فصل 11 تا 24 از پيوستن به مجاهدين تا ترک لندن. سالهای 1358 تا 1365

 

11

 

خون و نفرت

 

 

ما مي‌دانستيم وضعيت مالي‌مان در بريتانيا دشوار خواهد شد، از اين‌رو مي‌بايستي قناعت مي‌كرديم و با همان مقدار كه از اجاره‌‌ي آپارتمان به دست مي‌آمد زندگي را مي‌گذرانديم. با اين وصف تصميم گرفتيم كه برگرديم. وداع  با پدر و مادر و دوستان سخت دشوار بود. با اشك و آه به آن‌ها گفتم ما ظرف يكي دو سال برمي‌گرديم. چگونه مي‌توانستم بدانم كه اين آخرين باري است كه آن‌ها را مي‌بينم و با آن‌ها هستم؟ چگونه مي‌توانستم بدانم كه اين آخرين باري است كه مي‌توانم وطن زيبايم را ببينم و هواي گرمش را در ريه‌هايم داشته باشم؟ اگر مي‌دانستم آيا قادر بودم از خودم را از درون به دو پاره كنم؟ هرگز!

طي مدتي كه در ايران بوديم، هر كتابي كه از مجاهدين منتشر مي‌شد را مي‌خريدم. كتاب‌ها، هم از بابت تعداد و هم از جهت درك و فهم، سنگين بودند. آن‌ها حاوي واژگان نويني بودند براي آشنايي با جهان‌بيني مجاهدين، و نيز حاوي يك فرهنگ كاملا جديد و يك سيستم فكري.

در كتاب كوچكي به نام رهنمودهايي به جوانان انقلابي، من تعريف افرادي مانند آنا و خودم را ديدم. يعني كساني كه در رژيم شاه ، بزرگ شده و فرهنگ غرب، كودن‌شان كرده بود. فرهنگي كه به طور گسترده  در تحصيل‌كرده‌‌هاي ما رسوخ نموده و از آن‌ها افرادي فاسد مي‌ساخت. اما انقلابيون به عنوان كساني تعريف مي‌شدند كه اين تحصيلات را مردود شمرده، قهرمانان قلابي نظير بروس‌لي را رد نموده و درعوض به قهرمانان واقعي و مردم فكر مي‌كردند، از مجاهدين مي‌آموختند و چگونگي زندگي روزانه‌ي آن‌ها را سرمشق قرار مي‌دادند.

پيام كاملا روشن بود: ما بايستي گذشته‌ي خود را فراموش مي‌كرديم و همه چيز را از ابتدا مي‌آموختيم. خواندن اين كتاب و كتاب‌هاي ديگر درباره‌ي زندگي مجاهدين شهيد مرا ناراحت مي‌كرد، چه‌قدر خودخواه بودم، چگونه زندگي‌ام را تلف كرده و مغز و قلبم آلوده و كثيف بود. هنگامي كه من سرخوش بودم و به عشق و ازدواج و لذت‌هاي زندگي فكر مي‌كردم، مجاهدين، در دشوارترين شرايط عليه رژيم ديكتاتوري شاه، در رنج و شكنج و نبرد بودند. تا آن زمان گمان مي‌كردم اگرچه منش و شخصيت‌ام عالي نيست اما حداقل چندان بد هم نبايد باشد. اين براي من به مثابه نوعي سيستم دفاعي بود عليه جهان خارج. اما اكنون بنا به آموزه‌هاي مجاهدين، اين تفكر در معرض حمله بود و بايستي خنثي مي‌شد. مي‌دانستم كه براي شايسته بودن، روز و ماه و يا حتي سال كافي نيست بلكه به اندازه‌ي مبارزه و جنگ، سخت و دشوار خواهد بود.

