|
|
|
متن زير ترجمه کتاب منتشر شده خاطرات من است که توسط آقای فرهاد مهدری ترجمه و در پاريس منتشرشده است. لازم به ياد آوری است که کتاب منتشره به زبان انگليسي که اين ترجمه آن ميباشد، يک سوم متن اصلي کتاب است که در همين وب سايت وجود دارد. مقدمه مترجم: در مورد ترجمهي كتاب "مسعود – خاطرات يک شورشي ايراني" كه هم اكنون پيشروي شماست، ذكر چند نكته هرچند به اختصار ضروري است: - اين كتاب، چنانكه نويسنده خود خاطرنشان نموده ، "در فرم اصلي سه برابر متن فعلي" بوده است. يعني كتاب، پيش از چاپ و نشر انگليسي آن در بيش از يكهزار و سيصد صفحه تنطيم شده بود اما ناشر انگليسي صرفا به دليل سنگين بودن هزينه و محدوديتهاي سرمايهگذاري در چاپ و نشر كتاب، آن را اديت نموده و به كمتر از چهارصد و هفتاد صفحه تقليل ميدهد. ناگفته پيداست که اين حد از کاهش، تاثيراتي در شكل بيان و محتواي مطالب به جاي نهاده است تا آن جا كه چه بسا برخي از مطالب و موضوعات مطروحه، معاني و فلسفه ذكرشان را به نحوي كه مد نظر نويسنده بوده از دست ميدهد. براي مثال نويسنده در متن اوليه كتاب، با نقل داستاني از انوشيروان ، نشان داده كه چگونه افكار وي بعنوان نمونه اي از افكار نسل وي دستخوش تحولات و تغيرات ميشده است. اما به هنگام اديت، نتيجهگيري نويسنده از داستان انوشيروان ، حذف ميشود. بديهي است كه اين نحوه و اين ميزان از اديت، مطلوب نظر نويسنده نبوده، اما به هر حال كتاب به همين صورتي كه هم اكنون ملاحظه ميكنيد چاپ و منتشر شده است - نويسنده در هر مقطعي از كتاب، جهت نشان دادن نظارات و اعتقادات نسل خودش در هر دوره، انديشه، نظرات، احساسات و عواطف خود در همان مقطع زماني را، بازگو ميكند. كما اين كه وي در متن كتاب بر اين نكته تاكيد ميگذارد كه "در نشان دادن افكار و نظراتش آنچنان كه در دورانهاي مختلف زندگياش بوده و نه آنگونه كه در حال حاظر هست، كوشيده است." به سخن ديگر، نبايد چنين نتيجه گيري کرد كه گويا وي هم اكنون نيز به همان صورت ميانديشد و از همان مواضع و نظرگاهها دفاع ميکند. اين واقعيت از طرف برخي از منتقديني كه بر كتاب "مسعود" تفسير نوشتهاند، عمدا و يا سهوا ناديده گرفته شده است. - دشواري ترجمه و برگردان برخي واژهها و بهويژه اصطلاحات انگليسي به فارسي در اين ترجمه، نكته ديگري است كه بايد در نطر گرفته شود. از جمله اين واژه گان و اصطلاحات مثلاSarcastic smile و يا Individuality ميباشد. در زبان انگليسي واژهيIndividuality يعني فرديت، داراي معنا و بار مثبت است، اما در فارسي- به ويزه در فرهنگ مبارزاتي و تشکيلاتي- اين واژه، معنايي منفي و مذموم را با خود حمل ميكند. در زبان انگليسي اگر شما بگوئيد كه نبايد فرديت داشت و يا فلاني فرديت ندارد، شنونده شما شگفت زده شده و شما را باور نخواهد كرد. چون از نظر يك انگليسي، داشتن فرديت به معناي هويت و کاراکتر هرکس، امري ضروري است اما در فرهنگ و مناسبات انقلابي، فرديت نشانهي خودخواهي و منفعت طلبيهاي شخصي است كه بايستي از آن فاصله گرفت. به همين خاطر ما در اينجاIndividuality را "ويژهگيهاي فردي" ترجمه كردهايم. - شايد خواننده محترم کتاب راغب باشد بداند که چرا نويسنده بهرغم دشواريهاي چاپ و نشر و ترجمه، باز هم خاطراتاش را به انگليسي نوشته است؟ تا آن جا كه ما ميدانيم نويسنده ، اين كتاب را اساسا براي دو فرزند خود و در مرحله بعد براي ساير جوانان و نوجوانان ايراني خارج كشور نوشته است. از نظر نويسنده فرزندانش در شمار اولين كساني بودند كه بايستي ميدانستند كه چرا پدر آنها به فعاليتهاي سياسي و حرفهاي پيوسته و چرا بيش از دو دهه از عمر خود را در اين راه مصروف نموده و سرانجام به نقطهي کنوني رسيده است. براي آنها بايستي اهميت و جديت مبارزه ضد ديكتاتوري و ضد ارتجاعي در جامعهاي مانند جامعه ايران به تفصيل توضيح داده ميشد. علاوه بر اين نويسنده قصد داشته تا از اين رهگذر شمهاي از تاريخ و فرهنگ ايران براي جوانان باز گفته باشد. جواناني كه به دليل مهاجرت اجباري به خارج ايران، به زبان انگليسي بيش از زبان فارسي آشنا هستند و آن را بهتر از زبان مادري شان ميخوانند و مينويسند. در پايان وظيفه خود مي دانم كه از همهي دوستان نازنيني كه در كار اين ترجمه، و از جمله مقابله ترجمه بامتن، نسخهخواني، ويراستاري و نهايتا تايپ و صفحه آرايي، بيدريغ و بزرگوارانه كمك كردند سپاس گزاري و قدرداني نمايم. نيازي به گفتن نيست كه اشكالات و كم و كاستيهاي اين ترجمه تماما متوجه من بوده و هيچ يك از دوستاني كه در اين زمينه به من ياري دادند ، مسئوليتي ندارند. با اين اميد که اين کار کوچک، در رشد آگاهي، خردورزي و تجربه اندوزي اين نسل و نسلهاي آتي ميهنمان، موثر افتدۀ مترجم
سر آغاز براي همهي كساني كه ميخواهند بدانند بر من- و مانند بسياري قبل از من و بعد از من- چه گذشت و چه ميگذرد. براي عشق، و نه نفرت. چرا كه من از هيچ چيز نفرت ندارم جز خود نفرت. براي مادرم كه از او معناي واژهي عشق را آموختم. براي تمام كساني كه نميتوانم به دلايل مشخص از آنها نام ببرم: خواهرم، دوستانم، خويشاوندانم و تمام كساني كه مرا تشويق و ياري كردند تا اين كتاب را به رشتهي تحرير درآورم. براي فرزندانم: سروي و حنيف. آن گاه كه بخواهند بدانند چرا و چگونه. براي انبوه كودكاني كه پدر و مادر خود را از دست دادهاند بدون اين كه دانسته باشند چرا. براي كودكاني كه هنوز در دوران طفوليت به سر ميبرند و يا هنوز به اين جهان پا نگذاشتهاند. براي آنان كه از اشتباهات من برحذر بوده و خود را براي اشتباهات ديگري آماده كنند. درسي متفاوت، براي نسلهاي متفاوت ۀ ديباچهاين، داستان زندگي من است، از "صفر"، هنگامي كه چشم به جهان گشودم، تا "صفر"، آن گاه كه مجاهدين را ترك گفتم. آري! به صفر ديگري وارد شدم، و لابد بايستي از اين بابت به آنها تبريك هم بگويم، چرا كه اين آرزوي هميشهي آنان بود تا ما را به "صفر"، به "هيچ چيز" و "هيچ كس" تنزل بدهند. صفر، به اين خاطر كه تو را از گذشتهات، از خاطراتت، از دوستانت، از بستگانت و از كساني كه عاشقشان بودي گسستند. صفر به