فصل 11 تا 24 از پيوستن به مجاهدين تا ترک لندن. سالهای 1358 تا 1365

 

11

 

خون و نفرت

 

 

ما مي‌دانستيم وضعيت مالي‌مان در بريتانيا دشوار خواهد شد، از اين‌رو مي‌بايستي قناعت مي‌كرديم و با همان مقدار كه از اجاره‌‌ي آپارتمان به دست مي‌آمد زندگي را مي‌گذرانديم. با اين وصف تصميم گرفتيم كه برگرديم. وداع  با پدر و مادر و دوستان سخت دشوار بود. با اشك و آه به آن‌ها گفتم ما ظرف يكي دو سال برمي‌گرديم. چگونه مي‌توانستم بدانم كه اين آخرين باري است كه آن‌ها را مي‌بينم و با آن‌ها هستم؟ چگونه مي‌توانستم بدانم كه اين آخرين باري است كه مي‌توانم وطن زيبايم را ببينم و هواي گرمش را در ريه‌هايم داشته باشم؟ اگر مي‌دانستم آيا قادر بودم از خودم را از درون به دو پاره كنم؟ هرگز!

طي مدتي كه در ايران بوديم، هر كتابي كه از مجاهدين منتشر مي‌شد را مي‌خريدم. كتاب‌ها، هم از بابت تعداد و هم از جهت درك و فهم، سنگين بودند. آن‌ها حاوي واژگان نويني بودند براي آشنايي با جهان‌بيني مجاهدين، و نيز حاوي يك فرهنگ كاملا جديد و يك سيستم فكري.

در كتاب كوچكي به نام رهنمودهايي به جوانان انقلابي، من تعريف افرادي مانند آنا و خودم را ديدم. يعني كساني كه در رژيم شاه ، بزرگ شده و فرهنگ غرب، كودن‌شان كرده بود. فرهنگي كه به طور گسترده  در تحصيل‌كرده‌‌هاي ما رسوخ نموده و از آن‌ها افرادي فاسد مي‌ساخت. اما انقلابيون به عنوان كساني تعريف مي‌شدند كه اين تحصيلات را مردود شمرده، قهرمانان قلابي نظير بروس‌لي را رد نموده و درعوض به قهرمانان واقعي و مردم فكر مي‌كردند، از مجاهدين مي‌آموختند و چگونگي زندگي روزانه‌ي آن‌ها را سرمشق قرار مي‌دادند.

پيام كاملا روشن بود: ما بايستي گذشته‌ي خود را فراموش مي‌كرديم و همه چيز را از ابتدا مي‌آموختيم. خواندن اين كتاب و كتاب‌هاي ديگر درباره‌ي زندگي مجاهدين شهيد مرا ناراحت مي‌كرد، چه‌قدر خودخواه بودم، چگونه زندگي‌ام را تلف كرده و مغز و قلبم آلوده و كثيف بود. هنگامي كه من سرخوش بودم و به عشق و ازدواج و لذت‌هاي زندگي فكر مي‌كردم، مجاهدين، در دشوارترين شرايط عليه رژيم ديكتاتوري شاه، در رنج و شكنج و نبرد بودند. تا آن زمان گمان مي‌كردم اگرچه منش و شخصيت‌ام عالي نيست اما حداقل چندان بد هم نبايد باشد. اين براي من به مثابه نوعي سيستم دفاعي بود عليه جهان خارج. اما اكنون بنا به آموزه‌هاي مجاهدين، اين تفكر در معرض حمله بود و بايستي خنثي مي‌شد. مي‌دانستم كه براي شايسته بودن، روز و ماه و يا حتي سال كافي نيست بلكه به اندازه‌ي مبارزه و جنگ، سخت و دشوار خواهد بود.

من خودم را يك هوادار مجاهدين تعريف مي‌كردم. به جاي داوري در مورد رفتار آن‌ها، خودم را مورد قضاوت قرار مي‌دادم كه آيا با آموزه‌هاي آنان مطابقت دارم يا نه. به جاي داوري در مورد درست و نادرست بودن رويدادهاي سياسي بر اساس منطق خودم، تلاش مي‌كردم آن‌ها را بر اساس منطق مجاهدين بفهمم. هرچه بيشتر ادبيات آن‌ها را مي‌خواندم بيشتر از سستي و بي‌خبري خودم شرمنده مي‌شدم. من مي‌دانستم كه بايستي كار كنم تا خودم را تغيير بدهم. خوش‌بختانه دوستان من در نيوكاسل نيز اگر از من بدتر نبودند، قطعا بهتر نيز نبودند و تجربيات ما در ايران امتيازاتي نيز براي ما دربر داشت.

اولين شماره‌ي نشريه مجاهد بسيار جالب بود. من مقاله مربوط به مسئوليت نويسندگان را كه بايستي صادق و راست‌گو باشند به‌ طور خاص دوست داشتم، و مقاله‌ي ديگري در باره خميني كه به صراحت او را به عنوان رهبر و نگهبان انقلاب توصيف مي نمود. من در باره‌ي حمله خميني به روزنامه ها مسئله داشتم، روزنامه‌هايي كه به انعكاس فعاليت چپ‌ها و وحشي‌گري ارتجاعيون مي‌پرداختند. اين حمله‌يي بود از جانب خميني عليه آزادي بيان مطبوعات كه به مثابه دشمني با آزادي در تماميت آن بود. مسئله ديگري كه مرا آزار مي‌داد مربوط مي‌شد به صدور احكام اعدام توسط دادگاه‌هاي انقلاب. به رغم رفتارهاي شرارت بار شاه و وزيرانش، من از هيچ نوع اعدامي دفاع نمی‌کردم، به‌خصوص اعدام‌هايي كه بدون وجود دادگاه صالحه صورت مي‌گرفت. به نظر من اين از «عدالت اسلامي» كه قصد داشتيم به جهانيان معرفي كنيم سخت به دور بود. من مايل نبودم كه مجاهدين اين اعدام‌ها را مورد تائيد قرار دهند و به اعدام كنندگان و قضات تبريك بگويند و خواستار قاطعيت بيشتر و اعدام‌هاي افزون‌تر شوند. در عين حال مي‌فهميدم كه بينش من ريشه درآموخته هاي من داشت، همان فهم و دانشي كه مجاهدين آن را فاسد مي‌ناميدند. من مي‌دانستم كه زمان زيادي مي‌خواهد تا تفكر و تنفر نسبت به ضد انقلابيون را همان‌گونه كه مجاهدين آموخته بودند، ياد بگيرم.

در آن تابستان به اميد بازگشت هرچه زودتر به ايران، سخت كار كردم و تحقيق دكترايم را به پايان رساندم. در شهريور ماه پدر آنا كه من سخت به او علاقه‌مند بودم به ديدن ما آمد. او كمتر از يك هفته با ما بود كه يك روز صبح صداي گريه‌اش ما را از خواب بيدار كرد. او از راديو شنيده بود كه پدر طالقاني فوت شده است. ما نيز وقتي اين خبر را شنيديم گريستيم. اين يكي از غم‌انگيزترين رخ‌دادهاي زندگي من بود. طالقاني سدي بود در برابر ارتجاع ، مدافع دموكراسي، پيش‌رفت و حقوق مردم، از جمله حقوق اقليت‌ها. هر اتفاق خطايي كه در ايران روي مي‌داد نگاه ما به او بود تا آن را اصلاح و تصحيح كند. او از احترام همگاني برخوردار بود. شايد به همين دليل، مرتجعين او را دوست نداشتند. مرگ او به مثابه‌ي پايان اميد وحدت احتمالي جناح‌هاي مختلف در انقلاب بود.

در13 آبان 1358 يك حادثه‌ي مهم اتفاق افتاد: تعدادي از دانشجويان دانشگاه، سفارت آمريكا در تهران را به اشغال درآوردند و 66 تن را به گروگان گرفتند. آن‌ها خود را دانشجويان خط امام مي‌ناميدند و خواستار اين بودند كه آمريكا شاه را كه براي درمان سرطان در بيمارستاني آمريكايي به سر مي‌برد، به ايران برگرداند. گروگان ها به مدت 444 روز نگه‌داري شدند. مسائل بسياري تغيير كرد از جمله سياست‌ها و اعتبار خارجي ايران.

ما به عنوان هوادار مجاهدين نمي‌توانستيم عليه اقدام دانشجويان موضع گيري كنيم. بعد از پيروزي انقلاب، كمتر اظهارنظر يا مقاله‌يي توسط مجاهدين منتشر شده بود كه در آن اقدامات آمريكا عليه ايران، ويتنام و يا نقاط ديگر محكوم نشده باشد. مجاهدين و ساير گروه‌هاي انقلابي، دولت موقت و نخست‌وزير بازرگان را به خاطر نرمش با آمريكا مورد انتقاد قرار مي‌دادند و حتي او را به همكاري با امپرياليسم متهم مي‌كردند. مجاهدين نسبت به عمليات ضد آمريكايي خود در دوران رژيم شاه سخت مفتخر بوده و به خاطر آمريكايي‌هايي كه كشته بودند به خود مي‌باليدند. در همان زمان خبر اشغال كنسول‌گري‌هاي آمريكا در اصفهان و تبريز (مركز و شمال غربي ايران) توسط خود مجاهدين نيز منتشر شد. اين خبر تائيدي بود براي ما كه گروگان‌گيري از جانب گروه‌هاي انقلابي از جمله مجاهدين حمايت مي‌شود. بعدا متوجه شديم كه مجاهدين تنوانسته بودند در مقابل سپاه پاسداران، گروگان‌هاي آمريكايي كنسول‌گري‌ها را نگاه دارند. اگر چه من شخصا معتقد بودم كه روابط و قراردادهاي بين المللي بايستي به هر قيمت محترم شمرده شوند، اما اين نكته را هم مي‌بايد در نظر مي‌گرفتم كه دانشجويان در انتقام‌گيري از اعمال غيرقانوني آمريكايي‌ها  در 26 سال گذشته و از جمله كودتاي سازمان سيا عليه مصدق دست به گروگان‌گيري زده بودند. افراد سفارتخانه‌هاي خارجي نبايستي خود را درگير مسائل داخلي كشور ميزبان كنند. مضافا براين، آمريكايي‌ها هم هيچ نشانه‌يي از عذرخواهي و يا ابراز تاسف از تجاوزات خود به ايران نشان نمي‌دادند.

بهررو، اتفاقي رخ داده بود كه آن را مرحله دوم انقلاب ايران ناميدند. ما بايستي مجددا زندگي عادي و از جمله درس‌مان را رها مي‌كرديم و بيش از هر زمان ديگر بر روي مسائل سياسي متمركز مي‌شديم. اغلب اوقات، دانشجويان ايراني در مقابل ساختمان اتحاديه دانشجويان و يا مسجد جمع مي شدند، به تبادل اخبار و اطلاعات، بحث با ساير مليت‌ها، توضيح، دفاع و تفسير رويدادها مي‌پرداختند. بدون شباهت با مرحله‌ي اول انقلاب، يعني وقتي كه ما تقريبا از حمايت جهاني برخوردار بوديم، اكنون شماري با ما مخالف بودند. حتي برخي از مسلمان‌ها به ما خاطرنشان مي‌شدند كه در تاريخ تمدن، نمايندگان سياسي در كشورهاي ميزبان ازتعرض و تجاوز- حتي در زمان جنگ- مصونيت داشتند و گاهي سفارتخانه‌ها به عنوان محل تحصن و پناه‌گاه مورد استفاده قرار مي‌گرفتند. از سوي ديگر اما سمپاتيزان‌هاي آلنده در شيلي، سوكارنو در اندونزي و فلسطيني‌ها در خاورميانه و بسياري از دانشجويان آمريكاي لاتين و آفريقا، و برخي از چپ هاي انگليسي بودند، كه حمله به سفارت‌خانه، براي‌شان پاسخي بود به گردن كلفتي‌هاي آمريكا در سراسر جهان و موضوعی  براي ابراز تنفرشان از آمريكا.

البته در مجموع براي ايراني‌ها بد شده بود، هم به خاطر جو منفی که در مطبوعات انگليس وجود داشت و هم فضای خصمانه‌ي  افکار عمومی که رو‌به رو شدن با آن و حتی با دوستان پيشين را دشوار می‌ساخت. از اينرو برخي با توجه به بي‌اطلاعي عمومي، شروع كردند كه خود را به جاي ايراني، «پرشين» بنامند كه بيشتر با فرش و گربه ايران شناخته مي‌شد.

در آن روزها، دانشجويان مسلمان ايراني در داخل و خارج به دو دسته تقسيم مي‌شدند: "انجمن اسلامي"- هواداران رژيم و به خصوص ملاها- و «انجمن دانشجويان مسلمان» معروف به «m.s.s» كه از مجاهدين هواداري مي‌كردند. برخلاف انجمن دانشجويان مسلمان، در برنامه‌ها و عملكرد انجمن اسلامي، وحدتي وجود نداشت. چرا كه هر كدام تحت نفوذ يكي از جناح‌هاي رژيم قرار داشتند.

پس از مدتي دانشجويان ايراني مجددا راه اتفاق در پيش گرفتند. چند روز پس از گروگان‌گيري يك راهپيمايي توسط انجمن اسلامي در منچستر سازمان داده شد. جالب اين که دانشجوياني كه به هيچ گروهي وابسته نبودند همراه هواداران حزب توده و افراد ساير مليت‌ها در اين راه‌پمايي شركت داشتند. واكنش عمومي اما خصمانه بود. فريادهايي مانند "گمشو" و "ايراني كثيف" عادي بود، يك كارگر ساختمان نيز از بالا  بر روي راهپيمايان ادرار كرد.

پس از آن، سازمان‌دهندگان راهپيمايي با من تماس گرفتند، مي‌خواستند كه من نمايندگي آن‌ها را در منطقه خودمان به عهده بگيرم. سازماني كه از بني‌صدر هواداري مي‌كرد مشتاق بود از اين طريق با من ارتباط برقرار كند. علي‌ رضا در وهله اول چيزي در اين باره نگفت، اما بعدا- شايد پس از تماس با نماينده مجاهدين در لندن- به من گفت كار من درست نبوده است: من نمي‌بايستي در راهپيمايي شركت مي‌كردم و يا سازماني در حمايت از چنين حركاتي در نيوكاسل تشكيل مي‌دادم، مي‌بايستي بلافاصله خودم را از آن‌ها كنار مي‌كشيدم. من نمي‌توانستم با اين حرف موافق باشم. چون مي‌ديدم كه مجاهدين چه قدر در نشان دادن اتحاد با دانشجويان مسئول گروگان‌گيري، صميمي بودند. آن‌ها حتي خواستار آن بودند كه سفارت، به موزه جنايات آمريكا در ايران  تبديل گردد. تمام مقالات نشريه مجاهد درباره امپريالسيم و مبارزه با آن بود. يك مقاله حتي از اين هم فراتر رفت و پيشنهاد داد كه استفاده از كامپيوتر تحريم شود چرا كه ما را به آمريكا و ساير امپرياليست‌ها وابسته مي‌سازد. مجاهدين اعلام كردند در دفاع از كشور در مقابل تجاوز آمريكا حاضرند نيروهاي‌شان را در اختيار سپاه پاسداران قرار دهند. اين براي من قابل قبول نبود كه سياست هواداران مجاهدين در خارج، با سازمان اصلي در داخل ايران متفاوت باشد. با خواندن و آموختن از نشريه مجاهد، مي‌ديدم كه من عمل نادرستي انجام نداده‌ام. احساس مي‌كردم كه اين حق من است كه توضيح بخواهم. علي‌رضا گفت ما درباره سياست سازمان نمي‌پرسيم، فقط اطاعت مي‌كنيم. وقتي او را به مقاله‌يي از نشريه مجاهد درباره حق پرسش و انتقاد از سازمان ارجاع دادم، در جواب گفت كه اين براي مردم عادي است نه براي هواداران و اعضا. من گفتم اين نظر توست. در مورد پاسخي كه او داد من بايستي مي‌رفتم لندن و با نمايندگان مجاهدين در آن‌جا صحبت مي‌كردم.