من خودم را يك هوادار مجاهدين تعريف مي‌كردم. به جاي داوري در مورد رفتار آن‌ها، خودم را مورد قضاوت قرار مي‌دادم كه آيا با آموزه‌هاي آنان مطابقت دارم يا نه. به جاي داوري در مورد درست و نادرست بودن رويدادهاي سياسي بر اساس منطق خودم، تلاش مي‌كردم آن‌ها را بر اساس منطق مجاهدين بفهمم. هرچه بيشتر ادبيات آن‌ها را مي‌خواندم بيشتر از سستي و بي‌خبري خودم شرمنده مي‌شدم. من مي‌دانستم كه بايستي كار كنم تا خودم را تغيير بدهم. خوش‌بختانه دوستان من در نيوكاسل نيز اگر از من بدتر نبودند، قطعا بهتر نيز نبودند و تجربيات ما در ايران امتيازاتي نيز براي ما دربر داشت.

اولين شماره‌ي نشريه مجاهد بسيار جالب بود. من مقاله مربوط به مسئوليت نويسندگان را كه بايستي صادق و راست‌گو باشند به‌ طور خاص دوست داشتم، و مقاله‌ي ديگري در باره خميني كه به صراحت او را به عنوان رهبر و نگهبان انقلاب توصيف مي نمود. من در باره‌ي حمله خميني به روزنامه ها مسئله داشتم، روزنامه‌هايي كه به انعكاس فعاليت چپ‌ها و وحشي‌گري ارتجاعيون مي‌پرداختند. اين حمله‌يي بود از جانب خميني عليه آزادي بيان مطبوعات كه به مثابه دشمني با آزادي در تماميت آن بود. مسئله ديگري كه مرا آزار مي‌داد مربوط مي‌شد به صدور احكام اعدام توسط دادگاه‌هاي انقلاب. به رغم رفتارهاي شرارت بار شاه و وزيرانش، من از هيچ نوع اعدامي دفاع نمی‌کردم، به‌خصوص اعدام‌هايي كه بدون وجود دادگاه صالحه صورت مي‌گرفت. به نظر من اين از «عدالت اسلامي» كه قصد داشتيم به جهانيان معرفي كنيم سخت به دور بود. من مايل نبودم كه مجاهدين اين اعدام‌ها را مورد تائيد قرار دهند و به اعدام كنندگان و قضات تبريك بگويند و خواستار قاطعيت بيشتر و اعدام‌هاي افزون‌تر شوند. در عين حال مي‌فهميدم كه بينش من ريشه درآموخته هاي من داشت، همان فهم و دانشي كه مجاهدين آن را فاسد مي‌ناميدند. من مي‌دانستم كه زمان زيادي مي‌خواهد تا تفكر و تنفر نسبت به ضد انقلابيون را همان‌گونه كه مجاهدين آموخته بودند، ياد بگيرم.

در آن تابستان به اميد بازگشت هرچه زودتر به ايران، سخت كار كردم و تحقيق دكترايم را به پايان رساندم. در شهريور ماه پدر آنا كه من سخت به او علاقه‌مند بودم به ديدن ما آمد. او كمتر از يك هفته با ما بود كه يك روز صبح صداي گريه‌اش ما را از خواب بيدار كرد. او از راديو شنيده بود كه پدر طالقاني فوت شده است. ما نيز وقتي اين خبر را شنيديم گريستيم. اين يكي از غم‌انگيزترين رخ‌دادهاي زندگي من بود. طالقاني سدي بود در برابر ارتجاع ، مدافع دموكراسي، پيش‌رفت و حقوق مردم، از جمله حقوق اقليت‌ها. هر اتفاق خطايي كه در ايران روي مي‌داد نگاه ما به او بود تا آن را اصلاح و تصحيح كند. او از احترام همگاني برخوردار بود. شايد به همين دليل، مرتجعين او را دوست نداشتند. مرگ او به مثابه‌ي پايان اميد وحدت احتمالي جناح‌هاي مختلف در انقلاب بود.

در13 آبان 1358 يك حادثه‌ي مهم اتفاق افتاد: تعدادي از دانشجويان دانشگاه، سفارت آمريكا در تهران را به اشغال درآوردند و 66 تن را به گروگان گرفتند. آن‌ها خود را دانشجويان خط امام مي‌ناميدند و خواستار اين بودند كه آمريكا شاه را كه براي درمان سرطان در بيمارستاني آمريكايي به سر مي‌برد، به ايران برگرداند. گروگان ها به مدت 444 روز نگه‌داري شدند. مسائل بسياري تغيير كرد از جمله سياست‌ها و اعتبار خارجي ايران.