اين خاطر كه هويتات را، فرديتات را، دوست داشتنها و تنفرهايت را، پرنسيبها و باورهايت را از دست دادهاي. صفر، به اين خاطر كه احساس مي كني هيچ چيز نميداني و همهي آن چه را كه يك وقتي ميدانستي نيز با علامت سئوال بزرگي رو به رو است. و باز صفر، به اين خاطر كه از همهي آنچه كه داشتي- فيزيكي و رواني- اكنون چيزي بر جاي نمانده. جواني و سلامتيات را از دست نهادهاي و همه چيز را بايستي دقيقا از صفر آغاز كني. دوباره متولد شوي اما بدون استفاده از كمكهايي كه در اختيار نوزادان قرار ميگيرد. اين سرنوشت افرادي مانند من بود، افرادي كه گمان ميكردند با تبعيت از آموزگاري صادق، آنچه انجام ميدهند درست است. آموزگاري كه کلامش پيامبرگونه بود، همه چيز را ميدانست و همه چيز را ميديد. افرادي مانند من خودشان را نفي كردند، همهي پلهاي گذشته و ارتباطات آيندهشان را سوزاندند و به زندگي شكستهي خود با تقلا براي نگاه داشتن آنچه برايشان باقي مانده بود خاتمه دادند. ما انسانهاي معمولي بوده و هستيم، جايزالخطا، بدون هيچ ادعا و يا توهمي، نه مانند كساني كه ما از آنها پيروي كرديم، آنهايي كه گمان ميكنند بينهايت از ديگران برترند، آنهايي كه خودشان را به عنوان نشانه و سايهي خدا بر روي زمين ميدانند و قلهي تكامل بشري. آنهايي كه معتقدند اين تقدير آنهاست كه مردم را به هر قيمتي كه شده- ولو به قيمت مرگ ميليونها انسان و نيز سياه بختي شماري بيش از اين- به سوي شكوه و افتخار رهبري كنند. آنهايي كه پايان كار خود و يا شكست خود را، پايان همه چيز، يعني پايان اميد، اشتياق، شادماني، تكامل و تمدن قلمداد ميكنند. آنها هيچ شباهتي با پيامبران يا فيلسوفان ندارند، مانند گاندي يا مصدق هم نيستند. البته شباهتهايي ميان آنها و افراد مورد نظر من وجود دارد، از جمله در زمينهي اعتقاد به فراتر رفتن (از زندگي عادي )، دست يافتن به ماوراي اميد و آرزوهاي فردي، به رسميت شناختن اين كه آدمي به اين اميد نياز دارد كه به هنگام مرگ ، بيش از يك انبان خاك باشد. هر دو گروه به تكامل و هدفدار بودن زندگي اعتقاد دارند. هر دو گروه از ايدهي مدينهي فاضله براي انسان، جانبداري ميكنند. هر دو گروه با رهبران سياسي معمولي كه اكثرا ميكوشند تا قدرت را به دست آورده و آن را در اختيار بگيرند تفاوت دارند. شباهتها در اينجا به پايان ميرسد. اين مدعيان كه برتري و تفوق خدايي را القاء ميكنند، نه تنها خواهان قدرت، بلكه در جستوجوي جاودانهگي نيز ميباشند، و در همين راستا آمادهاند كه حتي زندگي خود را نيز فدا كنند. تفاوت اصلي اما ميان اين رهبران با پيامبران در اين است كه پيامبران به قدرت مردم و معجزات خداوندي باور داشتند، در حالي كه رهبران مورد بحث تنها به معجزههاي خودشان اعتقاد دارند. اين رهبران بر اين باورند كه فرجام كار به دستآورد آنها در زندگي كوتاه شان بستگي دارد. اما بر عكس، پيامبران معتقد بودند كه اين خود مردماند كه بايستي در مورد سرنوشتشان تصميم بگيرند و خودشان آن را رقم بزنند. لذا پيامبران خود را به مثابه آموزگاران