باري، اين اولين ملاقات من با مجاهدين در لندن بود، در يك آپارتمان بسيار ساده در مركز شهر. در يك اطاق، تعدادي به دور ميزي نشسته و درحال ترجمه مقالاتي از روزنامه‌ها بودند. در ساعت 5 ، اعلام استراحت دادند و چاي، بيسكويت و پرتقال توزيع شد. اولين احساس من اين بود كه محيطي است خودماني و هماهنگ كه هر چيز در جاي خود قرار دارد و همه چيز متعلق به همه است. هر كسي وظيفه‌اش را با خوش‌حالي و با شايسته‌گي انجام مي‌دهد، گويي اين‌‌جا بهشت روي زمين بود. من با حسين نماينده مجاهدين ملاقات كردم. نزاكت و بردباري او بر من تاثير گذاشت. او توضيح داد كه به عنوان يك هوادار سازمان، من بايستي خطي را دنبال كنم كه نمايندگان مجاهدين مي‌گويند. اين با آن‌چه كه من در مقالات خوانده بودم همخواني نداشت، چون اساسا درست نبود. بعدا من اين را متوجه شدم كه  به گفته سازمان "گروگان‌گيري"‌ يك اقدام ضد امپرياليستي نبود بلكه اقدامي بود كه مرتجعين عليه انقلابيون واقعي و جناح ليبرال درون رژيم طراحي كرده بودند. اين اقدام، بازرگان نخست وزير را مجبور ساخت استعفا بدهد و انقلابيون به‌خصوص مجاهدين را در مبارزه‌ي واقعي‌شان با امپرياليسم، تضعيف و خلع سلاح نمود.

از آن زمان من به عنوان هوادار سازمان مجاهدين شناخته شدم. و به جاي تفسير سياست‌هاي مجاهدين از طريق مقالات‌شان، بايستي با محسن، دانشجويي در ليدز كه مسئول من بود مشورت مي كردم. بعدا متوجه شدم كه او مسئول همه‌ي هواداران مجاهدين در شمال بريتانيا است.

اگرچه در اولين هفته‌هاي بعد از پيروزي انقلاب، مجاهدين (مانند ساير سازمان هاي چپ) دولت موقت و شخص بازرگان را به قول معروف به خاطر "هموار كردن راه بازگشت آمريكا" مورد حمله قرار دادند، اما خيلي زود دريافتند كه دشمن اصلي‌شان نه به اصطلاح "ليبرال‌ها"- بازرگان و دولت او- بلكه "مرتجعين" و ملاها هستند كه شوراي انقلاب، كميته‌ها و سپاه پاسداران را كنترل می‌کردند. وقتي دولت بازرگان استعفا كرد، مجاهدين راضي نشدند. از آن زمان، ديگر درگيري‌هاي لفظي بين مجاهدين و مرتجعين نبود، بلكه عليه برخي از سازمان‌هاي انقلابي نظير فدائيان نيز بود كه از زمان مبارزه براي سرنگوني شاه، نزديك‌‌ترين روابط را با مجاهدين داشتند. وقتي تاكتيك‌هاي اكثر جناح‌ها، مشابه شد، آن‌ها شمشير ايدئولوژيكي را از نيام كشيدند.

ما با دوستان ماركسيست خود بحث و گفت‌وگوهاي فراواني داشتيم در باره اين‌كه از كداميك از جناح‌هاي رژيم بايستي حمايت كرد. مجاهدين بر اين اعتقاد بودند كه اگر چه برخورد مرتجعين با امپرياليسم، از ليبرال‌ها كمتر دوستانه است، اما آن‌ها به لحاظ طبقاتي از شاه و ليبرال‌ها عقب افتاده‌ترند، و لذا موضع آن‌ها در قبال امپرياليسم ترقي‌خواهانه نيست بلكه ارتجاعي است. نظر ما در بحث اين بود كه مرتجعين قادر نيستند مشكلات قرن بيستم را حل كنند و در نهايت نيازمند كمك امپرياليسم خواهند بود.

عمده‌ترين جرياني كه به بحث ليبرال- ارتجاع دامن مي زد، حزب توده بود كه ازمرتجعين دفاع مي‌كرد. اين بحث سردرگمي‌هايي را به وجود آورد و سرانجام فدائيان- بزرگ ترين سازمان ماركسيستي ايران- را شقه كرد. در پی آن، اختلاف و انشعاب در كليه نيروهاي ترقي‌خواه و چپ، مسلمان و سازمان‌هاي ملي بوجود آمد. دوستان قديمي، دشمنان يك‌ديگر شدند. حزب توده به‌خصوص از سوي روشنفكران و انقلابيون، مقصر شناخته مي‌شد.

خطي كه بين مجاهدين و ارتجاع حتي پيش از فوت طالقاني بوجود آمده بود، خيلي زود به خط خون تبديل گرديد. وقتي كه انتخابات مجلس خبرگان برگزار مي‌شد، مجاهدين در ائتلافي با 4 سازمان ديگر، كانديداهاي خود را معرفي كردند. آن‌ها مي‌دانستند كه ارتجاع اجازه نخواهد داد كه حتي يك تن از نمايندگان آن‌ها انتخاب شود، هدف آن‌ها اما از شركت در انتخابات اين بود كه ميزان انحصار‌طلبي ارتجاع برملا گردد. نتايج از قبل قابل پيش‌بيني بود و پس از مرگ طالقاني اين نتيجه چيزي نبود جز يك قانون اساسي عقب مانده. عصباني كننده ترين تصميم مجلس خبرگان، قدرتي بود كه زير عنوان ولايت فقيه به خميني داد، موقعيتي بالاتر از همه چيز و همه كس، از جمله بالاتر از راي مردم و قانون كشور. من از يكي از هواداران بازرگان شنيدم كه ايده‌ي ولايت فقيه، نه اين كه اسلامي نيست، بلكه استنتاجي بود از فلسفه يونان، تركيبي از تصورات دموكراتيك با آگاهي‌هاي سنتي. به گفته اسلام، تمام مشروعيت دولت از مردم مي‌آيد و نه از هيچ كجاي ديگر. بازرگان حتي قصد داشت مجلس خبرگان را ملغي كند اما خميني مانع شد.

درآبان‌ماه زماني كه رفراندم تائيد قانون اساسي برگزار شد، مجاهدين اعلام كردند كه ميان اسلامي كه آن‌ها بدان معتقدند و قانون اساسي‌يي كه خبرگان نوشته و تائيد كرده، تناقض وجود دارد. از اين‌رو به آن راي نخواهند داد. در آن هنگام خميني اعلام كرد كه قانون اساسي با اسلام تناقضي ندارد. بدين‌ترتيب مجاهدين بر سر يك مسئله مذهبي با خميني رو در رو شده بودند. اين به مثابه‌ي عدم پذيرش موقعيت خميني به عنوان امام، آيت‌الله و متخصص اسلام بود. مرتجعين نيز با منافق خواندن مجاهدين درصدد پاسخ‌گويي برآمدند. مجاهد يعني جنگنده‌ي راه خدا و خلق، اما منافق به معني ريا كار و چند چهره كه بدتر از كفار هستند و روزي همه‌ي آن‌ها را بايستي كشت.

مجاهدين ، خيلي زود متوجه شدند كه براي رو در رويي با مرتجعين به سلاح نياز دارند. زمان آن رسيده بود كه مجاهدين بخش نظامي را مجددا سازماندهي كنند. اين زماني بود كه خميني نيز در واكنش به تهديد آمريكا خواست تا ارتش نيرومند 20 ميليوني تشكيل گردد. بلافاصله مجاهدين نيروهاي نظامي و سازمان يافته خود را در خيابان هاي اصلي تهران و شهرستان‌ها در حال رژه به نمايش گذاشتند.

برخوردهاي مرتجعين عليه مجاهدين در سطح بالا كماكان ادامه داشت. آن‌ها در نزديكي سفارت آمريكا محلي داير كردند به نام "چادر وحدت" كه بايستي اين وحدت را عليه مجاهدين تفسير كرد نه عليه آمريكا. زيرا از همين محل به عنوان پايگاهي براي حمله به خانه‌ها و مراكز مجاهدين از جمله به كلينيك آن‌ها استفاده مي‌كردند. آدم ربايي، كتك زدن و قتل هواداران مجاهدين، امري معمول بود. آن‌ها نوشته‌هاي جعلي با آرم مجاهدين به چاپ مي‌رساندند، مجاهدين را به حمله به بانك‌ها متهم مي‌ساختند و مدعي مي‌شدند كه در مركز مجاهدين مواد مخدر و عكس‌هاي سكسي پيدا كرده‌اند. آن‌ها در تلاش برای خدشه‌دار نمودن اعتبار مجاهدين، شايعه‌سازي مي‌كردند كه در سازمان مجاهدين انشعاب روي داده است. تاثير بلافاصله اين اقدامات، افزايش هواداري بيش از پيش ما در حمايت از مجاهدين بود. مجاهديني كه در موضع انتقام، هر كار ممكني را انجام مي‌دادند تا اثبات كنند مرتجعين انحصارطلب و مزدور امپرياليسم هستند. زماني كه طالقاني درقيد حيات بود مجاهدين به نزد او مي‌رفتند تا براي افشاي عمل و انگيزه مرتجعين از او كمك بگيرند. پس از مرگ طالقاني آن‌ها با احمد خميني، پسر آيت‌الله تماس مي‌گرفتند به‌خصوص با هدف نشان دادن اين كه خميني نه تنها از آنچه اتفاق مي‌افتد باخبر است بلكه آن‌ها را تائيد نيز مي‌كند. مجاهدين مي‌خواستند كه خميني ماهيت حقيقي خود را نشان بدهد. پس از مرگ طالقاني كه اولين نامزد مجاهدين براي رياست جمهوري بود، آن‌ها خميني را كانديد كردند تا او به جاي اين كه عاري از هر شغلي و فراتر از قانون و مردم عمل كند، داراي يك نقش سياسي باشد. اما خميني اين كانديداتوري را نپذيرفت و مطرح ساخت كه هيچ ملايي نيز نبايستي كانديد رياست جمهوري بشود. مجاهدين در دي‌ماه 1359 مسعود رجوي را كانديد كردند.

ما وارد ميدان يک مبارزه انتخاباتی شده بوديم- از توليد تراكت و پوستر گرفته تا درگير شدن در بحث و گفت‌و‌گو- براي اين كه رجوي انتخاب شود. صد برابر فعاليت‌هاي ما، توسط هواداران مجاهدين در داخل ايران انجام مي‌شد. در همين رابطه برخي به دست ارتجاع كتك مي‌خوردند، شكنجه مي‌شدند و مي‌مردند. برخي، از جمله ما، احساس گناه و درماندگي مي‌كردند، و خواهان سلامت مجاهدين در حملات انتقام جويانه‌ي اعضاي انجمن‌هاي اسلامي بودند.   

رجوي از حمايت طيف گسترده‌‌يي به خصوص از جانب اقليت‌هاي قومي و مذهبي، نويسندگان و شاعران، گروه هاي انقلابي و همسر طالقاني برخوردار شد. وي كانديداتوري خود را بر اين اساس بنا نهاد: ضديت با امپرياليسم، ضديت با ارتجاع و دفاع از يك پلاتفرم انقلابي كه كاپيتاليسم و راه حل سوم نظير مشي پيموده شده از سوي مصر و سومالي را رد مي‌كرد و به جاي آن بر مشي يگانه‌ي ضد استثماري تاكيد مي‌گذاشت. توصيه‌هاي بسياري از جانب مرتجعين براي رجوي ارسال مي‌شد كه كانديداتوري خود را پس بگيرد چرا كه به قانون اساسي راي نداده است. مجاهدين در جواب مي‌گفتند اگر وي انتخاب شود در چارچوب همان قانون اساسي عمل خواهد كرد. خميني پيش از آن‌كه به طور علنی كنار مرتجعين بايستد، اعلام نمود كساني كه در رفراندم قانون اساسي شركت نكرده‌اند نمي‌توانند كانديد رياست جمهوري بشوند. بنا براين رجوي كه تنها كانديد مخاطب اين سخن بود، انصراف داد. فرمان خميني به مثابه انفجاري بود هم براي ما و هم براي كساني كه گمان مي‌كردند خميني در مسائل داخلي مداخله نخواهد كرد، بر قول خود در پاريس وفادار خواهد ماند و به عنوان رهبر روحاني كشور، خود را درگير مسائل سياسي نخواهد کرد.  

اعلام انصراف رجوي، براي ما روز غم‌انگيزي بود. چنين به نظر مي‌آمد كه همه‌ي آن‌چه كه انجام داده بوديم بيهوده و بي‌فايده شده است. مهم‌تر اين كه از خودگذشته‌گي‌هاي مجاهدين در ايران نيز گويي نابود شده بود. البته اكنون ما مي‌دانستيم كه رهبر واقعي مرتجعين كيست، و اين‌كه هيچ راه حل سياسي و مسالمت‌آميزي وجود نخواهد داشت. ارتجاع هيچ چيزي را كمتر از انحصار تمام قدرت نمي‌پذيرفت. ما به عنوان يك حادثه تمام شده تلقي مي‌شديم. اما نظر سازمان اين بود كه اين تمام شده‌گي، پايان همه چيز نيست، عقب‌نشيني نيست، بلكه يك پيروزي است. ما انحصارطلبي جاه طلبانه ارتجاع را روشن‌تر از هميشه به مردم نشان داده بوديم. (مجاهدين به طور خصوصي مي‌گفتند ما همچنين خميني را مجبور كرديم كه به صحنه بيايد و خودش را افشا كند.)

در اين گير و دار، پسر عموي من بني صدر به عنوان اولين رئيس جمهور ايران انتخاب شد، اتفاقي كه بر زندگي سياسي من به نحو قابل توجهي و براي هميشه تاثير گذاشت، البته بيشتر بد تا خوب. او با اختلاف بسيار فاحشي با ساير كانديداها برنده شد، از 14 ميليون راي، 11 ميليون را به خود اختصاص داد. نفر دوم فقط دو ميليون راي آورده بود. كانديداي حزب جمهوري اسلامي كه به تازه‌گي تاسيس شده بود بهرغم حمايت برخي از سازمان‌هاي ماركسيستي مانند حزب توده، نتوانست حتي يك ميليون راي بياورد. حزب توده عليه جناح ليبرال رژيم كه اكنون توسط بني صدر رهبري مي‌شد از جناح ارتجاعي رژيم حمايت ميكردۀ

 

 

 

12

 

آموزش نحوه‌ي انديشيدن

 

 

در بهمن 1359 تصميم بر اين شد كه انجمن دانشجويان مسلمان، بار ديگر سازماندهي شود تا اهداف مجاهدين را در خارج  به صورت موثرتري مطرح سازد. محسن، مسئول من به نيوكاسل آمد و تغييرات را توضيح داد. مشخص شده بود كه چهار تن از ما، مي‌بايد شوراي اصلي انجمن در شمال شرق انگلستان و اسكاتلند را تشكيل بدهيم. محمد و ابراهيم از زمان انقلاب از دوستان نزديك من بودند و برخي تفاوت‌ها در نظرات ما وجود داشت. داوود از شهر ديگري بود و با "فروتني" مي‌گفت كه به لحاظ خانوادگي به طبقه كارگر تعلق دارد. در دوران شاه، تحصيلات و تمكن مالي نشانه‌ي شان و اعتبار بود، در تفكر سياسي جديد اما آمدن از يك خانواده فقير و كارگر، به معني اين بود كه آدمي انقلابي‌تر و مترقي‌تر است. فقر و حتي تحصيلات پائين نشانه‌ي افتخار بود. من از يك خانواده‌ي تحصيل‌كرده بودم، پسرعموي رئيس جمهور و راس جناح ليبرال رژيم. متاهل بودم با تمام علائم افتخارات طبقه‌ي متوسط از جمله داشتن دكترا. از نظر داوود رفتار من- گفت‌وگو، منطق فكري، توجه به حقوق بشر، نزاكت و حتي عشق بدون قيد و شرط به دموكراسي- همه براي من لكه‌ي بدنامي محسوب مي‌شد. يك بورژوا ليبرال بودم و درنتيجه عضوي از طبقه استثمارگر. بدتر اين‌كه هيچ پيشينه‌ي انقلابي نداشتم و درباره‌ي تاريخ، فرهنگ، سرودهاي مجاهدين و يا اسامي شهيدان آن‌ها كم مي‌دانستم. براي اجتناب از بروز تضاد تا آن‌جا كه امكان داشت در گفت‌و‌گوهاي شورا كمتر صحبت مي‌كردم مگر زماني كه مي‌بايستي از طرف هواداران مجاهدين حرفي بزنم.  