ما به عنوان هوادار مجاهدين نمي‌توانستيم عليه اقدام دانشجويان موضع گيري كنيم. بعد از پيروزي انقلاب، كمتر اظهارنظر يا مقاله‌يي توسط مجاهدين منتشر شده بود كه در آن اقدامات آمريكا عليه ايران، ويتنام و يا نقاط ديگر محكوم نشده باشد. مجاهدين و ساير گروه‌هاي انقلابي، دولت موقت و نخست‌وزير بازرگان را به خاطر نرمش با آمريكا مورد انتقاد قرار مي‌دادند و حتي او را به همكاري با امپرياليسم متهم مي‌كردند. مجاهدين نسبت به عمليات ضد آمريكايي خود در دوران رژيم شاه سخت مفتخر بوده و به خاطر آمريكايي‌هايي كه كشته بودند به خود مي‌باليدند. در همان زمان خبر اشغال كنسول‌گري‌هاي آمريكا در اصفهان و تبريز (مركز و شمال غربي ايران) توسط خود مجاهدين نيز منتشر شد. اين خبر تائيدي بود براي ما كه گروگان‌گيري از جانب گروه‌هاي انقلابي از جمله مجاهدين حمايت مي‌شود. بعدا متوجه شديم كه مجاهدين تنوانسته بودند در مقابل سپاه پاسداران، گروگان‌هاي آمريكايي كنسول‌گري‌ها را نگاه دارند. اگر چه من شخصا معتقد بودم كه روابط و قراردادهاي بين المللي بايستي به هر قيمت محترم شمرده شوند، اما اين نكته را هم مي‌بايد در نظر مي‌گرفتم كه دانشجويان در انتقام‌گيري از اعمال غيرقانوني آمريكايي‌ها  در 26 سال گذشته و از جمله كودتاي سازمان سيا عليه مصدق دست به گروگان‌گيري زده بودند. افراد سفارتخانه‌هاي خارجي نبايستي خود را درگير مسائل داخلي كشور ميزبان كنند. مضافا براين، آمريكايي‌ها هم هيچ نشانه‌يي از عذرخواهي و يا ابراز تاسف از تجاوزات خود به ايران نشان نمي‌دادند.

بهررو، اتفاقي رخ داده بود كه آن را مرحله دوم انقلاب ايران ناميدند. ما بايستي مجددا زندگي عادي و از جمله درس‌مان را رها مي‌كرديم و بيش از هر زمان ديگر بر روي مسائل سياسي متمركز مي‌شديم. اغلب اوقات، دانشجويان ايراني در مقابل ساختمان اتحاديه دانشجويان و يا مسجد جمع مي شدند، به تبادل اخبار و اطلاعات، بحث با ساير مليت‌ها، توضيح، دفاع و تفسير رويدادها مي‌پرداختند. بدون شباهت با مرحله‌ي اول انقلاب، يعني وقتي كه ما تقريبا از حمايت جهاني برخوردار بوديم، اكنون شماري با ما مخالف بودند. حتي برخي از مسلمان‌ها به ما خاطرنشان مي‌شدند كه در تاريخ تمدن، نمايندگان سياسي در كشورهاي ميزبان ازتعرض و تجاوز- حتي در زمان جنگ- مصونيت داشتند و گاهي سفارتخانه‌ها به عنوان محل تحصن و پناه‌گاه مورد استفاده قرار مي‌گرفتند. از سوي ديگر اما سمپاتيزان‌هاي آلنده در شيلي، سوكارنو در اندونزي و فلسطيني‌ها در خاورميانه و بسياري از دانشجويان آمريكاي لاتين و آفريقا، و برخي از چپ هاي انگليسي بودند، كه حمله به سفارت‌خانه، براي‌شان پاسخي بود به گردن كلفتي‌هاي آمريكا در سراسر جهان و موضوعی  براي ابراز تنفرشان از آمريكا.

