمي خانه، ما حمام خصوصي داشتيم. حمامي بزرگ، تاريک و ترسناك با آب گرم کني نفتي كه فقط به اندازهي استحمام يك نفر ظرفيت داشت. آن را هفتهاي يک بار روشن مي کردند و همه ميبايست در آن روز استحمام کنند. نا مادريام، من و عيسي را جزء آخرين نفرات و آخر شب باهم به حمام ميفرستاد، حمام هميشه سرد بود حتي در تابستان. من از ترس و سرما ميلرزيدم. علاوه بر اين گفته ميشد که ارواحي در اين زيرزمين سکونت دارند. عيسي صداهايي از خود درميآورد که شبيه صداها يا حرکات ارواح بود، او داستانهاي ترسناکي نيز تعريف ميکرد. حمام ما همچنين پر از سوسکهاي بزرگ بود. عيسي ميدانست من از سوسكها ميترسم، مشتي از آنها را برميداشت و به درون لگن مورد استفاده من ميريخت حتي تعدادي از آنها را به سوي من پرتاب ميکرد. بعد از استحمام ميبايست به طبقه بالا ميرفتيم، من جرات نميكردم به تنهايي بالا بروم، حاضر بودم هر چقدر که لازم است منتظر عيسي بمانم تا او خودش را بشويد و با هم به طبقه بالا برويم. وقتي اين مسئله را به خواهرم گفتم ، پاسخ داد، "ترس، برادر مرگ است. بايستي خود را براي بدتر از اينها و روبهرو شدن با ترس آماده كني." من هم يک شب رفتم پائين، داخل حمام و مشتي سوسک برداشتم و مغرورانه بازگشتم. از آن موقع به بعد قادر بودم تنها به طبقه بالا بيايم و عيسي ديگر دردسري برايم توليد نميكرد. به تدريج ياد گرفتم چگونه با برادرم مخالفت بورزم و به او اتکاء نكنم و بتوانم روي پاي خودم بايستم. روزي عيسي به کلاس من آمد و اجازه خواست که مرا زودتر به خانه ببرد، معلم ما با تعجب اجازه داد که بروم. عيسي که يک دوچرخه کرايه کرده بود، گفت "مسعود بيا ميخواهم دوچرخهسواري يادت بدهم." من مردد بودم اما او کسي نبود که بشود در مقابلاش مقاومت کرد، بنابراين دو نفره روي دوچرخه نشستيم و حرکت کرديم. بدبختانه در خيابان اصلي از مقابل اتومبيل پدر که پشت چراغ قرمز ايستاده بود رد شديم. ما مطمئن بوديم که او ما را ديده است بنابراين دوچرخهسواري را فراموش کرده و تمام بعد از ظهر را فکر کرديم که چه کار بايد بکنيم. عيسي مطمئن بود که اگر به خانه برويم کتک ميخوريم، پس بهتر بود فرار ميكرديم، حتي پيشنهاد خود کشي هم داد. در پايان عيسي گفت، پدر تو را به سختي من کتک نميزند. من ميروم و کاري پيدا ميکنم و ديگر به خانه برنميگردم. ما از هم جدا شديم و من به خانه رفتم. با اين همه معلوم شد كه پدر، ما را نديده، ولي من نتوانستم عيسي را پيدا کنم و به او خبر بدهم. ظاهرا او هم نتوانسته بود جايي پيدا كند و دير وقت به خانه بازگشت. پدرم که به خاطر دير آمدن عيسي عصباني شده بود، درب را به روي عيسي باز نكرد، بيچاره عيسي ميبايست بيرون از خانه بخوابد. سرانجام پدر اجازه داد او را به داخل خانه بياوريم. پدر شلاقي را که هميشه در گوشه اتاق براي ما آماده داشت برداشت و به گردش درآورد، اما اين بار عيسي اجازه نداد او ادامه دهد. وقتي پدر شلاق را بالا برد عيسي آن را گرفت و به طرف خود کشيد، به اين ترتيب پدر نتوانست از شلاق استفاده كند. من و ثريا از ديدن آن صحنه بيش از حد لذت برديم، اين واقعه، پيروزي ستمديده بود بر ستمکار. بعدها وقتي که ما از آن خانه به خانه جديدي نقل مکان کرديم عيسي شلاق را پيدا کرد و آن را با خشم به دور انداخت. پدرم تشخيص داده بود که ديگر نميتواند عيسي را کتک بزند و در هراس از دست دادن اعتبار خويش، اجازه داد عيسي برود و با برادر بزرگم در شهر رشت در شمال کشور زندگي کند. اين يک خوششانسي براي عيسي بود، او به جايي رفت که هيچ کدام از ما در رويا هم نميديديم. بار ديگر ميديدم که در پايان هر مشکل، گشايشي هست. بعد از آن ماجرا، پدرم از کتک زدن همهي ما دست برداشت ۀ