در واقع هيچ يك از ما چيز چنداني درباره‌ي ايدئولوژي مجاهدين نمي‌دانستيم. به‌خصوص كه اين ايدئولوژي با ايدئولوژي ساير مسلمان‌ها و ماركسيست‌ها تفاوت داشت. براي من همين كافي بود كه بدانم آن‌ها مدافع دموكراسي، استقلال و ترقي‌خواهي هستند. تا آن‌جا كه به اين پرنسيب‌ها وفادار بودند من راضي بودم كه تبعيت كنم. اما وقتي داوود به من گفت كه مجاهدين به ديكتاتوري پرولتاريا اعتقاد دارند من ديگر نتوانستم زبانم را كنترل كنم. درباره‌ي اين مسئله بحث داغي داشتيم. محمد و ابراهيم ناظر بودند بدون اين كه موضع بگيرند. داوود فقط دانسته‌هاي ماركسيستي خود را طوطي وار بيان مي‌كرد. و من از نظرات ليبرالي خودم دفاع مي‌كردم. هيچ‌ كدام از ما چيزي كه به اعتقادات مجاهدين مربوط باشد نمي‌گفت. در نقطه‌يي من در ارتباط با مسئله استثمار و جنگ نهايي طبقاتي به فيلم مستندي كه اخيرا ديده بودم اشاره كردم. فيلم درباره كارخانه فيات بود كه كامپيوترها و ماشين‌ها، كليه كارهاي مكانيكي را انجام مي‌دادند. بحث من اين بود كه در آينده‌ي بسيار نزديك ديگر پرولتاريايي باقي نمي‌ماند كه از آن دفاع بشود، و مشكل اصلي بي‌كاري خواهد بود. لذا اين مسئله، تعريف ماركسيستي استثمار و پيش‌بيني نبرد نهايي طبقاتي را باطل خواهد ساخت. داوود پاسخي نداد اما با شوخي گفت "شايد به همين دليل است كه ما عليه كامپيوتري كردن جامعه هستيم و اين كه يك كاري بايستي بعد از جنگ طبقاتي انجام داد!" بعدها من از نظر مجاهدين در اين زمينه باخبر شدم. آن‌ها "پرولتاريا" را با اصطلاح مستضعفين يا "ستمديده" تعويض نموده و پيش‌بيني مي‌كردند كه نبرد نهايي ميان ستم‌گر و ستم‌ديده خواهد بود.

"در كشور كوران، مرد يك چشم پادشاه است." با وجود اين كه ما خود چيز چنداني نمي‌دانستيم، محمد و من نيمي از هواداران مجاهدين را در منطقه‌ي خودمان آموزش مي‌داديم. قرار بر اين بود كه محسن طي دو روز در هفته كه ما در ليدز بوديم به ما آموزش بدهد. اما محسن بيشتر به عمل اعتقاد داشت تا به تئوري. بنا براين كمتر اتفاق مي افتاد كه ما درسي و يا حتي گفت و گويي داشته باشيم. آگاهي ما منحصر مي‌شد به نشريه هفتگي مجاهد و  كتاب‌هاي مجاهدين.

در ميان كتب اصلي مجاهدين، كتاب‌هايي بودند كه در تغيير من نقش مهمي داشتند: تغيير از يك هوادار سياسي مجاهدين به يك هوادار ايدئولوژيكي. مهم‌ترين آن‌ها كتابي بود به نام ديناميسم قرآن كه بسياري از سئوالات مرا در زمينه‌ي اسلام و قرآن پاسخ مي‌داد. براي مثال متوجه شدم كه پيامبر معتقد بود كه تغيير، با تحولات تدريجي به دست مي آيد نه با انقلاب. از اين‌رو وي قادر نبود بلافاصله پس از پيروزي، تغييراتي را كه تمايل داشت، بوجود آورد. او براي برگرداندن مردم از عادات و سنت‌هاي بد، استراتژي دوگانه‌اي داشت. اول) عمل نيك را تشويق می‌کرد. او نمي‌توانست مثلا برده‌داري را بلافاصله حذف كند، اما صدها مورد و زمينه را معرفي نمود كه مي‌توانست موجب آزادي برده‌ها گردد. به اين معني كه سرانجام و در عمل برده‌اي باقي نماند. دوم) او موانعي در مقابل كارهاي بد و خلاف ايجاد مي‌نمود، آن‌ها را تضعيف مي‌كرد و نهايتا آن‌ها را از ميان بر‌‌مي‌داشت. مانند همان كاري كه با سنگ‌سار زنان زناكار كرد.

قرآن، عموما به جاي تغييرات راديكال، رشد و توسعه را تشويق مي‌كند. فرودستي زنان و بي‌حقوقي آن‌ها در جامعه، ظرف يك شب قابل دگرگوني نبود. لذا در اولين گام، بايستي شهادت دادن آن‌ها به طور قانوني پذيرفته مي‌شد. بعد، شروع مي‌كردند به ارث بردن از پدر و مادرشان، هرچند به ميزان نصف مردها.

آشنايي با دو مفهوم محكمات و متشابهات، به من كمك كرد تا تفسير مجاهدين از اسلام را درك كنم. قانون محكم، قانوني دائمي و تغيير‌ناپذير است، مانند هر چيزي كه به خدا مربوط مي‌شود. قانون متشابه، قانوني است كه بر زندگي روزانه حاكم است و متناسب با زمان و جامعه تفسير مي‌شود. اين قوانين تا جايي كه در تضاد با محكمات نباشند، مي توانند تغيير كنند.

پس از آن مسئله ناسخ و منسوخ بود. برخي قوانين در قرآن هست كه صرفا براي شرايط مشخصي بوده. اين قوانين يا تغيير كرده، يا رد شده و يا به وسيله قوانين بعدي خنثي گشته است. قانون جديد را ناسخ و قوانين كهنه را منسوخ  مي‌گويند.

اين مفاهيم مرا به تفكر وا مي‌داشت. براي من روشن بود كه قوانين مشخص در قرآن، مربوط به زمان پيامبر است و اكنون مرسوم نيست. اما چه كسي مي‌بايست تعيين كند كه كدام قانون محكم است، كدام متشابه، كدام ناسخ است و كدام منسوخ؟ پاسخ قطعي اين بود: متخصص مترقي و ترقي‌خواه، به‌خصوص آيت‌الله‌هاي خودمان كه قاعدتا مي‌بايست نه تنها در زمينه‌ي اسلام متخصص مي‌بودند كه در زمينه‌ي دانش مدرن نيز آگاهي مي‌داشتند. اما گويي زمان براي اين "متخصصان" همچنان متوقف است، متخصص‌هايي كه هنوز درگير دانش قرون اوليه، تحقيق در فلسفه يونان و دانش قرون وسطي مي‌باشند.

البته از طريق تفسيرهاي مدرن دكتر شريعتي، طالقاني، بازرگان و نهايتا مجاهدين، مي‌توانستم چهره‌ي نوين اسلام را ببينم، چهره‌اي كه نه تنها با آگاهي‌هاي مدرن نظير تئوري تكامل و يا اخلاق نظير احترام به حقوق بشر كاملا مطابقت داشت بلكه بسيار پيچيده تر، كامل‌تر و دموكراتيك‌تر از هر ايدئولوژي ديگري قادر بود كه به سئوالات پاسخ دهد. درحالي كه بقيه‌ي ايدئولوژي‌ها از جمله ماركسيسم، توان پاسخ گويي نداشتند. علاوه بر اين، من قادر بودم بدون ترديد از اسلام دفاع كنم و صميمانه خود را مسلمان بنامم.

كتاب ديگري كه از زاويه‌‌يي متفاوت اما به همان اندازه براي من مهم بود كتاب كوچكي بود كه در آن، سازمان، پرنسيب‌هاي مجاهدين و حقوق آن‌ها در سازمان بر اساس سانتراليسم دموكراتيك توضيح داده مي‌شد. اين كتاب، شرايط و ضوابطي را كه اعضا اجازه داشتند نظرات و سئوالات خود را طرح نمايند تشريح من نمود و اين كه در چه زماني آن‌ها بايستي شك و ترديدهاي خود را ناديده گرفته و سركوب كنند. به گفته‌ي كتاب اين مدلي علمي براي هر سازمان انقلابي است.

بنا به توضيح اولين صفحات كتاب، اعتقاد پيدا كردن به چيزي، نيازمند فهميدن و پذيرفتن هم محتوا و هم شكل آن است. محتوا بدون شكل متناسب، همان قدر آزار دهنده است كه شكل، بدون محتواي متناسب. يك مثال ساده در اين‌باره چنين بود: "شما هر چقدر كه تشنه باشيد هرگز نمي‌توانيد با نوشيدن آب با غربال، تشنگي خود را بزدائيد. از سوي ديگر نوشيدن روغن با ليوان نيز به جاي اين كه تشنگي شما را برطرف سازد، آن را افزايش خواهد داد." بنا براين حال كه من به لحاظ محتوايي به ايدئولوژي مجاهدين اعتقاد داشتم، به همان اندازه اهميت داشت كه شكل آن را نيز بفهمم و بپذيرم.

كتاب توضيح مي‌داد كه اساس مجاهدين بر سانتراليسم دموكراتيك بنا شده. اولي بدون دومي به استبداد كشيده مي‌شود، كما اين كه دومي بدون اولي، سازمان را به يك سازمان بورژوا ليبرال، نه يك سازمان انقلابي و نه يك سازمان مسلمان، تبديل خواهد كرد. اين امكان پذير بود كه اين دو عنصر را با 7 اصل طلايي تطبيق داد. اول) اين كه صلاحيت و توانايي سازمان پيشتاز را به رسميت بشناسي. دوم) داشتن اعتماد برادرانه. سوم) اين كه شك و ترديدها درباره اعمال و تصمميات را با فرد مسئولي در سازمان چك كني تا متوجه شوي كه آيا آن ترديدها "علمي" هستد يا "غير علمي". يعني اين كه براساس فاكت مشخصي ابراز مي‌شوند و يا خود به خودي و غير منطقي‌اند. شك "غير علمي"، بعدها براي من به مسئله دست‌و پاگيري تبديل شد. همين اصل بود كه من و بسياري ديگر را از طرح انتقاد نسبت به سازمان باز مي‌داشت، چرا كه انتفاد از خود نسبت به انتقاد از ديگران، اولويت داشت. مهم‌ترين مورد از اصول طلايي هفت گانه مربوط مي‌شد به حق اعضا در زمينه‌ي طرح سئوالات و ارائه پيشنهادات. در اين‌باره كميته مركزي بايستي اطلاعات مربوطه را جمع‌آوري  و مسئله را ارزيابي مي كرد و تصميم خود را به كليه‌ي اعضا اعلام مي‌داشت.

اگرچه ما گاهي انتخاباتي برگزار مي‌كرديم تا به خارجي‌ها اثبات كنيم كه سازمان، دموكراتيك است اما مي‌دانستيم كه انتخابات معنايي ندارد، عملي است بورژوا- ليبرالي. اين خوب بود كه كانديداهايي معرفي شوند براي مسئوليت‌هايي كه صدر تا ذيل توسط سازمان تعيين مي‌شد. يك اصل مهم ديگر مربوط مي شد به "حق دانستن". اين‌جا هم برعكس سازمان‌هاي ليبرالي، هركس مجاز بود فقط چيزهايي را بداند كه به او و به مسئوليت او در سازمان مربوط مي‌شد. معمولا هم ما مي گفتيم "احتياجي نيست تو اين را بداني". شايستگي ايدئولوژيكي تك تك افراد بايستي توسط سازمان اندازه گيري و بازتعريف مي‌شد.

ما بايستي چندين كتاب ديگر هم درباره تاريخ، سياست‌ها و آموزش‌هاي ايئولوژيكي سازمان مي‌خوانديم، كه به ما مي‌گفت بايستي بر روي "چرايي" تمركز كنيم و نه "چگونگي". براي مثال، نه اين كه امام دوازدهم- امام زمان- چگونه بيش از يك‌هزار سال زندگي كرده؟ بلكه چرا چنين مردي بايستي در زمان مشخصي در تاريخ ظهور كند تا مردم را از  ظلم و بيداد، و نا انسانيت نجات دهد.

اين مفهوم، فلسفه اميد ناميده مي‌شد. اعتقادي بر اين مبنا كه هر اتفاقي كه بيافتد و هر چقدر هم حاكميت‌هاي استبدادي دوام بياورند، نهايتا حق و راستي پيروز خواهد شد. طنز اين نكته اين بود كه اگر جنايت و زير پا گذاشتن انسانيت، ظهور امام را تسريع مي‌كند، پس اين شرارت‌ها موجب خير خواهد شد و لذا خيلي هم بد نيست. در اين مورد خاص، بحث بود كه مجاهدين به پيروزي نخواهند رسيد و يا اين‌كه اگر پيروز شوند، سرنگون مي‌شوند و يا خودشان سركوب‌گر خواهند شد. در غير اين صورت امام ظهور نخواهد كرد. پاسخ اين بود: اين كميت ستم و بيداد نيست كه اهميت دارد بلكه كيفيت آن است، با گذشت زمان، كميت ناانساني بودن، كم مي‌شود اما كيفيت آن پيچيده شده و تشديد مي‌گردد. مشقت استثمار در دوران مدرن كمتر از دوران برده‌داري است اما آن چيزي كه شناخت و تشخيص‌اش دشوار باشد، مشكل‌تر مي‌توان در مقابلش ايستاد.

يك كتاب كم حجم نيز با عنوان شيوه‌ي تفكر، توضيح مي‌داد كه "روشنفكر"، چگونه بايستي از تفكر غير علمي و غير انقلابي بپرهيزد. در دوران شاه، ليبرال‌ها و بورژواهاي ما رشد كردند. كتاب در درس اول مي‌آموخت كه ليبرال بودن برابر است با ضد انقلابي بودن ، امپرياليست بودن، دشمن سازمان بودن، و دشمن جامعه و كشور بودن. برچسب "ليبرال" بدترين اهانت ممكن بود. پس از انقلاب ايدئولوژيك، مجاهدين معتقد بودند كه ريشه ليبراليسم را كنده‌اند. اما آن‌ها كلمه‌ي عادي را جايگزين آن ساختند و در پي آن، كلمه‌ي بريده را باب كردند. به لحاظ سياسي، مجاهدين از ليبرال‌ها عليه مرتجعين حمايت مي‌كردند. اما به لحاظ ايدئولوژيكي آن‌ها به مرتجعين نزديك تر بودند، چرا كه ليبرال بودن به طور غير قابل تصوري بد بود...

علاوه بر اين كتاب‌ها، ما بايستي به طور هفتگي قرآن هم مي‌خوانديم. خواندن قرآن براي من مشكل بود و در واقع هيچ‌ گاه در اين زمينه استاد نشدم. در پايان هر هفته، بايستي نشريه مجاهد هم مي‌خوانديم و درباره‌ي مقالات آن بحث مي‌كرديم.

طي ماه‌هاي اوليه 1359 مجاهدين به برپايي گردهمايي‌هاي انتخاباتي دست زدند. يكي از آن‌ها در دانشگاه تهران تشكيل شد كه بيش 200 هزار نفر در آن شركت داشتند. يكي در رشت پايتخت استان شمالي گيلان برگزار گرديد با 300 هزار نقر شركت كننده، و ديگري در تبريز. رجوي سخنران اصلي اين گردهمايي‌ها بود و بر افشاي عملكرد مرتجعين  و تقصير و کوتاهی رژيم در مبارزه عليه آمريكا تمركز مي‌كرد. او سخنراني زبردست و انگيزاننده بود. من خيلي زود اعتقاد خود را مبني بر اين كه سازمان بر محور افراد نمي‌گردد، از دست دادم و دانستم كه حداقل رجوي يكي از اين محورهاست تا نوبت بقيه هم برسد. روشن بود كه او تنها يك سخن‌گوي سازمان نيست بلكه در كنار موسي خياباني يكي از بالاترين اعضاي سازمان نيز هست. عكس يا اظهار نظرات او معمولا بر بالاي نشريه سازمان به چاپ مي‌رسيد. در گردهمايي‌ها تصاوير خميني و طالقاني را در قسمت هاي چپ و راست صحنه مي‌آويختند. در روزهاي اول آويختن تصوير مجاهديني كه در قيد حيات بودند مرسوم نبود، اما در زمان انتخابات عملا مرسوم شد. از آن زمان پوسترهاي رجوي و خياباني و بعدا پوسترهاي رجوي به تنهايي درميان صحنه آويزان مي‌شد. يك شعارخود به خودي‌ "درود بر برادر مجاهد"، نيز راه را براي شعار "درود بر رجوي" باز كرد. تا اين‌جا و روي‌ هم‌رفته هيچ چيزي حاكي از آن نبود كه مجاهدين جز دموكرات‌ترين و آزادي‌خواه ترين سازماني باشند كه ما تا كنون در تاريخ ايران ديده بوديم. 