البته در مجموع براي ايراني‌ها بد شده بود، هم به خاطر جو منفی که در مطبوعات انگليس وجود داشت و هم فضای خصمانه‌ي  افکار عمومی که رو‌به رو شدن با آن و حتی با دوستان پيشين را دشوار می‌ساخت. از اينرو برخي با توجه به بي‌اطلاعي عمومي، شروع كردند كه خود را به جاي ايراني، «پرشين» بنامند كه بيشتر با فرش و گربه ايران شناخته مي‌شد.

در آن روزها، دانشجويان مسلمان ايراني در داخل و خارج به دو دسته تقسيم مي‌شدند: "انجمن اسلامي"- هواداران رژيم و به خصوص ملاها- و «انجمن دانشجويان مسلمان» معروف به «m.s.s» كه از مجاهدين هواداري مي‌كردند. برخلاف انجمن دانشجويان مسلمان، در برنامه‌ها و عملكرد انجمن اسلامي، وحدتي وجود نداشت. چرا كه هر كدام تحت نفوذ يكي از جناح‌هاي رژيم قرار داشتند.

پس از مدتي دانشجويان ايراني مجددا راه اتفاق در پيش گرفتند. چند روز پس از گروگان‌گيري يك راهپيمايي توسط انجمن اسلامي در منچستر سازمان داده شد. جالب اين که دانشجوياني كه به هيچ گروهي وابسته نبودند همراه هواداران حزب توده و افراد ساير مليت‌ها در اين راه‌پمايي شركت داشتند. واكنش عمومي اما خصمانه بود. فريادهايي مانند "گمشو" و "ايراني كثيف" عادي بود، يك كارگر ساختمان نيز از بالا  بر روي راهپيمايان ادرار كرد.

پس از آن، سازمان‌دهندگان راهپيمايي با من تماس گرفتند، مي‌خواستند كه من نمايندگي آن‌ها را در منطقه خودمان به عهده بگيرم. سازماني كه از بني‌صدر هواداري مي‌كرد مشتاق بود از اين طريق با من ارتباط برقرار كند. علي‌ رضا در وهله اول چيزي در اين باره نگفت، اما بعدا- شايد پس از تماس با نماينده مجاهدين در لندن- به من گفت كار من درست نبوده است: من نمي‌بايستي در راهپيمايي شركت مي‌كردم و يا سازماني در حمايت از چنين حركاتي در نيوكاسل تشكيل مي‌دادم، مي‌بايستي بلافاصله خودم را از آن‌ها كنار مي‌كشيدم. من نمي‌توانستم با اين حرف موافق باشم. چون مي‌ديدم كه مجاهدين چه قدر در نشان دادن اتحاد با دانشجويان مسئول گروگان‌گيري، صميمي بودند. آن‌ها حتي خواستار آن بودند كه سفارت، به موزه جنايات آمريكا در ايران  تبديل گردد. تمام مقالات نشريه مجاهد درباره امپريالسيم و مبارزه با آن بود. يك مقاله حتي از اين هم فراتر رفت و پيشنهاد داد كه استفاده از كامپيوتر تحريم شود چرا كه ما را به آمريكا و ساير امپرياليست‌ها وابسته مي‌سازد. مجاهدين اعلام كردند در دفاع از كشور در مقابل تجاوز آمريكا حاضرند نيروهاي‌شان را در اختيار سپاه پاسداران قرار دهند. اين براي من قابل قبول نبود كه سياست هواداران مجاهدين در خارج، با سازمان اصلي در داخل ايران متفاوت باشد. با خواندن و آموختن از نشريه مجاهد، مي‌ديدم كه من عمل نادرستي انجام نداده‌ام. احساس مي‌كردم كه اين حق من است كه توضيح بخواهم. علي‌رضا گفت ما درباره سياست سازمان نمي‌پرسيم، فقط اطاعت مي‌كنيم. وقتي او را به مقاله‌يي از نشريه مجاهد درباره حق پرسش و انتقاد از سازمان ارجاع دادم، در جواب گفت كه اين براي مردم عادي است نه براي هواداران و اعضا. من گفتم اين نظر توست. در مورد پاسخي كه او داد من بايستي مي‌رفتم لندن و با نمايندگان مجاهدين در آن‌جا صحبت مي‌كردم.