زندگي و حداكثر، يك راهنما ميشمردند. پيامبراني كه تلاش ميكردند تا ملت خود را يك گام به پيش برانند اما از آنجا كه خود را انساني مانند ديگر انسانها ميدانستند، هرگز در صدد نبودند تا بخواهند همه چيز را در طول زندگي خودشان به پايان برسانند. براي آنها هر فردي به اندازهي يك ملت اهميت داشت. زندگي نيز گرانبها و ارجمند بوده و نبايستي به عبث نابود گردد. براي كساني كه اين كتاب را ميخوانند، شايد اين سئوال مطرح باشد كه چرا من نتوانستم متوجه اشتباهم بشوم و چرا زودتر سازمان را ترك نكردم؟ اين سئوالي است كه چه بسا من هيچگاه نتوانم به گونهاي قانع كننده به آن پاسخ بدهم. اجازه بدهيد مقايسهيي بكنيم. شما وقتي به وسيلهي ارزشمندی مجهز هستيد، تا زماني كه از دست ندادهايد متوجه آن نميشويد. همان گونه كه گلبولهاي سفيد، شما را در مقابل بيماريها محافظت ميكند، ويژگيهاي فردي شما نيز همواره در مقابل تهاجمات فيزيكي، رواني و حتي ايدئولوژيكي از شما دفاع ميكند. گمانم اين است كه فهم اين مسئله ساده باشد كه چرا بدن ما نميتواند در مقابل برخي بيماريها مانند سرطان و ايدز از ما دفاع كند. ما ميدانيم كه وقتي گلبولهاي سفيد در بدن ما به هر دليلي از كار بيافتند، ما در قبال هر مهاجمي بي دفاع ميمانيم. ويژگيهاي فردي ما از زمان تولد، با هدف اصلي حفظ خود و حفظ نسل، به مثابه نوعي ايدئولوژي شخصي عمل ميكند. اين ويژگيها ، ما را در مقابل ايدئولوژيهاي خارجي كه هستي ما را به لحاظ فيزيكي و ذهني مورد تهديد قرار ميدهند محافظت خواهد كرد. اگر اين سيستم به هر دليلي از كار بيافتد ما اين حفاظت را از دست ميدهيم و مانند مثال قبلي در برابر هر تهاجمي حتي سادهترين آن بيدفاع خواهيم ماند. حال آن كه انسان با هر قدرت بدني ولو سادهترين و بيتجربهترين آنها ميتواند خود را عليه هر تهاجمي حفظ كند. كما اين كه در مثال قبلي نيز ديديم كه ميزان نيرومندي بدن شما ربطي به دفاع بدن در مقابل سادهترين بيماري خارجي نداشت، مهم اين است كه آيا گلبولهاي سفيد كار ميكنند و يا از كار افتادهاند. زماني كه مصونيت ايدئولوژيكي شما فلج شده باشد، عقلانيت و منطق شما نيز نميتواند از شما دفاع كند. به تدريج وادار ميشويد كه گذشتهتان را نفي كنيد و آن را نادرست و فاسد بدانيد. با گردن نهادن به شعار "زشت بودن خودخواهي"، شما اولين كاركرد هستي خود يعني "بقاي فرديت" را نفي ميكنيد. در چنين شرايطي گام به گام ميپذيريد كه منطق شما، اصول شما، آرزوهاي شما، عشق، علائق، تنفر، روابط شما با ديگران حتي با كساني كه دوستشان داريد- و سر انچام نه تنها نقاط منفي شما بلكه حتي نقاط مثبتتان، همه و همه غلط بوده و بايستي دگرگون گردد. به بيان ساده در اين مرحله، شما خودتان را وادار ميكنيد كه خودتان و ايدئولوژي فرديتان را نفي كنيد و در اينجاست كه ايدئولوژي خارجي بر شما چيره ميگردد. در اين شرايط منطق غالب بر شما ، به شما حكم ميكند كه شما نادرست و منحرفيد و در نتيجه رهنمود منطق فبلي خود را هر چه كه باشد ولو قوي و نيرومند غلط ارزيابي