در زمان انتخابات، سخنراني‌ها و گفت‌و‌گوهاي مجاهدين بيشتر متمركز بود بر روي تاكتيك‌هاي انحصار طلبانه و عملكرد فريب‌كارانه ارتجاع و مسائلي از اين قبيل. هدف اين بود نشان داده شود كه مجاهدين چقدر بي‌گناه‌ند و چقدر مورد ستم واقع شده‌اند. در تفكر مجاهدين، ضعيف ستمديده و شهيد، داراي حقانيت بود و ستم‌گر پولدار و قدرت‌مدار، ناحق. تعهد ما به مجاهدين اين بود كه آن‌چه را از سوي ديگران گفته مي‌شود، نه بشنويم و نه به ارزيابي آن‌ها دست بزنيم. ما انتخاب خود را كرده بوديم.

تمام تعطيلات آخر هفته، ما 4 تن عضو شوراي شمال شرق، براي نشست با محسن به ليدز مي‌رفتيم. ده تن از شوراهاي مناطق ديگر نيز شركت مي‌كردند. در اين‌جا ما كليه‌ي اخبار مربوط به ايران و آمريكا را از طريق  روزنامه‌هايي كه قبلا توسط همكاران‌مان در مناطق مختلف ترجمه شده بود، بررسي مي‌كرديم. اين اخبار به دو زبان فارسي و انگليسي خلاصه مي‌شد كه بايستي براي سازمان مادر در ايران مي‌فرستادند. ما اين را به عنوان "كار اخبار ايران" مي‌ناميديم. محسن راه خود را ادامه مي‌داد تا عنصر انقلابي را در ما افزايش دهد. روش كار اين بود: خوابيدن در شرايط خشن، كار كردن در حالت نشسته روي زمين، و كم‌خوري. قابل انكار نيست كه اين روش، احساس گناه را در ما در برابر برادران و خواهران‌مان در ايران كاهش مي‌داد. خواهر و برادراني كه مشقت‌هاي‌شان به‌ مراتب افزون‌تر بود. اما ساعت‌ها كار كردن بر روي زمين، به جاي اين كه راه‌حلي باشد براي مشكل انقلابي گري، معمولا ما را دچار كمر درد مي‌ساخت.  

من هيچ‌گاه درباره مشكلات مالي خود صحبتي نمي‌كردم، چون همه گمان داشتند كه ما ثروت‌منديم. درحالي كه شرايط بدتر مي‌شد تا جايي كه ناگزير شديم فرش‌هاي‌مان، اتومبيل‌مان و سپس ساير اقلام را بفروشيم. وقتي كه محسن پرسيد چرا ماشين‌ام را فروختم، به دروغ گفتم "بالاخره اين بخشي از بورژوازي گذشته‌ي من بود كه بايستي مي‌رفت". بدون اتومبيل زندگي كردن، دور از دانشگاه و مركز شهر ما را با مشكلاتي و از جمله كمبود وقت مواجه ساخت. در زمان انجام امتحانات، اكثر مترجمين اخبار، كار نمي‌كردند. لذا آنا و من بايستي كار آن‌ها را انجام مي‌داديم، چون كه "اخبار ايران" مي‌بايد به‌طور معمول آماده مي‌شد. من نسبت به ارزش جمع‌آوري اين همه مطلب متقاعد نمي‌شدم، آن‌هم از كشورهاي دور و بي اهميت و يا از نشريات كم تيراژ. اما تا اين‌جا آموخته بودم نه سئوال كنم و نه ايراد بگيرم.

  از ما خواسته شد تا در سمينار انجمن اسلامي دانشجويان، در اسن آلمان شركت كنيم. اين اولين تجربه مسافرت خانوادگي و زندگي ما در ميان مجاهدين بود. حدود 200 تن از كشورهاي مختلف شركت داشتند و برخي مانند ما زن و شوهر بودند همراه بچه ها. كارهاي روزانه به‌طور جمعي تقسيم مي‌شد و به نحوي   فرهنگ ارتجاع را تداعی می‌کرد. اين مسئله به ما فهماند كه مجاهدين شديدا اسلامي هستند، و نيز اين‌كه ما سنت‌هاي مشخص مشتركي داريم كه با فرهنگ بورژوازي غرب متفاوت است. جو و فضاي سمينار گرم و دوستانه بود. ما با اين افراد احساس يگانگي و همبستگي مي‌كرديم، همبستگي در احساس مشترك و انگيزه‌هاي مشترك. سخنراني‌ها با عنوان‌هاي متفاوت و توسط برگزاركنندگان در استاندارد بالا ارائه مي‌شد.

همه‌ي روزها به رغم سردي هوا، ما به مدت يك ساعت در هواي آزاد، برنامه ورزشي داشتيم. من متوجه شدم كه انقلابي بودن، مرا وادار مي كند كارهايي انجام بدهم كه تا كنون نكرده ام: ورزش كردن يكي از آن‌ها بود. من به شدت سرما‌خوردگي پيدا كردم و بايستي در اطاق بيماران بستري مي‌شدم. برادر رضا يكي از سه بنيانگذار انجمن دانشجويان مسلمان خارج كشور نيز مانند من مريض بود، درنتيجه ما چند روزي را با هم گذرانديم. او نزديك به 40 سال سن داشت و يك مجاهد نمونه بود: آرام، صبور و تحصيل‌كرده. در اولين گفت‌وگوها، من برخي از ترس‌هايم را با او در ميان گذاشتم: "من نمي‌توانم يك مجاهد واقعي باشم، چون ضعيف هستم و رنج و سختي را نمي‌توانم تحمل كنم." او از من خواست كه مثالي بزنم. من يكي از آزاردهنده‌ترين‌ها را كه مي توانستم در باره‌اش فكر كنم مطرح كردم و آن طالقاني بود، كسي كه دخترش را در مقابل چشمش مورد تجاوز قرار دادند.

او پرسيد "چه كسي مي‌خواهد تو را شكنجه بدهد؟ آيا چيزي داري كه بخواهي پنهان كني؟ آيا اطلاعات ذيقيمتي داري كه كسي بخواهد آن را از تو در بياورد؟ ". من با شرمنده‌گي لبخند زدم. او گفت "ببين، براي مجاهد بودن تو نبايستي به شرايط شكنجه شدن و شهادت فكر كني. آري، تو البته بايد بداني كه اين‌ها بخشي از مبارزه ماست.  فقط مطمئن باش قبل از اين كه وارد مرحله‌يي بشوي كه بخواهي اطلاعات ذيقيمتي را بگيري و يا مسئوليتي را قبول كني، اين آمادگي را داري كه هر فداكاري كه لازم باشد و از تو خواسته شود، حاضري انجام دهي". من احساس كردم راحت شدم و قوت قلب گرفتم. سخن او در بقيه عمر سازماني‌ام همراه من بود. متوجه شدم كه نگراني براي آينده‌ي خيلي دور، كاري بيهوده است. اگر من خيلي هم نگران آمادگي براي مراحل نهايي باشم، هيچ انگيزه‌اي براي برداشتن گام اول نيز پيدا نخواهم كرد. من محرمانه به رضا گفتم كه گردآوري و توليد "اخبار ايران" كاري خسته كننده و وقت‌گير است. نوبت بعد كه محسن از وضعيت آن جويا شد، رضا گفت به نظر مي‌رسد كه همه شما مشغول آماده كردن "اخبار ايران" هستيد به طوري كه به هيچ كار ديگري نمي‌رسيد! اين واقعيت دارد؟ بعدا متوجه شدم كه سايرين هم چنين شكايتي داشتند. اين نشان مي‌داد كه محسن شديدا علاقمند بود كه به اين كار ادامه دهد چرا كه درآوردن اين خلاصه خبر، او را فرد خوبي جلوه مي‌داد. اين خلاصه خبر، مستقيما به ايران مي رفت و شايد حتي براي خود رجوي فرستاده مي‌شد.

پس از آن رضا از من پرسيد آيا ما بايد انتخابات برگزار مي‌كرديم. اين سئوال عجيبي بود، چرا كه من فكر مي‌كردم مجاهدين اعتقادي به انتخابات ندارند. او براي من توضيح داد كه ما مجاهدين نيستيم اما به عنوان انجمن دانشجويان مسلمان، از سازمان‌هاي هوادار مجاهدين در خارج ايران هستيم. اساسنامه ما خواستار آن بود كه انتخابات براي اعضاي شورا در هر شاخه‌يي انجام شود. من از شنيدن اين سخن خوش‌حال شدم، و اين كه مي‌ديدم تمايلات دموكراتيك من در اين رابطه، صرفا براساس "زمينه‌هاي ليبرالي" من نبوده، بلكه مجاهدين نيز در آن سهيم هستند و افكار ما در يك راستا مي‌باشد.

در يكي از نشست‌هاي اسن مشاجره‌يي ميان رضا- كه معمولا رفتاري آرام داشت- و يكي از حضار بوجود آمد. رضا او را متهم ساخت كه چپ نماست و از كساني كه در سازمان مرتكب كودتا شده‌اند هواداري مي‌كند. وقتي وي قصد داشت كه از خود دفاع كند، رضا به او گفت كه از اطاق برود بيرون و ديگر خود را هوادار مجاهدين نداند. اين برخوردها در ارتباط با اين مسئله، نه براي من قابل فهم بود و نه براي سايرين، اما اين پيام را گرفتم كه آدمي اگر سئوالي و يا ترديدي دارد بهتر است ساكت باشد.

زماني كه در آلمان بوديم به پيروي از شيوه پوشش مجاهدين اوركت آمريكايي و آلماني مي‌پوشيديم و هرگاه كه جمع مي‌شديم سرود‌هاي انگيزاننده مجاهدين را مي‌خوانديم.

به هنگام بازگشت به انگلستان محسن به ما گفت تهيه "اخبار ايران" بين ما و لندن تقسيم شده است. او همچنين گفت كه انتخابات را نيز برگزار خواهيم كرد. پس از مدتي محسن به لندن منتقل شد و فرد ديگري به عنوان مسئول ما از لندن فرستاده شد.

ما نسخه‌اي از رونوشت سخنراني‌هاي رجوي را از ايران دريافت كرديم. عنوان اين سخنراني‌ها عبارت بود از "تبيين جهان ، قواعد و مفهوم تكامل". او در اين سخنراني‌ها به روشني اصل مونيسم (توحيد) ، ثنويت عاميانه ، تناقض تفكر عاميانه ومنابع الهي از رهبري و تعريف انسان، و مسئوليت انسان در قبال اعمالش، عموميت قوانين‌ الهي، و هدف آفرينش مبني بر بروز و ظهور خداگونگي را توضيح مي داد.

سخنراني‌هاي رجوي، شمار بسياري هوادار جديد براي سازمان جلب نمود و از او چهره‌يي برجسته ساخت. عكس او در نشريه مجاهد در حال دادن تفنگي به ياسر عرفات- كه وسيعا مورد احترام ايراني‌ها بود- به چاپ رسيد. بسياري از ما اين عكس را از نشريه جدا كرده و بر روي ديوارها نگاه مي داشتيم. انديشه و گفتار رجوي نيز جايگاه ويژه‌يي در نشريه داشت. در دوران شاه، هنگامي كه اعلام شد رجوي در زندان اعدام نخواهد شد، مجاهدين او را به عنوان شهيد زنده ستودند. اكنون مرتجعين او را به دليل اين كه همراه ساير رهبران مجاهدين اعدام نشده تقبيح مي‌كنند. آن‌ها جزوه‌يي انتشار دادند با عنوان منافق اول و مدعي شدند كه او به خاطر همكاري با ساواك از اعدام توسط رژيم شاه، نجات پيدا كرد. آن‌ها مدعي بودند كه رجوي، دشمن شماره يك است. اين رگبار تبليغات منفي، تنها به موفقيت رجوي در افزايش هرچه بيش‌تر محبوبيت‌اش انجاميدۀ

 

 

13

 

تيري در چشم ارتجاع

 

 

پس از اولين ماه سال نو ايراني، ما با مبارزه‌جويي تازه‌يي از طرف مرتجعين مواجه شديم. آن‌ها كه قصد داشتند همه چيز را به انحصار خود درآورند، شروع كردند به راه انداختن چيزي كه آن را به پيروي از مائوتسه دونگ، "انقلاب فرهنگي" ‌ناميدند. دانشگاه‌ها در خط اول برخوردهاي سياسي قرار گرفت. متاسفانه پس از انقلاب، وحدت و همبستگي در ميان دانشجويان از ميان رفت و آن‌ها در چند انجمن جدا از هم، گرد آمده و هر كدام، از سازمان سياسي‌ي متفاوتي هواداري مي‌كردند. انجمن‌هاي اسلامي به عنوان هواداران رژيم و عموما هواداران حزب تازه تاسيس جمهوري اسلامي بودند که از نظر ما ارتجاعي محسوب می‌شدند. صف مقابل آن‌ها انجمن‌هاي دانشجويان مسلمان بود كه از مجاهدين حمايت مي‌كردند. ساير انجمن‌ها هوادار فدائيان بودند و يا هوادار دهها سازمان كوچك ماركسيستي. اين سازمان‌ها تقريبا در همه‌ي دانشگاه‌ها دفاتر خود را داشتند با امكانات چاپ و تكثير. از اين رو مي‌توانستند به فعاليت‌هاي خود ادامه دهند. ما اين وضعيت را "تيري در چشم ارتجاع" مي‌خوانديم. از زمان گروگان‌گيري، انجمن‌هاي اسلامي بيش از پيش فعال و مهاجم شده بودند و اكنون آن‌‌قدر قدرت داشتند تا كلاس‌هاي درس و سخنراني‌ها را به‌هم بزنند و يا حتي رئيس دانشگاه را به بهانه‌ي همكاري با ساواك و يا آمريكا كنار بگذارند. گرچه آن‌ها داراي منابع و قدرت بيشتر بودند اما نيروهاي‌شان به‌ طور قابل توجهي از آن‌ها جدا شده و به ساير گروه ها كه جملگي ضد ارتجاع بودند مي‌پيوستند. از اينرو انجمن‌هاي اسلامي غالبا بايستي از حزب‌الله و يا رهبران رژيم كمك مي‌گرفتند.

در فروردين 1359 خميني در پيام نوروزي خود اعلام كرد كه دانشگاه‌ها بايستي از عناصر خرابكار پاك‌سازي شود. رهبران حزب جمهوري اسلامي اين خواسته‌ي خميني را طي چند ماه بعد با گفت‌و‌گو پيرامون انقلاب فرهنگي در دانشگاه‌ها پي گرفتند. اين مسئله جرقه‌ي درگيري ميان دستجات مختلف دانشجويي را روشن نمود. بسياري از دانشگاه ها توسط گروه‌هاي مخالف رژيم اشغال شد. خامنه‌اي سخنگوي شوراي انقلاب در نماز جمعه اعلام كرد كه كليه‌ي دانشجويان سه روز فرصت دارند تا دانشگاه‌ها را ترك كنند. اين بدين معني بود كه دانشجويان در معرض حمله قرار خواهند گرفت حتي از طرف مردم عادي كه از شوراي انقلاب حرف شنوي داشتند. انجمن‌هاي اسلامي اعلام كردند كه دانشگاه‌‌ها را ترك خواهند كرد اما هواداران ساير سازمان‌ها، ماندند تا از حقوق شان دفاع كنند. نتيجه به طور اجتناب ناپذيري خون‌ريزي بود: در دانشگاه تهران 500 تن زخمي و حداقل 5 تن كشته شدند، در دانشگاه اهواز 700 تن زخمي و حد اقل 7 تن كشته شدند، در دانشگاه گيلان 600 تن مجروح و 7 تن كشته شدند و در دانشگاه شيراز 50 ساختمان ويران گرديد. بدين‌ترتيب حتي پيش از پايان ضرب‌الاجل سه روزه، در مجموع  هزاران دانشجو مجروح ، صدها تن دستگير و شماري كشته شدند. مجاهدين از بني صدر خواستند تا براي كمك به دانشجويان وساطت كند. اين پايان دوراني بود كه دانشجويان دانشگاه‌ها آزادانه به فعاليت‌هاي سياسي مي‌پرداختند. آن‌چه را كه شاه طي تقريبا 25 سال با ساواك وحشتناك خود و گارد مسلح دانشگاه‌ها نتوانسته بود به‌دست آورد، رژيم جديد- در شرايطي كه دانشجويان اتحاد خود را از دست داده و حمايت مردمي نداشتند- توانست طي يك ماه انجام دهد.

انقلاب به اصطلاح فرهنگي، باعث اختلاف و درگيري در ميان دانش‌جويان خارج كشور نيز گرديد. ما به عنوان هواداران مجاهدين به راست‌گرا بودن، تسليم در مقابل رژيم و يا حتي هم‌كاري با آن متهم شديم!