باري، اين اولين ملاقات من با مجاهدين در لندن بود، در يك آپارتمان بسيار ساده در مركز شهر. در يك اطاق، تعدادي به دور ميزي نشسته و درحال ترجمه مقالاتي از روزنامه‌ها بودند. در ساعت 5 ، اعلام استراحت دادند و چاي، بيسكويت و پرتقال توزيع شد. اولين احساس من اين بود كه محيطي است خودماني و هماهنگ كه هر چيز در جاي خود قرار دارد و همه چيز متعلق به همه است. هر كسي وظيفه‌اش را با خوش‌حالي و با شايسته‌گي انجام مي‌دهد، گويي اين‌‌جا بهشت روي زمين بود. من با حسين نماينده مجاهدين ملاقات كردم. نزاكت و بردباري او بر من تاثير گذاشت. او توضيح داد كه به عنوان يك هوادار سازمان، من بايستي خطي را دنبال كنم كه نمايندگان مجاهدين مي‌گويند. اين با آن‌چه كه من در مقالات خوانده بودم همخواني نداشت، چون اساسا درست نبود. بعدا من اين را متوجه شدم كه  به گفته سازمان "گروگان‌گيري"‌ يك اقدام ضد امپرياليستي نبود بلكه اقدامي بود كه مرتجعين عليه انقلابيون واقعي و جناح ليبرال درون رژيم طراحي كرده بودند. اين اقدام، بازرگان نخست وزير را مجبور ساخت استعفا بدهد و انقلابيون به‌خصوص مجاهدين را در مبارزه‌ي واقعي‌شان با امپرياليسم، تضعيف و خلع سلاح نمود.

از آن زمان من به عنوان هوادار سازمان مجاهدين شناخته شدم. و به جاي تفسير سياست‌هاي مجاهدين از طريق مقالات‌شان، بايستي با محسن، دانشجويي در ليدز كه مسئول من بود مشورت مي كردم. بعدا متوجه شدم كه او مسئول همه‌ي هواداران مجاهدين در شمال بريتانيا است.

اگرچه در اولين هفته‌هاي بعد از پيروزي انقلاب، مجاهدين (مانند ساير سازمان هاي چپ) دولت موقت و شخص بازرگان را به قول معروف به خاطر "هموار كردن راه بازگشت آمريكا" مورد حمله قرار دادند، اما خيلي زود دريافتند كه دشمن اصلي‌شان نه به اصطلاح "ليبرال‌ها"- بازرگان و دولت او- بلكه "مرتجعين" و ملاها هستند كه شوراي انقلاب، كميته‌ها و سپاه پاسداران را كنترل می‌کردند. وقتي دولت بازرگان استعفا كرد، مجاهدين راضي نشدند. از آن زمان، ديگر درگيري‌هاي لفظي بين مجاهدين و مرتجعين نبود، بلكه عليه برخي از سازمان‌هاي انقلابي نظير فدائيان نيز بود كه از زمان مبارزه براي سرنگوني شاه، نزديك‌‌ترين روابط را با مجاهدين داشتند. وقتي تاكتيك‌هاي اكثر جناح‌ها، مشابه شد، آن‌ها شمشير ايدئولوژيكي را از نيام كشيدند.

ما با دوستان ماركسيست خود بحث و گفت‌وگوهاي فراواني داشتيم در باره اين‌كه از كداميك از جناح‌هاي رژيم بايستي حمايت كرد. مجاهدين بر اين اعتقاد بودند كه اگر چه برخورد مرتجعين با امپرياليسم، از ليبرال‌ها كمتر دوستانه است، اما آن‌ها به لحاظ طبقاتي از شاه و ليبرال‌ها عقب افتاده‌ترند، و لذا موضع آن‌ها در قبال امپرياليسم ترقي‌خواهانه نيست بلكه ارتجاعي است. نظر ما در بحث اين بود كه مرتجعين قادر نيستند مشكلات قرن بيستم را حل كنند و در نهايت نيازمند كمك امپرياليسم خواهند بود.