2
حاكميت مطلق
پدرم به ندرت دربارهي خودش حرفي میزد. اما يکبار داستاني از کودتاي رضاخان براي ما تعريف كرد. كودتايي كه با حمايت انگليس عليه احمد شاه صورت گرفت. احمدشاه، آخرين پادشاه قاجار و تنها شاه مشروطهي سلطنتي ايران، سد و مانعي بود در مقابل انگليسيها. انگليسيها که گردانندهي قدرت واقعي در ايران محسوب ميشدند، قصد داشتند به طور كلي از دست احمد شاه خلاص شوند و به هيچ چيز كمتر از آن نيز راضي نميشدند. زيرا احمد شاه حاكميت كشوري را در اختيار داشت كه مردم آن به صورت فزايندهيي منافع نفتي انگليس را مورد تهديد قرار ميدادند. انگليسيها كه خواهان حاكميتي قدرتمند و در عين حال دستآموز بودند، رضاخان را انتخاب کردند. وي يک افسر قزاق بود، طرفدار استبداد و تمركز قدرت و رابطهيي با نخبگان سياسي نيز نداشت. پدرم افسر ژاندارمري بود كه در آن زمان توسط سوئديها اداره ميشد. وي داستان را از تشريح روز کودتا آغاز نمود و گفت: در دوم اسفند سال 1320 اخطاريهيي صادر شد با اين مضمون كه تهران در شرف حملهاي قرار دارد. نيروهاي مسلح براي دفاع از پايتخت آماده شدند. اما روز بعد آنها شنيدند که گروهي قزاق تحت فرماندهي رضاخان از ناحيه شمال غرب، به تهران نزديک ميشوند. در همين حال به نيروهاي نظامي، دستور داد شد که مانع قشون رضا خان نشده بلکه دروازه شهر را نيز براي آنها باز کنند و تسليم شوند. نمايندهي انگليس در تهران، احمدشاه را وادار ساخت تا رضاخان را به فرماندهي ارتش و وزارت جنگ منصوب کند. در سال 1321 رضاخان نخستوزير شد و در سال 1324 با کمک طرفداران انگليس در مجلس، احمد شاه را عزل کرد. وي سپس سلطنت قاجاريه را ملغي و خود را شاه ناميد. رضاشاه ، نام "پهلوي" را براي خانوادهي خود برگزيد. من هميشه گمان ميکردم پدرم طرفدار رضاشاه است و وقتي تصور خودم را باز گفتم، او گفت "رضاشاه يک ديکتاتور مطلق بود كه بسياري از مخالفان خود را با خونسردي تمام کشت. شماري نيز در زندان و يا زير شکنجه جان باختند. او با ارادهي انگليسيها- که اكثر درآمد نفت ما را ميبردند- به قدرت رسيد. رضاخان بيشتر زمينهاي باارزش را براي خود مصادره و ضبط کرد. وي وقتي به قدرت رسيد افسر فقيري بود، اما هنگامي كه مرد، پولدارترين مرد ايران به شمار ميرفت. او كارهاي خوبي هم انجام داد. ايران تحت حاکميت قاجار، کشور عقب افتادهيي بود بدون بيمارستان، بدون جادههاي مناسب و بدون راه آهن. برق و آب تميز، چيزهاي تجملاتي محسوب ميشد و به طبقهي ممتاز اختصاص داشت. اكثريت مردم بيسواد بودند، ارتش يک پارچهيي نداشتيم و هر کس كه به اندازهي كافي قدرت داشت ميتوانست بخشي از کشور را به تصرف و کنترل خود درآورد. شاهان در پايتخت، فقط به خوشگذراني مشغول بودند و حتي اگر ميخواستند به فکر كسي هم باشند، افراد نالايق و ضعيفي بودند كه نميتوانستند چيزي را تغيير دهند." پدرم افزود "حالا خودت قضاوت کن كه اوضاع چگونه تغيير کرد، بهخصوص بيشتر در دوره رضا شاه. او يک مليگرا بود و خواستار پيشرفت و توسعهي کشور. اما همان انگليسيها احساس ميکردند كه او ديگر به درد نميخورد و ممکن است به خاطر توسعهي كشور، با آلمان نازی متحد بشود. لذا شروع کردند در بي بي سي به خبر پراکني که آري، رضاشاه يک ديکتاتور است و به ما ياد آور ميشدند که او بيرحم و وحشي است. نهايتا هم خواستار استعفاي او شدند و به آفريقاي جنوبي تبعيدش كردند. حال شما چگونه ميخواهيد در مورد او داوري کنيد؟ خواندن تاريخ و درک رويدادهاي تاريخي، آسان است ولي بايستي شرايط زماني را در نظر گرفت تا در پرتو آن تشخيص داد كه حوادث چگونه رخ داده است." من روز عاشورايي را بهياد ميآورم كه در آن روز 10 سال داشتم. شيعيان از عاشورا به عنوان روز خيانت به امام حسين و روز قتل وي ياد ميكنند. مسلمانان- اكثرا ايرانيها- بر اين باورند که محمد پيامبر، پسرعمو و داماد خود، علي وپسرانش را به مثابهي خليفه وجانشين خود برگزيد. آنها خود را شيعهي علي ناميده و به شيعه معروف گرديدند. علي سرانجام به عنوان چهارمين خليفه انتخاب گرديد. پس از شهادت علي، حسن با معاويه، دشمن پدرش صلح کرد. بعداز وفات حسن، فرزند ديگرعلي- حسين- سلطنت يزيد پسر معاويه را برنتافت. مردم کوفه، از حسين دعوت كردند كه به آن شهر رفته و پايه انقلاب خود را بنا نهد. اما وقتي حسين وارد كوفه شد، در يافت که هيچ کس آماده نيست تا برخيزد و با او همکاري كند. با اين همه خود او به همراه 70 تن از خويشان و پيروانش در تابستان سال 61 هجري وارد جنگ با يزيد شده و همگي به قتل رسيدند. اين تراژدي، به نام واقعهي کربلا- شهري كه اين حادثه در آن اتفاق افتاد- شناخته شده است. رويداد كربلا طي قرون، الهامبخش تمام انقلابيون مسلمان شيعه در سرتاسر دنيا و موجب رشادت آنها بوده است. حسين، نه براي كسب قدرت، بلکه به خاطر حفاظت از اهداف اصلي اسلام مانند آزادي، برابري، عدالت اجتماعي براي همه، و ايجاد برادري در ميان تمام مسلمين، جنگيد. هنگامي كه حسين دريافت، خود، برادران و پيروانش، در آستانهي كشته شدن قرار گرفتهاند، مرگ در ميدان نبرد را به زندگي بدون آزادي ترجيح داد. او بارها به همراهانش هشدار ميداد که آنها به قتل خواهند رسيد، از اينرو از آنها ميخواست که اگر براي چنين نبردي آماده نيستند آزادند تا سپاه او را رها کرده و بازگردند. گفته شده او حتي فرمان داد چراغها را خاموش کنند تا هر کس قصد رفتن دارد بتواند بدون شرمندهگي اردوي او را ترك نمايد. معتقدان، با برپايي تظاهرات و مراسم خاص، عاشورا را گرامي ميدارند. همهگان سياه ميپوشند و به خيابان ميآيند، مداحان نوحه ميخوانند و بقيه در حالي كه به سر و سينه خود ميزنند، آن را تکرار ميكنند. غالبا با حربهيي بنام قمه و يا زنجير اين کار را انجام مي دهند. مردم ديدگاههاي متفاوتي نسبت به اين حركات دارند: بعضي ميگويند وحشيگري است و شماري نيز از برگزاري مجالس يادبود امام حسين، حمايت و قدرداني مي کنند. خودزنيها يادآور آن است که مردم براي دفاع از آزادي تا چه حد بايستي فداكاري كنند. ما معمولا به باغ عمو كه در حوالي تهران قرار داشت ميرفتيم. او در آنجا به دستههاي سيهزن، به رايگان ناهار ميداد. هر سال بيش از يكهزار نفر در آنجا جمع ميشدند. ما بيشتر براي احترام به عمويمان به آنجا ميرفتيم. پدرم اين تشريفات مذهبي را نميپسنديد و اجاره نميداد كه ما به آن بپيونديم. آن