مرتجعين در كنار حملات‌شان به دانشگاه‌ها، مجاهدين را نيز در شهرهايي مانند شيراز و مشهد مورد حمله قرار داده و شماري از آن‌ها را كشته و مجروح ساختند. حتي هنگاهي كه هليكوپترهاي آمريكايي در شمال شرق ايران به زمين نشست و بسيار محتمل بود كه ايران را مورد تهاجم قرار دهند، دل‌مشغولي اصلي مرتجعين عبارت بود از رها شدن از دست مجاهدين و اندك آزادي باقي مانده در كشور. آن‌ها مي گفتند اگر آمريكا شيطان بزرگ است، مجاهدين خيانت‌كار بزرگ هستند. شرايط ما را خشمگين و نااميد مي‌ساخت اما كاري نمي‌توانستيم انجام دهيم.

پروين، دختر نوجواني كه در روز كارگر مورد تهاجم مرتجعين قرار گرفت و چشم خود را از دست داده بود براي مداوا، توسط سازمان به انگلستان فرستاده شد. از طريق او و پدرش ما اطلاعات دست اولي را در ارتباط با رويدادهاي ايران دريافت كرديم. آن‌ها مي‌گفتند تنها راه باقي ماندن، تحمل رنج در سكوت است. كسي كه بتواند اين شيوه را تحمل كند امنيت خود را خريده است. پدر پروين عميقا به دخترش افتخار مي‌كرد و حتي حاضر بود او را از دست بدهد و در مراسم خاكسپاريش نيز شيريني توزيع نمايد. اين نحوه تلقي مرا بر آن داشت تا درباره همسر و دختر خودم بيانديشم. من مي‌دانستم كه تحمل از دست دادن آن‌ها را ندارم. اعتقاد داشتم تا وقتي كه آن‌ها امنيت داشته باشند من مي‌توانم شكنجه شدن و يا مرگ را نيز پذيرا باشم. من از اين حقيقت، آرامش مي‌گرفتم كه آن‌ها احتمالا در انگلستان امنيت خواهند داشت و اگر براي من حادثه‌يي روي دهد، خانواده، دوستان و مهم‌تر از همه مجاهدين از آن‌ها محافظت خواهند كرد.

در 22 خرداد 1359 ، رجوي بزرگترين جمعيت شركت‌كننده را براي آخرين سخنراني عمومي خود در استاديوم امجديه در تهران به صحنه كشاند. عنوان سخنراني اين بود "چه بايد كرد؟" لحن و محتواي اين سخن‌راني نسبت به سخن‌راني‌هاي او در گذشته كاملا متفاوت بود. اگرچه ما قادر نبوديم شاهد خود اين رويداد بزرگ باشيم اما به‌ هنگام تماشاي ويدئوي آن، به ندرت مي‌توانستيم حركت كنيم و يا حتي چشم از آن برداريم. سخنراني با جملاتي از قرآن آغاز شد و با صدايي كه گويي فرياد مي زد گفت "هر شب ستاره‌يي به زمين مي‌كشند و باز اين آسمان غم‌زده غرق ستاره‌هاست" در بيرون محل سخنراني صداي شليك و تيراندازي پاسدارها به گوش مي‌رسيد. او با احساس گفت "تاريخ به حركت خود ادامه مي‌دهد و در نهايت معلوم خواهد شد كه چه كسي ستم‌كار است و چه كسي ستم‌ديده. ما مي‌توانيم اين جمله ناصر (ميليشيای نوجوانی که همان ايام توسط چماقداران کشته شده بود) را تا ابد به ياد داشته باشيم. گلوله ها پرواز كنيد! ما هم سينه‌هايمان را سپر مي‌كنيم." در اين‌جا وي پيراهنش را كنار زد تا قلبش را هدف گلوله‌ها قرار دهد. جمعيت كاغذ و روزنامه آتش مي‌زدند تا اثرات گاز‌اشگ آور را كه پاسداران شليك مي‌كردند خنثي سازند. آن‌ها بپاخاسته و فرياد مي‌زدند "درود بر رجوي". او مجددا اين وعده اميدبخش قرآن را نقل كرد كه "جامعه‌ي بدون طبقات، بدون استثمار، عاري از جهل و عاري از سركوب، خواهد آمد." او دعا كرد و سپس شعري انگيزاننده از فلسطين خواند:

به نام خدايي كه ستمگران را از هم دريد

مرد سالخورده، نه گريست و نه اندوهگين شد

هماره مي‌گفت "غمگين نباشيد، غمگين نباشيد" !

فرزندم شهيد شد، فرزندم شهيد شد

با خون خودش راه ابديت را گشود

من خوشوقتم، من خوشوقتم

او را براي چنين روزي پروردم

اين راهي است كه همواره قرين افتخار است

به نام زندگي، هرگز غمگين  مباشيد.

سپس پيش از آن كه نصيحتي بگويد به قرآن ارجاع داد و افزود: آري تو اي مادر و تو اي پدر! اندوهگين مباش، چماقداران، اوباش، شب‌پرستان نابود خواهند شد. اما اجازه بدهيد از اين گل‌ها، از اين شكوفه‌ها و غنچه‌ها بپرسم "به چه گناهي كشته شده‌اند"؟ او درباره آزادي بيان و آزادي اجتماعات صحبت كرد و گفت"يك نكته هست كه مي‌خواهم خيلي رك و روشن بگويم و آن اين‌كه در برابر هر دست مجاهدي كه شكسته شود، 10 مجاهد جايگزين خواهد شد، در برابر هر چشم مجاهدي كه درآورده شود، صد چشم گشوده خواهد شد و در برابر هر قلب مجاهدي كه پاره شود و هر سرمجاهدي كه شكسته شود، يك‌هزار قلب و سر نجيب و آزاده عيان خواهد شد. اين منطق انقلاب است، اين منطق تكامل است، اين منطق اسلام و منطق راه خدا و راه خلق است." او سخن‌راني خود را با اين كلام سازش‌ناپذير به پايان رساند "ما چه جوابي مي‌توانيم بدهيم؟ آيا طي مدت‌هاي طولاني جامعه خود را به اندازه كافي تكه‌پاره نكرده‌ايم؟ ... سمپاتيزان‌هاي مجاهدين از ما مي‌پرسند چرا پس از آن كه هيچ پاسخي به شكايت‌هاي ما نمي‌دهند، باز هم بايستي سكوت كنيم و ساكت باشيم، چه جوابي مي‌توانيم بدهيم؟ ما چه كاري مي‌توانيم بكنيم؟ چه بايد كرد؟ اجازه بدهيد هشدار امام علي را به ياد شما بياورم كه «روز انتقام مظلوم از روز ظالم سخت‌تر خواهد بود» اين پاسخ ماست به كساني كه تهديد مي‌كنند مجاهدين را به دريا خواهند ريخت."

پيام او روشن بود. او هشدار مي‌داد كه ايران در خطر آن است كه به لبنان ديگري تبديل شود. جايي كه جنگ داخلي بيداد مي‌كرد و ارتش زمين گير شده بود. آيا آينده ما چنين است؟ آيا ما بايستي شاهد نابودي اخلاق و منابع كشور باشيم؟ 

سخنراني او حاوي شديدترين تهديدها عليه رژيم بود. احتمال اين مي‌رفت كه رژيم جنگ داخلي را آغاز كند. به نظر مي‌آمد كه مجاهدين نيز  ديگر اقدامي جهت اجتناب از چنين رويدادي، انجام نمي‌دهند. چه بسا اين احساس را داشتند كه آماده‌اند تا به آن خوش‌آمد هم بگويند. آن گردهمايي با خشونت به پايان رسيد. سپاه پاسداران، به همراه پليس و حزب‌اللهي‌ها وارد صحنه شده بودند. يك رابط نزديك رئيس‌جمهور بني‌صدر بعد‌ها اعلام كرد كه پليس كاملا اوضاع را تحت كنترل داشت تا اين كه پاسداران با گاز اشگ‌آور و تيراندازي وارد شدند. احمد پسر خميني از حقوق مردم براي ابراز آزاد نظرات‌شان دفاع كرد و خواستار شد كه مقامات، فعاليت هاي چماق‌دارانه را متوقف كنند. بسياري معتقد بودند كه موضع‌گيري او چه بسا واكنش خود خميني نيز بوده باشد و از آن دل‌گرم شدند.

يك هفته بعد بني صدر فاش ساخت كه حزب جمهوري اسلامي دسيسه كرده تا موجبات سقوط او را فراهم نمايد. مجاهدين او را از اين دسيسه مطلع ساخته بودند. همكاري ميان مجاهدين و بني‌صدر و قصد علني مجاهدين براي ايجاد شكاف عميق در درون نظام، براي رژيم ترساننده بود. خميني از آن پس ساكت نماند. او در يك سخنراني تلويزيوني تندترين و زننده‌ترين حملات را متوجه مجاهدين ساخت. بدون اسم بردن از مجاهدين، آن‌ها را منافق خواند و گفت كه دشمن اصلي، آمريكا يا شوروي نيست بلكه در ميان ماست. وي به منظور خنثي كردن نفوذ پسرش و طالقاني كه هر دو حامي مجاهدين بودند اضافه كرد "حتي برخي افراد نزديك به من نيز توسط آن‌ها اغفال شده‌اند."

سخنراني خميني حاكي از خاتمه‌ي قانوني بودن مجاهدين بود. هنگامي كه خميني اعلام نمود كه او ديگر روزنامه آيندگان نمي‌خواند، دفتر اين روزنامه بسته شد. حال همه مي‌توانستند حدس بزنند كه براي مجاهدين چه اتفاقي خواهد افتاد. مجاهدين در يك اقدام بازدارنده بدون اشاره به سخن‌راني خميني و بدون سر و صدا اعلام كردند كه تمام مراكز خود را در سراسر كشور خواهند بست و انتشار نشريه خود را متوقف مي‌كنند. آن‌ها ارتباط خود را با ما در خارج كشور قطع كردند. ما نيز به حال خودمان رها شديم.

ما علاقه‌مند بوديم كه ويدئوي سخنراني رجوي را پخش كرده و درباره‌ي آن ‌صحبت كنيم. اما شاخه لندن انجمن دانشجويان مسلمان به ما گفت فعلا اين كار را نكنيم چون آن‌ها پيام مهمي از سه تن از موسسين انجمن براي ما دارند. اين پيام در تاريخ 7 تير دريافت شد و عبارت بود از اين كه كليه مراكز مجاهدين توسط سپاه پاسداران اشغال شده و اسناد سازمان از جمله اسامي اعضا و رابطين به نحوي به دست رژيم افتاده است. آن‌ها به ما توصيه مي‌كردند كه روابط خود را با ايران قطع كنيم و توجه داشته باشيم كه ممكن است رژيم به بهانه‌هايي با ما تماس بگيرد. دستور اين بود كه تمام تلفن‌ها و روابط پستي خود را با سازمان در ايران قطع كنيم و اگر از ايران با ما تلفني تماس گرفتند بايستي مي‌گفتيم كه مسئولين ما در ايران هستند و با آن‌ها صحبت كنيد. به ما گفته شد كه در تابستان با مطالعه و تفكر درباره رخدادهاي ماه‌هاي اخير، روحيه‌ي انقلابي را در خودمان تقويت كنيم و بكوشيم تا درك نمائيم كه چرا مجاهدين اكنون در بن بست قرار گرفته‌اند و آينده‌ي انجمن دانش‌جويان مسلمان چه خواهد شد. آن‌ها گفتند كه ما را در اسرع وقت در جريان اتفاقات قرار خواهند داد.

اين پيام ما را سنگ كرد. بعد از آن همه ساكت شدند. وفتي مي‌خواستيم حرفي بزنيم نمي‌توانستيم سخن قابل فهمي بگوئيم.

روز بعد من به علي‌رضا تلفن زدم. او در دفتر مركزي مجاهدين در تهران كار مي‌كرد. پرسيدم چه اتفاقي افتاده است؟ او گفت "سه تن از موسسين انجمن دانشجويان مسلمان كه آن پيام را فرستاده بودند مدتي بود مشكل داشتند. پس از سخن‌راني خميني شك و ترديدهاي غيرقابل قبول آن‌ها افزايش يافت و در نتيجه ديگر عضو سازمان نيستند." او از من خواست كه با بقيه‌ي شعبه‌هاي سازمان تماس بگيرم و به طور جمعی  تصميم بگيريم كه چه بايد بكنيم.

يك هفته بعد همه‌ي اعضاي انجمن دانشجويان مسلمان در لندن نشست گذاشتند تا درباره‌ي اين پيام‌هاي متناقض بحث و گفت و گو كنند. به گفته مجاهدين، موسسين انجمن، جاه طلب و موضع خواه بودند، خميني را متحد خود مي دانستند و بنابراين مجاهد نبودند. ما اكنون مي‌بايستي بين آن‌ها و مجاهدين، يكي را انتخاب مي‌كرديم. اگر مي‌خواستيم هوادار مجاهدين بمانيم بايد بررسی می‌کرديم كه  آيا بايستي آن‌ها را از انجمن اخراج كنيم يانه. درحالي كه ما سرگرم بحث درباره‌ي تغيير اساس‌نامه انجمن متناسب با اين مسئله بوديم، يكي از اعضا با اعلام اين خبر كه رضا- يكي از موسسين انجمن- چند ساعت ديگر از ايران خواهد آمد، ما را متوقف ساخت و گفت ما بايد نظر او را نيز بشنويم و بعد تصميم بگيريم. رضا به محض شنيدن اين كه چه اتفاقي در شرف وقوع است از تهران پرواز كرده بود. وي پس از ورود، گفت‌و‌گو با ما را آغاز کرد. داوود او را متوقف نمود و از او خواست اجازه دهد ما در وهله اول تصميم‌گيري خود را به اتمام برسانيم. ما پيام ديگري از مجاهدين دريافت كرده بوديم كه از ما مي‌خواست در هيچ بحثي شركت نكنيم الا اين كه مي‌توانستيم صحبت‌هاي هر دو طرف را بشنويم. اين به معناي آن بود كه صبر كنيم تا نماينده‌ي مجاهدين نيز به گفت‌وگوهاي ما بپيوندد. دستور اين بود كه افرادي از ما كه خود را هوادار مجاهدين مي‌دانستند بايد از اطاق بيرون روند، چون نمي خواستند با شنيدن حرف‌هاي يك طرفه، تحت تاثير قرار بگيرند.  من معتقد بودم كه ميتوانم حرفهاي وي را شنيده و قضاوت خود را بكنم، اما بقيه مسئولين مرا متقاعد كردند كه من ميتوانم نمونه بدي براي بقيه اعضا بوده و آنها را نيز تحريك به نشستن كنم، در نتيجه من نيز اتاق را ترك كردم.

سال‌ها بعد وقتي از سازمان جدا شدم دانستم كه موسسين انجمن دانشجويان مسلمان نه تنها در آن مقطع بلكه در موارد ديگري نيز با مجاهدين مسئله داشتند. آن‌ها معتقد بودند كه سخنراني اخير رجوي نادرست و چپ روانه بوده و سازمان را به جايي كشاند كه بايستي بين ايستادن در برابر خميني و درگير شدن در جنگ داخلي- كه آمادگي‌اش را نداشت- و يا واگذار كردن همه چيز به ارتجاع ، يكي را انتخاب كند. آن‌ها احساس مي‌كردند كه سازمان غيردموكراتيك است و در انحصار رجوي درآمده. يكي از انتقادات مطروحه مجاهدين به آنها اين بود كه بنيان‌گذاران انجمن تمايلات راست روانه داشتند. درنتيحه راست بودن و ليبرال بودن بيش از هر زمان ديگر به تابو تبديل شد و هر كس مي‌خواست به نحوي اثبات كند كه چپ‌تر و راديكال‌تر از ديگران است. بدون اين كه بداند چگونه!  از چهار شعبه انجمن دانشجويان مسلمان در بريتانيا، شعبه نيوكاسل تحت آموزش من، آشكارا "ليبرال" تر و "بورژوا" تر بود. حال آن كه شعبه منچستر كه بيش از همه تحت تاثير محسن بود "راديكال"تر و چپ تر. يك‌بار اعضاي شورا- از جمله محمد و من- براي نشستي به منچستر رفتيم. همين كه پا به درون گذاشتيم افراد حاضر در خانه ما را به طور غيرمنتظره‌اي زير ضربات شلاق گرفتند. ما شوكه و گيج شده بوديم. اما به سرعت دريافتيم كه اين بخشي از برنامه‌ي "خودسازي" آن‌ها براي آمادگي مقابله با شرايط ايران مي‌باشد. چون چماقداران در اين‌جا نبودند، آن‌ها استدلال مي كردند كه بايستي خودشان اين كار را انجام دهند. در همين رابطه ميهمانان خود را نيز به هر بهانه‌يي شلاق مي‌زدند، بعضي را به بهانه عدم انجام مسئوليت‌شان، بعضي را به بهانه‌ي اين‌كه به اندازه كافي خوب نبوده و بعضي را به اين دليل ساده كه سر قرار دير آمده.