كرده و آنرا نفي ميكنيد. به دليل اين كه شما پذيرفتهايد كه منطق شما نادرست بوده و منطق مهاجم صحيح است. اين از دست دادن مصونيت در مقابل ايدئولوژي مهاجم، تنها در مورد من عمل نكرده بلكه به اعتقاد من اين بيماري همچنين ما ايرانيها را به عنوان يك ملت نيز مبتلا نموده و رنجور ساخته است. بديهي است كه بسياري از ايرانيها با نظر من در اين مورد مخالف باشند. اما اين در جاي خود زيباست كه انديشهي همهي انسانها يكسان و مشابه نيست. اگر همواره همه مشابه هم فكر ميكرديم، اكنون كجا بوديم؟ بر اثر از دست دادن اين مصونيت و بدبختيهاي طولاني دوران قاجار و سپس رويدادهاي جنگ جهاني دوم و نيز پيآمدهاي آن در ايران، ملت ما به طور عام و روشنفكران ما به طور ويژه به تدريج ، باورهاي خود را نسبت به فرهنگ و سنتهايمان از دست دادند و تواناييشان در برخورد با هر نوع تهاجم خارجي تضعيف گرديد. بعد از كودتاي 1332 آمريكا و انگليس عليه دولت ملي دكتر مصدق، اكثر روشنفكران جوان ايراني در واكنش نسبت به فرهنگ غرب و تهاجم كاپيتاليسم، آنتيتز و پادزهر "امپرياليسم" يعني ماركسيسم را به عنوان درمان و راه حل مشكلات پذيرفتند. آنها حتي اگر از پذيرش بخش ماترياليستيي ماركسيسم شرمنده بودند، ولي بدون هيچ ترديدي زير پرچم علم، شيوه تفسير ماركسيستي و نحوهي برخورد ماركسيسم با رويدادها را اخذ و به كار گرفتند. معرفي تئوري "پيشتاز" از سوي لنين و مائو، "سازمان" و تشكيلات را امري مطلق، كامل و برتر از فرد ميداند و در نهايت، "سلاح" را به مثابه سريعترين راه حل هر مشكلي، هر مخالفي و هر دشمني تعريف ميكند. اين آخرين هداياي ماركسيستهاي انقلابي، به خصوص از آمريكاي لاتين، به روشنفكران ما بود. من بر اين باورم كه مصدق آخرين و يا يكي از آخرين سياستمداران ايران بود كه: 1) به دموكراسي حقيقي و راه و روش ايراني در برخورد با مسائل سياسي اعتقاد داشت. 2) به جاي اعتقاد به "سازمان" و تشکيلات، به مردم باور داشت. 3) او سلاح را به مثابهي ابزاري در دست دولت دموكراتيك در دفاع از حقوق مردم ميدانست. 4) به جاي اعتقاد به پيشتاز، يا امام- زير نامهاي مختلف- او به حق مردم در انتخاب نمايندگان و رهبرانشان از طريق انتخابات (و يا بيعت در تفسير اسلامي) معتقد بود و از آن پشتيباني ميكرد. برخلاف آنچه مصدق فكر ميكرد، تفسير اكثر روشنفكران ما از كودتاي 1332 اين بود كه موفقيت كودتا، انتقادي تلويحي عليه دكتر مصدق بدليل عدم تبعيت از اصول طلايي جديد بود. اين انتقاد- اگرچه چندان تيز و برجسته به نظر نميآمد اما به گمان من هر كسي ميتوانست تيزي آن را دريابد. آري، همين انتقاد تلويحي در تحولات بعدي ، تاثير تعيين كننده داشت. با طرح اين انتقاد، صرفنظر از آنها كه از كودتا بهره بردند، حال كساني ميتوانستند كودتا را رد كنند و نيز كساني ميتوانستند صداقت دكتر مصدق را به چالش بگيرند. بنا براين، انتقاد به مصدق ولو تلويحي، فاكتور عمدهاي بود كه همه چيز را در ذهن روشنفكران ما و نسل جوان بعد از كودتاي 1332، شكل داد. اين انتقاد عبارت