عمده‌ترين جرياني كه به بحث ليبرال- ارتجاع دامن مي زد، حزب توده بود كه ازمرتجعين دفاع مي‌كرد. اين بحث سردرگمي‌هايي را به وجود آورد و سرانجام فدائيان- بزرگ ترين سازمان ماركسيستي ايران- را شقه كرد. در پی آن، اختلاف و انشعاب در كليه نيروهاي ترقي‌خواه و چپ، مسلمان و سازمان‌هاي ملي بوجود آمد. دوستان قديمي، دشمنان يك‌ديگر شدند. حزب توده به‌خصوص از سوي روشنفكران و انقلابيون، مقصر شناخته مي‌شد.

خطي كه بين مجاهدين و ارتجاع حتي پيش از فوت طالقاني بوجود آمده بود، خيلي زود به خط خون تبديل گرديد. وقتي كه انتخابات مجلس خبرگان برگزار مي‌شد، مجاهدين در ائتلافي با 4 سازمان ديگر، كانديداهاي خود را معرفي كردند. آن‌ها مي‌دانستند كه ارتجاع اجازه نخواهد داد كه حتي يك تن از نمايندگان آن‌ها انتخاب شود، هدف آن‌ها اما از شركت در انتخابات اين بود كه ميزان انحصار‌طلبي ارتجاع برملا گردد. نتايج از قبل قابل پيش‌بيني بود و پس از مرگ طالقاني اين نتيجه چيزي نبود جز يك قانون اساسي عقب مانده. عصباني كننده ترين تصميم مجلس خبرگان، قدرتي بود كه زير عنوان ولايت فقيه به خميني داد، موقعيتي بالاتر از همه چيز و همه كس، از جمله بالاتر از راي مردم و قانون كشور. من از يكي از هواداران بازرگان شنيدم كه ايده‌ي ولايت فقيه، نه اين كه اسلامي نيست، بلكه استنتاجي بود از فلسفه يونان، تركيبي از تصورات دموكراتيك با آگاهي‌هاي سنتي. به گفته اسلام، تمام مشروعيت دولت از مردم مي‌آيد و نه از هيچ كجاي ديگر. بازرگان حتي قصد داشت مجلس خبرگان را ملغي كند اما خميني مانع شد.

درآبان‌ماه زماني كه رفراندم تائيد قانون اساسي برگزار شد، مجاهدين اعلام كردند كه ميان اسلامي كه آن‌ها بدان معتقدند و قانون اساسي‌يي كه خبرگان نوشته و تائيد كرده، تناقض وجود دارد. از اين‌رو به آن راي نخواهند داد. در آن هنگام خميني اعلام كرد كه قانون اساسي با اسلام تناقضي ندارد. بدين‌ترتيب مجاهدين بر سر يك مسئله مذهبي با خميني رو در رو شده بودند. اين به مثابه‌ي عدم پذيرش موقعيت خميني به عنوان امام، آيت‌الله و متخصص اسلام بود. مرتجعين نيز با منافق خواندن مجاهدين درصدد پاسخ‌گويي برآمدند. مجاهد يعني جنگنده‌ي راه خدا و خلق، اما منافق به معني ريا كار و چند چهره كه بدتر از كفار هستند و روزي همه‌ي آن‌ها را بايستي كشت.

مجاهدين ، خيلي زود متوجه شدند كه براي رو در رويي با مرتجعين به سلاح نياز دارند. زمان آن رسيده بود كه مجاهدين بخش نظامي را مجددا سازماندهي كنند. اين زماني بود كه خميني نيز در واكنش به تهديد آمريكا خواست تا ارتش نيرومند 20 ميليوني تشكيل گردد. بلافاصله مجاهدين نيروهاي نظامي و سازمان يافته خود را در خيابان هاي اصلي تهران و شهرستان‌ها در حال رژه به نمايش گذاشتند.