آن‌ها به عنوان بخشي از مبارزات‌شان عليه بورژوازي و ليبراليسم و تعهدشان نسبت به اصول زندگي اشتراكي، بدون استفاده از وسائل خواب مي‌خوابيدند، كم مي‌خوردند و سخت زندگي مي‌كردند. براي مثال ناهارشان عبارت بود از كمي ماكاروني و اندكي رب گوجه فرنگي، و به ندرت گوشت و يا ميوه مصرف می‌كردند. غذا در يك سيني بزرگ سرو مي‌شد و همگان مي‌بايستي بدون استفاده از بشقاب شخصي، از آن مي‌خوردند. 

در برگشت به نيوكاسل ما نيز متعهد شديم كه برخي "تمرينات خوب" منچستر را انجام دهيم. من از مطرح كردن شلاق زدن طفره رفتم در عوض قبول كرديم كه "دفاع شخصي" ياد بگيريم. كلاس كاراته ما يك نمايش كاملا كمدي بود. ما با احتساب زنان 20 تن بوديم. زن‌ها همه با روسري، همه ما با لباس‌هاي نامتناسب و بدن‌هاي غيرآماده. قيافه مربي ما را تصور كنيد وقتي براي اولين بار با ما رو به رو شد. در كلاس، ما بايستي به صورت دايره مي‌دويديم و از روي يك‌ديگر مي‌پريديم. مردها از روي زن‌ها نمي‌پريدند و البته زن‌ها هم از روي مردها نمي‌پريدند. من شخصا هيچ‌گاه ورزش نكرده بودم. با اين حال ظرف چند هفته قرار بود من و ديگراني مانند من، خودمان را تطبيق بدهيم و بتوانيم از عهده‌ي تمرينات كاراته برآئيم. مربي بيچاره بدون ترديد تحمل فوق‌العاده‌يي داشت.

از آن هنگام محل مسكوني ما از يك منطقه متوسط، به يك محله فقير و خشن‌تر نيوكاسل منتقل شد: بعضا به خاطر مشكلات مالي و بخشي به خاطر رفت و آمد. قرار بر اين بود كه ما زندگي بورژوازي را رها كنيم و خودمان به كار مشغول شويم تا فرد انقلابي‌ي بهتري باشيم. در اين رابطه پيشنهاد اين بود كه من مشتركا با ديگران زندگي كنم. من براي چنين تغييري آمادگي نداشتم. من به خانواده‌ام به عنوان يك مسئله مجزا نگاه مي‌كردم و قصد داشتم همين شيوه را ادامه دهم. در حقيقت من به ايده‌ي مالكيت چسبيده بودم. به گفته بازرگان "مالكيت نياز طبيعي آدمي است اما اگر برخي مردم بيش از نيازشان بخورند و سلامت‌شان را از دست بدهند ما نمي‌توانيم شكم‌شان را برداريم. به همين شكل اگر مردم حريص هستند و بيش از نيازشان پول ذخيره مي‌كنند تو بايستي آن‌ها را كنترل كني، نه اين كه حق مالكيت را از آن‌ها سلب نمايي." از اين‌رو من و همسرم موافق بوديم كه به نزديك‌ترين محل ممكن نقل مكان كنيم و در پخت و پز و صرف غذا با ساير اعضا به طور جمعي عمل نمائيم. به قصد دشوار ساختن زندگي فيزيكي‌مان، كارهايي مي‌كرديم كه تصنعي بود و هزينه هايي در برداشت. از سوي ديگر فشار رواني كاملا واقعي بود و وجود داشت و حد اقل از پا درآمدن يكي از ما را موجب می‌شد.

 در اوايل مرداد ماه 1359 ، شاه مرد. ما صحنه‌ي كفن و دفن او را از تلويزيون ديديم. انورسادات رئيس جمهور مصر و دوست قديمي‌ شاه ريچارد نيكسون در پشت تابوت حركت مي‌كردند. شمار بسياري مصري شركت داشتند اما ايراني‌ي چنداني نبود. حتي كساني كه زماني او را "ظل الله" مي‌خواندند و كساني كه از طريق او در خارج كشور در وفور و فراواني عظيمي زندگي مي‌كردند نيز حضور نداشتند. او به اندازه‌ي كافي عمر كرد و فلاكت ما را ديد. من مايل بودم بدانم كه آيا انحطاط كشور، او را در آخرين روزهايش متاثر و پشيمان ساخت يا نه، شايد هم تلاش مي كرد تا خود را با اين پندار توجيه كند كه او قصد داشت تمدن بزرگ در ايران ايجاد كند اما مردم آمادگي آن را نداشتند. به هر حال او تنها كسي بود كه ما را متحد ساخت. ما به خاطر تنفري كه از او داشتيم به هم پيوسته بوديم. اكنون اما او مرده است و ايراني‌ها بيشتر از هم جدا شده و تنفر، بيش از هميشه در همه جا آكنده است ۀ 

 

 

14

 

شهداي جديد

 

 

 

با وقوع جنگ ايران و عراق، تظاهراتي در نيو كاسل عليه تجاوز عراق، برگزار گرديد. ايراني‌ها اختلافات را کنار گذاشته و بار ديگر عليه متجاوز متحد شدند. ما توسط جمعيتي عراقي كه سازمان داده شده بودند مورد حمله قرار گرفتيم و مضروب شديم. پس از آن انجمن دانشجويان مسلمان تظاهراتي را در لندن ترتيب داد كه ساير گروه‌ها از جمله هواداران حزب توده نيز در آن شركت داشتند.

شعار ما عبارت بود از اين كه "آمريكا نقشه مي‌كشد، صدام حمله مي‌كند. مرگ بر آمريكا". در آن زمان صدام حسين براي غرب از جمله براي آمريكا و بريتانيا مطلوب بود. به وضعيت حقوق بشر در عراق هيچ اشاره‌يي نمي‌شد. ايراني‌ها "مردم بدي" بودند و عراقي‌ها "مردم خوب". مجاهدين اعلام كردند كه از ميهن در ميدان جنگ دفاع خواهند كرد، اما نه تحت امر سپاه پاسداران و ارتش. اين مسئله به طرح اين اتهام كشيده مي‌شد كه ما با عراقي‌ها همكاري مي‌كنيم. اعضاي ما مرگ خود را در دست‌هاي عراقي‌ها، سپاه و حزب اللهي‌ها مي‌ديدند. همزمان من نامه‌يي از جوان‌ترين خواهرم دريافت كردم. او از فعاليت‌هاي من خبر داشت و نسبت به اهداف من تا حدودی سمپاتي نشان مي‌داد. اما مجاهدين را به كارهايي متهم مي‌ساخت كه ناشي از منافع گروهي آن‌ها بود. او مي‌گفت مجاهدين به مردم كمك مي‌كنند اما كمك‌شان را با آرم سازمان انجام مي‌دهند تا به مردم يادآور شوند كه اين كمك از كجا مي‌آيد. آيا ما مي‌توانيم بگوئيم اين نوع رفتارها اسلامي است؟ من هيچ‌ گاه پاسخ او را ندادم و خيلي زود اين آخرين ارتباط با خانواده را در ايران از دست دادم.

پس از آن اخباري مي‌رسيد كه ممكن است گروگان‌هاي آمريكايي آزاد شوند. نشريه مجاهد مدعي شد كه اين کارها همه، دسيسه‌يي است عليه سازمان‌هاي انقلابي به‌خصوص مجاهدين. شعار "مرگ بر امپرياليسم- زنده باد آزادي" ادامه داشت. در هرحال گروگان‌ها آزاد شدند و چنان كه بازرگان گفت "در اين مورد تنها آمريكا بود كه واقعا برنده شد. پس از بي‌آبرويي‌اش در ويتنام اكنون به نحوي، اعتبار بين المللي مي يافت... در صحنه بين‌المللي آمريكا دشمن خود را به عنوان بربر و غيرمتمدن معرفي مي‌كرد و خود را به عنوان مبارز راه بشريت، دموكراسي و آزادي."

رابطه‌ي بين بازرگان و مجاهدين پيچيده و بغرنج بود. مسعود رجوي در مصاحبه با نشريه مجاهد پذيرفت كه بازرگان يكي از معلمان مجاهدين است. از سوي ديگر مجاهدين اولين حمله كنندگان به وي بودند و همين مسئله راه را براي حمله مرتجعين به وي هموار ساخت كه به سقوط وي انجاميد. رجوي تاكيد كرد كه بازرگان مرد صادقي است، ضد ديكتاتوري است و اولين روشنفكري است كه رابطه‌ي بين علم و اسلام را توضيح داد. مقاله جالبي در نشريه ميزان (روزنامه بازرگان) به چاپ رسيد كه اساسا نامه سرگشاده‌يي بود خطاب به مجاهدين و حزب‌اللهي‌ها كه خاطرنشان مي‌ساخت مشابهت آن‌ها به مراتب بيش از تفاوت آن‌ها است.‌ و اين‌كه تضاد بين آن‌ها آينده‌ي كشور را تهديد مي‌كند و كمكي است به دشمنان ما. هر يك، آن ديگري را "مرتجع" ، "رياكار"، "مزدور امپرياليسم" مي‌خواند و هر كدام معتقدند كه فقط آن‌ها خوب و حق هستند. هر دو خميني را به عنوان امام پذيرفته‌اند و هر دو از فدائيان در حمله به دولت موقت پيروي مي‌كنند. ماركسيسم بر هر دو جنبش از بابت ضديت با كاپيتاليسم و انحصارات تاثير گذاشته و هيچ تمايلي ندارند كه قدرت را با ساير احزاب تقسيم كنند. هر دو خود را دشمن آمريكا مي‌دانند و با رشد گام به گام ضديت دارند و آن را خيانت مي‌خوانند. بازرگان تاكيد می‌کرد "اگر شما انقلابي هستيد، اين يك حركت انقلابي است ... من از شما مي‌خواهم كه يك‌ديگر را به عنوان مسلمان و برادر قبول كنيد... بنشينيد و صحبت كنيد و اختلاف خود را برطرف نمائيد."

اين نامه سرگشاده در نشريه مجاهد نيز به چاپ رسيد همراه با پاسخ‌هاي ناگزير. مجاهدين نه با ديدگاه ايدئولوژيكي بازرگان موافق بودند و نه حاضر بودند در ارتباط با شرايطي كه ما در آن قرار گرفته بوديم مسئوليتي بپذيرند. آن‌ها اعلام مي‌كردند كه همواره براي صحبت كردن آماده‌اند، اما پاسخ پيشنهادشان براي آشتي، سلاح و چماق بود.

نشريه هفتگي مجاهد كه مجددا منتشر مي‌شد، به طور غيرقانوني چاپ مي‌شد و با ريسك بالا در خيابان‌ها توسط هواداران به فروش مي‌رسيد. اغلب فروشندگان نشريه مورد حمله قرار مي‌گرفتند، كتك مي‌خوردند، دستگير و حتي كشته مي‌شدند. شمار آنان از يك تن، دو تن تا چند صد تن در هر هفته بالغ مي‌شد. هر شماره نشريه جزئيات كشته شدگان را همراه با عكس و بدن‌هاي شكنجه شده منتشر مي‌ساخت. يكي از آن‌ها نشان مي‌داد كه يك نوجوان ميليشا را سوزانده و با سيگار بر پشت او نوشته بودند "زنده باد خميني". مدارك مستند شكنجه و قتل به طور سيستماتيك به بني‌صدر تحويل مي شد، و گاه به طور خلاصه در انقلاب اسلامي (روزنامه بني صدر) به چاپ مي‌رسيد. بالاخره صداهاي اعتراض شنيده شد. برخي افراد مشهور و از جمله علما به طور آشکار عليه برخوردهاي سپاه پاسداران و حزب اللهي ها موضع گرفتند. درنتيجه خميني ناگزير شد كميته‌يي را تعيين كند تا "درباره‌ي ادعاي شكنجه" تحقيق نمايد. پس از ماه ها بررسي‌ي هزاران سند و شاهد، كميته نظر قابل پيش‌بيني خود را اعلام نمود مبني بر اين كه برخي اشتباهات و تنبيه‌هايي وجود دارد اما "مشخصا شكنجه نه"!

از آنجا كه ما ديگر قادر نبوديم نشريه مجاهد را مستقيما از ايران دريافت كنيم، تصميم براين شد كه آن را در نيوكاسل بازتكثير كرده و در نقاط ديگر به جز ايران منتشر كنيم. اين بخشي از كار ما را تشكيل مي‌داد. عمده‌ي اين كار توسط يكي از اعضاي ما بنام حسين انجام مي‌شد. حسين يك نوجوان دانشجوي دانشگاه بود، تعهد و انگيزه‌اش آنچنان بالا بود كه معمولا او را مانند مرده‌يي در چاپ‌خانه مي‌ديديم. روزها بدون استراحت كار مي‌كرد. بقيه ما نيز كارهاي تا كردن، بسته بندي و پست نشريه‌هاي چاپ شده را به عهده داشتيم. در اين زمان من مي‌بايستي در هفته، يك روز در ادين برو، يك روز در ميدلزبرو و يك روز در ساندرلند مي‌بودم براي آموزش هواداران‌مان در اين مناطق و كمك به آن‌ها براي حل مشكلات‌شان از جمله تضادهاي داخلي كه از مشترك بودن همه چيز پديد مي‌آمد. ديدار از هوادارها در اين شهرها به من كمك مي‌كرد تا مشكلات خود را فراموش كنم. اين کار باعث تقويت انگيزه‌هايم نيز می‌شد. همچنين نشست اعضا و هواداران ما در نيوكاسل برگزار مي‌گرديد. علاوه بر اين، نشست‌هاي طولاني به‌ منظور برنامه ريزي اجرايي نيز به طور هفتگي برگزار مي‌شد.

روابط جمعي، زندگي را دشوار مي‌ساخت. 15 نفر با هم زندگي مي‌كردند و اغلب اوقات هواداراني نيز آن‌جا بودند و هر كدام با شخصيت‌ها، عادت‌ها و خواسته‌هاي خودشان كه معمولا هم با يك‌ديگر هم‌خواني نداشتند. هيچ‌ كدام از ما پناهنده نبود، حقوق دولتي وجود نداشت و پولي از ايران دريافت نمی‌کرديم. از اين رو ما با همان درآمد ناچيز برخي از افراد خودمان كه كار مي‌كردند، روزگار مي‌گذرانديم. در نتيجه برخي از هواداران و اعضا به تقلب و حتي دزدي كشيده شده بودند. ما بايستي فكر مي‌كرديم كه چه جوابي به اين مسئله بدهيم. آيا بايستي كساني را كه ظوابط را رعايت نميكردند و يا كارشان را به درستي انجام نمي‌دادند، مجازات مي‌كرديم؟ آيا اخراج ، وسيله تطهير سازمان بود؟

رويدادها در ايران شتاب مي‌گرفت. خميني از موضع فرمانده كل قوا، بنيصدر را به عنوان فرمانده نيروهاي نطامي منصوب نمود. به همين خاطر بني‌صدر در ميان پرسنل ارتش محبوبيت‌هايي به دست آورد. وي متناسب با روش‌هاي ليبرالي خود با مرتجعين علني تر و شديدتر مقابله مي‌كرد. حتي مجاهدين را مورد حمايت قرار مي داد و به رجوي اجازه داد تا براي دفاع شخصي سلاح حمل كند. در هر كجا كه بني صدر به طور علني ظاهر مي‌شد، اعضاي مجاهدين حضور داشتند. در 14 ارديبهشت 1360 بني صدر آخرين ميتينگ عمومي خود را در ستايش از مصدق برگزار نمود. حزب‌اللهي‌ها مطابق معمول داخل جمعيت شدند. بني‌صدر دستور داد آن‌ها را دستگير كنند. شماري از آ‌ن‌ها توسط ساير شركت‌كننده‌گان- عمدتا اعضاي مجاهدين- كتك خوردند و دستگير شدند. دستگيرشدگان اكثرا يا از اعضاي سپاه پاسداران و يا حزب جمهوري اسلامي بودند. در حالي كه بني صدر وفاداري خود را علنا اعلام كرده بود، درگيري ميان جناح او با ارتجاع به بالاترين نقطه خود رسيد. مقامات درگير، در اين تلاش بودند تا به جاي چماقداران، رئيس جمهور را محاكمه كنند.