بود از استفاده نكردن از سلاح عليه كساني كه بعدا عامل اجرايي كودتا شدند، عدم ايجاد سازماني كه بتواند ازمصدق دفاع كند و شايد اين كه چرا مصدق مشابه مائو در چين عمل نكرد. از آن پس، از يك سو ايجاد و اتكاء به "سازمان هاي انقلابي" و از سوي ديگر "مبارزه مسلحانه" در شكل جنگ چريكي، به شعار و هدف اصلي روشنفكران و نسل جوان تبديل گشت. و البته ايدئولوژي ستايش و مطلق ساختن پيشتازان زير نامهاي مختلف از جمله "قهرمانان انقلابي" نيز در صدر همه چيز قرار گرفت. نتيجهي بلاواسطه اين عقيده و تفكر جديد، جدا ساختن مردم از روشنفكران و به ناگزير ايزولاسيون روشنفكران و سردرگمي مردم بود. بنابر اين هنگامي كه انقلاب 57 روي داد تنها گروهي كه هنوز با اكثريت مردم عادي جامعه ارتباط داشتند ملاها بودند. آنها توانستند راه و روش خود را تا به امروز پيگيري و دنبال كنند. باري، متاسفانه من همچنان بر اين باورم كه ما، هم به عنوان يك فرد و هم به عنوان يك ملت، بهخاطر همان ايدئولوژي، همچنان رنج ميبريم: به عنوان فرد، بسياري مانند من جرات نداشتند عليه دگمهاي جديد، نظير "سازمان" و رهبران قهرمان و شهداي آن بايستند، و نميتوانستند "مبارزه مسلحانه" را به زير سئوال ببرند. چرا كه مخالفت با مبارزهي مسلحانه بلافاصله به تسليم در برابر ديكتاتوري و خيانت به مردم و آزادي تعبير ميشد. با اين همه، پس از كودتاي 1332، سازمانهاي متعددي شكل گرفت و در راس همهي آنها سازمان مجاهدين قرار داشت كه بر مبناي همان سه تابو و سه اصل مذكور(اصل برتري عنصر پيشتاز، مطلق كردن تشكيلات در برابر فرد و به كارگيري سلاح به عنوان سريع ترين راه حل مشكلات) بنا نهاده شده بود. امروزه مجاهدين به طور منحصر به فرد، يادآور همان نحلهي فكري هستند. از اينرو قابل فهم است كه چرا آنها تا اين حد، نسبت به شيوهي تفكرخود افراط ميورزند و خود را قيم، مدافع و پيشتاز آن شيوه تفكر ميدانند. اما به عنوان يك ملت، در ارتباط با فراگير شدن آن ايدئولوژي انقلابي، نتيحه ديگر اين بود كه نسل جوان ارتباط شان با روشنفكران قديمي قطع شد و از تجارب و دانش و نيز از توانايي آنها در زمينهي حل مشكلات بي بهره ماندند. از اينرو آنها بايستي هر چيزي را مجددا و مو به مو مورد كنكاش و بررسي قرار داده و با سوزن كوهها را ميكاويدند و به ناگزير از طريق آزمون و خطا راه خود را مييافتند. اين كتاب در فرم اصلي خود سه برابر متن فعلي بود. من كوشيده بودم تا وزن كامل و تاثير گذاري تاريخ ايران، سياستها و فلسفهها بر نسل خود و نيزنمونه زندگي شخصي و سازماني خود را به تفصيل بيان كنم تا نشان دهم كه چگونه يك فرد همچون هزاران بلكه ميليونها تن همانند او، به عنوان محصول كامل فرهنگ، تاريخ و سياست وقت تصميم ميگيرد مسير زندگي خود را تغيير دهد. آنچه در اينجا آمده تنها چكيدهي لز كتاب اصلي است. من سخت تلاش كردهام در اين نوشته- كه داستان زندگي من است- تا حد ممكن دقيق و امين باشم. البته مي پذيرم كه اين تلاش كافي نبوده ، به خصوص كه علي رغم كوششم در نشان دادن