سال عمويم نيز بيش از حد معمول از ما ميخواست که از آنجا فاصله بگيريم، گويي چيز خطرناکي در شرف وقوع بود. حوالي ظهر من از عيسي خواستم که به همراه او به نانوايي رفته و نان بخريم. با اين بهانه ميخواستم دستههاي سينهزني را ببينم. معمولا مراسم، شبيه تئاتر بود، بازيگران تعزيه، لباسهاي دوران امام حسين را به تن داشتند و با سلاحهاي همان زمان، صحنهها و تصاوير آن روز را به نمايش ميگذاشتند. شعارهايشان نه جنگجويانه بلكه غالبا شاعرانه بود. به نانوايي كه رسيديم بسته بود اما چيزي ديديم كه ما را متحير ساخت. به جاي راهپيمايي آرام و ارائهي شعارهايي در مخالفت با شمر و يزيد- حکمرانان زمان امام حسين- مردم ميدويدند و فرياد ميزدند مرگ بر شاه! اين براي ما جنبهي سرگرمي داشت چون روال عادي زندگي روزانه مردم را به هم ميزد. تظاهرکنندگان به ادارات دولتي، بانکها، سينماها و حتي به كيوسك تلفنهاي عمومي حمله کرده شيشههاي آنها را ميشکستند و گاهي آنها را به آتش ميكشيدند. سربازان به دنبال آنان ميدويدند، آتش ميگشودند و اگر کسي از تظاهرکنندگان را ميگرفتند، کتک ميزدند و دستگيرش ميکردند. رفتارشان وحشيانه به نظر ميرسيد، به اين جهت همدردي ما نسبت به تظاهركنندگان جلب ميشد. ناخودآگاه به تظاهرکنندگان پيوستيم، ميدويديم و شعارهاي آنان را عينا فرياد ميزديم. اين اولين باري بود که ميديدم مردم کتک ميخورند و کشته ميشوند. درست همان اتفاقاتي که زمان امام حسين واقع شده را مجسم ميکردم. عاشوراي آن سال ديگر داستان و تاريخ نبود بلکه به طور زنده و حقيقي اتفاق ميافتاد. همراه جمعيت چند خيابان را طي کرديم، سربازان شليک ميکردند، تظاهرکنندگان متفرق شدند و ما نيز به خانه برگشتيم. بعد از آن، روزها، در بارهي همين قضيه صحبت ميكرديم. شنيدم آيتاللهي به نام خميني پشت اين تظاهرات بود، اما متوجه نشدم که هدفش چه بود. آن هفته پدرم اجازه داد به خانه پدربزرگ و مادربزرگ بروم. در آنجا بيشتر صحبتها پيرامون تظاهرات بود. پدربزرگ عقيده داشت که انگليسيها پشت همهي کارهاي ملاها هستند. او ميگفت:«اوضاع عوض شده، حالا آمريکاييها ميخواهند دست روي ثروت ما بگذارند. آنها از شاه خواستند چيزهايي را تغيير دهد، بنابراين او نيز دست به اصلاحات ارضي زد. در نتيجهي اين اصلاحات، بسياري از ملاكين که با ملاها و انگليسيها همدستي ميکردند قدرت خود را از دست دادند. انگليسيها که در شرف از دست دادن همه چيز بودند از ملاها خواستند که اين بلوا و آشوب را بر پا کنند.» مادر بزرگ اما عقيدهي ديگري داشت: «بعد از اين که رضاشاه به قدرت رسيد، خود را ناسيوناليست ناميد و اعلام كرد که مذهب و قدرت ملاها علت بدبختي ما بوده است. ولي من فکر ميکنم او فهميده بود تنها نيرويي كه قصد درگيري با ديکتاتوري او را داشت، ملاها بودند. لذا ميخواست آنها را سركوب كند. رضا شاه ميكوشيد از اتاتورک ترکيه تقليد کند و ما را چه بخواهيم چه نخواهيم، به شكل اروپاييها درآورد. کسي جرات مخالفت با او را نداشت و آنها هم که مخالفت ميکردند، تحت شکنجه قرار گرفته و نهايتا سر به نيست شدند. اولين كار او اجراي قانون پوشش اجباري لباس به سبك اروپاييها بود. به زنها دستور داده شده كه چادر و يا حجاب نپوشند. چادر و حجاب براي زنها امري سليقهيي نبود بلکه نشانهي پاکدامني و پارسايي نيز محسوب ميشد. مردم به خاطر