در همين ايام نماينده‌ي مجاهدين براي ارائه رهنمودهايي به ما به بريتانيا آمد. در ايران مجاهدين زير فشار بودند و بايستي يك راه‌حل ابتكاري براي مشكلات خود مي‌يافتند. زندگي برخي از اعضاي و خانواده‌هاي آن‌ها در معرض خطر قرار داشت. شايد مجاهدين قصد داشتند كه راه را براي اعزام آن‌ها به خارج هموار سازند. ما نماينده مجاهدين را در لندن ملاقات كرديم. او شرايط ايران را توضيح داد. از جمله اين كه آن‌ها قادر بودند بني‌صدر را پشتيباني كنند و حتي او را به ضديت با خميني تشويق نمايند. و اين كه تحليل شان در حمايت از ليبرال‌ها عليه ارتجاع درست بوده. برعكس آن چيزي كه ما از موسسين انجمن شنيده بوديم، اين رژيم و حاميانش بودند كه در بن‌بست قرار داشتند و مجاهدين از هميشه محبوب‌تر و آماده براي عمل كردن. او گفت كه رژيم نمي‌تواند پيروز شود. اگر رژيم، درگيري با مجاهدين را برگزيند مي‌بازد. اگر به همين وضعيت ادامه دهد مجاهدين هواداران بيشتري را جلب و جذب خواهند كرد و رژيم، حاميان اجتماعي بيشتري را از دست خواهد داد. اوگفت "بدون ترديد رژيم، اولي را انتخاب خواهد كرد. بني‌صدر نيز بايستي مهم‌ترين تصميم‌گيري زندگي خود را انجام دهد. او بايستي بين ما و رژيم، يكي را انتخاب كند." 

من از آن‌چه كه او درباره خميني گفت متحير ماندم. او مي‌گفت ما از آغاز مي‌دانستيم كه خميني ارتجاعي است و دير يا زود، ماهيت واقعي خود را نشان خواهد داد. ما در اين رابطه فقط بايستي صبر مي‌كرديم و منتطر مي‌مانديم. من اين را نمي‌توانستم بپذيرم. اگر من مي‌دانستم كه خميني همان خواهد شد كه هست، هرگز در شروع انقلاب از او حمايت نمي‌كردم. هر فرد ديگري نيز اگر ماهيت واقعي او را مي‌دانست و چنين حرفي نمي‌زد نه تنها به مردم بلكه به آگاهي خودش نيز خيانت مي‌ورزيد. من همواره گمان‌مي‌كردم كه مجاهدين خميني را نمي‌شناختند- رجوي در يكي از مقالاتش مي‌نويسد "ماهيت انسان‌ها به غايت پيچيده است چنان كه فقط خداوند از آن آگاه است." من پرسيدم چگونه ما خميني را "امام" و رهبرمي خوانديم  در حالي كه مي دانستيم  او متعلق به اردوي ارتجاع است و در نهايت ما را تا يك‌هزار سال عقب خواهد برد...؟

اما جواب مشخصي دريافت نكردم. نماينده مجاهدين به نحوي برخورد كرد كه اين مسئله را به حاضرين القاء كند كه من با گفتن اين كه خميني مرتجع نيست از او دفاع مي‌كنم. آن‌ها نيز به من يادآور مي‌شدند كه خميني بسياري از قتل‌ها را تائيد نموده و نكاتي از اين قبيل. من اطمينان به نفس كم داشتم تا بتوانم مجادله كنم، بنابراين چيزي نگفتم. پس از نشست، نماينده‌ي مجاهدين مرا به كناري كشيد و به آرامي گفت "خميني به زودي به جبهه ضد خلق خواهد پيوست". من تا مي‌خواستم بگويم كه سئوال من اين نيست، او با لبخندي به شانه من زد و گفت "تو بايد سخت كار كني. تو مي‌داني ما چقدر به افرادي مانند تو نياز داريم!"

من با انبوهي سئوال در ذهنم به نيوكاسل برگشتم. اگر همه چيز از سوي مجاهدين پيش‌بيني شده بود، پس چرا آن‌ها با صداي بلند عليه امپرياليسم صحبت مي كردند د، چيزي كه به معني تضعيف ليبرال‌ها و تقويت ارتجاع بود ؟ اكثر بحث‌هايي كه مرتجعين عليه ليبرال‌ها مطرح ميكردند ،ابتدا" از ناحيه مجاهدين مطرح شده بود كه در نتيجه در اين زمينه استاد ارتجاع هستند. چرا مجاهدين با تمام توان، از دولت موقت پشتيباني نكردند؟ چرا اجازه مي‌دهند كه مردم فكر كنند آن‌ها خميني را به عنوان امام، رهبر انقلاب و حتي رهبر انقلاب اسلامي پذيرفته‌اند؟  آيا آن‌ها همان‌طور كه ارتجاع مي‌گويد واقعا دو رو و دوگانه و منافق هستند؟ مجاهدين كه هم اكنون در روابط دروني خود خميني را بدتر از شاه مي‌نامند، اگر اين را مي‌دانستند چرا او را در برابر شاه برگزيدند. آيا آن‌ها چنان كه برخي از سازمان‌هاي ماركسيستي مدعي‌اند واقعا اپورتونيست هستند؟

پاسخ قطعي مطلقا وجود نداشت. من هم خوشبينانه برخورد مي‌كردم. تصميم گرفتم كه سخن رجوي را ترجيح دهم و خودم را اين طور قانع کردم که آن‌چه مي‌شنيدم، نظر شخصي يكي از اعضا بوده و نه نظر سازمان.

در ايران حزب‌اللهي‌ها نسبت به رخدادهاي دانشگاه تهران خواستار انتقام بودند. تعداد دستگيري‌ها، شكنجه شده‌ها و كشته‌هاي مجاهدين فراتر از هميشه رفت. همه آن‌ها به عنوان شهداي جديد در نشريه مجاهد نشان داده مي‌شد. بني‌صدر علنا و به طور فزاينده‌يي عليه ارتجاع صحبت مي‌كرد. او به برگزاري رفراندم فراخوان مي داد، كه حاكي از آن بود كه نظرات و داوري‌هاي خميني از اين پس كافي نيست و لذا مردم خود بايستي تصميم بگيرند.

مجاهدين در اعتراض به كشته شدن اعضاي خود تظاهرات بزرگي در اوايل ارديبهشت و در قلب تهران ترتيب دادند كه بيش از يك‌صد هزار تن در آن شركت داشتند. اما حمله به اعضاي آن‌ها متوقف نشد. شمار رسمي هواداران دستگير شده، اكنون از مرز يك‌هزارتن فراتر مي‌رفت. كمتر از سه سال از زمان آزادي همه‌ي زندانيان سياسي در اول انقلاب، اكنون موج جديدي از زندانيان سياسي وجود داشت و موجب شرمساري ما. مرتجعين، تغييرات واپس‌گرايانه‌يي مانند تصويب قانون قصاص يعني مجازات مذهبي براساس سنت‌هاي اعراب بدوي  شامل شلاق زدن، سربريدن و سنگ‌سار را به نمايش گذاشتند. آن‌ها يك مرد را به اتهام قاچاق مواد مخدر در ملاء عام به دار آويختند. نيازي به گفتن نيست كه مجاهدين و ليبرال‌ها مخالف چنين قوانيني بودند.

در 12 ارديبهشت 1360 مجاهدين نامه محترمانه و متواضعانه‌يي براي خميني نوشتند و خواستار ملاقات با وي شدند. قصد آن‌ها اين بود تا خميني را در تنگنا قرار دهند. اگر او مي پذيرفت، با چندين صد هزارمخالف رژيم رو‌به‌رو مي‌شد. اگر نمي‌پذيرفت، مجاهدين مدعي مي‌شدند كه آن‌چه را كه آن‌ها مي‌توانستند، براي جلوگيري از خون‌ريزي‌ي بيشتر انجام داده‌اند، حال آن كه خميني به عنوان رهبر انقلاب حتي زحمت ملاقات و شنيدن حرف‌های آن‌ها را به خود نداده است. شگفت اين كه خميني جواب داد: "سلاح هاي تان را تحويل دهيد، ديگر نيازي نيست شما به ديدن من بيائيد. من براي ديدار شما به خدمت شما خواهم آمد." مجاهدين از بني صدر خواستند از موضع رئيس دولت، امنيت آن‌ها را تضمين نمايد و نظم و قانون را در كشور برقرار سازد. تا آن‌ها نيز سلاح هاي خود را تحويل دهند. اما بني‌صدر ديگر قادر نبود حتي امنيت خودش را تامين كند.

بني‌صدر اسنادي را عليه مرتجعين به چاپ رساند. پس از چندي دستگاه قضايي كه تحت كنترل ارتجاع بود دستور بستن روزنامه او را صادر كرد. بني‌صدر در يكي از آخرين اطلاعيه‌هاي خود نوشت "غول ديكتاتوري در حال ظهور است" و به مردم هشدار داد كه در برابر آن دست به مقاومت بزنند. وي در آن مقطع اغلب اوقات را در خفا به سر مي‌برد. مجاهدين اعلام كردند كه زندگي او در خطر است. لايحه‌يي در مجلس مطرح شد تا بني‌صدر را وادار به استعفا نمايد.

در30 خرداد 1360 مجاهدين بدون اطلاع قبلي به عموم مردم بزرگترين راه‌پيمايي خود را تا آن زمان ترتيب دادند. به گفته همگان 500 هزار تن از مجاهدين و هواداران‌شان به خيابان‌هاي تهران ريختند. به گفته مجاهدين اين روز نقطه عطفي در تاريخ ايران محسوب مي‌شود و به طور مشخص تاثير خود را بر زندگي ميليون‌ها تن برجاي گذاشت. در سال‌هاي بعد مراسمي به مناسبت اين روز ترتيب مي‌يافت. مراسمي براي جشن و شادماني نه براي اندوه و بيزاري. روزي سرشار از خنده، رقص، آواز و تبريك متقابل. پيام اين بود كه رژيم ايران با عدم پذيرش تقسيم قدرت با ليبرال‌ها نشان داد كه آزادي را به هيچ قيمتي نخواهد پذيرفت و آن‌هايي كه مردم را در خيابان‌ها تهران كشتند ديگر متعلق به جبهه خلق نيستند و به عنوان بدترين دشمنان كشور افشا شدند. طي چند ماه مجاهدين از القابي كه براي خميني به كار مي‌بردند عميقا فاصله گرفتند، اكنون ديگر نه امام، نه رهبر، و نه پدر ، بلكه او را بدتر از عراقي‌ها، امپرياليست‌ها و آمريكايي‌ها، دشمن بشريت،  قاتل، دجال (فريبكار) روباه پير ،كفتار و ... مي‌ناميدند.

چه تعداد افراد در آن روز دستگير شدند، كتك خوردند، مجروح و كشته شدند؟ تنها خدا مي‌داند. رژيم خودش به سرعت اسامي و مشخصات را منتشر ساخت. آن‌ها مي‌خواستند حد اكثر ارعاب و وحشت را القاء كنند. درحقيقت در يك سراسيمه‌گي و آشفته‌گي، پاسداران رژيم و نيز همراهان مجاهدين كه يونيفورم سپاه به تن داشتند، اعم از مرد و زن و پير و جوان، اشتباها كشته شدند. تعداد اندكي از كساني كه دستگير شده بودند به دادگاه برده شدند. اتهام آن‌ها اين بود كه نمك و فلفل به همراه خود داشتند (تا به چشم پاسداران كه تعقيب‌شان مي‌كردند بپاشند) و يا سکه‌ي  دو ريالي در اختيار داشتند ( براي استفاده از تلفن عمومي).

هدف واقعي رجوي چه بود؟ آيا ايجاد حادثه‌يي و دادن آخرين هشدار به رژيم؟ آيا وي اميدوار بود با برگزاري يك راه‌‌پيمايي به رهبري مجاهدين به سمت جماران- محل زندگي خميني- رژيم را سرنگون كند؟ آيا او به خاطر اجتناب از خون‌ريزي، برنده شده بود؟ يا به خاطر ناتواني در گردآوري نيروي كافي در آن نقطه براي سرنگوني رژيم، باخت؟ به زبان ساده آيا او به عنوان يك مسلمان انقلابي همه آن‌چه را كه براي جلوگيري از جنگ و خونريزي ممكن بود انجام داد؟ اين، هم‌ ‌آن چيزي بود كه ما به آن اعتقاد داشتيم و بر اين اعتقاد نيز مانديم.

آيا نبرد خونين نهايي در آن روز آغاز شده بود يا 30 خرداد يكي از نقاطي بود در مسير برگشت ناپذيري كه پيموده بوديم. آنچه روشن بود اين كه مجاهدين قصد داشتند از اين پس از خود دفاع كنند. چند روز بعد شنيديم كه انفجاري مركز اصلي حزب جمهوري اسلامي را منهدم كرده. حدود يك‌صد نفر از جمله بهشتي رئيس حزب، اعضاي پارلمان، وزرا و شماري از چهره‌هاي سرشناس رژيم كشته شدند. از عناصر كليدي تصميم‌ساز تنها رفسنجاني و خميني باقي ماندند. مرتكب اين عمل، يك نفوذي مجاهدين بود. مجاهدين هيچ‌گاه علنا مسئوليت اين انفجار را به عهده نگرفتند، هر چند به لحاظ سياسي و در نشان دادن قدرت خود از منافع اين نسبت سود بردند.

انتخابات غافلگيركننده‌يي براي رياست جمهوري و نخست‌وزير جديد اعلام گرديد. كمي پس از آن گزارشي شنيديم كه بني‌صدر و رجوي كشور را به سوي پاريس ترك كردند. من اين خبر را با عصبانيت رد كردم. ما رهبري حزب توده را به خاطر فرار به اتحاد شوروي پس از كودتاي سيا در سال 1332 مورد انتقاد قرار مي‌داديم. و به همين دليل بود كه اعضاي حزب توده را همچون انقلابيون و شهداي مردم مي‌پذيرفتيم اما به رهبران‌شان به عنوان خائن ناسزا مي‌گفتيم. براي من قابل قبول بود كه بني‌صدر به خاطر حفظ امنيت به اروپا فرستاده شود اما نمي‌توانستم باور كنم كه رجوي ايران را ترك كرده باشد. رهبران ما مانند رهبران حزب توده نبودند. به هر حال در آن روز در اثناء جلسه آموزشي هواداران در سندرلند، من با چشمان حيرت زده خود در تلويزيون تصوير رجوي و بني‌صدر را ديدم كه وارد فرودگاه پاريس شدند. بعدا ادعا كردند كه دفتر سياسي، رجوي را به خارج فرستاده تا جنبش مقاومت ما را به جهانيان معرفي نمايد و او را براي انقلاب و مردم، نگاه دارند. در آن زمان مردم گيج و حيرت زده از اخبار مربوط به انفجار مركز حزب، از به خارج رفتن رجوي و بني‌صدر چيزي نپرسيدند. اين شايعه وجود داشت كه مجاهدين در همه جا نفوذ دارند، در تمام دفاتر رژيم حتي آن‌ها بمبي زير تخت خميني گذاشته و گفته اند "ما مي توانيم تو را به همين راحتي بكشيم اما مي‌خواهيم زنده بماني و در دادگاه خلق محاكمه شوي". بسياري از ما گمان داشتند كه پيروزي، قريب‌الوقوع است. سازمان نيز به صراحت به ما اطمينان مي‌داد كه رجوي و بني‌صدر حد اكثر ظرف يك سال پيروزمندانه به ايران برمي‌گردند. ما خودمان و مجاهدين را به عنوان افراد صادق و ثابت قدمي مي‌ديديم كه بر قول‌شان و عهد و پيمان‌شان پايدار خواهند ماند. از اين‌رو هيچ كس درباره اظهارات آن‌ها سئوالي مطرح نمي‌ساخت.

در اين ايام از ما خواسته شد كه نامه بني صدر به رجوي و بيانيه ائتلاف آن‌ها را توزيع كنيم. اين يعني حركت كردن از موضع قبلي‌مان به سمت بني‌صدر. سازمان تلاش مي‌كرد ما را تشويق كند از اين ائتلاف حمايت كنيم تا از ايجاد جبهه ضد انقلاب توسط بني‌صدر، بختيار و ديگران جلوگيري نمائيم. اين امر براي من به‌طور خاص دشوار بود كه اين خط را پيش ببرم. زيرا كه من مسئول روابط با ساير گروه‌هاي مخالف رژيم كه اكثرا" ضد بني صدر بودند  بودم. و اين در شرايطي بود كه اسم من نيز مرا در مظان اتهام طرفداري از بني‌صدر قرار مي‌داد.