برخوردهاي مرتجعين عليه مجاهدين در سطح بالا كماكان ادامه داشت. آن‌ها در نزديكي سفارت آمريكا محلي داير كردند به نام "چادر وحدت" كه بايستي اين وحدت را عليه مجاهدين تفسير كرد نه عليه آمريكا. زيرا از همين محل به عنوان پايگاهي براي حمله به خانه‌ها و مراكز مجاهدين از جمله به كلينيك آن‌ها استفاده مي‌كردند. آدم ربايي، كتك زدن و قتل هواداران مجاهدين، امري معمول بود. آن‌ها نوشته‌هاي جعلي با آرم مجاهدين به چاپ مي‌رساندند، مجاهدين را به حمله به بانك‌ها متهم مي‌ساختند و مدعي مي‌شدند كه در مركز مجاهدين مواد مخدر و عكس‌هاي سكسي پيدا كرده‌اند. آن‌ها در تلاش برای خدشه‌دار نمودن اعتبار مجاهدين، شايعه‌سازي مي‌كردند كه در سازمان مجاهدين انشعاب روي داده است. تاثير بلافاصله اين اقدامات، افزايش هواداري بيش از پيش ما در حمايت از مجاهدين بود. مجاهديني كه در موضع انتقام، هر كار ممكني را انجام مي‌دادند تا اثبات كنند مرتجعين انحصارطلب و مزدور امپرياليسم هستند. زماني كه طالقاني درقيد حيات بود مجاهدين به نزد او مي‌رفتند تا براي افشاي عمل و انگيزه مرتجعين از او كمك بگيرند. پس از مرگ طالقاني آن‌ها با احمد خميني، پسر آيت‌الله تماس مي‌گرفتند به‌خصوص با هدف نشان دادن اين كه خميني نه تنها از آنچه اتفاق مي‌افتد باخبر است بلكه آن‌ها را تائيد نيز مي‌كند. مجاهدين مي‌خواستند كه خميني ماهيت حقيقي خود را نشان بدهد. پس از مرگ طالقاني كه اولين نامزد مجاهدين براي رياست جمهوري بود، آن‌ها خميني را كانديد كردند تا او به جاي اين كه عاري از هر شغلي و فراتر از قانون و مردم عمل كند، داراي يك نقش سياسي باشد. اما خميني اين كانديداتوري را نپذيرفت و مطرح ساخت كه هيچ ملايي نيز نبايستي كانديد رياست جمهوري بشود. مجاهدين در دي‌ماه 1359 مسعود رجوي را كانديد كردند.

ما وارد ميدان يک مبارزه انتخاباتی شده بوديم- از توليد تراكت و پوستر گرفته تا درگير شدن در بحث و گفت‌و‌گو- براي اين كه رجوي انتخاب شود. صد برابر فعاليت‌هاي ما، توسط هواداران مجاهدين در داخل ايران انجام مي‌شد. در همين رابطه برخي به دست ارتجاع كتك مي‌خوردند، شكنجه مي‌شدند و مي‌مردند. برخي، از جمله ما، احساس گناه و درماندگي مي‌كردند، و خواهان سلامت مجاهدين در حملات انتقام جويانه‌ي اعضاي انجمن‌هاي اسلامي بودند.   

رجوي از حمايت طيف گسترده‌‌يي به خصوص از جانب اقليت‌هاي قومي و مذهبي، نويسندگان و شاعران، گروه هاي انقلابي و همسر طالقاني برخوردار شد. وي كانديداتوري خود را بر اين اساس بنا نهاد: ضديت با امپرياليسم، ضديت با ارتجاع و دفاع از يك پلاتفرم انقلابي كه كاپيتاليسم و راه حل سوم نظير مشي پيموده شده از سوي مصر و سومالي را رد مي‌كرد و به جاي آن بر مشي يگانه‌ي ضد استثماري تاكيد مي‌گذاشت. توصيه‌هاي بسياري از جانب مرتجعين براي رجوي ارسال مي‌شد كه كانديداتوري خود را پس بگيرد چرا كه به قانون اساسي راي نداده است. مجاهدين در جواب مي‌گفتند اگر وي انتخاب شود در چارچوب همان قانون اساسي عمل خواهد كرد. خميني پيش از آن‌كه به طور علنی كنار مرتجعين بايستد، اعلام نمود كساني كه در رفراندم قانون اساسي شركت نكرده‌اند نمي‌توانند كانديد رياست جمهوري بشوند. بنا براين رجوي كه تنها كانديد مخاطب اين سخن بود، انصراف داد. فرمان خميني به مثابه انفجاري بود هم براي ما و هم براي كساني كه گمان مي‌كردند خميني در مسائل داخلي مداخله نخواهد كرد، بر قول خود در پاريس وفادار خواهد ماند و به عنوان رهبر روحاني كشور، خود را درگير مسائل سياسي نخواهد کرد.  