نوع لباسشان کتک ميخوردند و دستگير ميشدند. حتي پدربزرگ شما هم با اظهار اين كه، «مسئله، لباس نيست بلكه آزادي است» به اين موضوع اعتراض نمود. اگر شاه، آزادي ما را رعايت نكند، ممکن است همه به جاي بهشتي كه وعده داده بود در جهنم بمانيم. پدر بزرگ هيچ مخالفتي با لباس اروپايي نداشت، بلكه مخالفت او با اجبار به پوشش اين نوع لباس بود. او حتي براي من به جاي روسري، يك كلاه خريد كه چند روز آن را در خانه ميپوشيدم تا عادت کنم. روزي از خانه بيرون رفتم، ولي خجالت ميكشيدم، بلافاصله به خانه برگشتم. البته به تدريج عادت ميکردم، ولي افراد بسياري را ميشناختم که عادت نکردند و هرگز از خانه بيرون نيامدند. بدينترتيب مقررات جديد براي زنها محدوديت بيشتري فراهم آورد، بهخصوص شوهران يا پدران آنها حکم ميکردند که در خانه بمانند. بله! ديکتاتورها گمان ميکنند هر كاري كه بخواهند ميتوانند در مدت كوتاهي انجام دهند. اما آنچه به دست ميآورند، سطحي و صوري خواهد بود و اثرات آن عميقا ادامه خواهد يافت. آنها تعصب عظيمي جهت نابودي آنچه نميپسندند به خرج ميدهند. اما آتش اين تعصب همه چيز را يکسره از پاي درميآورد. رضا شاه ميخواست به سبك اروپاييها حکومت کند، اما اين خواسته اساس و بنياد سنن ملي ما را كه هزاران سال قدمت دارد و يك شبه قابل تعويض نيست، ريشه كن ميكرد. وقتي پسرش به تخت نشست ميخواست همچون پدرش حاکم مطلق باشد. اما مطابق قانون مشروطه، تمام اختيارات واقعي به نخست وزير، کابينه و مجلس واگذار شده بود. او گمان ميکرد با اتحاد با ملاها عليه روشنفکران و حکمراني نخبهگان، قدرت را به دست ميآورد. بنا بر اين او به خواست ملاها براي حذف قوانين ضد مذهب پاسخ مثبت داد. اما وقتي به اندازهي کافي قدرتمند شد، کوشيد تا دوباره ملاها را محدود نموده و تحت کنترل درآورد. حال آنچه كه ما امروز شاهديم، پيآمد همان جنگ قدرت و نيز قصد رضاشاه براي تغيير ما مطابق الگوي يک ملت اروپايي است.» ۀ
3
كاريكاتورها و معماهاي پيچيده از طبقهي فوقاني، به پشت بام، بالا رفتم و به اطراف نگاه کردم. خانه ديگري با همان ارتفاع در فاصلهي يکي دو متري قرار داشت. ميدانستم كه ميتوانم به روي بام آن خانه بپرم، ولي هر اشتباهي ميتوانست مرگآور باشد. انگيزهام براي پريدن غير قابل مقاومت بود: پريدم. ناگهان نگراني و اضطرابم فرو ريخت. احساس راحتي و رضامندي و در عين حال سبک باري وخوشحالي مي کردم. تابستان سال 1342 بود. مادرم و عموجان به مدتي بود كه در تهران زندگي ميکردند و من ميتوانستم آنها را در تعطيلات آخر هفته ببينم. عموجان تمام ثروتش را از دست داده و به جاي زندگي در خانه خودش، آپارتماني کرايه کرده بود. در حقيقت هيچ کدام از آنها به فکر پول نبودند. آنها عاشق ورق بازي و قمار بودند و سخت سخاوتمند در پذيرايي و ميهمانداري. آپارتمان آنها درطبقه سوم ساختماني در خيابان پاستور قرارداشت. روز جمعه بود و من بايستي بعد از چند ساعت به خانه پدرم باز ميگشتم. از اين که مثل توپ بين والدينام پرتاب ميشدم خسته شده بودم. ظاهر امر اين بود که دو خانه داشتم، ولي در واقع خانهيي نداشتم. حدود نيم ساعت روي پشتبام همسايه ماندم. خسته شدم و ايستادن آنجا هم بيجهت بود. از عصبانيت خودم آگاه بودم و به هر طريقي نسبت به شرايط خودم اعتراض ميکردم. حالا اما آرام شده و اين جسارت را نداشتم که دو باره به روي پشتبام خانه خودمان بپرم. از همان جايي که ايستاده بودم ميتوانستم پنجره توالت خانه خودمان را ببينم. بلافاصله تعدادي سنگ ريز فراهم آورده و به طرف پنجره پرتاب کردم. مادربزرگ كه در آنجا بود پنجره را با ترس و حيرت باز کرد: "چطور کسي ميتواند اين سنگها را پرت کرده باشد؟ آن ها بايد از آسمان آمده باشند!" صورتش چنان حالتي به خود گرفته بود که موجب خنده من شد و براي مدتي طولاني نميتوانستم ساکت بشوم. بقيه هم فکر مي کردند كه اين مسئلهي خندهداري است و از تنبيه من درگذشتند. البته يک تنبيه اجتنابناپذيربود: بازگشت به خانه پدرم. سال تحصيلي تمام شد و در امتحانات سال چهارم با بالاترين نمرات قبول شدم. بنا بر اين پدرم با هدف اين که مرا در طول تابستان مشغول نگه دارد کتابهاي سال پنجم را برايم خريداري کرد تا بخوانم. ضمنا مرتب کردن روزنامههاي کتابخانهاش را نيز به من سپرد. بعد از استعفاي رضا شاه، تمام اميد پدرم مبني بر اين كه روزي ارتش آنچنان قوي بشود که در مقابل دشمن ايستادگي کند از دست رفت. در نتيجه از ارتش استعفا داد و با ثروتي که از پدرش به ارث برده بود، به انتشار هفتهنامهيي بنام انسان آزاد پرداخت. او عقيده داشت تمام مشکلات ما ناشي از ناآگاهي ماست، زيرا اگر مردم آگاهي داشتند به اين آساني فريب نميخوردند و پيشرفت و استقلال امکان پذير بود. کتابخانهي پدرم چندين اتاق داشت، يکي از آنها ثقريبا پر از شمارههاي گدشتهي نشريه انسان آزاد بود. مرتب نمودن و بايگاني کردن اين نشريات تمام تابستان طول کشيد. تاريخ اولين شماره نشريه يک يا دو سال بعد از استعفاي رضا شاه بود و آخرين شمارهي آن به تاريخ 1332 . طي اين دوره محمد رضا شاه سر کار آمده بود. شاه جديد ايران، بسيار جوان و بي اقتدار بود، نقش او در هر گونه رويدادي کم رنگ، و قدرت واقعي در دست نخستوزير بود. به هر حال ما نوعي حکومت مشروطه سلطنتي داشتيم با همهي نقاط ضعف و قوت آن. از اين رو ميتوانستم ببينم كه در کتابخانه پدرم صدها نشريه مختلف روزانه يا هفتگي وجود دارد. پدر ميگفت: در دوره رضاشاه، فقط تعداد اندکي نشريه وجود داشت و كنترل و سانسور شديد توسط حکومت اعمال ميشد. با اين همه وي به شوخي اضافه ميكرد رضاشاه ميتوانست براي همه مردم ايران فکر کند: «ما آزادي کمتري داشتيم اما از دوران قاجار خوشحالتر بوديم. پيشرفتهايي وجود داشت و در کل ما قويتر از قبل بوديم. آزادي چيز لوكسي بود که ما توانايي داشتناش را نداشتيم.» اكنون حدود 10 سال داشتم و مثل گذشته به سادگي دچار ترس نميشدم. اما هنوز در زير زمين نمناك و تاريک خانه احساس راحتي نميکردم. پدرم هزاران جلد کتاب قديمي و مجله در آنجا نگهداري ميكرد، و اين باعث افتخار بود که اجازه داشته باشي تا از روزنامهها و نشريات او استفاده كني. بنابراين من ميبايستي آنها را دسته بندي ميكردم. گاهي مطالعه نشريه انسان آزاد خود تفريح بود. فهم مسايل جدي آن براي من مشکل بود، اما هر شماره مقدار زيادي از اين مسائل و به طور معمول كاريكاتورهاي سياسي نيز داشت. در اين كاريكاتورها انگليس اغلب به عنوان فريبکار و نيرنگباز تصوير شده و در قالب اژدها و يا مرد چاقي که ميخنديد نشان داده ميشد. روسيه احتمالا به عنوان يک خرس، آمريکا به عنوان عموسام و ايران نيز مانند يک شير خوابيده يا زخم خورده به وسيله نيزه دشمن |