بني‌صدر در نامه‌اش نوشته بود كه پس از خواندن نوشته‌هاي مجاهدين، درك تازه‌يي از اعتقادات مجاهدين يافته و در نظرات گذشته‌اش نسبت به آن‌ها تجديد‌نظر نموده است. اوبطور ضمني به اين اشاره داشت كه اشتباه كرده كه مجاهدين را "استالنيست" خوانده و ايدئولوژي آن‌ها را آميزه‌يي از ماركسيسم و اسلام مي‌دانسته. اكنون مجاهدين بايستي راهي مي‌جستند تا موضع خود را در برابر ائتلاف، براي ما توجيه كنند. من حدس مي‌زدم كه بني‌صدر نيز بايستي چنين كاري را براي هواداران خود انجام مي‌داد.

چند هفته پس از ورود رجوي و بني‌صدر به پاريس از ما خواسته شد تا مبارزه جويي خود را به رژيم نشان بدهيم و در محكوميت اعدام‌هايي كه در ايران صورت مي‌گرفت، در ملاء عام دست به اعتصاب غذا بزنيم. حدود 20 تن از منطقه ما و شمار بيشتري از بخش‌هاي ديگر، اعتصاب غذا را در ميدان ترافالگار لندن آغاز كردند. ما به مدت يك هفته در آنجا مانديم. در طول روز با رهگذران صحبت مي كرديم و شرايط ايران را توضيح مي‌داديم. به اندازه كافي تبليغات ضد ايران و ضد خميني وجود داشت كه مردم از جمله سياست‌مداران و حتي پليس به ما سمپاتي نشان بدهند. در گفت‌و‌گوهاي‌مان تا حد ممكن مدعي ليبرال بودن مي‌شديم. از آن پس اعضاي ما هيچ گروه چپي را نديدند، فهم ما از آي-آر-اي (ارتش جمهوريخواه ايرلند) تغيير كرد و بما گفته شد كه عمليات آنان در حاليكه هنوز ميتوانند از ابزار سياسي مبارزه استفاده كنند اشتباه است.. به نمايش گذاشتن پوستر مشترك مجاهدين و شين فين (هواداران سياسي آي-آر-اي) ممنوع گشت. باقي مانده‌ي اين پوسترها جمع آوري و سوزانده شد. حمايت از بني صدر سياستمداران خارجي را در ملاقاتها مطمئن ميساخت كه ما كمونيست نبوده و  ليبرال هستيم، نه كمونيست و نه مسلمان افراطي. مردم نوشته‌هاي ما را مي‌گرفتند و با بخشندگي كمك مي‌كردند. چهره ما بر اثر گرسنگي زرد شده بود و گزارشات مستند و عكس‌هاي مربوط به بي‌رحمي و شقاوت رژيم بدون ترديد كارساز بود. اكنون برخلاف گذشته با ديگران احساس همبستگي مي‌كرديم. ما حتي در ميان خودمان شعارهاي ضد امپرياليستي را فراموش كرده بوديم. در جريان اعتصاب غذا، هرشب وقتي كه خيابان خيلي سرد مي‌شد ما به زيرزمين مترو مي‌رفتيم. افراد بي‌خانماني كه آن‌جا زندگي مي‌كردند از اين كه ما جاي آن‌ها را مي‌گرفتيم عصباني مي‌شدند و بعضا تلاش داشتند تا ما را از آن‌جا بيرون كنند و يا با ما درگير شوند.

هرشب پس از اطمينان از اين كه همه به‌خواب رفته‌اند سه تن از مسئولين و من به محل ديگري مي‌رفتيم تا درباره برنامه روز بعد صحبت كنيم. يك شب گروهي گردن كلفت و ضد خارجي به ما حمله كردند. من از ساير همكارانم در فرار كردن كند‌تر بودم و به دست مرحمت باند مذكور افتادم  و الطاف‌شان فقط نصيب من شد:  آن‌ها مرا به صورت وحشيانه‌يي كتك زدند به‌طوري كه شانه سمت راستم شكست. من بر اثر درد بيهوش شدم. وقتي به هوش آمدم ديدم تمام دوستانم اطرافم حلقه زده‌اند. برخي از حمله كنندگان به من، دستگير شده بودند اما من به هنگام تنظيم شكايت‌نامه در مركز پليس، از شكايت صرفنظر كردم ما به اندازه كافي دشمن داشتيم و نيازي نبود كه يكي هم اضافه شود. اعتصاب غذا كنندگان به شب بيداري خود به مدت بيشتري ادامه دادند اما من نمي‌توانستم با آن‌ها همراهي كنم ۀ

 

 

 

15

 

اشغال و تظاهرات

 

 

يكي دو هفته بعد، دستور بعدي نيز رسيد: ما بايستي سفارتخانه‌هاي ايران را اشغال مي‌كرديم. احساسم اين بود كه اين كمي راديكال است. انجمن ما اكنون كم و بيش به موازات خطوط مجاهدين، سازمان يافته بود، هر بخشي مسئول خودش را داشت كه از لندن- جايي كه ما كليه دستورات را از آن‌جا مي‌گرفتيم- معرفي شده بود. دستورها مستقيم، كوتاه و معمولا بدون جزئيات و توضيحات كافي ابلاغ مي‌شد. دستاويز صدور اين نوع دستورات اين بود كه ما در جنگيم پس همه چيز بايستي تا آن‌جا كه ممكن است كوتاه و مخفي باشد. در هر حال چنين به نظر مي‌رسيد كه مي‌بايستي اين آخرين عمليات ما در خارج از ايران باشد و نشانه‌ي طبيعي سرنگوني قريب‌الوقوع رژيم. من از مسئولم پرسيدم "توگمان مي‌كني كه ما واقعا در چنين مرحله‌يي هستيم؟" او لبخندي زد و به من اطمينان داد كه "اين عمل متفردي نيست و همزمان در همه‌ي كشورها صورت خواهد گرفت. زمان زيادي صرف اين عمليات نخواهد شد، شايد يك يا دو روز و به محض اين كه  پيام‌مان را براي رسانه‌ها بازگفتيم، سفارتخانه‌ها را ترك خواهيم كرد". اگرچه شكسته‌گي دست، مرا در نيوكاسل محبوس نمود و به كارهاي عادي و روزمره ادامه مي‌دادم اما بايستي افراد را جمع‌آوري كرده و به لندن مي‌فرستادم. البته قرار نبود كه آن‌ها را دقيقا در جريان مقصد و يا هدف قرار دهم. تعدادي از سفارتخانه‌هاي رژيم همزمان به اشغال درآمد و عناوين و تيتر خبري چندين كشور شد. از اين بابت، پروژه موفقيت‌آميزي بود. من از ترديدي كه روا داشته بودم شرمنده شدم. من به روشني اشتباه مي‌كردم نه تنها به لحاظ ايدئولوژيكي بلكه  همچنين به لحاظ سياسي و به لحاظ رفتار.

از آن پس ميان ما و حاميان رژيم دائما درگيري‌هاي فيزيكي بروز مي‌كرد. منطقه ما تحت كنترل ما و ميان هواداران رژيم به عنوان منطقه منافقين معروف بود اما منچستر برعكس كاملا تحت كنترل آنها بود. تقريبا تمام هفته‌ها ميان هواداران ما و آن‌ها درگيري‌هايي رخ مي‌داد. نهايتا تصميم گرفتيم كه درسي به آن‌ها بياموزيم. ما از پليس اجازه گرفتيم كه تقريبا هر هفته مقابل كنسول‌گري ايران در منچستر تظاهراتي برگزار كنيم. از آن‌جا كه اكثر اعضاي تمام‌وقت و هواداران ما به خاطر شركت در سفارت‌گيري در زندان به سر مي‌بردند، اين كار ساده‌يي نبود كه بتواني افراد را به تعداد كافي پيدا كني و به منچستر بفرستي. اين وضعيت به خصوص پس از درگيري بين طرفين، امري معمول بود. اين مسئله به طور مرتب به مدت دو ماه اتفاق افتاد، اما شرايط در منچستر تغيير كرد به خاطر اين كه مردم توهم خود را نسبت به رژيم از دست مي‌دادند و دست از حمايت آن برمي‌داشتند. البته شرايط بيشتر خنثي را مي‌پذيرفتند. 

در 8 شهريور خبر ديگري همه‌گان را شوكه كرد و به ما دل‌گرمي تازه‌يي بخشيد كه رژيم در آستانه سرنگوني است. انفجاري در دفتر رياست جمهوري در تهران بوقوع پيوست، هم رئيس جمهور و هم نخست‌وزير جديد هر دو كشته شدند. همراه اين ترورهاي روزانه كه شماري از ملاها را نيز شامل مي‌شد، اعدام‌هاي فزاينده‌‌يي صورت مي‌گرفت كه سعادتي نيز از جمله آن‌ها بود. او به 10 سال زندان محكوم بود اما در جريان موج جديد اعدام‌هاي افسارگسيخته و شتاب‌زده كشته شد. يك‌بار ديگر رژيم نشان مي‌داد كه حتي براي قوانين خودش نيز ارزشي قائل نيست. در ميان اعدام‌شدگان شخصيت‌هاي سياسي، افراد زير سن قانوني و پدر و مادرهاي پير به چشم مي‌خوردند. اخبار مربوط به اعدام‌ها بخشي از زندگي ما را تشكيل مي‌داد و سريع‌تر از آن مي‌آمد كه ما وقت پيدا كنيم تا براي مردگان‌مان اشكي بريزيم. با بمب‌گذاري‌هاي انتحاري، فاز جديدي در عمليات آغاز گرديد. اولين آن‌ها در 20 شهريور اتفاق افتاد. بمب گذار مجيد نيكو- ميليشياي جوان- همراه با هدف خود، مدني- ملا و نماينده خميني- و 17 تن از پاسداران انقلاب در تبريز، كشته شد. از دست دادن خواهران و برادران‌مان براي ما درد‌آور بود اما مرگ شخصيت‌هاي مهم در منطقه به دست آن‌ها به ما انگيزه  مي‌داد و بيش از سوك وماتم براي ما مسرت‌بخش بود. با تكيه بر فرهنگ آرمان‌گرايانه‌ي شهادت، ما بيشترين احترامات را نسبت به كساني قايل می‌شديم كه بالاترين ايثار و فداكاري را براي دموكراسي و استقلال انجام می‌دادند مانند احترامي كه براي خلبانان كاميكازي ژاپن در جنگ جهاني دوم قائل بودند. 

فعاليني كه به مدت يك روز براي اشغال سفارت‌خانه ايران به لندن رفته بودند دستگير شده و به مدت چند ماه زنداني شدند. شماري از آن‌ها به همين خاطر زندگي‌شان منهدم گرديد و شماري نيز تحصيل را رها كرده و به صورت پناهنده سياسي درآمدند.

شبكه‌ي انجمن دانشجويان مسلمان از جهات مختلف از مجاهدين تقليد مي‌كردند، زيرا كه به لحاظ ايئولوژيكي سخت به هم نزديك بودند. سلسله مراتب‌شان، سيستم وظايف و مسئوليت‌هاشان، شبيه ساختار پيچيده مجاهدين بود. مهم‌ترين تعهدات شخصي‌شان نيز مانند آن‌ها بود. از اين جهت كه عضو انجمن هوادار، پذيرفته بود كه تمام‌وقت براي انجمن كاركند و آماده بود تا همه چيز از جمله زندگي‌اش را- دقيقا مانند يك مجاهد- براي آن فدا كند. حاميان تمام‌وقت انجمن دانشجويان مسلمان دو دسته بودند: اعضا كه به آنها "O" مي‌گفتند و سمپاتيزان‌ها كه با حرف "S"  مشخص مي‌شدند. همه كساني كه از مجاهدين حمايت مي‌كردند اما تمام‌وقت در اختيار انجمن نبودند اصطلاح "H" را براي‌شان به كار مي‌بردند. من مسئول همه كساني بودم كه به عنوان "S" طبقه‌بندي مي‌شدند و نيز مسئول ساير حاميان مجاهدين در منطقه خودمان.

من معتقد بودم كه اين سيستم در ارتباط با افرادي كه به اندازه‌ي بقيه ما، سخت كار مي‌كنند ناعادلانه است، چون كه آن‌ها در تصميم گيري مربوط به زندگي و كار روزانه‌شان دخالت داده نمي‌شدند. لذا من براي تغيير در مقررات براساس بحث‌هايم درباره‌ي نوشته‌هاي مجاهدين و تعهدات‌شان نسبت به دموكراسي، فشار مي‌آوردم. مسئولين اجرايي شورا در لندن مستقيما با دو سئوال پاسخ دادند: آيا من اتوريته شورا را مي‌پذيرم و آيا با تصميمات آن‌ها موافقم؟ جواب من به سئوال اول "آري" بود چون مي‌دانستم مسئولين شورا مورد تائيد مجاهدين هستند. اما در مورد سئوال دوم، من مي‌فهميدم كه هرچه خواسته مي‌شود بايستي انجام دهم اما اين به معني آن نيست كه با هرچه كه آن‌ها مي‌گويند موافق باشم. در گذشته من گاهي با تصميمات آن‌ها مخالفت ورزيده بودم و ثابت شده بود كه مخالفت من درست بوده. من از مسئولم خواستم كه اجازه دهد تا درباره‌ي سئوال دوم فكر كنم و روز بعد پاسخ دهم. او مرا از اين كار بازداشت و گفت شب مرا خواهد ديد و توصيه نمود "اين بهتر خواهد بود اگر براي مدتي به پايگاه نيايي". در واقع به محترمانه‌ترين شكل مرا از انجمن اخراج كرد.

روز بعد من در خانه ماندم. توجيه رسمي انجمن پيرامون علل اخراج من براي آنا- که آشفته بود- و براي ساير سمپات‌ها در شهرهاي ديگر و نيز براي كساني كه من مسئول و معلم آن‌ها بودم اين بود كه شيوه‌ي عمل من در برخورد با مسانل سازمان، با چارچوب مجاهدين هم‌خوانی نداشت.  يك روز، تمام هواداران تمام‌وقت در خانه ما گرد آمدند تا حمايت و همبستگي خود را با من نشان بدهند. آن‌ها شنيده بودند كه من اخراج شده‌ام و به آنها گفته شده بود كه سوالي هم نپرسند.

 يك سال پيش از اين حادثه، شمس، دوست سال‌خورده و نازنين من، براساس گفت‌وگو با گروه ما تصميم گرفت به نيوكاسل بيايد و به ما بپيوندند. دوست جوان ديگري نيز بود به نام نادر، سخت علاقه‌مند به مجاهدين اما در مانده از اينكه نميتواند آن مقدار كه ميخواهد در خارج از كشور به اهدافش خدمت كند، او خواهان بازگشت به وطن بود. ما اعتراض كرديم كه به او و به دانش او نياز داريم كه به ديگران آموزش بدهد. اما او اصرار داشت كه برود. مرگ جسورانه‌ي او در عمليات يك سال بعد، عميقا بر همه‌گان تاثير گذاشت. به خصوص بر شمس كه بسيار با وي  نزديك بود و تلاش او را در ارتباط با سازمان دو چندان ساخت. به عنوان پاداش، او به عضويت شوراي اجرايي نيوكاسل منصوب شد. از آن پس روابط ما به طور كلي تغيير كرد. چون دوستي شخصي در سازمان قويا ممنوع بود و به مثابه‌ي نشانه‌ي آشكار ليبراليسم محسوب مي‌شد. شرايط علني مجاهدين هرچه كه بود ليبراليسم در درون سازمان امر منفور و لعنت شده‌يي به شمار مي‌رفت. اين ضعف و نقص من و شمس بود كه بدان متهم مي‌شديم. از اين‌رو شمس چيز زيادي از مشكلات من با مسئول‌مان نمي‌دانست. او توسط شوراي لندن راهنمايي مي‌شد تا وضعيت مرا براي هواداران، تك به تك توضيح دهد و آن‌ها را از ديدار با من باز دارد. اين دشوار و دردناك بود. سروي (دخترم) عاشق "دايي شمس" بود و او نيز عاشق وي. با اين وصف اكنون وظيفه‌ي او اين بود كه از ما كناره بگيرد و تلاش كند تا مرا در چشم همه‌گان به خصوص در چشم كساني كه تحت آموزش من بودند، خفيف سازد. شايد عواطف شخصي او مانع مي‌شد تا آن‌چنان كه  از او انتظار مي‌رفت مرا محكوم نمايد اما نتيجه اين بود كه بسياري از حاميان ما نوعي كينه نسبت به او احساس مي‌كردند و سمپاتي بيشتري نسبت به ما. نمايندگان ما سريعا در ادين برو، ساندرلند و ميدلزبرو، و نيز شمار بسياري هوادار در ساير شهرها پايگاه‌هاي  انجمن را ترك گفته و كم و بيش همراه