افكار و نظرياتم آنچنانكه در دورانهاي مختلف زندگيم بوده (و نه آنگونه كه در حال حاضر است) در حين نوشتن، بارها گذشته و شرايط را با توجه به دانش و آگاهيهاي به دست آمدهي بعدي، مورد داوري قرار دادهام. زماني كه مجاهدين را ترك ميكردم قادر نبودم به درستي دريابم كه چه چيزي غلط بود. تنها چيزي كه احساس ميكردم اين بود كه ديگر قادر نيستم خود را تغيير دهم. فكر ميكنم وقتي شما به ميان آب متلاطمي افتاده باشيد- حتي اگر گرداب راكدي باشد- و در حاليكه تقلا ميكنيد كه سر خود را از آب بيرون نگه داريد، قطعا قادر نخواهيد بود متوجه شويد خود جريان چيست و به كدام سمت ميرود. تنها زماني ميتوانيد مسير و مسافت را بشناسيد كه بتوانيد از بيرون، كل صحنه را ببينيد. با گذشت زمان من تدريجا قادر شدم چيزهاي بيشتري را ديده و فهم كنم. نه تنها در باره سازماني كه با آن بودم و رويدادهايي كه با آنها روبرو ميشدم بلكه حتي خودم و اعتقاداتم را نيز بشناسم كه كيستم و چه ميخواهم. من هنوز در حال تجربه هستم و در حال آموختن همه چيز از آغاز و شايد هيچگاه اين آموختن متوقف نشود، زيرا من همه چيز را از دست داده بودم و بايستي آنها را مجددا و به تدريج به دست ميآوردم. تنها چيزي كه به محض جدايي از مجاهدين دريافتم، چيزي كه بمراتب زودتر ميتوانستم آنرا بياموزم، اين گفته مادر بزرگم بود كه زندگي سياه و سفيد نيست. من بهاي بسيار سنگيني براي آموختن درسي پرداختم كه در كودكي بمن با لبخند و محبت مادر بزرگ عرضه شده بود. اما من كاملا از پرداخت اين بهاي سنگين براي فهم اين درس ارزشمند پشيمان نيستم. فقط تصور كنيد كه چه جانهايي محفوظ ميماند اگر ما اين درس ساده را ميدانستيم و به آن ايمان داشتيم. آري، پيام اين كتاب اين است: زندگي، رنگينكمان است. سياه يا سفيد، دنياي ديگري است، دنيايي كه مردم در آن فقط با سياه و سفيد، عشق و نفرت و بد و خوب مطلق روبرو هستند. اين دنيايي است كه بايستي انكارش كرد و از آن متنفر بود. آيا بار ديگر در نقطه صفر هستم؟ با انديشه ديگري، شايد نه! اگرچه همه چيز را از دست دادهام اما به رغم همهي تلاشهاي سازمان، من شخصيت فردي و اسمم را از دست ندادهام. من نميتوانستم عنوان اين كتاب را شخصيت فرديم بنامم، بنا بر اين براي عنوان آن، تنها چيز ديگري را كه برايم باقي مانده بود انتخاب كردم: اسم خودم: مسعودۀ
فصلهای اول تا دهم. دوران کودکي و نو جواني. سالهای: 1332 تا 1359.
1
پنج شنبههاي شاد و جمعههاي سياه
در حال دويدن بودم، ولي نميدانستم به کجا، فقط ميدانستم بايد بدوم با سرعتي هرچه تمامتر. قلبم چنان ميزد كه گويي ميخواست از دهانم بيرون بجهد. احساس ميکردم زير پايم چيزهاي ليز و لزجي، وول ميزند. اين احساس، زنده بود، اما دلم ميخواست واقعي نباشد. آن چيزهاي لزج، همه جا بودند و من نميتوانستم تعادل خود را حفظ کنم. ناگهان احساس کردم چيزي به دور پاهايم ميپيچد. چيزي ديده نميشد اما نميتوانستم بيش از اين خود را فريب بدهم. آن چيزهاي لزج و لغزنده، زنده بودند و اطراف من حركت ميكردند |