اعلام انصراف رجوي، براي ما روز غم‌انگيزي بود. چنين به نظر مي‌آمد كه همه‌ي آن‌چه كه انجام داده بوديم بيهوده و بي‌فايده شده است. مهم‌تر اين كه از خودگذشته‌گي‌هاي مجاهدين در ايران نيز گويي نابود شده بود. البته اكنون ما مي‌دانستيم كه رهبر واقعي مرتجعين كيست، و اين‌كه هيچ راه حل سياسي و مسالمت‌آميزي وجود نخواهد داشت. ارتجاع هيچ چيزي را كمتر از انحصار تمام قدرت نمي‌پذيرفت. ما به عنوان يك حادثه تمام شده تلقي مي‌شديم. اما نظر سازمان اين بود كه اين تمام شده‌گي، پايان همه چيز نيست، عقب‌نشيني نيست، بلكه يك پيروزي است. ما انحصارطلبي جاه طلبانه ارتجاع را روشن‌تر از هميشه به مردم نشان داده بوديم. (مجاهدين به طور خصوصي مي‌گفتند ما همچنين خميني را مجبور كرديم كه به صحنه بيايد و خودش را افشا كند.)

در اين گير و دار، پسر عموي من بني صدر به عنوان اولين رئيس جمهور ايران انتخاب شد، اتفاقي كه بر زندگي سياسي من به نحو قابل توجهي و براي هميشه تاثير گذاشت، البته بيشتر بد تا خوب. او با اختلاف بسيار فاحشي با ساير كانديداها برنده شد، از 14 ميليون راي، 11 ميليون را به خود اختصاص داد. نفر دوم فقط دو ميليون راي آورده بود. كانديداي حزب جمهوري اسلامي كه به تازه‌گي تاسيس شده بود بهرغم حمايت برخي از سازمان‌هاي ماركسيستي مانند حزب توده، نتوانست حتي يك ميليون راي بياورد. حزب توده عليه جناح ليبرال رژيم كه اكنون توسط بني صدر رهبري مي‌شد از جناح ارتجاعي رژيم حمايت ميكردۀ

 

 

 

12

 

آموزش نحوه‌ي انديشيدن

 

 

در بهمن 1359 تصميم بر اين شد كه انجمن دانشجويان مسلمان، بار ديگر سازماندهي شود تا اهداف مجاهدين را در خارج  به صورت موثرتري مطرح سازد. محسن، مسئول من به نيوكاسل آمد و تغييرات را توضيح داد. مشخص شده بود كه چهار تن از ما، مي‌بايد شوراي اصلي انجمن در شمال شرق انگلستان و اسكاتلند را تشكيل بدهيم. محمد و ابراهيم از زمان انقلاب از دوستان نزديك من بودند و برخي تفاوت‌ها در نظرات ما وجود داشت. داوود از شهر ديگري بود و با "فروتني" مي‌گفت كه به لحاظ خانوادگي به طبقه كارگر تعلق دارد. در دوران شاه، تحصيلات و تمكن مالي نشانه‌ي شان و اعتبار بود، در تفكر سياسي جديد اما آمدن از يك خانواده فقير و كارگر، به معني اين بود كه آدمي انقلابي‌تر و مترقي‌تر است. فقر و حتي تحصيلات پائين نشانه‌ي افتخار بود. من از يك خانواده‌ي تحصيل‌كرده بودم،